رمان اکالیپتوس

رمان اکالیپتوس پارت 6

 

خلاصه و مفید برایش از هفته ای که گذرانده بودم گفتم

دوباره در آغوشم گرفت و گفت شانس آورده که توانستم از زیر دست شاهرخ خان نجات پیدا کنم

لبم را گزیدم و با صدای آرام گفتم که قصد دارم در عمارت او بمانم

شدید مخالفت کرد

اما اینجا دیگر قلمرو شاهرخ خان نبود …

از عمارت او دور بودم و میتوانستم کمی خودم باشم

با اطمینان و لجبازی حرفش را نپذیرفتم و ساک کوچکی از وسایل شخصی ام را جمع کردم

اینبار من محکم بغلش کردم و قول دادم هرچه زودتر به دیدنش بیایم و از وضعیتم آگاهش کنم

حتی تصمیم داشتم خودم که کمی در آن عمارت جا باز کردم یاشار را هم به عمارت ببرم

اما همه چیز به وقتش

****

_ چرا نه؟ مگه قرار نیست من از آلا مراقبت کنم؟ حتی یک دست لباس درست حسابیم نداره … همش کوچیک شده . حتی این پوشکام مال نوزاده پاهاشو میبره

لوکان بی توجه به من دوباره حرفش را تکرار کرد :

_ گفتم نه … هرچی لازمه لیست کن بدم یاسر بخره

کلافه شده پایم را روی زمین کوبیدم :

_ نمیفهمی چی میگم؟ یاسر اگه سلیقه داشت وضع لباسای خودش اونطوری نبود … بعدشم اینطوری که نمیشه باید من و آلا باشیم … ناسلامتی واسه اون میخوایم خرید کنیم … باید ببینم چه رنگ بهش میاد یا چی اندازش میشه

_ واااای سرم و خوردی … دارم میگم نه … نمیشه آلا رو از عمارت ببریم بیرون اوکی؟

_ چرا؟

_نمیشه

_ خب چرا؟

_ اه … رئیس دستور داده

برای بار هزارم در این چند روز دست آلا را از توی دهانش بیرون کشیدم

با تمسخر دهنم را کج کردم :

_ اوه مای گاد … رئیس به آلا چیکار داره؟

لوکان کلافه صورتش را جمع کرد :

_ آلا اینجا میمونه … نه حق داری ببریش عمارت اصلی نه حق داری از عمارت خارجش کنی حله؟

_ نه حل نیست … پدر مادر این بچه کیه؟ اصلا از کجا اومده؟ چرا شاهرخ خان راجبش تصمیم میگره؟ اصلا آلا رو تاحالا دیده؟

با داد صدایم را خفه کرد :

_ خفه شو … خدایا شما دخترا چه موجوداتی هستین؟ تازه دارم به دلیل رئیس که هیچ وقت با زنا کار نمیکرد پی میبرم!

 

چشمانم را در حدقه گرداندم

قرار نبود تسلیم شوم

چند روزی از زمانی که شاهرخ خان رضایت داد در عمارت بمانم میگذرد اما هیچ کاری به جز مراقبت از آلا به من واگذار نمیشد

یاسر یا بعضی اوقات لوکان همراه با چند نفر دیگر نیمه شب ها از عمارت خارج میشدند

هیچ وقت هر دو باهم نمیرفتند

یاسر میگفت برای این است که به جز خودشان به هیچکس اعتماد ندارند تا شاهرخ خان را تنها بگذارند که البته منظورش از هیچکس به من هم بود!

برای با هزارم به لوکان اصرار کردم :

_ ببین اون اصلا تا حالا سری به آلا زده؟نه پس اصلا لازم نیست بفهمه … اصلا به اون چه ربطی داره؟ ما چندساعت میریم و سریع برمیگردیم همین

_ نه

_ لوکان لطفا … اصلا مگه توهم آلا رو دوست نداری؟ ببینش آخه حتی لباس درست حسابیم نداره … گناه داره

_ نه

آلا را بغل کردم و به سمت لوکان خمش کردم

این بار با لحن کودکانه ای گفتم :

_عمو لوکان لطفا … بخاطر من

_ هووووف … صحرا اگر رئیس بفهمه همه چیزش پای خودته فهمیدی؟

بی خیال سری تکان دادم و آلا را بالا انداختم :

_ شنیدی تپلم؟ قرار بریم یه جای خوب

آلا قهقهه زد و لوکان زیر لب غرید :

_ نکن بچه میوفته

 

با لبخند پیراهن لیمویی رنگ کوچکی را رو به لوکان که اخمو آلا را بغل گرفته بود و دور تر ایستاده بود بالا و پایین بردم

بی آنکه اخم هایش کمرنگ شود بی حوصله سری به تایید تکان داد و به معنی عجله کن با چشم به ساعت مچی گران قیمتش اشاره کرد

بی توجه به او لبخندی به آلا که در آغوش لوکان دست و پا میزد زدم و دوباره به پیراهن دستم نگاه کردم

شکوفه های زرد رنگ روی کمر پیراهن و تور های پایین دامنش دوست داشتنی بود

با تصور کردن آلا در لباس دوباره نیشم باز شد و پیراهن را هم روی بقیه لباس های سبد خریدمان انداختم

حتی نیم ساعت هم نمیشد که به مرکز خرید رسیده بودیم ولی بیشتر از تمام عمرم خرید کرده بودم و به نظرم یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا بود !

با اینکه برای آلا خرید میکردم اما به خودم بیشتر خوش میگذشت

( کاش کل خریدای عمارت رو بدن من انجام بدم … چه لذتی داره بدون نگاه کردن قیمت فقط انتخاب کنی! )

همانند دیوانه ها با خودم خندیدم :

( احتمالا شاهرخ خان حتی تو این موردم بهم اعتماد نکنه …! )

کفش های کوچک سفید و زرد رنگ را هم بی توجه به قیمتش در سبد گذاشتم

به سمت رگال های لباس بعدی رفتم و بی عجله پیراهن هارا چک کردم که لوکان عصبی نزدیکم شد :

_ اگه تا ده دقیقه دیگه تمومش نکنی خودت میدونی صحرا

دست آلا را از دهانش بیرون کشیدم و گفتم :

_ لو حتی یک ساعتم نشده رسیدیم هنوز …

کلافه حرفم راقطع کرد :

_ چه ربطی به زمان داره … به اندازه کل عمرش براش لباس خریدی بسه دیگه تا رئیس نفهمیده بهتره برگردیم

_ اه فقط که لباس نیست … هنوز کلی خرید مونده تازه باید براش یک تختم سفارش بدیم دیگه غلط میزنه ممکنه از رو تخت من بیفته

لوکان با چشمان گشاد شده نگاهم کرد :

_ یا خدا … دیوونه شدی؟ تخت میخوای چیکار آخه؟ پشیمونم نکن صحرا … فقط ده دقیقه وقت داری … چند دست لباس بزرگترم براش بردار چند ماه دیگه دوباره سر منو نخوری

دستم را به معنی بروبابا بالای سرم تکان دادم و دوباره با دقت به پیراهن ها نگاه کردم که صدای زنگ موبایل لوکان بلند شد

با قطع نشدن صدا به سمتش برگشتم که گفت :

_ رئیس زنگ میزنه … دعا کن چیزی نفهمیده باشه …از اخر با این کارات سرمونو به باد میدی

 

با حرف هایش من هم کمی استرس گرفتم

_ بله رئیس؟

در سکوت چند لحظه ای گوش داد و بعد از چند کلمه تلفن را قطع کرد

با عصبانیت نگاهم کرد :

_ داره میاد اینجا … خیالت راحت شد؟

_چی؟!

با صدای بلندم آلا در آغوش لوکان از جا پرید و با لب های غنچه کرده نگاهم کرد

_ فهمیده … من که بهت گفتم …

_ جامونو از کجا پیدا کرده؟!

کلافه دستش را در موهایش کشید
سعی کردم استرسم را پنهان کنم :

_ خب که چی؟ کار خلافی انجام ندادیم که

_ تو نمیفهمی …

با دیدنش که همراه دو بادیگارد از در مرکز خرید وارد شد با تعجب گفتم :

_ چه زود رسید!

بی آنکه نگاهمان کند با قدم های محکم به سمتمان آمد

کمی به لوکان نزدیک تر شدم که زیر لب گفت :

_ الکی به من نچسب … یادت نره قرار گذاشتیم خودت جوابشو بدی

شانه بالا انداختم :

_ منکه یادم نمیاد

به محض رسیدن خشن رو به لوکان غرید :

_ اینجا چه غلطی میکنین؟

برعکس تصورم لوکان خونسرد بود یا حداقل خودش را خونسرد نشان میداد :

_ چیز مهمی نیست اومده بودیم برای آلا خرید …

_ آلا کدوم خریه؟!

لوکان نفس عمیقی کشید و اینبار شمرده تر گفت :

_ من و صحرا تصمیم گرفتیم برای بچه یکم خرید کنیم …

با فریادش آلا ترسیده زیر گریه زد :

_ تو و صحرا گ..ه خوردین

چیزی نگفتیم و هر دو در سکوت نگاهش کردیم اما آلا بجای هردوی ما از فریادش شاکی بود و بلند جیغ میزد

با سر اشاره ای به آلا زد و رو به لوکان غرید:

_خفش کن

با بلندتر شدن صدای گریه بچه را از بغل لوکان گرفتم و در آغوشم تکانش دادم که پس از چند ثانیه آرام شد

با سر خشمگین به بیرون اشاره زد

لوکان که پشت سرش به سمت خروج راه افتاد بازویم را در پهلویش فشار دادم و آرام زمزمه کردم :

_ هنوز خریدا مونده !

بهت زده نگاهم کرد که ادامه دادم :

_ اما بقیش بمونه برای بعد

اوهم مثل من آرام زیر لب گفت :

_ دفعه بعد و مگه تو خواب ببینی

_ دفعه بعد با شاهرخ خان میایم تا دیگه استرس اونو نداشته باشیم !

نیشخندی زد :

_ آره حتما … اما برای این کار باید امشب زنده بمونیم !

_ چی پچ پچ میکنین اونجا؟

با صدای عصبی اش در سکوت زودتر از لوکان سوار ماشین شدم

به عمارت که رسیدیم برعکس انتظارم جلوتر از من و لوکان به سمت عمارت پشتی رفت

همراه آلا که خوابش برده بود از ماشین پیاده شدم و بسته های خرید را دست لوکان سپردم

بی توجه به او که در سالن راه ایستاده بود به سمت اتاق خودم رفتم

با احتیاط آلا را روی تخت گذاشتم و مثل همیشه اطرافش بالشت چیدم که لوکان وارد اتاق شد

بسته های خرید را کنار تخت گذاشت و با چشم به سالن بیرون اشاره کرد

عقب تر از لوکان به سمت شاهرخ خان رفتم

با دیدنمان با دست به من اشاره کرد و رو به لوکان گفت :

_ این احمق هنوز حالیش نیست توهم نمیفهمی نه؟

معلوم بود لوکان پشیمان است در حالی که عکس العمل شاهرخ خان آنقدر هم که فکر میکردم بد نبود

_ قبول دارم اشتباه کردم اما قسم میخورم حواسم بهش بود

گنگ بی انکه از چیزی سردربیاورم به مکالمه شان گوش میکردم

_ تنهایی حواست بود؟ واقعا جالبه … دوست دارم بدونم اگر چند نفری بهتون حمله میکردن چیکار میخواستی بکنی؟

_ متاسفم …

شاهرخ خان با تمسخر و حرص گفت :

_ فقط متاسفی؟ میخوام یه چیزی و برای همیشه بدونی لوکان … اگر اتفاقی بیفته یا اونا بخوان از بچه در مقابلم استفاده کنن حتی یک درصدم امید نداشته باش که چیزیو فدای اون کنم … اون برام هیچ ارزشی نداره

لوکان از بین دندان های چفت شده آرام زمزمه کرد :

_ میدونم

سرش را تکان داد :

_ خوبه

از مکالمه شان چیزی نمی فهمیدم و گیج نگاهم را بین او و لوکان حرکت میدادم … درباره آلا صحبت میکردند؟

قبل ازینکه از عمارت خارج شود نگاهی به من انداخت :

_ توهم دفعه آخرت که از عمارت میبریش بیرون مطمئن باش دفعه ی بعد اینقدر خوب رفتار نمیکنم

باید حرفی میزدم … تمام این الم شنگه فقط بخاطر یک خرید معمولی بود؟

_ ما کار اشتباهی نکردیم فقط…

عصبی جلو آمد :

_ هر غلطی کردی دیگه قرار نیست دوباره تکرارش کنی

حرفی نزدم و فقط نگاهش کردم که از در بیرون رفت

حق بجانب رو به لوکان گفتم :

_ اصلا اون چیکارشه؟

پوزخندی زد :

_ از خودش بپرسی هیچ کاره اما طبق آزمایش دی ان ای پدرش

بهت زده فقط نگاهش کردم … این عمارت هر روز بیش از پیش متعجبم میکرد

***

مضطرب دستمال مرطوب را روی پیشانی کوچکش گذاشتم که چشمان بسته اش نیمه باز شد

به ساعت نگاهی انداختم … تقریبا سه نیمه شب بود

لوکان چند ساعت پیش احتمالا برای تحویل محموله ای با چند نفر از افرادشان از عمارت رفته بود

از یاسر هم خبری نبود و آلای طفلکم در تب میسوخت

پوست سفید صورتش قرمز شده بود و لب های کوچکش نیمه باز بود

برای بار هزارم دستمال را مرطوب کردم و روی بدنش گذاشتم که دوباره چشمانش را کمی باز کرد و با بغض نگاهم کرد

با دیدن چشمان پر اشک مظلومش سنگینی چیزی را روی دلم حس کردم

فایده ای نداشت …. خودم هم همراهش بغض کرده بودم

کاری به جز خیس کردن دستمال به عقلم نمیرسید

هیچ زمان مادر نداشتم تا مادری کردن بلد باشم اما با هر ناله اش حس میکردم کسی قلبم را میفشارد

بی انکه کاری از دستم بر بیاید کلافه کنار تخت نشستم و سرم را کنار دست داغ آلا گذاشتم

به زمین و زمان لعنت فرستادم …

به لوکان که تنهایمان گذاشته بود

به یاسر که پیدایش نبود

به پدر بی رحمش که حتی ذره ای برایش اهیمت نداشت

و بیشتر از همه به مادر سنگدلش …

چگونه بچه بیچاره را دست این قوم سپرده بود؟ چطور طاقت اورده بود؟ اصلا کجاست؟ زنده است؟ دل تنگ آلا نمیشود؟ هیچ وقت به این فکر نیفتاده بود که دخترش در چه حالی است؟

با ناله دوباره اش موهای مرطوبش را نوازش کردم

از صدای ارام خرخر نفس هایش به وحشت افتادم

دستمال را کنار انداختم و با دستم چند قطره آب روی صورت و گردنش ریختم

این بار حتی چشمانش را هم باز نکرد

دیدم از اشک تار شده بود

دختربچه پنج ساله ای را میبینم

تیشرت و شلوارک قرمز رنگش از عرق خیس است

پسر نوجوانی محکم در اغوشش گرفته و به کارکنان بیمارستان التماس میکند نجاتش دهند

دکتر میان سالی معاینه اش میکند

یک سرماخوردگی ساده که اگر از اول به او رسیدگی میشد هیچوقت به اینجا نمیرسید

با اینکه پولی ندارند اما به سفارش دکتر شب را در بیمارستان میگذرانند

پسربچه تخت کناری هم تب داشت

مادرش حتی برای یک لحظه هم تنهایش نمیگذارد

حال صحرای پنج ساله خیلی زود خوب میشود

یاشار ترسیده تا چند شب دمای بدنش را چک میکند

چند روز بعد همه چیز به حالت سابق برمیگردد

همه چیز خوب است … دخترک دلش مادر نمیخواهد!

خاطرات تلخ را کنار میزنم و سعی میکنم آرامشم را از دست ندهم که البته بی فایده است

روی دستانم بلندش میکنم و به سمت عمارت اصلی میدوم

وارد عمارت که میشوم هول به اطراف چشم میگردانم

به جز صدای آرام هق هق خودم هیچ صدای دیگری به گوش نمیرسد

کسی نیست … اگر هم بود بدون اجازه او کمکمان نمیکرد

از پله ها بالا میروم

بدون لحظه ای مکث با آرنجم دستیگره در اتاقش را فشار و بعد در را محکم با پا هل میدهم

در با صدای بدی به دیوار برخورد میکند

میبینمش که با شتاب بلند شده و کنار تخت می ایستد

با دیدنم نگاهش را به صورت قرمز آلا میدوزد

در نگاهش هیچ احساسی نیست

نه اضطراب و نه نگرانی پدرانه…

اما نمیدانم لرزش خفیف صدایش را پای چی بگذارم :

_ چ..ی شده؟ این چه وضعیه؟

با هق هق آلا را روی به طرفش میگیرم :

_ داره میمیره

متعجب به عکس العملش خیره میشوم
یک قدم عقب میرود و با بیچارگی دستی به ته ریشش میکشد

تمام مدت سعی میکند نگاهش به آلا نیفتد

_ به من ربطی نداره … از طبقه پایین یه قرصی پیداکن بهش بده تا صبح حالش خوب میشه

ناباور نگاهش میکنم و آلا را کمی به خود میفشارم
به او ربطی ندارد؟ مگر پدر نیست؟

چه خوب که آلا حرف هایش را نمیفهمد

_ یعنی چی ربطی نداره؟ میگم داره میمیره

با تصور مرگ آلا دوباره هق هقم شروع شد

در زندگی کسی یا چیز زیادی برایم اهمیت نداشت اما بخاطر همان چیزهای کوچک که برایم مهم بود حاظر بودم جانم راهم فدا کنم

لیست کسانی که برایم اهمیت داشتند کوتاه بود

تا چندی پیش فقط یاشار بود و بس
اما امشب فهمیدم آلا هم کمتر از او برایم عزیز نیست

تا قبل از امشب تصور میکردم دلم به حال تنهایی اش میسوزد اما امشب تمام تصوراتم بهم ریخت

کلافه شده از هق هق هایم گفت :

_ بسه دیگه صداتو ببر … برو بیرون .. در ضمن دیگه هیچ وقت تا بهت اجازه ندادم پاتو اینجا نذار

_ اما اون بچته!

فریاد بلندش تنم را لرزاند :

_ اون بچه من نیست

صدایم از بغض میلرزید میلرزید :

_ راست میگی بچه تو نیست … اگه واقعا بچه تو بود دلت میترکید که تو این حال ببینیش …تو چه موجودی هستی؟ حتی حیوونام از بچه هاشون مراقبت میکنن

برعکس همیشه که کوچکترین بی احترامی را تحمل نمیکرد اینبار حتی نگاهم هم نکرد

آلا را محکم تر به خودم فشردم و از اتاق خارج شدم

گونه ام را به صورت داغش فشردم :

_ من نمیذارم بمیری … نمیذارم

بی توجه به سرووضعم به طرف در خروجی عمارت راه افتادم

محافظان دم در که اجازه خروجمان را ندادند روی زانوهایم کنار در نشستم و به آسمان خیره شدم

نفس های آلا ضعیف تر شده بود

حس میکردم بدنش هر لحظه داغ تر میشود

پیشانی ام را روی پیشانی داغش گذاشتم و چشمانم را بستم

قطره های اشکم آرام روی صورتش سر خورد

با صدای چرخ های ماشین روی سنگفرش های عمارت سرم را بلند کردم و ناباور به شاهرخ خان که از پشت پنجره ماشین خیره ام بود نگاه کردم

چشمانش سرخ شده بود و اخم هایش حسابی درهم بود :

_ منتظر چی هستی؟ سوارشو دیگه

بی معطلی در جلوراباز کردم و خودم را در ماشین انداختم

قبل از بسته شدن کامل در ماشین با صدای بدی از جا کنده شد

سرعتش هر لحظه بیشتر میشد

هر چند ثانیه یکبار زیر چشمی نگاهی به صورت مظلوم آلا مینداخت و بعد دوباره به روبرو خیره میشد

به بیمارستان که رسیدیم زودتر از ماشین بیرون پرید و در طرف من را باز کرد

مردد دستش را به طرف آلا دراز کرد

از فشاری که به آرواره هایش می آورد صورتش میلرزید و هر لحظه منتظر بودم فکش بشکند

آرام آلا را در آغوشش گذاشتم

ناوارد با دستانی لرزان آلا را کمی به سینه اش فشرد

شوک زده نگاهش را روی صورت آلا گرداند و لبخند کوچکی زد

به احتمال قوی اولین بار بود که او را در آغوشش میگرفت

دوست نداشتم حرفی بزنم اما حال آلا لحظه به لحظه بدتر میشد :

_ باید بریم حالش خوب نیست

انگار دستی او را از میان رویای شیرینی بیرون کشیده بود که سرجایش تکان بدی خورد

معنی نصفی از حرف های دکتر را درست متوجه نشدم

نوعی ویروس با اسم عجیب غریب که باعث عفونت دستگاه تنفس ، درد ماهیچه ، تب و بی حالی میشود

با دیدن نگرانیم بیشتر توضیح داد که ویروس زیاد خطرناکی نیست
پایین نیامدن تبش نگران کننده بوده اما الان خطری ندارد

هوا روشن شده بود

کنار پنجره بزرگ اتاق ایستاده بود و پشت سرهم سیگار میکشید

آلا را در بهترین اتاق بیمارستان بستری کرده بود و تمام مدتی که پزشک معاینه اش میکرد عصبی دستش را در موهایش میکشید

سرو وضعش نامرتب بود

حتی دکمه های پیراهن خاکستریش هم بالا پایین بسته شده بود

طی این مدت هیچ زمان اینگونه ندیده بودمش

برای روشن کردن سیگار بعدی که اقدام کرد سریع به سمتش رفتم و سیگار را از دستش چنگ زدم :

_ اگر برای بی خوابی میکشین که من پیش آلا هستم میتونین برگردین عمارت
اگرم نگران آلایین که بهتره روشن نکنین … هوا تو اتاق نمونده!

بی توجه به حرفم پشت به من دوباره به سمت پنجره بزرگ اتاق بیمارستان برگشت

صدایش هم گرفته و خسته بود :

_ چرا آلا؟

_ خب دکتر گفت دستگاه تنفسیش …

حرفم را قطع کرد :

_ چرا اسمشو گذاشتی آلا؟

هنوز از دست او و مادر بی خیال آلا شکار بودم :

_ چون پدر و مادرش حتی به خودشون زحمت نداده بودن براش اسم انتخاب کنن!

_ حواستو جمع کن … امشب هرچی گفتی بخاطر شرایط بچه بهت چیزی نگفتم ولی …

اینبار من حرفش را بریدم :

_ بچه نه … اسمش آلاست

چیزی نگفت و دوباره خیره خورشیدی شد که تازه طلوع میکرد

اینبار هم این من بودم که سکوت بینمان را شکستم :

_ قبل از اون مهمونی کذایی تو عمارت خیلی تنها بودم … حضور آلا برام نعمت بود … علاوه بر اون به نظرم حضور اون بین شماها یه نقطه روشن … یه نقطه روشن تو یه عالم تاریکی … یه غنچه گل بین یه عالم خار … اسمشو گذاشتم آلا چون نه تنها برای من بلکه برای همه نعمت بود …

_ الان تنها نیستی؟

گنگ نگاهش کردم .. سوالش چه ربطی به گفته هایم داشت ؟

دوباره گفت :

_ گفتی قبل از مهمونی خالد تنها بودی … الان تنها نیستی؟

_ نه … آلا هست

چیزی نگفت … کمی در سکوت نگاهم کرد و دوباره به بیرون خیره شد

***

به آلا که در اغوشم بی حال نگاهم میکرد لبخندی زدم

_ داروهاش چی؟

شاهرخ خان با صدایم به سمتم برگشت

چهره اش زیادی خسته بود :

_ گفتم بگیرن

پایش را بیشتر روی پدال گاز فشرد
انگار برای رسیدن عجله داشت

_ دکترش به من کامل توضیح داد اگر جلوتر وایسین میتونیم خودمون بگیریم

سری به نفی تکان داد

معلوم است که موافقت نمیکند ! … احتمالا خریدهایش فقط محدود به اجناس قاچاق و… بود!

_ دکترش گفت شیشه و پستونکشم باید عوض کنیم … ممکنه ویروسی باشه دوباره بگیره

_ میگم بگیرن

_ اونا نمیدونن الان خودمون …

با تحکم بلند گفت :

_ گفتم نه … تکرار نکن

ساکت شدم و نگاهم را برگرداندم

چه قدرهم بخاطر یک شب بیداری خودش را لوس میکرد مرد گنده !

اگر لوکان یا یاسر بود راضیشان میکردم اما جرئت اصرار به اورا نداشتم

وارد عمارت که شدیم لوکان به طرفمان امد و نگران پرسید :

_ چی شده؟

شاهرخ خان بی حوصله از ماشین پیاده شد و رو به یاسر که عقب تر از لوکان ایستاده بود غرید :

_دیشب کدوم گوری بودی که بچه داشت میمرد؟

یاسر سربه زیر جواب داد :

_ شرمنده رئیس … یکی از بچه ها خبر رسوند خالد داره باز یه کارایی میکنه … دیشب تا نزدیکای صبح دنبال اون بودم

با اخم های درهم به سمت عمارت رفت
لوکان و یاسر هم دنبالش به راه افتادن

راهم را به سمت عمارت پشتی کج کردم که صدای مرددش را شنیدم :

_ وسایل خودت و بچه رو جمع کن … همه رو ببر یکی از اتاقای عمارت اصلی

سری به تایید تکان دادم و به صورت ناباور لوکان لبخند زدم

آلا را دوست داشت … شاید خودش هم تازه دیشب فهمیده بود اما نمیتوانست به او بی توجه باشد … فرزندش بود … هم خونش … انکار فایده ای نداشت

****

 

دو سال قبل
سیاتل . ایالت واشینگتن . آمریکا

نگاهش را از لاک قرمز ناخن هایش بالا آورد

از پاهای خوش تراشش گذشت و به موهای طلایی رنگش رسید

برخلاف سامر خودش از بچگی لختیشان را دوست داشت

مادرش هم عاشق موهای صاف و طلاییش بود

سامر اما خوشش نمی آمد و مثل همیشه بدون تعارف و درنظر گرفتن دیگران ، اعتراض میکرد

برای بار هزارم سرتا پایش را در آن پیراهن مردانه سفید رنگ چک کرد

از گوشه چشم نگاهی به مرد برهنه روی تخت انداخت و لبخند زیبایی زد

صدای ظریف دختر در اتاق پیچید :

_ سامر پیراهنای تو بیشتر از خودت به من میاد

مرد با لذت نگاهش را روی اندام خوش فرم دختر گرداند

با حرکت سر به دختر اشاره کرد نزدیک شود

دختر با لبخند نزدیک آمد

دستش را در دست سامر قرار داد و زانوی برهنه اش را گوشه تخت گذاشت

سامر دستانش را دور کمر دختر حلقه کرد و کنار خودش روی تخت پرت کرد

صدای قهقهه های با ناز دختر در فضای اتاق پیچید

به صورت دوست داشتنی دختر در آغوشش خیره شد

با انگشت شست موهایش را از صورتش کنار زد و گونه اش را نوازش کرد :

_ به سارا گفتم برات بلیط بگیره … همه چی آمادست

صدای خنده ناگهان قطع شد … لبخند کمرنگ و کمرنگ تر شد و بالاخره از بین رفت … صورت دختر جمع شد و اخم ها در هم فرورفت … نامحسوس کمی از سامر فاصله گرفت اما سامر خشن مچ دستش را چنگ زد :

_ با هم صحبت کرده بودیم

صدای دختر گرفته بود … انگار از عمیق ترین چاه دنیا بیرون می آمد :

_ فقط تو حرف زدی سامر

_ توهم اعتراضی نداشتی

_ مگه میتونم اعتراض کنم؟ حق اعتراض دارم؟

سامر چیزی نگفت و در سکوت تماشایش کرد … همیشه همین بود … سامر تصمیم میگرفت و اعلام میکرد … بعد از آن سکوت بود و سکوت … انگار میدانست دستورش اجرا میشود … حال چه فرقی میکند این بین دلی بشکند چشمی خیس شود و یا صدای خفه ی اعتراضی به گوش برسد … مهم رضایت سامر بود و بس!

نا امید خودش را بالا کشید و گونه مرد را نوازش کرد

با چشمانی که مرطوب شده بود نگاهش را روی صورت تحسین برانگیز مرد گرداند :

_ تو چرا فراموش کردن یاد نداری سامر؟ چرا بخشیدن بلد نیستی؟ تا حالا تو زندگیت شده به غیر از انتقام به چیز دیگه ای فکر کنی؟

آخرین تلاش ناموفقش برای قانع کردن سامر قابل تحسین بود !

سرش را روی بالش رها کرد و با چشمانش را بست

صدای زمزمه آرامش به گوش سامر رسید :

_ من میترسم سامر میترسم

بازهم جوابی جز سکوت دریافت نکرد

با بیچارگی نالید :

_ سامر لطفا

سامر اما آنجا نبود

در سکوت به سقف اتاق خیره بود و پلک نمیزد

برخلاف سفیدی سقف ذهنش سیاه سیاه بود
فکر ها در سرش همانند شعله های آتش زبانه میکشید و آتش میزد
میسوزاند و خاکستر میکرد
هر لحظه ذهنش سیاه و سیاه تر میشد

نیمه های شب بالاخره نگاه از سقف اتاق گرفت

چشمانش به سوزش افتاده بود

سرش پر بود
پر از نقشه های ذغالی …
پر از به نیستی کشاندن دشمن …
پر از خالی!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن