رمان اکالیپتوس

رمان اکالیپتوس پارت 3

 

بارها مواد جابه جا کردم … محموله و جنس های قاچاق تحویل گرفتم …

چندین بار به دستور سلمان و شیخ به همراه یاشار افرادی را دزدیده بودیم

گاهی اوقات بعد از تهدید و گوشمالی رهایشان میکردیم

بعضی اوقات هم به دست آدم های شیخ و سلمان می سپردیم

اما تا به امروز هیچ وقت جان کسی را نگرفته بودیم

نه من و نه یاشار

یاشار همیشه میگفت بعد از اینکه اولین نفر را کشتی همه چیز تغییر میکند

و حالا این مرد با با بی شرمی در چشمانم زل زده بود و به راحتی از کشتن کسی حرف میزد

روی تخت وا رفته بودم

پلک نمیزدم و با دهان باز به اویی خیره شده بودم که با خونسردی از کشتن کسی حرف میزد

همانطور که هر دو دستش را به کمرش زده بود برای لحظه ای چشمانش را بست

عکس العملی نشان نمیدادم و همین کلافه اش کرده بود

سرش را کمی خم کرد و خیره در چشمانم لب زد :

_ وقت تموم شد …

گیج نگاهش کردم

اسم یاسر را فریاد زد که بالافاصله در باز شد :

_ بفرما رئیس ؟

سرش را برگرداند و به سمت آکواریوم رفت :

_ ببرش … به کارم نمیاد ، زیادی احمقه… کارش و تموم کن

_ رو چشمم رئیس

با ناباوری به صدای خونسردش فکر میکردم که به سمت در کشیده شدم

از اتاق خارج شدیم و در بسته شد

حرفی نمیزدم

ترسیده بودم

صدایش دوباره در گوشم پیچید : (کارش و تموم کن )

تازه به خودم آمدم و شروع به دست و پا زدن کردم

با ناخن هایم به جان صورتش افتادم و شروع به داد و فریاد کردم که دستم را محکم پیچاند

همانطور که لگد میپراندم سفتی چیزی را روی رانم حس کردم

با به یاد آوردن چاقوی کوچکی که قبل از رفتن به بندر در جیب شلوار جینم گذاشته بودم لبانم کش آمد

فقط کافی بود خودم را از این عمارت نحس بیرون بکشم

وسط شهر بودیم و کاری از دستشان بر نمی آمد

جلوتر از من میرفت و بازوی دست راستم را میکشید

به آرامی با دست چپ چاقو را از جیبم بیرون آوردم و آماده کردم

نزدیک پله ها بودیم

اگر میتوانستم زخمی اش کنم و از عمارت خارج شوم همه چیز تمام میشد

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به عاقبتش فکر نکنم

با خودم تکرار کردم حتی اگر موفق هم نشوم باز هم چیز زیادی از دست نمیدهم

به هرحال جانم را از دست خواهم داد دیر و زودش تفاوتی ندارد

با یک حرکت به شدت بازویم را کشیدم

به محض اینکه سرش را به سمتم برگرداند با تمام توانم چاقو را در شانه اش فرو کردم

فریاد وحشتناکی کشید

بهت زده با ترس به خون تیره رنگی که از شانه اش جاری شده بود خیره شدم

یکه خورده چند قدم عقب رفتم و سعی کردم تمرکز کنم

با سرعت به سمت پله ها دویدم… پای آسیب دیده ام تیر میکشید

از پله ها پایین دویدم و از در عمارت خارج شدم

چشمم که به فضا و باغ بزرگ عمارت افتاد تازه به حماقتم پی بردم

برای پشیمانی دیر بود

همانطور که با عجله میدویدم سرم را برگرداندم تا مطمئن شوم کسی دنبالم نیست که محکم با چیزی برخورد کردم و نقش زمین شدم

با ترس به هیکل یاسر که نزدیکم میشد زل زدم

برخلاف انتظارم کاری به من نداشت و با پوزخند بالای سرم کنار مردی که گیرم انداخته بود ایستاد

بدون اینکه زحمتی برای بلند شدن از زمین بکشم زانوهایم را در شکمم جمع کردم و با بیچارگی چشمانم را بستم

دلم برای یاشار و آن به اصطلاح خانه تنگ شده بود

برای ساندویچ های کثیف و چندش آوری که یاشار به زور در دهنم میچپاند

هرچه قدر هم بدبخت و بی پول بودیم حداقل همدیگر را داشتیم

برای هزارمین بار در دلم تکرار کردم :
کاش اینجا بود … کاش اینجا بود … کاش…

گوش هایم را تیز کردم و بیشتر در خودم جمع شدم

با چشمان بسته هم میتوانستم صدای قدم های محکمش را تشخیص دهم

قدم هایی که هر لحظه نزدیک تر میشد و درست کنار گوشم متوقف شد

در باغ صدایی جز غار غار کلاغ های سیاه نبود

چه قدر از کلاغ بدم می آمد … به نظرم حتی از گرگ ها هم ترسناک تر بودند

و طفلک من که بین گرگ ها و کلاغ ها اسیر بودم…

با کشیده شدن موهایم دندان هایم را روی هم فشار دادم … برای بار هزارم در این چند روز درد در سرم پخش شد

چشمانم را باز کردم و به کفش هایش خیره شدم

موهایم را دور دستش پیچاند و با خونسردی تمام بدن بی جانم را به سمت پله ها کشاند

شروع به بالا رفتن که کرد ، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و جیغ هایم در عمارت پیچید

بی توجه ، انگار که چیزی نمی شنود ، از پله ها بالا می رفت

درد وحشتناکی در سرم پیچیده بود

انگار هزاران سوزن را باهم در پوست سرم فرو می کردند

هم زمان که موهایم را می کشید ، چهار دست و پا از پله ها بالا می رفتم و ناله می کردم

از شدت درد و تحقیر چشمانم را بستم

به این فکر کردم که هیچ وقت در تمام زندگی ام از هیچ کس به اندازه ی او نفرت نداشتم

در اتاقش را باز کرد و وسط اتاق پرتم کرد

بالای سرم ایستاد

با تمام دردی که داشتم بی مکث روی پاهایم ایستادم

از اینکه همیشه مثل برده اش از بالا خیره ام می شد متنفر بودم

زانوهایم می لرزید

سرم را بالا آوردم

همین که نگاهم به صورتش افتاد ، مشت محکمش بی رحمانه سمت چپ صورتم را بی حس کرد

بلند نشده دوباره روی زمین افتادم

کمی بالاتر از لبم خیسی خون را حس کردم و طعم بدش در دهانم پخش شد

درد در کل صورتم پیچیده بود

صدایش در اتاق پیچید :

– وقت منو تلف نکن …
انتخاب سخت نیست
یا کاری که میخوام رو انجام میدی یا میمیری

با درد نالیدم :

+ من … من نمیتونم …
مدارکتو از خالد پس می گیرم اما نمی تونم بکشمش

پوزخندی زد و به سمت میز کوچک کنار تختش رفت

با آرامش کلتی بیرون آورد

با قدم های شمرده به طرفم آمد و کلت را روبه روی سرم گرفت

زبانم بند آمده بود و نمی توانستم نگاهم را از کلت جدا کنم

همیشه ادعایم میشد از مرگ هراسی ندارم

چیزی برای از دست دادن نداشتم

کسی را نداشتم که برای نبودم ناراحتی کند و غصه بخورد

طول کشید تا باور کنم در این دنیا به این بزرگی و این جمعیت تنها هستم

زمان برد تا قبول کنم نه مادری هست که نفسش به نفسم بند باشد و نه پدری که با یک قطره اشکم زمین را به زمان بدوزد

من گریه کرده ام… ضجه زده ام… بیخوابی کشیده ام…
برای نبودن ها… نداشتن ها… نتوانستن ها…
و بعد از روز ها فهمیدم قرار نیست هیچ چیز یا اشک های من درست شود

آن زمان بود که فکر کردم مرگ و زندگی تفاوتی برایم ندارد

اما امروز … امروزی که خودم را در یک قدمی مرگ دیدم فهمیدم با آغوش باز به سمت مرگ رفتن آنقدر ها هم آسان نیست…

انگشت اشاره اش که به سمت ماشه رفت صدایم بلند شد

_ باشه … باشه لعنتی

لرزش صدایم سبب شد لبخند کمرنگی بزند و کلت را از جلوی صورتم پایین ببرد

سرم را پایین انداختم و ب دید تار به زمین زیر پایم خیره شدم

اشک هایم پشت سرهم روی گونه هایم میریخت

***

با چشمان بسته سرم را بالا گرفتم

آب ولرمی که روی بدنم میریخت باعث سوزش سوختگی روی شانه ام شده بود

با کمی شامپو پوست سرم را آرام مساژ دادم تا کنی دردش تسکین پیدا کند

با گشودن پلک هایم نگاهم در آیینه ی بخار گرفت به صورتم افتاد

گوشه لبم زخم شده بود و گونه ام ب کبودی میزد

دلم به حال بیچارگی ام سوخت

حوله را دور بدنم پیچیدم و از حمام خارج شدم

بعد از قبول خواسته اش یکی از افرادش از در پشتی عمارت به این اتاق اوردم

ازینکه در این اتاق میماندم راضیم

هرچه از او دور تر باشم حس بهتری دارم و اتاق های پشت عمارت بیشترین فاصله را از اتاق او دارد

اتاق راننده ها مستخدم ها و بادیگارد هایش همه این سمت بود

از آشپز گرفته تا مستخدم ها همه مرد بودند

یاشار گفت بود با زن ها کار نمیکند

از شدت گرسنگی معده ام میسوخت

یاسر چندین ساعت قبل در این اتاق پرتم کرده بود و بعد از قفل کردن در تنهایم گذاشته بود

بی صدا روی تخت دراز کشیدم و دستم را روی شکمم فشار دادم

ترجیح میدادم گرسنگی بکشم تا دوباره یاسر را ببینم

صبح با چاقو زخمی اش کرده بودم… کمی با نفرت نگاهم میکرد اما کاری به کارم نداشت

انگار میدانست با نقشه ای که رئیسش برایم کشیده محال است جان سالم به در ببرم

تازه گرسنگی را فراموش کرده بودم و چشمانم کمی گرم شده بود که صدای گریه خفیفی شنیدم

احمقانه فکر کردم از گرسنگی و خستگی توهم زده ام که صدا دوباره تکرار شد

مثل صدای گریه نوزاد بود…

با بلندتر شدن صدا پوف کلافه ای کشیدم

فقط همین را کم داشتم…

در این عمارت که حتی به جز من زنی وجود نداشت بچه چه کار میکرد؟

با قطع نشدن صدای گریه بالشت کرمی رنگ را محکم روی گوش هایم فشردم

تحمل این عمارت لحظه به لحظه سخت تر میشد…

با حرکت خشن دستی هوشیار شدم

اگر از صدای گریه بچه و گرسنگی فاکتور بگیرم بعد از چند روز اولین خواب راحتم بود

بی حال به صورت سرد یاسر نگاهی انداختم

با دیدن چشمان بازم عقب رفت و خشن گفت :

_چرا پانمیشدی؟ فکر کردم مردی

دل کندن از تخت برایم سخت بود… همزمان با بلند شدنم گفتم :

_ حتی فکرشم نکن با مرگم تو و رئیستو خوشحال کنم

بی توجه به حرفم گفت :

_ پاشو… باید بریم رئیس منتظره

از تخت بلند شدم و موهایم را از صورتم کنار زدم

از دیشب هنوز کمی نم داشت…

چه قدر نفرت انگیز بود که مجبور شدم دوباره لباس های قبلم را بپوشم

با اینکه دیشب دوش گرفته بودم اما از لباس هایم کثافت میبارید

کاش حداقل چند دست لباس در کمد خالی اتاق وجود داشت

از فکرم خنده ام گرفت … چه انتظاراتی داشتم

این چند روز حتی یک وعده هم غدای درست و حسابی برایم نیاورده بودند و من انتظار لباس نو داشتم !

دوست داشتم از شدت کلافگی گریه کنم …

هیچ چیز به اندازه گرسنگی اعصابم را بهم نمیریخت

از اتاق های پشت عمارت که بیرون امدیم نفس عمیقی کشیدم

پشت سر یاسر از راه سنگفرشی که به عمارت اصلی میخورد حرکت کردم

برعکس دفعات قبل اینبار بدون در زدن و اجازه خواستن در اتاق را باز کرد

داخل هلم داد و گفت :

_ همینجا منتظر باش تا رئیس بیان … اینبار حتی فکر فرار به سرت بزنه خودم تیکه تیکه های بدنتو میندازم جلوی سگا

چشم غره ای رفتم و چیزی نگفتم که از اتاق بیرون رفت

لازم به گفتنش نبود حتی اگر یاداوری هم نمیکرد دیگر فکر فرار به سرم نمیزد

با بسته شدن در نگاهم به میز کار مشکی رنگش افتاد

سینی بزرگ و پر وپیمونه روی میز برای هر کسی وسوسه کننده بود چه برسد به منی که کم کم از گرسنگی اشکم در می آمد

اطراف اتاق را نگاهی انداختم

کسی به جز من در اتاق حضور نداشت

سعی کردم خودم را قانع کنم :

( حتی فکرشم نکن دختر … یه درصد فک کن بیاد ببینه صبحانش و خوردی! اینبار سیگار میگارو بیخیال میشه و زنده زنده اتیشت میزنه )

چند دقیقه بی حرک در اتاق منتظر شدم

با نیامدنش شانه بالا انداختم :

( به من چه اصلا؟ اگه قراره واسش کار کنم باید جون داشته باشم )

به سمت میز رفتم و خودم را روی صندلی راحتش انداختم

به صبحانه ی کامل داخل سینی نگاه کردم

هرچه به فکرم میرسید در سینی وجود داشت

از نیمرو و املت و کره مربا گرفته تا آبمیوه و قوه و چند مدل کیک

هرچه باداباد … !

با عجله کره را روی نون تست مالیدم و هرچه دستم آمد رویش جا دادم

برای جلوگیری از ریختنش با هر دو دستم دو طرف ساندویچ را محکم گرفتم و شروع به خوردن کردم

از شدت گرسنگی بدون جویدن قورت میدادم

لیوان بزرگ آب پرتقال را یک نفس سرکشیدم

با اینکه اوضاع زندگیم خوب نبود اما هیچ وقت به اندازه امروز گرسنگی نکشیده بودم !

یادم نرود به محض خلاصی از این عمارت لعنتی از یاشار تشکر کنم !

اگر بخاطر او نبود احتمالا همان بچگی گوشه خیابان ها از گرسنگی جان میدادم

چنگالم را اول در سوسیس برشته ای که از ابتدا چشمک میزد و بعد در ظرف کوچک سس قرمز فرو کردم

با آرامش به صندلی تکیه دادم و چنگال را به سمت دهانم بردم که نگاهم به روبرو خشک شد

دست چپش را در جیب شلوارش فرو کرده بود و تکیه اش به در بود

با اخم یک ابرویش را بالا انداخته بود و سرد نگاهم میکرد

به شانس نداشته ام لعنت فرستادم

با هول بلند شدم و کنار میز ایستادم

به آرامی به سمتم آمد

از نوک پایم تا فرق سرم نگاهی انداخت که معذب در خودم جمع شدم

با نگاه خیره اش به چنگال دستم بیشتر استرس گرفتم

بی اختیار با هول چنگال را سمتش گرفتم و گفتم :

_ میخورین ؟

سرش را انگار که به یک بچه احمق نگاه میکرد با حرص تکان داد و به سمت آکواریوم بزرگ اتاق رفت

دستم را پایین اوردم و در دل بخاطر کار احمقانه ام خودم را سرزنش کردم

هم زمان که از کنارم گذشت صدای پرتمسخرش را شنیدم :

_ اگه بالاخره شکمت سیر شد بهتره به کارمون برسیم

به طرفش برگشتم و تند تند حرف هایی که دیشب آماده کرده بودم را تحویلش دادم :

_ کاری که خواستی و انجام میدم اما چندتا شرط دارم

انگار اصلا صدایی نشنیده که گفت :

_ خونه ندیم یک مهمونی برگزار میشه به عنوان پارتنرم همراهیم میکنی… وارد خونه ندیم که شدی یکی از آدم های من بهت کمک میکنه حدس میزنیم مدارک باید کجا باشه بعد ازینکه مدارک رسید دستت کار ندیم و تموم میکنی البته قبلش میفهمی رئیس اصلی کیه اگر یک درصد ندیم به چیزی شک کرد یا گیر افتادی تو از آدم های شیخی که خودت و به من و ندیم نزدیک کردی تا بفهمی برای کی کار میکنه

سرش را نزدیک گوشم کرد و شمرده شمرده و با تاکید جمله آخرش را گفت :

_ به هیچ عنوان هیچ اسمی از من وسط نمیاد فهمیدی؟

سرش را نزدیک گوشم کرد و شمرده شمرده و با تاکید جمله آخرش را گفت :

_ به هیچ عنوان هیچ اسمی از من وسط نمیاد فهمیدی؟

_ خیلا خب اما من چندتا شرط …

وسط حرفم پرید و محکم گفت :

_ همینکه زندگیتو بهت میبخشم از سرتم زیادیه

بدون حرف به سمت در برگشتم که بازویم را گرفت و محکم فشار داد :

_ اجازه دادم بری؟

از حرص دندان روی هم ساییدم

انقدر که در این چند روز حرص و جوش خوردم در کل زندگی ام نخکرده بود

مردک احمق عقده ریاست داشت

سرش را که خم کرد گرمی نفس هایش را کنار گوشم حس کردم :

_ تا حالا باید فهمیده باشی من تهدید الکی نمیکنم … کافیه حس کنم داری زیرابی میری … بلایی به سرت میارم که هر لحظه از دنیا اومدنت پشیمون بشی

همانطور که بازویم را رها میکرد خشن به سمت در اتاق هلم داد

_ حالا گورت و گم کن

***

بعد از رسیدن به عمارت پشتی یاسر که از ورودم مطمئن شد به عمارت اصلی برگشت

قبل از ورود به اتاقم با شنیدن دوباره صدای گریه بچه با کنجکاوی به اتاق کناری نگاهی انداختم

اصلا حوصله اینکه امشب هم صدای گریه اش بی خوابم کند را نداشتم

نمیدانم در این عمارت شوم چه کار میکنداما حسابی از دست مادرش شکار بودم

با حرص در اتاقش را باز کردم و وارد شدم

در این اتاق هم مثل اتاقی که به من داده شده بود وسایل زیادی وجود نداشت

اتاقی کوچکی بدون پنجره با تخت یک نفره و کمدی قهوه ای رنگ

به منبع صدا که روی تخت دست و پا میزد چشم دوختم

از شدت گریه قرمز شده و صورتش مرطوب بود

دستان کوچک مشت شده اش را کنار گوشش گرفته بود و با چشمان بسته جیغ میزد

کلافه نفسم را بیرون دادم و دست به کمر به صحنه ی مقابلم خیره شدم

با تمام بی تجربگی ام سعی کردم کمی آرامش کنم تا حداقل امشب خواب راحتی داشته باشم

نزدیکش شدم و با احتیاط پتوی ضخیم صورتی رنگ را از دور بدنش باز کردم

کمی منتظر شدم و نگاهش کردم …
هیچ تغییری در وضعیت ایجاد نشد و هنوز با لجبازی جیغ میزد

با گوشه ملحفه تخت شروع به باد زدنش کردم که ساکت شد و با اخم نگاهم کرد

چشمان درشت مشکی رنگش را به صورتم دوخت و دوباره زیر گریه زد

با این جمله که کاری از دستم بر نمی آید خودم را قانع کردم اما قبل از رفتن چشمم به شیشه شیر کنار تخت افتاد

علاوه بر شیشه ساک بچه ی سفیدصورتی رنگی کنار پاتختی بود

ساک به دست کنار بچه نشستم و به وسایل نگاه کردم

چند بسته پوشک ، شیر خشک و چند دست لباس که البته حدس میزدم برایش کمی کوچک شده باشد

انگار اورا هم مثل من در این عمارت زندانی کرده بودند

به شیشه شیر نگاهی انداختم و رو به اویی که کمی آرام شده بود با خنده گفتم :

_ جیغ جیغ نکن … ببین حداقل واسه تو غذا گذاشتن … من بدبخت که احتمالا چند روز دیگه از گرسنگی مجبور میشم تو رو سیخ بکشم

به دهنم زل زده بود و انگشت شصتش را مک میزد

بی قرار دوباره شروع به بهانه گیری کرد

با عجله کمی از پودر را با آب فلاکس کنار تخت هم زدم و سرشیشه را در دهان کوچکش گذاشتم

با ولع شروع به مک زد کرد

خبری از گریه هایش نبود و فقط صدای نفس نفس زدن های آرامش در اتاق پیچیده بود

از این همه کولی بازی بخاطر شکمش خنده ام گرفت

هرچند رفتار خودم که به جان صبحانه شاهرخ خان افتاده بودموخجالت آورتر بود

با حرص و عجله تند تند شیشه را میمکید به طوری که نفس کشیدن برایش مشکل شده بود

با لبخند دستی به موهای کم پشت مرطوبش کشیدم و بی اراده زمزمه کردم :

_ آروم کوچولو .. همش مال خودته … من نمیخورم… صبحونه رئیست حسابی بهم چسبید

حرف که میزدم با دقت به دهانم خیره میشد

_ تو اینجا چه غلطی میکنی؟

با ترس از جا پریدم و به صورت اخمو یاسر نگاه کردم که دوباره گفت :

_ گفتم اینجا چه غلطی میکنی؟ خوب گوشاتو باز کن احمق خودت خوب میدونی چه قدر ازت شکارم ، فقط منتظرم یک اشتباه دیگه بکنی …

کمی نزدیک تر آمد و خیر در چشمانم ادامه داد :

_ سگای عمارت منتظر غذاشونن

عقب هلش دادم که از جایش تکان نخورد

قبل از خارج شدن از اتاق نگاهی به سمت تخت انداختم

با چشمان کاملا باز به اطراف نگاه میکرد و مشتش را میمکید

بی توجه به نگاه مظلومش رو به یاسر گفتم :

_ تو و رئیست به اندازه کافی زندگیمو به گند کشیدین … پس ساکتش کن تا حداقل یه خواب راحت داشته باشم …

قبل ازینکه حرفی بزند از اتاق خارج شدم

****

روز اولی که وارد عمارت شدم دیده بودمش…

یکی از افراد شاهرخ خان بود و عجیب خونسردی اش مرا یاد رئیسش می انداخت

میدانستم متوجه شده بود وارد اتاق شدم اما حتی سرش را هم بلند نکرد و همین بی توجهی اش روی اعصابم بود

حتی افرادش هم مثل یک پشه مزاحم با من رفتار میکردند

ریلکس همانطوری که به صفحه موبایلش چشم دوخته بود گفت :

_ چی میخوای ؟

_ فقط لازمه یکم از اون پودر و توی اون شیشه لعنتی بریزی و هم بزنی … اصلا کار سختی نیست

دستی ب نشان برو بابا در هوا تکان داد انگار یک پشه مزاحم را کنار میزند :

_ برو بیرون ببینم …

کلافه با دست به بچه روی تخت اشاره کردم :

_ شاید شماها عادت داشته باشین اما صداش داره دیوونم میکنه

_مشکل من نیست

چشمانش را درشت کرد و با هیجانی که مصنوعی بودنش کاملا معلام بود گفت:

_ اما یه لطفی میتونم بهت بکنم … خودت هرجور که دوست داشته باشی میتونی ساکتش کنی

نفسم را بابیچارگی بیرون دادم و به سمت شیشه شیر خالی رفتم

***

در آینه کوچک اتاق به لباس تنم خیره شدم

با اینکه بلندی لباس و دنباله اش دست و پاگیر بود اما عاشق رنگ یشمی اش شدم

دیدن خودم در این لباس شب برایم مسخره و خنده دار بود
.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن