رمان آبرویم را پس بده 

رمان آبرویم را پس بده پارت 5

***

-امیرحافظ …

-بله حاج خانم ..

-فردا عصربی کار مادر ..؟

-چطور مگه ..؟من بیکار هم نباشم برای شما همیشه وقت دارم ..

-قرار گذاشتم برای صحبت کردن با خونوادهءاقای ربیعی

بوی عطر بهار نارنج ریحانه دختر سربه زیر ومحجوب همسایه تو بینیم پیچید ..

ترس از رسوایی باعث شد سر به زیر بگم ..

-من کاری ندارم عزیز …

-خیل خب پس فردا عصری اماده باش که بریم ..دعا کن هرچی صلاح همون بشه ..

عزیز که رفت یک سره رفتم سراغ مهر وتسبیحم ..باید نماز میخوندم واز ته دل دعا میکردم تا نه تنها اون چیزی که من میخوام ..بلکه اون چیزی که به صلاحم هست سرراهم بگذاره …

قامت بستم والله اکبر گفتم ..از بزرگی ویکتائیش حرف زدم وحمد وستایشش کردم ..

اخر سر هم بعد از تشهد دوباره سجده کردم ودل دادم به مشیتش …به حکمی که برام مقدر کرده بود ..

به خدای بالای سرم اطمینان داشتم ..پس چشم بستم و به دنبال تقدیری که نا جوانمردانه برام رقم خورده بود به راه افتادم ..

(من خدایی دارم، که در این نزدیکی هاست

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد)

تو مجلس خواستگاری به همراه فاطمه وحاج بابا وعزیز نشسته بودم …از وقتی که اومدیم حتی برای یک ثانیه هم چشم از کف اطاق نگرفته بودم وسر به زیر حرف بزرگترها رو گوش میدادم …

بابا که رشتهءکلام رو به دست گرفت ..ریحانه هم با یه سینی چایی وارد پذیرایی کوچیکشون شد ..

با توجه به موقعیت مالی خوبی که داشتیم شاید میشد گفت تفاوت زیادی از نظر مالی بین ما دو خونواده بود …

ولی خدا خودش میدونست که تنها چیزی که برای من وخونواده ام مهم نبود شرایط مالی خونوادهءمقابلمون بود ..

سینی چایی که جلوم گرفته شد ..بدون اینکه حتی نگاه زیر زیرکی ای به ریحانه بندازم سنگین ومقتدر یه فنجون برداشتم ..هرچند که بوی عطر بهار نارنج بیش از حد وسوسه کننده بود ..

با اجازهءپدرهامون برای صحبت های مقدماتی بلند شدیم ..ریحانه با همون چادر سفیدی که شیفتهءتک تک گلهای سرخ وعنابیش بودم جلوتر راه افتاد ودراطاق کوچیکی رو بازکرد ..

-بفرمائید امیراقا ..

همون جور سربه زیر وسنگین گفتم ..

-اول شما بفرمائید ..

ریحانه هم تعارف بیشتری نکرد و وارد اطاق شد …یه اطاق معمولی که دو تا کمد تک ویه میز توالت مندرس داشت ..بیش از حد ساده به نظر میرسید ..هرچند که حق داشتن

با وجود داشتن سه تا بچه اون هم تو یه خونهءشصت متری دیگه خبری از تخت و کامیپرتر وکتابخونهءشخصی نبود …

ریحانه به پشتی گوشهءاطاق اشاره کرد وبا خجالت گفت ..

-ببخشید دیگه بفرمائید ..

فکرهای جور واجور رو پس زدم وتکیه دادم به پشتی ..ریحانه هم با حفظ فاصله به پشتی دیگهءاطاق شیش متری تکیه داد

سعی کردم دست از سکوت بردارم تا بیشتر باهاش اشنا بشم ..حالا که قسمت من رو به این سمت کشیده بود وخواستهءدل وعقلم یکی بود باید از این فرصت نهایت استفاده رو میبردم .

تک سرفه ای کردم وگفتم

-خب اول شما شروع کنید یا بنده شروع کنم ..؟

-شما بفرمائید ..

با اعتماد به نفس وذکر خدای خودم شروع کردم ..

-همون جور که میدونید تو کارخونهءمونتاژ قطعات الکترونیک پدرم کار میکنم ..یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم واز زندگیم هم راضیم ..از نظر دینی ادم معتقدی هستم البته نه افراط گرا

از هرچیزی درحد متعادل استفاده میکنم ..ودوست دارم که همسرم مثل شما حجاب مرتبی داشته باشه ولی اینکه بخوام اجبار کنم نه …هرکسی حق داره نوع پوشش رو درحد متعادل انتخاب کنه ..

به سمتش برگشتم وبرخلاف دقایق قبل تو صورتش نگاه کردم ..میخواستم عکس العملش رو موقع شنیدن این سوال که مهمترین سوال تو زندگیم بود بدونم ..

-ببخشید این سوال رو به این واضحی میپرسم ..شما نماز میخونید ..؟

ریحانه مکث چند ثانیه ای کرد که باعث شد من هم به فکر فرو برم .

-بله ..

نفس سنگینم رو بیرون دادم ..

-خب خداروشکر چون اگه غیر از این بود متاسفانه باید از حضورتون مرخص میشدم …من علاقهءزیادی به نماز ونزدیکی به خدای بالای سرم دارم ..اسوه وراهنمای من هم پدرم هستن ..خب حالا نوبت شماست …یکم از خودتون بگید ..

ریحانه مکثی کرد وبا همون تن صدای شیوا وظریفش که من رو هرلحظه بیشتر از قبل شیدا میکرد گفت .

-اسمم رو که میدونید بیست ودو سالمه ودیپلمه هستم ..شرایط مالیمون طوری نبود که بتونم درسم رو ادامه بدم ..

من هم مثل شما به دینی که دارم افتخار میکنم وامیدوارم اگه روزی این وصلت صورت بگیره همسر خوبی براتون باشم ..

لبخند گرمی روی لبهام نشست … این بار نگاهم رو با احتیاط روی صورتش که درحال صحبت کردن بود چرخوندم …

این گل خوش بوی زیبا …جای زیادی تو قلبم بازکرده بود ..

همون شب با بله دادن لفظی ریحانه ..حاج بابا صیغهءمحرمیتی بین من وریحانه خوند وقرار های بعدی رو به هفتهءاینده موکول کرد ..

انگار از اون شب به بعد همه چیز رو دور تند افتاد ..یک هفته با رفت وامد های من وریحانه گذشت وزودتر از اون که بتونم با قاطعیت بگم ریحانه رو شناختم تو یه محضر کوچیک با مهریهءسه دنگ از خونهءپدریم به عقد هم دراومدیم …

رابطهءمن وریحانه.. تنها دو هفته بعد از خواستگاریم رسما شروع شد …

من وریحانه محرم شدیم ..محرم دل ودین هم ..خوشحالی بیش از اندازه ای تمام وجودم رو گرفته بود ..ریحانه اولین جنس مونثی بود که محرم دلم شد وتاج سرم ..

روزهای اول به قدری برام دوست داشتنی ودرعین حال لطیف بود که از خوشی زیاد سر به اسمون ها میسائیدم وسجده برزمین میزدم

واز ته دل این مائدهءزمینی رو قدر میدونستم واز خدا به خاطر این لطفش سپاسگذار بودم ..

قرار عروسی برای شیش ماه بعد گذاشته شده بود تا خونوادهءریحانه بتونن جهیزیه اش رو فراهم کنن …

هرچند من اونقدر مسخ لطافت وملاحت ریحانه شده بودم که از ته دل میخواستم تمام این شیش ماه میشد یک شب ومن زودتر از سد اون یک شب میگذشتم تا به وصال یارم برسم ..

(چراغها را خاموش کن ، نور نمی خواهم …

نگاهم که می کنی برق نگاهت من را که هیـــــــــــچ ، تمام شب را مچاله می کند …)

واقعا که چقدر احمق بودم ..وخدا چقدر دوستم داشت که این شش ماه رو تو تقدیرم نوشته بود ..

یه وقتهایی سقف ارزوهای ادم اونقدر کوتاه میشه که اجازه نمیده بدی ها رو ببینی ..تلخی ها رو …واقعیت های نیمه عریان زندگی رو ..

روز اولی که بعد از عقد بیرون رفتیم هیچ وقت یادم نمیره ..ریحانه اونقدر پر شرم وحیا بود که حتی موقع صحبت کردن هم سرخ میشد

وحالا که من خیلی راحت میتونستم تو صورتش خیره بشم ونگاهم رو بین اجزای صورتش برگردونم میدیدم که قلبم تند تر از قبل میتپه .

تو زمین خشک وبایر دلم… ریحانه مثل یه سرو صنوبر قد کشید وریشه دوند وکم کم همه چیزم رو مال خودش میکرد…دل و…دین و..قلبم رو ..

تویه جای دنج تو حیاط باصفای رستوران نشسته بودیم وداشتیم ناهار میخوردیم .

-امیراقا …؟

سربلند کردم وبا لذت پرسیدم ..

-بهتر نیست باهام راحت تر صحبت کنی ؟..چند ساعت از عقدمون گذشته وتو هنوز من رو جمع میبندی ..

-خب اخه ..

-اصلا اسم کاملم رو میدونی ..؟

با شرم سر به زیر انداخت ..

-بله میدونم ..

-خب اسم کاملم چیه ..؟اخه همیشه بهم میگی امیر اقا

یه لبخند کوچیک زد وگفت ..

-امیرحافظ ..

-دیدی اسمم رو گفتی ..طلسم شکسته شد ..دیگه هیچ کاری نداره ریحانه خانـــــــــم …

به طعنهءدرحرفم خندید که گفتم ..

-خب حالا حرفت رو بزن ..

با تعجب گفت ..

-حرفم ..؟یادم رفت ..

دلم میخواست میتونستم تو بغلم بگیرمش …ولی دروغ چرا ..میترسیدم ..از این هیولایی که به تازگی تو وجودم به تب و تاب افتاده بود میترسیدم ..

ریحانه اونقدر شیرین بود که نگران بودم مبادا کار دست جفتمون بدم ..مخصوصا که حاج بابا شرفم رو گروه گرفته بود که تازمان ازدواج رسمی مون به ریحانه بیش از حد نزدیک نشم ..

ای خدا …کاش این شیش ماه زودتر میگذشت

-ریحانه ..؟

سربلند کرد ولقمه اش روقورت داد

-بله ..؟؟

-توقعاتت از من چیه؟ ..چی رو دوست داری ..از چی بدت میاد …؟

با سرچنگال تیکه های جوجه رو توی بشقابش بالا وپائین کرد …

-توقع انچنانی ندارم ..فقط اخلاق برام مهمه که شما دارید ..

-ولی من ازت توقع دارم …

با جدیدت تو صورتم خیره شد …منتظر بود تا براش از توقعاتی که میخوام تو زندگیمون رعایت کنه بگم …نگاهم تو نگاه مشکی ومعصومش چرخید ..

-بهم قول بده همیشه پشت وپناه هم باشیم ..وهر مشکلی که بود اول به خودم بگی …ریحانه من وتو دیگه دو نفر نیستیم ..بلکه ما یه خونواده هستیم ..

هرحرفی …سخنی ..مسئله ای باید تو خودمون حل بشه ..از هرکی ناراحت شدیم باید به همدیگه بگیم ..

ازت توقع دارم به من نه به عنوان یک مرد یا یک شوهر …بلکه به چشم یه همسر یا یه دوست نگاه کنی …

من وتو سالهای درازی روباید درکنار هم طی کنیم تو این راه خیلی اتفاقها میوفته ..قهر واشتی ها ..تفاوت نظرها ..اختلاف ها ..ولی قول بده هیچ وقت تنهام نذاری ..کنارم باشی وهمپای راهم ..

من هم از ته دل بهت قول میدم درهمهءموارد زندگیم با تو مثل یک شریک واقعی برخورد کنم ..هرچیزی که دارم در طبق اخلاص بذارم وپیشکشت کنم ..

با نیرویی که از قلبم سرازیر میشد دستش رو تو دستم گرفتم ..لذت وارامش قلبم رو پرکرد .

-همه چیز من مال تو …تو فقط هم پام باش …مرد ومردونه ..صاف وصادق ..دیگه هیچی ازت نمیخوام ..

لبخند ریحانه دلم رو اروم کرد ..مطمئنم کرد ..نرمی ولطافت دستهاش قلبم رو نوازش کرد ..

حالا میفهمم که تا به حال چه اشتباهی کردم که خودم رو از این منبع ارامش دور کرده بودم …

-مطمئن باش امیرحافظ ..بهت قول میدم که تو همهءمراحل زندگی کنارت باشم ..سنگ صبورت ..این رو از ته دلم بهت قول میدم ..

اون روز شیرینی وقوت قلبی به دلم سرازیر شد که تمام وجودم رو گرفت ..اینکه بعد از مدتها همپای راهم رو پیدا کردم ..

اینکه خدا بهترین مشیت رو سر راهم قرار داده …من مردونه وپا برجا به قولم عمل کردم ..اما ریحانه …؟ریحانه همپای راهم نبود …یا شریک درد هام ..

ریحانه یه نسل با من تفاوت داشت ..چیزی که بعد ها فهمیدم ..بعد از پا گذاشتن مینا به زندگیمون ..

***

-وای امیرحافظ چقدر اطاقت قشنگه …

یه لبخند به هیجانش زدم

-از اطاقم خوشت میاد ؟..دوستش داری ..؟

از کنار سجاده ام که گوشهءاطاق پهن بود گذشت وبه سراغ لب تابم رفت ..

-وای تو لب تاب داری ..؟

چنان با ذوق وهیجان این حرف رو زد که یه لحظه فکر کردم آپولو دارم وخودم خبر ندارم ..

شروع کرد به کار کردن با لب تاب …ناخواسته رفتم کنارش ..بوی خوش عطر تنش که بدون هیچ رایحهءمصنوعی ای دل انگیز بود.. قلبم رو به تپش انداخت …

بی اراده دستم رو به ارومی دور کمرش حلقه کردم …

ریحانه با احساس سرانگشت های من کمر راست کرد وبه سمتم برگشت ..

حالا فاصلهءصورتهامون با هم به قدری کم بود که نگاهم رو شیفته وار به دنبال اجزای صورتش میگردوند ..

دستش رو به ارومی بالا اورد وگونه ام رو به نرمی لمس کرد ..

-روزهای اول که دیدمت اونقدر مردونگی وجذبه تو وجودت بود که من رو میترسوند …با خودم میگفتم چقدر قرص ومحکم راه میره ..چقدر سنگین ومتین …

بعد از یه مدت عادتم شد که هرروز ساعت هفت صبح ..به حیاطتون خیره بشم تا تو بیایی وبرای چند لحظه ببینمت …

امیرحافظ تو اون روزها دیدنت وصحبت کردن باهات برام شده بود یه ارزو ..

بازوم رو دور کمرش محکمتر فشردم …قلبم با سرعت بیشتری میتپید …

سرانگشتش رو چونه ام حرکت داد

-بعد از یه ماه رویای صبح وشبم دیدن تو بود …امیرحافظ من عاشقت شده بودم ..عاشق اینکه وقتی در پارکینگ رو باز میکنی هیچ وقت سر بلند نمیکنی وکوچه رو دید نمیزنی …

اینکه اگه دختری از دم در رد میشد سرت رو پائین مینداختی وبه کارت میرسیدی …تو پاک بودی امیرحافظ …همین پاک بودنت هم دلم رو بُرد ..

خوشحالم که همسرت شدم ..خوشحالم که من رو تو زندگیت راه دادی ..تو تمام ارزوی این چند ماه ام بودی ..

اونقدر شیرینی اعترافش لذت بخش بود که بی اراده خم شدم وروی پیشونیش رو بوسه زدم …

کاش میفهمید که من هم همین حس رو داشتم …روزهایی که سنگینی نگاه پشت پنجرهءخونشون رو حس میکردم ودلم میخواست تنها یه بار ..فقط یه بار قانون خدا رو زیر پا بذارم وسربلند کنم تا نگاه خیرهءپشت پنجره رو شکار کنم ..

لبهام رو روی پیشونیش چسبوندم ودستهام رو دور کمرش حلقه کردم …ای کاش میدونست اون هم تمام ارزوی این روزهام شده ..

ای کاش میدونست که چقدر دارم خودداری میکنم تا نکنه پا از حریمم جلوتر بگذارم …

کاش میدونست که دوست داشتم الان تو خونهءخودمون بودیم ومیتونستم به راحتی اون جوری که شایسته اشه عشقم رو بهش نشون بدم ..

***

دوماه شیرین از زمان عقدمون گذشت ..دوماهی که من تازه معنی زندگی رو لمس کردم …

از وقتی که ریحانه روعقد کردم ومحرم هم شدیم تازه فهمیدم که ریحانهءمن گلی از بهشته ..گلی که خدا خواست تو زندگی ساکت وسوت وکور من وارد بشه ..

ریحانه رو جرعه جرعه شناختم ..اخلاقش رو ..محجوبیت بیش از اندازه اش رو ..حتی شرم وحیایی که دلم رو با خودش میبرد ..

بعد از دو ماه ریحانه تمام امال وارزوی من شده بود …تمام ذوق وشوق من برای زیستن ..برای حیات …

انگار که خدا من وریحانه رو خلق کرده بود که بعد از سالها بهم برسیم واز وجود هم سیراب بشینم ..

ریحانه گل بی نظیری بود که فقط یه خار داشت ..اعتماد بیش از حدش به هم جنس خودش ..

تقریبا دوماه ونیم از عقدمون گذشته بود که ریحانهءمن پله پله شروع به تغیر کرد …واین تغیر زمانی به وجود اومد که مینا قدم به زندگی ریحانه ام گذاشت ..

یه حوا نه از جنس حوای من …یه هم جنس نه از جنس ریحانهءمن ..بلکه یه دیو در جلد یک فرشته ..

****

روز اولی که مینا رو دیدم خوب یادمه ..اولین نقطهءشروع ویرانگی ریحانه ام رو …خوب یادمه اون روز رو ..انگار که تا ابد هم از یادم نمیره ..

-سلام ریحانه جان …

-سلام اقای خودم کجایی ..؟

-توراه ..اماده شو بیام دنبالت ..

-اِ چرا الان میگی؟ ..من مهمون دارم ..

با شیطنت پرسیدم ..

-مهمونتون واجب تره یا اقاتون ..؟

با ناز گفت

-خب اقامون ..

دلم ضعف رفت براش ..

-خب پس اماده شو که اقاتون داره میاد ..

داشتم باهاش شوخی میکردم وگرنه اهل زور گویی ومنم منم نبودم …خودش میدونست که با زبون خوش به خوبی میتونه رامم کنه …

-اقایی …

چشمهام خمار این محبت شد ..

-جان اقایی …؟

-دوستم اومده خونمون ..نمیشه که تنهاش بذارم ..یا بیرونش کنم …حالا نمیتونی بذاری برای یه وقت دیگه …

-کدوم دوستت خانمی ..؟

-مینا… نمیشناسیش ..تازه باهاش اشنا شدم ..وای امیرحافظ نمیدونی چه دختر خوبیه …تازه خیلی هم موفقه ..خونه …ماشین …کار..خوشگلی همه چی تمومه …

-اوه همچین میگی که انگار راجع به وزیری… وکیلی صحبت میکنی ..

-کم از وزیر ووکیل نیست ..این مینا خانم من …یکی از سهام دارهای کارخونهءپوشاکه ..

نمیدونم چرا هرچی با ریحانه بیشتر صحبت میکردم دلشوره ام بیشتر میشد ..من دوستهای اندک ریحانه رو میشناختم ..سلیقه اش دستم اومده بود

ولی این دختری که ریحانه با تمام وجود ازش حرف میزد به ریحانهءمن نمیخورد ..

برخلاف لحظات قبل خیلی جدی پرسیدم ..

-از کجا باهاش اشنا شدی ..؟

-تو استخر دیدمش .. تازه اومدن تو این محل ..با هم تا نزدیک خونه اومدیم که تعارفش کردم اون هم اومد بالا ..وای امیرحافظ تو نمیدونی تو عرض همین چند ساعت انگار یه عمره که میشناسمش ..

حرفهای ریحانه هرلحظه بیشتر از قبل نگرانم میکرد ..ذهن حسابگرم به کار افتاده بود ..دختری که همه اش چند ساعت با ریحانه اشنا شده به چه جراتی قدم تو خونه ای که حتی صاحبانش رو بیشتر از چند ساعت نمیشناسه گذاشته؟

معمولا این جور افراد از نظر من زیاد برای رفت وامد مناسب نبودن ..

-الو امیرحافظ قطع شد ..؟

-نه عزیزم حواسم به خیابون پرت شد ..

-پس قرار رو میندازی برای یه روز دیگه ..؟

مکثی کردم ..این دوست جدید ریحانه تمام ذهنم رو مشغول کرده بود وچیزی که بیشتر از دوست ریحانه ازش میترسیدم ساده دلی وزود باوری ریحانه ام بود ..که همیشه به همه کس خوش بین بود

-میخوای یه کار دیگه میکنیم …

-چه کاری ..؟

-من میام خونتون دوستت که رفت باهم میریم بیرون ..

مکثی که کرد به نظرم خوش ایند نبود ..

-باشه امیرجان منتظرتم ..دیر نکنی ها ..

-نه الان سرچهار راهتونم …تا پنج دقیقهءدیگه دم درم ..

گوشی رو قطع کردم وپشت چراغ وایسادم ..دلشورهءبدی اذیتم میکرد ..متاسفانه ساده دلی ریحانه بیش از حد بود وبه همه زود اطمینان میکرد ..

غافل از اینکه خیلی از افراد به دنبال پرکردن کیسه هاشون وکلاهبرداری از سرمردم بودن

اصلا از کجا معلوم برای دزدی نیومده؟ ..برای اینکه راه وچاه خونه رو یاد بگیره ویه شب ناغافل برای دزدی بیاد ..؟

باید ببینمش تا خیالم راحت بشه ..استرس بدی داشتم ..از ماشین پیاده شدم وزنگ رو زدم واز پله ها بالا رفتم ..

ریحانه باروی باز دم خونه منتظرم بود ..ازهمونجا تو دلم قربون صدقه اش رفتم ..ریحانهءمن عطر بهشت میداد …

-سلام خانمم ..

-سلام اقامون ..بفرماتو ..

-مرسی ..

به ارومی ازش پرسیدم ..

-مهمونت هنوز نرفته ..؟

-نه چطور مگه ..؟

-هیچی همین جوری پرسیدم …

پریسا خانم به استقبالم اومد ..

-سلام امیرجان ..

-سلام مادر …خوبید شما ..؟

-مرسی بیا بشین خوش اومدی ..

نشستم وبا نگاهم ریحانه رو که به سمت اطاقش میرفت بدرقه کردم ..ریحانه دستش رو رو دستگیره گذاشت ولی به سمتم چرخید ..ولبخند شیرینی زد که جوابش رو با لبخند دادم ..

همزمان که در باز شد ..دختر بدون حجابی با تاپ وموهای بسته تو چهارچوب در مشخص شد ..

سریع سرچرخوندم ولی حس میکردم نفس هام کند شده ..اصلا فکر نمیکردم دوست ریحانه تا این حد ولنگار باشه ..حتی مراعات نکرده بود که یه پوشش مناسب داشته باشه …

-بیا پسرم چایی رو تازه دم کردم ..

به سختی خودم رو کنترل کردم ..

-زحمتتون شد ..

-این چه حرفیه ..ساجده خانم وحاج اقا چطورن ..فاطمه جان چطوره ..

-الحمدلله همگی سلام میرسونن ..راستی مادر ..؟

-بله پسرم …

-این دوست ریحانه …همین دوستش که تو اطاقشه ..شما میشناسیدش ..؟

-نه ریحانه رفته بود استخر با هم اشنا شدن ..راستی دستت درد نکنه پسرم تو این چند وقته خوب زیر پروبال خونوادهءما رو گرفتی ..

از وقتی که دست اقا کریم رو بند کردید وضع زندگیمون بهتر شده ..از نظر مالی خیلی تحت فشار بودیم ..

بیچاره ریحانه ام به خاطر وضع مالیمون حتی نتونست دانشگاه بره ..خدا خیرت بده پسرم ..

-من که کاری نکردم مادر ..ریحانه وشما خیلی برام عزیزید ..

-لطف داری ..من واقعا از این وصلت خوشحالم ..ایشالله که به پای هم پیر بشید ..

-ایشالله سایهءشما واقا کریم صد سال بالا سر بچه هاتون باشه …

همون لحظه در باز شد وناخواسته نگاهم رو ریحانه ودختر پشت سرش افتاد ..

به احترام ریحانه ودوستش از جا بلند شدم ..با اینکه همون لحظه سرم رو پائین انداختم ولی طرح چهرهءدختر کاملا تو ذهنم موند …یه دختر معمولی بود ولی به خاطر ارایش چهره وتیپ ولباسش زیباتر به نظر میرسید .

سلامی گفت که زیر لب جوابش رو دادم ..

-بفرمائید خواهش میکنم ..

برگشت به سمت پریسا خانم وگفت ..

-ببخشید پریسا جون مزاحم شدم ..

-این حرفها چیه عزیزم ..خونهءخودته ..هرموقع دوست داشتی بیا قدمت سرچشم ..

با وجود اینکه از صمیم قلب هیچ تمایلی برای ادامهءدوستی ریحانه واین دختر نداشتم ولی تو اون لحظه به احترام پریسا خانم ونون ونمکی که سر سفرشون خورده بودم سکوت کردم وبا خودم عهد کرد حتما تو یه فرصت مناست با ریحانه حرف بزنم ..

مینا رفت وریحانه هم تو عرض بیست دقیقه اماده شد وهردو با هم از خونه زدیم بیرون ..

تو ماشین نمیدونستم که چه جوری سر صحبت رو بازکنم ..ولی مطمئن بودم که من اصلا نمیتونم با وجود همچین دختری تو زندگی همسرم کنار بیام ..

کسی که به فاصلهءچند ساعت اشنایی به خونشون میاد وخیلی راحت تو اطاق ریحانه لم میده وبراش مهم نیست که ادمهای بیرون با دیدن سرو وضعش چه طرز فکری راجع بهش دارن دوست خوبی برای همسر من نبود ..

اصلا چه جوری میتونست به خونوادهءریحانه اطمینان کنه ..؟از کجا معلوم که خونوادهءریحانه ادمهای خوبی بودن؟ ..

اخه اون دختر چه جوری میتونست به این راحتی اطمینان کنه وپا تو این خونه بزاره ؟

اصلا گیرم ریحانه دروغ گفته بود وچند تا مرد تو این خونه زندگی میکردن …واقعا که از همین الان معلوم بود چند مرده حلاجه ..

-ریحانه خانم ..؟

-جانم ..؟

-میشه یه خواهشی ازت بکنم .؟

-چه خواهشی ..؟

-این دوست جدیدت ..

-منظورت میناست ..؟

-اره همین مینا خانم …میشه ازت خواهش کنم که دیگه باهاش رابطه نداشته باشی ..؟

-چی ..؟چرا ..؟

-به نظرم دختر خوبی نیومد ..

-چی میگی امیرحافظ ..؟دختر به اون خوبی ..اینقدر راحت وصمیمی بود که تو عرض یه ساعت باهاش عیاق شدم ..وای نمیدونی امیرحافظ چه دختر موفقیه ..

میگفت تو یه شرکت هم سهام داره هم مدیر اجرائیه ..همسن منه ها ولی اینقدر تو زندگیش پیشرفت کرده که واقعا بهش غبطه میخورم ..من آس و پاس کجا واون کجا .

اصلا از حرفهایی که ریحانه میزد خوشم نمیومد …ریحانه حق نداشت خودش رو با اون دختر ولنگار مقایسه کنه ..

-اولا شما خانم منی …هرچی که من دارم مال تواِ ..دوما که شاید دروغ گفته باشه ..تو چرا حرفهاش رو باور کردی ..؟

ریحانه با ناراحتی نگاهی بهم انداخت ..

-وا خب چرا باید دروغ بگه ..؟چقدر بد بینی امیر حافظ …

-مردم دلیل های زیادی برای دروغ گفتن دارن ..

-ولی من با این حرفت موافق نیستم نه من مال ومنالی دارم نه اصل ونسبی که بخواد برای رسیدن به اونها با دروغ بهم نزدیک بشه ..

سکوت کردم وحرف دیگه ای نزدم ..جز این راهی نداشتم ..نمیتونستم تمام دلایلی که برام مهم بودن رو بهش بگم ..

نمیتونستم بگم به دختری که به این راحتی خودش رو در معرض دید دیگران میذاره وخیلی راحت با کسی که تنها چند ساعته باهاش اشنا شده صمیمی میشه وبدون هیچ شناختی به خونه اش میره نمیشه اعتماد کرد ..

نمیتونستم بگم حس مردانه ام آلارم های بدی راجع به این دختر میده ..اینکه اون دیدی که من به زندگی داشتم وریحانه نداشت

تو این چند سال بعد از مواجه شدن با کلی ادم …ادم شناس قابلی شده بودم .. وریحانه ساده تر از اون بود که متوجهءاین هشدارها بشه …

به اجبار سکوت کردم وترجیح دادم صبر کنم تا مینا دوست جدید ریحانه رو بیشتر بشناسم ..

خوشبینانه فکر میکردم ممکنه این دوستی موقت باشه وبعداز یه مدت ریحانه از این دوستی دست میکشه ..

برای فراموش کردن این دلخوری به سمتش چرخیدم ..

-خب خانم خانم ها حالا بگو کجا بریم ..؟

با لذت به سمتم برگشت ..به خیال خودش تونسته بود قانعم کنه ..وحالا چشمهاش از خوشی برق میزد ..

-هرجا اقامون بگه ..

-پس حداقل بگو چی میخوری ..؟

-هرچی اقامون بخوره ..

لپش رو کشیدم وگفتم ..

-ای شیرین زبون… پس احتمالا اگه اقاتون هوس یه دست کله پاچهءفرد اعلا رو کرده باشه شما باهاش مشکلی نداری نه ..؟

-اِ ..؟امیرحافظ حالم بد شد ..

صدای خنده ام بلند شد وریحانه با ناز صورتش رو برگردوند ..

-قربون خانم گلم برم من.. کی این وقت شب کله پارچه میخوره که مادومیش باشیم ؟..باهات شوخی کردم ریحانه ءمن ..بریم افتخاری …؟

لبهای ریحانه یه بار دیگه خندید ..

-بریم… سالاد های افتخاری معرکه است ..

با دلی خوش وفراموش کردن مشکلات پاروی پدال گاز گذاشتم وروندم به سمت رستوران

غافل از اینکه این کوتاه اومدن بی موقع …این سکوت بی معنی… باعث کلی مشکلات میشه که دراینده میتونه زندگی ها رو بپاشونه …همون جوری که زندگی من رو پاشوند …

***

با باز شدن پای مینا به زندگی ریحانه پس لرزه های اون شامل زندگی من هم شد …

توقعات کوچیک وبزرگ ریحانه بی هوا از میون پایه های رابطمون سر دراورد ..توقعاتی که گاهی اجرا کردنشون برام راحت بود وگاهی سخت ومشقت بار ..

اولین اونها کلاس های ورزشی وتفریحی ای بود که ریحانه بی صبرانه شروع به نام نویسی توهرکدوم کرد ..

برای هربرنامه ای شهریه ای جدا میخواست که بعد از تقریبا دو هفته دیدم درست نیست که هربار ریحانه مثل مواجب بگیرها دستش رو به سمتم دراز کنه …

به خاطر همین یه حساب پس انداز براش باز کردم وسعی کردم هفتگی پول واریز کنم تا مشکلی نداشته باشه ..

اقا کریم حقوق بالایی نداشت وهمون حقوق ناچیز هم کفاف خوش گذرونی های ریحانه ودوست مثلا صمیمیش مینا رو نمیداد …

تو این یک ماه زبونم مو دراورد از بس که با ریحانه صحبت کردم تا این رشتهءدوستی احمقانه رو که هرروز مستحکم تر از قبل میشد رو ببره ..ولی ریحانه حرف به گوشش نمیرفت ..

نه تهدید ..نه تشویق ..نه ملایمت وزبون خوش ..هیچ کدوم تاثیر گذار نبود ..مینا ناخونده اومد وصاحب دل وروح ریحانهءمن شد ..

حتی بعضی از وقتها میخواستم به سراغ مینا برم وخودم شخصا باهاش سنگهام رو وا بکنم ..

ولی میدونستم تا وقتی که ریحانه قانع نشه این رابطه گسسته نمیشه …

اوایل وقتی ازم خواست تا به کلاس های تفریحی بره زیاد برام عجیب نبود ..به ریحانه حق میدادم که هفته ای دو جلسه برای شنا یا اروبیک بره

ولی وقتی درکنار اینها کلاس زبان وخرج ومخارج کوه وسینما رفتن وخرید مانتو وشلوار مدروز هم اضافه شد ..دیدم نمیتونم از پس این همه ولخرجی ریحانه بربیام …

بارها وبارها گوشزد کردم که این مدل خرج کردن درست نیست …در شان همسر من نیست که با هر مد جدیدی.. تو پاساژها چرخ بزنه وتا ریال اخرپولش رو خرج وسائلی کنه که از نظر من هیچ ارزشی نداشتن …

درسته که خدارو شکر به حد نیاز به من وخونواده امون داده بود ولی من به زنی احتیاج داشتم که اگه یه روزی ازش میخواستم با نداری ودست تنگم بسازه همراهم میشد ونه نمی اورد ..

ولی انگار ریحانه برخلاف شخصیت در ذهنم بود ..ریحانه از اون کسایی بود که میگفت دم غنیمته ..

مشکل دیگه ای هم که تو این چند وقت به شدت ازارم میداد رابطهءبیش از حد صیمیانهءریحانه ومینا بود ..رابطه ای که کمرنگ نشده بود هیچ …بلکه هرروز مستحکم تر از قبل میشد ..

مینایی که حالا وقتی میدیدمش به هیچ وجه نمیتونستم وجودش رو درکنار ریحانه باور کنم ..

اگه ریحانه تا این حد ساده دل نبود شاید مشکلی نداشتم ولی متاسفانه هرروزی که میگذشت ریحانه بد تر از قبل از اون ریحانهءگذشته فاصله میگرفت وبه شخصیتی مثل مینا نزدیک تر میشد ..

اون روزی که باورم شد اثرات مخرب مینا خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر میکردم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم …

ریحانه داشت تغیر میکرد واین تغیر رو زمانی دیدم که دیگه کار از کار گذشته بود ..ریحانهءمن جزئی از وجود مینا شده بود …

***

روز سه شنبه بود ومن برخلاف تمام روزها برای برداشتن مدارک به خونه رفته بودم ..

ساعت نزدیکی های یازده صبح بود وهیچ کس خونه نبود ..مامان طبق معمول برای کمک به خانم های مسن به اسایشگاه سالمندان رفته بود وفاطمه هم که دانشگاه بود ..

شناسنامهءخودم وکارت ملی وکپی هاشون روبرداشتم واز خونه زدم بیرون ..

همون جور که به سمت سرکوچه میرفتم از دور دو نفر رو که شباهت زیادی به ریحانه ومینا داشتن دیدم ..

تمام تعجبم از این بود که تنها تفاوت این دختر با ریحانهءمن چادری بود که به سر نداشت ..

دختری که کنار مینا راه میرفت لااقل از نظر ظاهروپوشش هیچ شباهتی به ریحانهءمن نداشت …

حداقل نه با اون مانتوی تنگ کوتاه واون شالی که ولنگارانه واز سر بی حوصلگی روی سر انداخته بود …

ماشین رو بی اراده کنار کوچه پارک کردم مینا ودختر بدون توجه به من از کنار کوچه رد شدن ودرنهایت آه از نهادم بلند شد ..

ریحانه بود ..زن من ..ولی این که دیگه ریحانهءمن نبود ..

این دختری که تا این حد ارایش کرده بود وجلف وزننده میخندید هیچ شباهتی به اون ریحانه ای که با هر قربون صدقه ام گونه هاش سرخ میشد وچشمهاش رو از شرم به زمین میدوخت نداشت ..

بی اراده از ماشین پیاده شدم ..هرلبخند وقه قه اش تیری بود که به قلبم فرو میرفت ..

من ادم خشکه مقدسی نبودم ..اما این وضع ریحانه برام عجیب بود ..

باور نداشتم چیزی رو که چشمهام میدید وعقلم حکم میکرد ..

ریحانه ومینا همچنان درحال بگو وبخند بودن دم در خونهءریحانه ایستاده بودن که مینا که به سمت من بود لحظه ای نگاهش به سمت من چرخید …

تو همون لحظه حس کردم رنگ از رخش پرید ..ومتعاقب اون ریحانه بود که به سمتم چرخید ..

تو یه لحظه دست ریحانه بالا رفت وشال رو پائین تر کشید وتمام موهاش رو پوشوند ..نا خواسته پوزخندی روی لبم نشست ..اون چیزی رو که نباید ببینم دیده بودم… دیگه پوشوندن موهاش تو این حالت اهمیتی نداشت ..

از خودم ..از زندگی بدم اومد ..من همچین ادمی نبودم ..من زنم رو محسور نکرده بودم ..که حالا ریحانه با دیدن من این جوری بترسه ورنگش عوض بشه ..من به نظرش …عقایدش احترام میذاشتم ..

اگه میخواست چادری نباشه ..باید بهم میگفت …از همون اول بهم میگفت …باید میگفت تا راحت تر تصمیم بگیرم ..شاید برام سخت بود ولی به نظرش احترام میذاشتم ..

این سیرت حاج بابا بود ..اولین قدم در راه رضای حق ..احترام به بنده هاش واطرافیانم مخصوصا همسر وفرزندان هرکسی بود

بهش که رسیدم با لکنت سلام کرد ..

-سَ..سلام ..

فقط سرتکون دادم حالم خیلی خراب بود …اعتمادزیادی که به ریحانه داشتم جلوی چشمهام پودر شده بود ..

مینا هم که با حضور من کاملا معذب شده بود واز اون خنده های عشوه گرانه اش دیگه خبری نبود زودی یه سلام- خداحافظی کوتاه کرد ورفت ..

به ارومی گفتم ..

-بیا ریحانه باید با هم حرف بزنیم ..

با همون رنگ وروی پریده که حتی از پشت خروارها لوازم ارایش هم میتونستم تشخیص بدم گفت ..

-ولی مامان ..نگرانم میشه …

کاملا مشخص بود که ازم میترسه ..سعی کردم با ارامش کارم رو پیش ببرم ..هرچند به قدری سرخورده شده بودم که از خودم وزندگیم بدم اومده بود ..

چند قدم بهش نزدیک شدم که ترسید وخودش رو به سمت درخونشون کشید ..بازهم پوزخندی روی لبهام نشست ..

از من میترسید …از منی که همیشه ودرهمه حال باهاش مهربون بودم میترسید ..

یعنی تو این چند ماه نفهمیده بود که من با مردهای دیگه فرق دارم .نفهمیده بود که هرچی باشم ….کتک زدن یه زن وازار جسمی یه زن تو مرام وقاموسم نیست …؟

به ارومی دستم رو دراز کردم وزنگ خونشون رو زدم ..

-بله ..

-سلام مادر …منم امیرحافظ ..

-سلام امیرجان ..خوبی ..؟چی شده این وقت روز خونه ای ..؟

از صدای دستپاچه اش حدس زدم که اون هم از این تغیر روش ریحانه خبر داره ..

-کاربرام پیش اومد

-حالا بیا تو مادر ..

-نه مزاحم نمیشم دارم ریحانه رو با خودم میبرم بیرون زنگ زدم نگران نباشید ..

صداش دستپاچه تر شد ..

-ریحانه ..؟ریحانه پیش شماست ..؟

-بله با اجازه اتون کارش دارم ..

دیگه فرصتی برای صحبت بیشتر به پریسا خانم ندادم وبه ارومی بازوی ریحانه رو گرفتم وبه سمت ماشین هدایت کردم ..

همین که نشستیم تو ماشین استارت زدم وراه افتادم ..زنگ زدم به حاج بابا وتو چند تا جمله به صورت خلاصه گفتم که برای یکی از دوستهام مشکلی پیش اومده ودارم میرم کمکش ..حاج بابا هم حرفی نزد وقبول کرد ..

تو تمام این مدت سکوت کردم وبه خودم اجازه دادم تا کمی اروم بشم ..عصبانی نبودم ..دیوونه هم نبودم ..فقط بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم دلخور بودم ..شاید هم سرخورده …

انتظارو توقع این بی اعتمادی رو نداشتم …اگه بهم گفته بود …اگه میدونستم وحتی بدتر از این وضعیت هم میدیدمش… تا این حد دلخور نمیشدم ..

باید حرف میزدم باهاش… باید دلیل این تغیرات بد وناجور رو میپرسیدم ..هرچند که نپرسیده هم میدونستم که اینها تاثیرات همنشینی با دختری مثل میناست ..

هنوز چند دقیقه ای از قطع کردن تلفن نگذشته بود که بی هوا صدای هق هق ریحانه ماشین رو پرکرد ..

-ببخشید امیرحافظ ..اشتباه کردم ..

ماشین رو با کلافگی کنار زدم ونفس عمیقی کشیدم .. تو سکوت خیره شده بودم به خیابون خلوت وگوش سپردم به هق هق ریحانه …

اونقدر از دستش دلخور بودم که حتی صدای گریه اش هم نمیتونست حس دلخوریم رو کمرنگ کنه ..

-به خدا بار اولم بود ..

قلبم تیر کشید ..مطمئنا بار اولش نبود ..کسی که اون طور راحت شال رو رو سرش نگه میداشت بار اولش نبود …نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم …

ریحانه قطعا بار اولی نبود که با این سروشکل بیرون رفته ومعلوم نبود که تا حالا چند بار بدور از چشم من تیپ عوض کرده بود وبه هوای کلاس شنا وزبان از خونه بیرون رفته بود ..

واقعا تو یه لحظه غیرتم به جوش اومد وغریدم

-قسم نخور ریحانه ..قسم نخور ..هم تو وهم من میدونیم که بار اولت نیست ..

برگشتم به سمتش وادامه دادم ..

-به سوال من جواب بده ریحانه …من تا حالا بهت سخت گرفتم ..؟تو این مدت سه چهار ماهه کوتاهی کردم ..؟تا حالا محصورت کردم یا مجبورت کردم کاری رو که دوست نداری انجام بدی …؟

صدای گرفتهءریحانه دلم رو ریش کرد ..

-نه ..

با درد نالیدم ..

-پس چرا …چرا ازم مخفی کردی. …؟چرا از همون اول بهم نگفتی که دلت نمیخواد چادر سر کنی ..؟

چرا مثل احمقها گولم زدی که الان این حس بد رو نسبت به خودم ورفتارم داشته باشم …

میدونی که با این کارت چه توهینی به من وشعورم کردی …؟وقتی این جوری دزدانه در غیاب من با همچین تیپی بیرون میری احساس میکنم یه انسان بدوی وعقب افتاده وجاهل هستم که زنم از ترسش مجبور شده جلوش با چادر بگرده وپشت سرش با مانتو بیرون بره …

-ببخشید …تروخدا ببخشید ..

-ریحانه تو میفهمی با این کارت چی کار کردی ..؟به منی که همیشه سعی داشتم بهت احترام بذارم بی حرمتی کردی ..به منی که جز رضای دلت هیچ چیز دیگه ای برام مهم نبود ..

با اینکه سختم بود هرچی خواستی گفتم چشم …نه برای اینکه خُرده… بُرده ای باهات داشتم … بلکه میخواستم از ته دل از اینکه با من هستی خوشحال باشی …

نه تنها مالی… بلکه از همه لحاظ چه معنوی وچه مادی بهت رسیدم ..

چون میخواستم بهت ثابت کنم که خدا خدا کردن هام به زبون نیست ..به دلمه …به اعمالمه …به احترام …به شعور وفرهنگ زنم به عنوان یه انسانه …

ریحانه ازت توقع نداشتم ..اصلا ازت توقع نداشتم ..خردم کردی ..من رو …منِ مرد روبدجوری شکستی ..

با همون چشمهای اشکی که حالا به خاطر گریه واستفاده از لوازم ارایش سیاه وبد منظره به چشم میومد دستم رو گرفت ..

-توروخدا نگو امیرحافظ ..دلم میخواست یه بار با میل خودم بگردم ..دوست داشتم من هم مثل بقیه بودن رو تجربه کنم ..مثل دخترهای هم سن وسال خودم

وقتی دوستهام مسخره ام میکردن که شبیه به مامان بزرگ ها میگردم ..که امل وقدیمی هستم ناراحت میشدم ..

با ناراحتی چرخیدم به سمتش وبا عصبانیت دستم رو کشیدم بیرون .

-هیچ میدونی چی میگی ریحانه ..؟تو بیست ودوسالته ..دیگه یه دختر نوجون سیزده چهارده ساله نیستی که حرف ونظر دوستهات برات مهم باشه ..؟

-درسته ولی این من نبودم که چادر رو انتخاب کردم بابام بود که به اجباراز همون اول کاری کرد بدون قدرت تصمیم گیری چادر به سر کنم ..

با مکث برگشتم به سمتش ..هیچ از حرفهایی که میزد خوشم نمیومد ..من فکر میکردم ریحانه فهمیده تر از بقیهءدخترهاست ..

شاید هم عشق وعلاقهءبیش از حدم این فکر رو تو کله ام انداخته بود

ولی حالا میدیدم که نه تنها نوع پوشش رو اجبارا انتخاب کرده

بلکه به درجه ای رسیده که از اون پوشش زده شده وحالا میخواد سبک ونوع زندگی امثال مینا ودوستهاش رو امتحان کنه ..

-ریحانه ..عزیز دلم .. ازهمون اول هم تو جلسهءخواستگاری بهت گفتم که من به هرکسی برای انتخاب نوع پوشش حق میدم ..

البته درحدمعقول …اگه تو هم راضی نیستی که چادر به سر کنی با اینکه واقعا ناراحت میشم ولی بهت زور نمیگم ..حق انتخاب با خودته ..

ولی ازم نخواه کنار بایستم وشاهد باشم که ریحانهءمحجوب وسادهءمن تبدیل به این دختری که حتی نمیدونم چه لقبی براش بذارم بشه …

ریحانه …هم من… هم خودت …خوب میدونی که همهءاینها تاثیرات مخرب دوستی تو با میناست ..

با وجود گریه تشر زد ..

-امیرحافظ!!

-خوب میدونی که حرفهام عین حقیقته …ما سه ماه که به هم محرمیم ..وتو این یه ماهه که تو با مینا دوست شدی از این رو به اون رو شدی ..

اگه میخوای به دوستیت با مینا ادامه بدی ..دیگه حرفی نمیزنم ..چون یک ماهه که دارم بهت میگم ازش فاصله بگیروتو به حرفم گوش نمیدی ..ولی اینکه بخوای مثل اون باشی نه …نمیتونم ریحانه ..

-مگه اون چشه ..؟

با تعجب برگشتم به سمت ریحانه ..یعنی تا این حد بندهءمینا بود که این طور تغیر وضعیت بده ..حالا دیگه گریه نمیکرد …هق هق هم نمیکرد …بلکه داشت مثل یه ببر ماده از رابطه اش با مینا حمایت میکرد ..

-چشه ..؟یعنی نمیبینی که تو واون دوتا ادم متفاوتید ..؟تفاوتهای تو ومینا به چقدری زیاده که من حتی باورم نمیشه تو هنوز به دوستیت با مینا ادامه بدی …

ریحانه یه بار دیگه ازت خواهش میکنم ..این دوستی رو قطع کن ..کم کم داری عوض میشی…دیگه اون ریحانه ای که میشناختم نیستی …

ریحانه پرتوقع جواب داد ..

-یعنی اگه همون جور تو سری خور وکودن وپپه باقی میموندم خوب بود ..؟

-ریحانه …!!

با چنان ناراحتی ای اسمش رو بردم که سکوت کرد …کاش این علاقه ای که تو دلم این جوری ریشه دار شده بود.. نبود …کاش این همه دوستش نداشتم …کاش تک ستارهءدلم نبود تا بتونم به راحتی باهاش بحث کنم …

ولی حیف ..حیف که علاقهءمن به ریحانه اونقدر زیاد بود که باعث میشد خیلی از مشکلات رو نبینم …خیلی از تفاوت ها …وهمین تفاوت ها شد آفت زندگیمون ..شاید هم عشقمون ..

نفس عصبیم رو به زور بیرون فرستادم ..کم کم این بحث ها اونقدر فرسایشی شده بود که حس میکردم دیگه گنجایشش رو ندارم ..

-اگه از نظر تو دختری که حریم ها رو رعایت میکنه ومحرم ونامحرم سرش میشه وبا دیدن شرم وحیای وجودش لذت میبردی.. کودن وپپه به حساب میاد ..اره…

من اون دختر کودن رو به این دختری که حتی دیگه نمیشناسمش ترجیح میدم

ریحانه یه دفعه ای براشفت ..

-تو حق نداری بهم توهین کنی ..

-خودت میدونی که توهینی درکار نیست ..بذار واقعیت رو بهت بگم ریحانه… من به هیچ عنوان این تعقیرات نامعقول رو درست نمیدونم وترجیح میدم تو تمام رابطه ات با مینا رو قطع کنی ..

وبه روال همون دختر صاف وساده ای که به راحتی میتونستم محبت وعلاقه رو تو چشمهاش ببینم برگردی …یادمه همین چند وقت پیش بهم گفتی که یه روزی عاشق من بودی

سکوت ریحانه باعث شد ادامه بدم ..

-ریحانه باور کن هیچ کس تو دنیا تورو به اندازهءمن دوست نداره ..این من وتوئیم که باید تمام عمرمون رو کنار هم سرکنیم …امثال مینا توی زندگیمون میان ومیرن …پس نباید اجازه بدیم که وجودشون خدشه ای به رابطهءقشنگمون وارد کنه ..

خواهش میکنم ازت عوض نشو …همون ریحانهء معصوم گذشته بمون ..من تمام دنیام رو زیر پای همون ریحانه ای که بوی عطر بهار نارنج میداد میریزم ..

-یعنی میخوای اجبارم کنی که چادر سرکنم .؟

با ناراحتی نفس عمیقی کشیدم این طور که معلوم بود ریحانه قصد بازگشت به رفتار ومَنِش گذشته رو نداشت یا اگه هم داشت دیگه دوست نداشت چادر سرکنه …

اجبارا کوتاه اومدم ..دوست نداشتم نقش یه ادم عقب موندهء جاهل رو براش اجرا کنم .

من باید با پای دلم پیش میرفتم نه با قدرت وزور بازویی که خدا بهم داده بود تا بتونم دل ریحانه رو بدست بیارم ..

برگشتم به سمتش وصلح جویانه گفتم ..

-نه عزیز دلم ..اگه میبینی سختته لازم نیست چادر سرکنی ..چادر سرکردن حرمت داره ..قداست داره ..دوست ندارم مثل بعضی از دخترها که چادر رو فرمالیته برای ردشدن از یه سری محدودیت ها سر میکنن سرکنی ..

تو مختاری ریحانه …ولی بدون یه سری خط قرمز ها برام مهمه اونها رو رعایت کن وسعی کن دوباره با فکر به حجاب وچادر نگاه کنی ..مطمئنا چادر سرکردن به اون سختی ای که تو میگی نیست …

صدای خوشحال ریحانه تو ماشین پیچید ..

-اخ جون امیرحافظ ..مرسی مرسی ..تو نمیدونی چقدر برام سخت بود …

نفسش رو با رضایت وراحتی بیرون فرستاد ..

– تو اگه اجازه بدی بابا هم راضی میشه .. اخیش دیگه راحت شدم ..

با تاسف سری تکون دادم وخیره شدم به ماشین های عبوری …حرف من چیز دیگه ای بود ولی ریحانه نه تنها گوش نداده …بلکه فقط با تیکه برداری از رو حرفهای من به اون هدفی که میخواست رسید ..

نمیخواستم مهجور باشم ..وگرنه میتونستم به راحتی اب خوردن از قدرتم سواستفاده کنم ولی خودم هم میدونستم که اینکار هیچ دردی ازم دوا نمیکنه …

بااینکه سختم بود ..با اینکه اصلا نمیتونستم این ریحانه ای رو که هرروز به سمت مینا ومَنِشش متمایل تر میشه رو قبول کنم …ولی بازهم دندون رو جیگر گذاشتم وحرفی نزدم …

باید با حاج بابا حرف میزدم تا راهی پیش روم بذاره ..بعد از سه ماه محرم شدن حالا باور داشتم که ازاین ریحانه ءمتغیر میترسم

کنار میز حاج بابا که داشت کاغذ های روی میز رو دسته میکرد ایستادم وسینی چایی خوش عطر عزیز رو روی میز گذاشتم ..

-خسته نباشی حاج بابا

-مونده نباشی …چطوری باباجان ..؟

با بی حوصلگی روی صندلی کنار میز نشستم ..

-خوبم حاج بابا ..

حاج بابا از پشت شینهءعینک مطالعه اش بهم خیره شد ..به اجبار سرم رو پائین انداختم

-ولی من که فکر نمیکنم خوب باشی ..اتفاقی افتاده که از صبح که اومدی خونه …تو هَمی ..

-راستش حاج بابا خودتون میدونید که من چقدر براتون احترام قائلم ..از اون طرف خیلی وقتها مشکلات زیادی داشتم که با کمک شما حل شده …حالا اومدم تا هم باهاتون دردودل کنم …هم ازتون کمک بخوام ..

حاج بابا با اخم کمرنگی که روی پیشونیش نشسته بود سری تکون داد ومنتظر بهم خیره شد ..

-راستش ریحانه ..؟

حاج بابا با نگرانی پرسید

-ریحانه چی بابا ..؟اتفاقی افتاده ..حالش خوبه ..؟

-نمیدونم شاید اره… شاید هم نه …من وریحانه سه ماه که به عقد هم دراومدیم دوماه اول خوب بود ..یعنی عالی بود ..

حس میکردم ریحانه همونیه که میخوام …همونی که یه عمری از خدا میخواستم تا سرراهم قرار بده

ولی از ماه پیش که با دختری به اسم مینا اشنا شد ریحانه هم شروع به تغیر کرد ..

کم کم توقعاتش بالا رفت.. اخلاقش به مرور عوض شد ..خرج ومخارجش سرسام اور شده وخب یه جورهایی… از اون دختر ساده ومعصومی که من تو روزهای اول دیده بودم فاصله گرفته ..

راستش حاج بابا مینا دوست جدید ریحانه زیاد به نظرم دختر خوبی نمیرسه ..

-امیرحافظ بهتره راجع به مردم قضاوت نکنی …

-مجبورم حاج بابا ..ریحانه عوض شده ..خرج ومخارج کلاس و مانتو وروسری به کنار ..امروز دیدم که حتی دیگه چادر هم به سر نمیکنه ..

اخم پیشونی حاج بابا پررنگ تر شد ..

-از دوستش برام بگو ..

-چیزی رو که دیدم براتون میگم ..تقریبا یه ماه پیش ریحانه با این خانم تو استخر اشنا میشه ..وظرف یک ساعت چنان با هم صمیمی میشن که با ریحانه تا دم خونشون میره

وبعد از اون هم به تعارف ریحانه چند ساعتی رو مهمونشون میشه ..

خب از همینجا بود که من نظرم راجع به این خانم کمی منفی شد ..مطمئنا ادم با هردوستی ای پا به خونه زندگی اون شخص نمیذاره …

وقتی تو پذیرایی خونشون نشسته بودم ریحانه بی هوا دراطاق رو بازکرد وخب ..راستش اصلا حجاب مناسبی نداشت ..

شاید اگه ریحانه برادر ساده ای داشت خیلی راحت میتونست تحت تاثیر پوشش دوست ریحانه قرار بگیره ..

بعد از اون هرکاری کردم تا دوستی ریحانه واین خانم قطع بشه نشد که نشد ..

-چه جور دختریه …؟کس وکارش چیه ..؟

-این طور که ریحانه میگفت چند ساله که ازدواج کرده وحالا از همسرش جدا شده وبا مهریه ای که گرفته تونسته تو یه شرکت سهام دار بشه واز طرف دیگه مدیر اجرائیه اون شرکت هم به حساب بیاد …

ریحانه بیشتر به خاطر موفقیت وخوش سر زبونیش ومخصوصا تیپ ونوع زندگیش حاضر نیست از این خانم دست بکشه …

یه جورهایی اون رو الگوی خودش قرار داده وهرروز بیشتر از روز قبل کارهاش ورفتارش شبیه به اون خانم میشه ..

-حالا میخوای چی کار کنی بابا جان ..؟

-نمیدونم حاج بابا ..صبحی که ریحانه رو با اون مانتو و تیپ وقیافه دیدم حالم خیلی بد شد …اصلا توقع همچین پوششی رو نداشتم

-بد برخورد نکردی که ..؟

-نه حاج بابا ..اتفاقا بهش گفتم درحد متعادل حق داره پوشش رو خودش انتخاب کنه ..ریحانه هم از خدا خواسته قبول کرد

نفس سنگینی کشیدم وادامه دادم ..

-حالا دیگه نمیخواد چادر سر کنه .

حاج بابا به ارومی به سمت پنجره رفت ودستهاش رو از پشت به هم گره زد ..

-بهت حق میدم امیرحافظ که نگران باشی …که بترسی ..ولی اگه بخوای بیش از حد به ریحانه سخت بگیری مجبورش میکنی تا بهت دروغ بگه تا دوستیش رو از تو قائم کنه ..

باید از راهش وارد بشی …درسته که دوست ریحانه بی تاثیر نیست ولی اگه بتونی ذهن ریحانه رو شفاف کنی اونوقته که دوستش هرکاری کنه بازهم نمیتونه روش تاثیر بذاره …

ریحانه باید به حدی برسه که بتونی بدون حرف بهش اطمینان کنی …مثل خود تو …یا فاطمه ..خیلی ها تو زندگیت اومدن تا تو رو شبیه به خودشون کنن ..ولی تو راه خودت رو ادامه دادی ..

شک نکردی.. حالا هم وظیفه داری تا ریحانه رو با واقعیات زندگی اشنا کنی ..مثل اینکه من ومادرت هم اشتباه کردیم …

ریحانه اون طور که به نظر میرسید هنوز پخته نشده وتاثیر پذیریش از دوستش نشون میده که باید بیشتر از همیشه با محبت ..با روی خوش وزبون ملایم به راه بیاریش ..

همون جور که نگاهم رو گلهای قالی گیر کرده بود زمزمه کردم ..

-میترسم حاج بابا …میترسم برای هرکاری دیر شده باشه ..

حاج بابا با همون ملایمت همیشگی گفت ..

-امیدت به خدا باشه پسرم …هرچی که اون بالایی صلاح بدونه همون میشه ..

نفس عمیقی کشیدم واز جا بلند شدم …فکر میکردم با اومدن به این اطاق وحرف زدن با حاج بابا سبک میشم ولی با حرفها وهشدارهایی که حاج بابا داد ..فهمیدم که قضیه به اون اسونی ها نبود که من فکر میکردم …مشکل بغرنج تر از این حرفها بود ..

سعی کردم عزمم رو جزم کنم تا دوباره ریحانه ام رو به همون ریحانهءگذشته بدل کنم ..

غافل از اینکه ریحانه با مینا و رویهءزندگیش به سرعت شکل گرفته بود ودیگه نمیتونستم بدون شکستنش تغیرش بدم ..

اون هم شکستنی که ممکن بود صدمات جبران ناپذیری به روح وروان ریحانه وارد کنه ..

..

همینکه مینا رو دم درخونهءریحانه دیدم قدم هام رو تند کردم … بالاخره اون روزی رسیده بود که خودم تنهایی باهاش صحبت کنم …باید با این دختر حرف میزدم ومیفهمیدم چی کاره است …

من رو که دید داخل حیاط خونهءریحانه شد ومن هم پشت سرش رفتم ..

دیگه برام مهم نبود که همسایه ها چی میبینن وچه حرفهایی ممکنه پشت سرم بزنن ..

-سلام مینا خانم ..کجا به سلامتی ..چند لحظه تشریف داشته باشید باهاتون حرف داشتم ..

مینا برخلاف سری های قبل سینه به سینه ام ایستاد ..جوری که مجبور شدم یک قدم عقب بگذارم …وهمین کار هم باعث شد تا پوزخند مسخره ای رو لبهای ارایش کرده اش بشینه ..

-بفرمائید گوش میدم ..

عزمم رو جزم کردم وگفتم ..

-ببین خانم …من دیگه نمیتونم وجود شما رو تو زندگی همسرم تحمل کنم …شما پاتون رو از گلیمتون بیشتر دراز کردید ..

مینا با پوزخند دست به سینه شد وگفت ..

-منکه فکر نمیکنم کار خلافی کرده باشم …این شمائید که با اخلاق وعقاید احمقانه اتون زن بیچاره رو اسیر کردید …انگار که اون برده است وشما اقا بالاسرش …

-کی همچین حرفی زده؟ ..من هرکاری که میتونم برای خوشی وبدست اوردن دل ریحانه انجام میدم …ولی وجود شما باعث شده ریحانه عوض بشه ..

دیگه اهمیتی به ابرو وحیثیت خودش ومن نمیده …شما با کارهاتون ذهنش رو خراب کردید ..

-امیرحافظ ..!!

صدای ریحانه بود که مرتب واماده دم پله ها وایساده بود ..با دیدن صورت ارایش شده اش پوزخندی زدم وگفتم ..

-بفرمائید این هم از دست پروردهءشما …واقعا این زن منه ..؟کسی که افتاب ومهتاب رنگش رو ندیده بود ..

-بس کن امیرحافظ …تو به مینا چی کار داری …؟

با حرص برگشتم به سمتش ..

-مینا مینا …زندگیت شده مینا …بعضی وقتها فکر میکنم اگه مجبور به انتخاب شی بین من واین خانم حتما این خانم رو انتخاب میکنی ..

مینا-اهان پس جنابعالی حسودیتون میشه ..

به لحن پرکنایهء مینا نیشخندی زدم ..

-ببین خانم ..خوب گوشهات رو بازکن …ریحانه زن منه …درسته که هنوز سر خونه زندگیمون نرفتیم ..ولی از نظر خدا پیغمبری وشرع وقانون من شوهر ریحانه ام…

زنم رو هم خیلی دوست دارم واز اینکه با گشتن با شما داره تبدیل به یه شخصیت دیگه میشه متنفرم …من بهت اجازه نمیدم ریحانهءسادهءمن رو هم مثل خودت تغیر بده ..

ریحانه -امیرحافظ تمومش کن ..

-این تویی که باید تمومش کنی …دیگه نمیتونم ریحانه صبر کنم وخراب شدن زندگیمون رو ببینم ..

من وتو تا چند وقت دیگه ازدواج میکنیم ولی به جای اینکه تو این مدت به هم نزدیک تر بشیم از هم دور ودورتر شدیم .

اون هم فقط وفقط به خاطر دوستی بی ارزشی که با این خانم به ظاهر محترم داری ..

مینا با مشت های گره کرده جوشید ..

-احترام خودت رو داشته باش امیرخان …اگه ریحانه زن تواِ وحاضره بهش دستور بدی واون مثل یه برهءاحمق اجرا کنه من نیستم ..

من جلوی امثال تو پسر حاجی ها وایمیستم ..به کسی اجازه نمیدم حقم رو پایمال کنه ..

ریحانه خودش میخواد با من دوست باشه …من هم مشکلی نمیبینم ..اگه تو مشکل داری اشکال از ذهنیت خرابته .. …بهتره دیگه هم به من توهین نکنی ..چون دفعه ءبعد با این ملایمت باهات حرف نمیزنم ..

وبه فاصلهءچند ثانیه عقب گرد کرد واز درخونه رفت بیرون ..ریحانه از پله ها پائین دویدتا دنبالش بره که مچ دستش رو گرفتم ..

-نرو ریحانه .اون دوست تو نیست ..این زن با این ذهن مسموم لیاقت تو رو نداره …

ریحانه دندون هاش رو رو هم سائید ..

-میدونی امیرحافظ ..یه وقتهایی حس میکنم اصلا نمیشناسمت …به خاطر همین ترجیح میدم تو این لحظه ها اصلا نبینمت ..

.با حرص دستش رو از تو دستم کشید بیرون واز پله های خونشون بالا رفت ..

با ناراحتی نفسم رو بیرون فرستادم وسرم رو به سمت اسمون بلند کردم ..

خدایا خودت به خیر بگذرون …این دختر مثل یه ببر زخمی فقط به فکر پاره کردن مردهاست ..

دارم کم کم فکر میکنم که دیگه نمیتونم باهاش مقابله کنم ..

 

-ریحانه جان عزیز دلم ..من که بهت گفتم تو مختاری حجابت رو انتخاب کنی ولی نه تا این حد ..این پوشش اصلا در شان تو وخونواده ات نیست ..

ریحانه مژه های ریمل خورده اش رو بهم زد ..

– تو داری من رو مجبور میکنی ..من هرجور دوست داشته باشم میگردم ..

به سختی تونستم خودم رو کنترل کنم تا صدام بالا نره …الان وقت داد وبیداد نبود …باید قانعش میکردم ..

خونوادهءما تو این محل آبرو داشت سالیان سال بود که اهالی محل ما رو میشناختن ودرست نبود که عروس حاج احمد رسولی …معتمد وریش سفید محل با این سرو شکل مثل دخترهای ولنگار میگشت ..

– اخه این چه حرفیه که میزنی ریحانه؟…اگه قرار باشه هرکسی به خواستهءخودش عمل کنه که سنگ رو سنگ بند نمیشد ..

با سرتقی توپید ..

-مگه من چه جوری میگردم؟ ..برو دخترهای مردم رو ببین به نسبت اونها من مثل دهاتی ها لباس میپوشم ..

-من به مردم چی کار دارم ؟..تو زن منی ..نه اونها ..شاید یه نفر بخواد بدون روسری بیاد تو خیابون …تو هم باید همون کار رو کنی ..؟اخه چرا دیگه به حرفهام گوش نمیدی ریحانه …؟

خواستم دستش رو بگیرم که نگاهم به رنگ صورتی مات وملایمی که روی ناخنش بود افتاد ..

حرفم رو به کل فراموش کردم وبا تعجب به ناخون های لاک زدهءریحانه خیره شدم ..

-تو لاک زدی ریحانه ..؟

ریحانه زود دستهاش رو مشت کرد ..پوزخندی روی لبهام نشست..پس همون بود که نمیخواست به دنبالش برم ..

چون دوست نداشت تیپ وقیافهءجدیدیش رو که هرروز عجیب تر از قبل میشد ببینم ..

-اره لاک زدم مشکلیه ..؟

نفسم سنگین شده بود ..

-پس ..پس ..چه جوری نماز میخونی ..؟

-اونش به خودم ربط داره …

ناخوادگاه گر گرفتم ..من با هرمسئله ای میتونستم کنار بیام الا کاهلی تو نماز خوندن ..

مچ دستش رو تو یه لحظه گرفتم وکشیدم ..

-جوابم رو درست بده ریحانه ..تو نماز خوندن رو هم کنار گذاشتی ..؟اره ریحانه …؟؟

ریحانه با یه نگاه فهمید چقدر عصبانیم ..اونقدر کلافه بودم که حتی حالیم نبود که دارم فشار زیادی روی دست میارم ..

-آی دستم ..آی آی امیرحافظ ..مچ دستم رو شکوندی …

نفس عمیقی کشیدم وبا حرص چشمهام رو مالیدم به ارومی مچ دستش رو رها کردم ..از منِ اروم وساکت بعید بود که بخوام همچین عکس العملی نشون بدم ..

صدام رو پائین تر اوردم ودوباره پرسیدم ..

-ریحانه خواهش میکنم راستش رو بهم بگو…خودت میدونی که راجع به این موضوع اصلا شوخی ندارم … تو نماز نمیخونی ..؟

همون جوری که دستش رو میمالید گفت ..

-کی گفته نماز نمیخونم ..؟هر زنی یه روزهایی تو ماه نمیتونه نماز بخونه ..

به جای اینکه ریحانه از گفتن این حرف خجل بشه من سرخ شدم وسر به زیر انداختم …هنوز اونقدر با ریحانه ندار نشده بودم که راجع به این مسائل به این راحتی باهام حرف بزنه ..

چند تا نفس عمیق کشیدم تا دوباره خونسردیم رو به دست بیارم ..لب که بازکردم دیگه خبری از اون خجالت تو صدام نبود ..

-ریحانه برای اولین واخرین بار بهت میگم ..اگه میخوای ارایش کنی ..لاک بزنی …این کارها مال تو خونه است…

هروقت که رفتیم سر خونه زندگیمون قول میدم ببرمت بهترین مغازهءلوازم ارایشی واز هرنوع مارک ومدلی که بخوای برات بخرم ..

تو یه زنی ومن اصلا ازت انتظار ندارم طبیعتت رو عوض کنی …

اگه دوست داری اینکار وانجام بدی ..انجام بده اون هم جلوی محارمت …حتی حاج بابا با تمام عقاید سفت ومحکمی که راجع به تربیت فاطمه داشت وقتی که وارد هیجده سالگی شد یه ست کامل از لوازم ارایشی براش خرید وگفت اگه دوست داره میتونه توی خونه ارایش کنه ..

ریحانه فراموش نکن هرکسی که لاک روی ناخونت رو ببینه فکر میکنه یا به کل مرتدی وبی دین ..یا مشکل زنانه داری …که در هر دو حالت واقعا پیغام زشتی رو به طرف مقابلت میرسونه ..

ریحانه درسکوت هنوز مچ دستش رو مالش میداد ..از اینکه دور مچ دستش سرخ شده بود ناراحت شدم ..

من اصلا ادم خشنی نبودم ..من با دلم جلو میرفتم ..من از مردانگیم سو استفاده نمیکردم …با عجز نالیدم …

-ریحانه ازت خواهش میکنم تغیر نکن ..من همون ریحانهءگذشته ام رو میخوام ..

ولی ریحانه با جدیت گفت ..

-اون ریحانه مرد ..اصلا تو چی از من میخوای ..؟که جوونی نکنم ؟..که مثل همسن وسالهام نباشم؟ ..

-ریحـــــــانه ..!!

-ببین امرحافظ من بعد از عمری دوست دارم خوشتیپ باشم جلوی دوستهام کم نیارم ..بسه هرچی شنیدم …که بهم گفتن امل …دَر داهاتی ..امیرحافظ من حق دارم به سرووضعم برسم .ازدواج کردم که راحت باشم نه اینکه یکی بدتراز بابام بهم امرو نهی کنه ..

با عصبانیت گفتم ..

-بس کن ریحانه ..نمیخوام بشنوم ..این حرف اخر منه ..

ریحانه با دریدگی که حتی فکرش رو هم نمیکردم براق شد به سمتم ..

-این هم حرف اخر منه ..تو نمیتونی بهم زور بگی .

از جا بلند شد …که دستش رو گرفتم ..

-خیل خب …حالا که اینطوره من هم نمیتونم اجازه بدم به کلاس بری …مطئن باش اگه میتونستم…حتما جلوی رابطه ات رو هم با مینا رو میگرفتم ..

با بهت گفت ..

-امیرحافظ؟؟؟!!!

جوابی ندادم ..

-تو واقعا داری من رو از امکاناتی که برام مهیا کردی منع میکنی ..؟داری بهم زور میگی …؟

مگه تو نبودی که میگفتی هرچی دارم وندارم مال تواِ …؟حالا داری به پشتوانهءمال واموالت عقیده ات رو به خورد من میدی …؟

با درد برگشتم به سمتش ..خدا میدونست که من همچین ادمی نبودم .من یه ادم عقده ای مرد سالار نبودم …ولی راه دیگه ای نداشتم ..این حمله ها فقط برای نجات دادن همسرم وزندگی مشترکمون بود ..

همسری که تو دستهای مینا مثل یه عروسک چرخونده میشد

-برای حمایت از تو وزندگیمون مجبورم اینکاروکنم …متاسفم ریحانه ..

اون لحظه تو نگاه ریحانه خاموش شدن تک به تک نورهای امید رو دیدم وتنها ستاره ای تو نگاهش موند که تو اون لحظه هیچ اهمیتی برام نداشت

ولی بعد ها بهم ثابت کرد که از اون روز به بعد ریحانه دیگه جزئی از ما نبود ….جزئی اززندگی من ..بلکه شمشیر بست به نابودیم …اون هم زیرکانه وبا نقشه وهمکاری دوست عزیزش مینا ..

 

دو هفته ازاون روزی که با ریحانه اتمام حجت کردم گذشته بود ..تو این مدت ریحانه اروم میرفت ومیومد ..

دیگه به اون اندازهءقبل ارایش نمیکرد ساده میپوشید ووقتی که باهاش بودم اروم وبی صدا کنارم میموند …

نگران بودم ..با اینکه از رسیدن به هدفم ته دلم راضی بود ولی به هیچ وجه دوست نداشتم با به نمایش گذاشتن قدرت مردانه وتحکم های بی جا زندگی رو به کام خودم وریحانه تلخ کنم ..

خیلی ناراحت بودم ..ریحانه کنارم بود ومن انگار نداشتمش …تو این دو هفته مثل یه مرده درسکوت کنارم میشست… به حرفهام گوش میداد وحرفی نمیزد ..

چنان تو تب وتاب گذشته امون واون ریحانهءسرحال ومهربون گذشته میسوختم که حدی براش قائل نبودم ..

دلم میخواست دوباره با روی خوش ببینمش ..دوباره مثل گذشته با دیدنم چشمهاش برق بزنه واز شوق چشمهاش… دلم لبریز از محبت بشه ..

حالا بعد از دو هفته که درسکوت هم دیگه رو دیده بودیم ..برای اینکه بهش ثابت کنم اون ادم زورگویی که از من پیش خودش ساخته نیستم اومده بودم به دیدنش ..

صبح باهاش هماهنگ کرده بودم که بعد از کار میرم خونشون ..باید باهاش حرف میزدم .

از دلش درمیاوردم واگه قول میداد که حریم ها رو رعایت کنه بازهم هرنوع امکاناتی رو که بخواد براش فراهم کنم ..

خدا میدونست که من زورگو نبودم …عقده ای نبودم ..دلم خوش بود به خوشی دل ریحانه …

نگاهی به جعبهء توی دستم که زیبا کادوپیج شده بود انداختم وزنگ در رو زدم … …برای اشتی کردن دوباره امون یه نیم ست قشنگ خریده بودم ..

میخواستم واقعا از دلش دربیارم ..میخواستم دوباره برق محبت رو تو چشمهاش ببینم …دلم برای لمس اون عشق وعلاقهءتو نگاهش تنگ شده بود …

– بیا تو امیرحافظ..

دلم تنگ صداش شده بود ..تو این مدت حتی اسمم رو هم نبرده بود ..

ریحانه درحیاط رو با اف اف باز کردومن با چند قدم بلند از حیاط کوچیک اپارتمانشون گذشتم وپله ها رو به سمت طبقهءسوم بالا رفتم ..

دستم به سمت زنگ نرفته بود که در باز شد…کفش هام رو کندم وبه عادت همیشه که مادر ریحانه زود در رو بازمیکرد سر به زیر وارد شدم ..

با اینکه پریسا خانم رسما به من حلال بود ولی بازهم سعی میکردم مراعات کنم ..

تنها کسی که الان به دل وجسم من محرم بود ریحانه ام بود که اون هم تو این دو هفته از هر نامحرمی غریبه تر شده بود ..

-سلام …

لبخند رو لبم نشست وبه سمت صدا برگشتم که برخلاف تصورم ریحانه رو با تیپی متفاوت از همیشه دیدم …چشمهام اتیش گرفت ودلم از داغی این حس سوخت ..

ریحانه با یه تاپ ودامن بنفش رنگ با موهایی افشون وگل سر یاسی رنگ زیبایی که به سر زده بود ..پشت در ایستاده بود ..

اونقدر به تلاطم افتاده بودم که فقط سر چرخوندم …با اینکه حلالم بود ولی تا حالا ریحانه رو این طوری ندیده بودم …صدای نرمش که از همون اولین دیدار من رو شیفته کرد تو گوشم پیچید

-امیرحافظ ..چرا روت روبرگردوندی ..؟

اولین جمله ایکه به ذهنم اومد پرسیدم ..

-مادرت کجاست ..؟

-رفتن کرج …

دستهام رو مشت کردم وجعبهءکادوپیچ شده رو محکمتر فشردم ….این تاپ تاپ قلب واین نگاه حسرت زده کم کم داشت مهار نشدنی میشد

مخصوصا حالا که میدونستم وقتی خونوادهءریحانه به کرج میرن امکان نداره تا شب برگردن …

-پس من میرم ..فردا میام تا باهم صحبت کنیم …

به سمت در برگشتم که صندل های یاسی رنگ ریحانه رو جلوی چشمهام دیدم ..

نرو امیرحافظ من از صبح دلم رو صابون زدم که بعد ازچند ماه میتونیم بدون وجود کسی با هم باشیم …

-ولی این درست نیست ..تازه تو این دو هفته به قدری از من فاصله گرفتی که من اصلا فکر نمیکردم که تو تمایلی به دیدن من داشته باشی ..

-امیر به من نگاه کن …

نمیتونستم …خدایا نمیتونم …درسته که تو این مدت ازش دلخور بودم ولی حالا که درست مثل روزهای اول چشمهاش بهم میخنده ولبهاش عنابی میشه بازهم نمیتونم …

اگه سر بلند کنم ..اگه دیده به چشمهای شهلاش که از برق شیطنت نمیتونستم بهشون خیره بشم ..

اگه نتونم جلوی این حرارت بدن تب دارم رو که از استمشمام رایحهءعطر تن ریحانه اون هم از نزدیکی بیش از حدش هرلحظه بیشتر میشد بگیرم ..

اونوقته که معلوم نبود چه بلایی سرمون میاد ..

-امیرحافظ …

دلم ضعف رفت وناخواسته سر بلند کردم وخیره شدم تو نگاه ریحانه ام ..افسون شدم ..مسخ …خدا میدونه که چقدردلتنگ بودم ..

چقدر محتاج این بودم که دستام رو دور کمرش حلقه کنم وبا تمام وجودم به اغوش بکشمش …

-جانم ریحانه جان ..

-بمون باشه …

من قول داده بودم …نمیتونستم ..من شرافتم رو گروی این کار گذاشته بودم ..درسته که حلالم بود.. درسته که بودن باهاش لذت بخش ترین نعمتی بود که خدا بهم عطا کرده بود ولی میدونستم بودنم… اون هم با این تب شدید ..فاجعه باره ..

-اخه تو این شرایط …؟

نگاهش خیس شد ..

-من که بهت محرمم ..چه اشکالی داره که من رو این شکلی ببنی …حتما هنوز از دستم دلخوری؟ …من که گفتم درست میشم ..پس چرا هنوز باهام سر سنگینی …؟

سست شدم وبی اراده برای اولین بار پیش قدم شدم وبه حاجت دلم لبیک گفتم ..

دستم رو دور کمرش حلقه کردم وگفتم ..

-هیچ اشکالی نداره ریحانهءمن ..مشکل منم که دست ودلم برای این گل رعنا ضعف میره ..

لبخند ملوسی زد وخودش رو تو بغلم بیشتر جمع کرد …خدایا چقدر این لحظات رو دوست داشتم …انگار بعد از مدتها مثل یه ادم عطش زده به وسعت دریا رسیده بودم …

همون جور که تو بغلم بود دستش رو به ارومی روی گونه ام کشید …

-منو بخشیدی …؟

 

خدایا شیداتر از من هم پیدا میشد …؟واله تر از حال من …؟

-این تویی که باید من رو ببخشی …خدا گواهه که نمیخواستم قدرتم رو به رخت بکشم ..فقط میخواستم حواست رو جمع کنی …ریحانه اگه همون جور ادامه میدادی از دستت میدادم ..

لبخند شیرینی زد ..

-دوستت دارم امیرحافظ …از همون اول دوستت داشتم ..تو مرد منی ..با دنیا عوضت نمیکنم ..

قلبم گرم شده بود …باز هم از محبت اغوش ریحانه تو ابرها سیر میکردم …

ریحانه نگاهی به بستهءتو دستم انداخت ..

-اون چیه تو دستت ..؟برای من اوردی …؟

درست مثل یه بچه گربه چشمهاش میدرخشید …همون جور که ریحانه تو اغوشم بود بسته رو بالاتر اوردم ..

-تقدیم به خانم گل خودم… با کلی محبت ..

بسته رو با شوق ازم گرفت وبه ارومی بازش کرد …جرقه هایی که با دیدن نیم ست طلا سفید تو چشمهاش زد دلم رو شاد کرد ..

نگاهش رو از نیم ست گرفت ودستش رو به دور گردنم حلقه کرد وگونه ام رو بوسید ..

-مرسی امیرحافظ این خیلی قشنگه ازت ممنونم

سرش روکه خم کرد تپش قلب من هم بیشتر شد ..خرمن موهاش روی شونهء بازش ریخت ..سر شدم ..باده نخورده مست شدم …خمارو بی حس …

خواستم ازش جدا بشم ولی توانی برای جدایی نداشتم ..

-نکن با دلم ریحانه …اتیشم نزن عزیزم ..من …من نمیتونم ..من باید برم ..

ولی ریحانه امروز جور دیگه ای شده بود ..انگار یک سره برای از پا انداختن من اومده بود مجهز واماده..

دیگه طاقت این همه نزدیکی رو نیاوردم …دستهام رو بی هوا باز کردم ..

-من میرم

-امیرحافظ …

دستم رو تو دستش گرفت …ودوباره خودش رو به شونه ام چسبوند ..

گردن خوش تراشش به قدری خوش بو بود که نا خواسته چشم گرفتم …

-ریحانه بسه …من شرایطم خوب نیست ..

-امیرحافظ …

تو دلم نالیدم ..

-نگو ..صدام نکن ..بیشتر از این سستم نکن ..بزار برم …

ولی حتی ل.بهام هم بهم نخورد ..خیره شده بودم به ل.بهاش …به صورتی که امروز نفس گیر تر از هرروز دیگه ای شده بود ..التماس کردم ..

-ریحانه ..بزار برم ..

لب ورچید وبغض دار تو نگاهم خیره شد …

-پس هنوز من رو نبخشیدی …؟

اه از نهادم بلند شد ..خدایا این دیگه چه امتحانیه …؟چرا اینقدر سخت وطاقت فرسا ؟…من از پسش برنمیام خدا ..خودت یه فرجی کن …

-نه ریحانه …اخه این چه حرفیه عزیزم …من فقط نمیتونم کنارت بمون من قول دادم تو دست من امانتی …..

-ولی من دوستت دارم …

با ضعف گفتم ..

-منم دوستت دارم شیرینم…. ولی نمیخوام اتفاقی بینمون بیفته که بعد ها پشیمونمون کنه …

-دوستم داری امیرحافظ …؟

فقط خدا میدونست که تمام جسم وروح من متعلق بهش بود ..

-دارم عزیز دلم …دارم …

-پس تنهام نذار …

بی اراده ومسخ از حرارت دل نشین دستش …سرم رو پائین تر اوردم وبوسهءارومی روی پیشونیش گذاشتم ..

-اگه نرم خیلی اتفاقها میوفته که نمیتونم جلوش رو بگیرم …باید برم ..

بوسهءروی پیشونیش ارومم که نکرد هیچ …لطافت بدنش تمام وجودم رو به غلیان دراورد ..خواستن چنان تو وجودم پیچیده بود که نه راه پس داشتم نه راه پیش …

عقل همچنان نهیب میزد که برگرد ..که پا پس بکش …که به قول شرفت عمل کن ..بیشتر از این وا نده

ولی امان از این دل ..که این حرفها حالیش نبود …من مجنون شده بودم …دیوانه وشیدا ..

وسوسهءریحانه اونقدر زیاد شدکه ناخواسته وبی اراده وا دادم ..اشتباه کردم …پَر به پَر ریحانه دادم ..

شاید هم قسمت بودکه این اتفاق بیفته ..تا من قبل از اینکه پیمان زندگیم رو با ریحانه محکمتر کنم ذات واقعی ریحانه روبشناسم ..

کنار ریحانه دراز کشیده بودم وتازه به عمق قضیه فکر میکردم ..اصلا نمیفهیدم چه جوری به اینجا رسیدم ..

مثل یه ادم مست که بعد از یه شب بد مستی کردن …حتی نمیدونست چه جوری سر از زباله دونی دراورده ..

از دست خودم شاکی بودم ..عصبانی بودم ..خونوادهءریحانه به من اطمینان کرده بودن ..حاج بابا …عزیز …

ولی من نامردی کردم …نباید ..نباید تا قبل از ازدواج بهش نزدیک میشدم نباید این اشتباه رو میکردم ..درسته که محرمم بود ولی من قول داده بودم ..

برگشتم به سمت ریحانه …گلم درد زیادی کشیده بود ..با اینکه تمام سعیم رو کرده بودم تا اذیت نشه ولی ..بازهم زجر کشیده بود ..

-ریحانه جان ..خوبی عزیزم ..؟

برگشت به سمتم ..قلبم مچاله شد .. با سرانگشت گونه اش رو نوازش کردم

-ببخش عزیزم ..شرمنده ام ..نمیخواستم این اتفاق بیفته …

با بی حسی و چشمهایی که دیگه هیچ برقی توشون نبود ..زمزمه کرد ..

-مهم نیست ..

-چرا مهمه …من نباید این کارو میکردم …من قول داده بودم ..باید صبر میکردم ولی ..

خودش رو جمع کرد وبازهم سکوت کرد ..

-ریحانه حالت خوش نیست …؟

-خوبم امیر …میشه تنهام بذاری …؟

با ناامیدی نالیدم ..

-ریحانه جان …

-خواهش میکنم امیر حافظ ..حالم اصلا خوب نیست

-میخوای بریم دکتر ..؟

-نه فقط تنهام بذار ..

-اگه میدونستم نمیخوای …فکرکردم تو هم میخوای که با هم باشیم ..فکرش رو هم نمیکردم که این جوری اذیت بشی …ریحانه ؟؟

بازهم حرفی نزد ..حس میکردم وجودم تو این لحظاتی که ریحانه فقط وفقط احتیاج به ارامش واستراحت داره اضافه است ..

اشتباه کرده بودم وحالا باید پای اشتباهم میموندم ..هرچند تو اون لحظه ها ریحانه به قدری باهام همکاری کرده بود که فکر نمیکردم بعدش همچین رفتاری رو نشون بده ..

لباس پوشیدم کمکش کردم وملافه ءپرخون روی زمین رو جمع کردم وتو یه کیسه انداختم …ریحانه رو به زور لباس پوشوندم

رختخوابش رو دراخر پهن کردم وبا چند تا مسکن خوابوندمش …

دیگه کاری از دستم برنمیومد …کیسهءحاوی ملافه رو با دل چرکینی برداشتم واز خونه زدم بیرون …این اتفاقی که افتاده بود خارج ازحد تصورم بود ..

داشتم برمیگشتم خونه که ویبرهءموبایلم باعث شد تا گوشیم رو نگاه کنم ..فاطمه بود ..

-الو سلام ابجی کوچیکه ..

-الو داداش …؟

ضربان قلبم کند شد ..صدای فاطمه پراز استرس بود ..

-چیه ..؟چی شده ..؟

-چیزه ..؟یعنی چیزی نیست ها …فقط ادرس میدم بیا دنبالم …

-چی شده فاطمه ..؟

-میگم چیزی نیست …

-خوبی تو ..؟

-اره به خدا فقط بیا کافی شاپ باران …

-فاطمه ..؟

-داداش بیا سر خیابون منتظرتم ..

نفهمیدم چه جوری گوشی رو قطع کردم وپیچیدم ..ظرف ده دقیقه خودم رو رسوندم به خیابونی که توش کافی شاپ بود .

خیابون رو که پیچیدم فاطمه رو که یه گوشه ایستاده بود دیدم ..همینکه دیدم سالمه وهیچ خبر نگران کننده ای نیست خیالم راحت شد ونفسم رو راحت بیرون فرستادم …

کنار پاش ترمز کردم که زودی سوار شد ..

-سلام ..چه زود رسیدی ..؟

-چی شده فاطمه ..؟من که تا به اینجا برسم جونم به لبم رسید ..

همون جور که نگاهش به کافی شاپ بود گفت ..

-باید باهات حرف بزنم ..

-میگم چی شده فاطمه ..؟

-ببین راستش دوستهای من یه وقتهایی به این کافی شاپ میان ..امروز که داشتم باهاشون میومدم …ریحانه رو دیدم ..

قلبم وایساد …پس حرف ریحانه بود ..؟

-خب بقیه اش …؟

-راستش داداش زیاد ..سروظاهرش …..میدونی که ..

اره میدونستم از شبی که رابطهءمن وریحانه جدی شده بود .ریحانه دیگه خدا رو هم بنده نبود ..بدتر از قبل میگشت وبه هیچ کدوم از حرفهای من هم گوش نمیداد …

انگار که از اون شب پرده های حیا برای ریحانه دریده شده بود …یه وقتهایی فکر میکنم نکنه رابطمون همچین بلایی سرش اورده …

یا اصلا شاید به خاطر اینکه راحت تر بتونه به کارهاش برسه اجازهء اون رابطه رو بهم داد …هرچی که بود ..ریحانه دیگه اون ریحانهءقبل نبود

-خب ..حرف اخرت رو بزن …

-قول میدی هرچی گفتم اروم باشی ..؟

با استرس گفتم ..

-اره قول میدم حرف بزن فاطمه …

-با چند تا از دوستهاش بود …رفتن تو کافی شاپ …

ناخواسته پرسیدم ..

-مینا هم بود …؟

-اره بود …

با کارهایی که از ریحانه دیدم رفتنش به کافی شاپ اون هم با چند تا از دوستهاش زیاد هم عجیب غریب وترسناک نبود ..

-خب حالا این همه استرس به خاطر اینکه با تیپ بد اومده کافی شاپ .؟

خیالم اونقدر راحت شده بود که این حرف رو به مسخره گفتم …واقعا ریحانه کارهایی میکرد که ده برابر بدتر از اومدن به کافی شاپ بود …

-نه راستش دوستهاش …

دوباره استرسم زیاد شد …حتما یه چیزی هست …اینکه ریحانه به کافی شاپ بیاد …اصلا چیز مهمی نبود …

-دوستهاش چی فاطمه؟ ..بگو وخلاصم کن …

-چند تا پسر هم باهاشون بودن …

حس کردم برق سه فاز بهم وصل شده …ریحانه با چند تا پسر ودختربه این کافی شاپ اومده بود …؟ریحانهءمن ..؟زن عقد کردهءمن ..؟

تو یه لحظه مثل کسایی که افسار پاره کردن از ماشین پیاده شدم وبه سمت کافی شاپ دوئیدم …حتی صدای امیر امیر گفتن های فاطمه هم تاثیری نداشت …

پشت شیشه های مات کافی شاپ مکث کردم …توان روبه رو شدن با همچین صحنه ای رو نداشتم …

طاقت نداشتم ببینم که ریحانه میون چند تا پسر نشسته وداره گل میگه وگل میشنوه ..

دستم رو رو دستگیرهءدر گذاشتم وتو یه حرکت بازش کردم …حالا فضای خفه ودم گرفتهءسالن کافی شاپ تو دیدم بود ..

بدتر از اون نگاه ریحانه که درست رو به روم میون چهار تا پسر وسه تا دختر نشسته بود وبه من خیره شده بود …

پس فاطمه راست گفته بود ..پس من احمقانه سعی کرده بودم خودم رو گول بزنم که فاطمه اشتباه کرده …

چیزی رو که میدیدم باور نداشتم …باور نداشتم که ریحانهءمن به این راحتی تو جمعی نشسته که حتی فکر کردن بهش هم خونم رو به جوش میاره .

نگاهی به دوستهاش انداختم …قیافهءپسرها از صد فرسخی هم داد میزد که چه کارن …

ومینا …که مثل یه دختر چهار ده ساله صورتش مثل یه گل شکفته شده میخندید …

دوباره نگاهم رو ریحانه چرخید ..با همون چشمهای گشاده شده از ترس یا تعجب زیر لب اسمم رو برد ..

مثل یه مجسمهءمسخ وترسناک بهش خیره شده بودم …نگاه دخترها وپسرها هم با دیدن رفتار ریحانه به سمتم چرخید ..

ولی من بازهم چشم از ریحانه برنداشتم …انگار میخواستم یه نفر بهم بگه که این خوابه .خیاله ..یه کابوس وحشتناکه ..کاش یه نفر بود که من رو با یه سیلی محکم توی گوشم بیدار میکرد ..

خدایا باور نمیکنم .اخه این زن منه ..چطور تونسته به اینجا برسه ..؟

انگار که ریحانه زودتر از من به خودش اومد ..چون تو یه حرکت کیفش رو برداشت وبه سمتم اومد ..

انگار که ریحانه زودتر از من به خودش اومد ..چون تو یه حرکت کیفش رو برداشت وبه سمتم اومد ..چند قدم مونده وایساد …

-امیرحافظ …

دیگه مهلت ندادم ..خودش بود ..زن من ..ریحانهءمن ..میون سه چهار تا گردن کلفت …

همین کافی بود تا مچ دستش رو با خشونت بکشم واز کافی شاپ بیرون بزنم …

فاطمه ترسان ونگران بیرون کافی شاپ ایستاده بود ..وقتی صورت سرخ وکبود من رو دید زمزمه کرد ..

-امیرحافظ توروخدا ..

-تو دخالت نکن فاطمه ..بروخونه ..

-نه منم میام ..

برگشتم به سمتش وشمرده شمرده گفتم ..

-برو خونه فاطمه …نگران نباش قرار نیست اتفاق بدتری بیفته …

فاطمه از ترسش خفه خون گرفت ..مچ دست ریحانه رو گرفتم وپرتش کردم تو ماشین …

اونقدر عصبانی بودم که بعید نبود حتی خون ریحانه رو هم بریزم ..

زن من ..زن عقدی من ..زنی که از هرکسی بهم نزدیک تر بود ..زنی که تا چند وقت قبل همهءدنیام متعلق به اون بود …

حالا میون جمعی که از قیافه هاشون معلوم بود چه جور کسایی هستن نشسته بود …

شاید برای خیلی ها مهم نباشه ..شاید خیلی ها براشون اهمیت نداشته باشه که زنشون درکنار مردی بشینه وگل بگه وگل بشنوه ..

ولی برای من فاجعه بود ..

چون میدونستم که این رابطه ها به کجا میرسید …چون طرز فکر مردها رو میدونستم ..

چون میدونستم اگه مردی با زنی دوست بشه ..مطمئنا به فکر خودش ونیازهاشه ..

-امیرحافظ ..

مشتم رو از عصبانیت بیش از حد بالا اوردم …ولی وسط راه دستم رو نگه داشتم

علارغم تمام کاری که کرده بود به خودم اجازهءدست بلند کردن نمیدادم …زنم بود …برام مهم بود …ومن حق نداشتم حتی اگه بدترین کار دنیا رو هم انجام بده روش دست بلند کنم ..

مشتم رو پائین اوردم وبا ضرب روی فرمون کوبیدم …

ریحانه که از ترس گوشهءماشین جمع شده بود با صدای لرزونی گفت ..

-جریان اون چیزی نیست که تو فکر میکنی ..من با کسی دوست نیستم ..

خدایا من چرا این همه تمایل دارم تا مشتم رو تو فک ریحانه بکوبم ..؟

-جریان هرچی باشه برام مهم نیست ..من اون چیزی رو که دیدم باور میکنم ..اینکه زنم میون چهار تا پسر نشسته بود ..

ریحانه با پررویی تمام تشر زد ..

-امیرحافـــــــظ ..

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن