رمان خان

رمان خان پارت 107

 

🌸گلناز

دکتر شیرین رفت پیش خواهرم و من اونجا پا رو پا انداختم و با دقت این طرف و اون طرف رو نگاه میکردم که رد و نشونی از شوهرش پیدا کنم… هیچی نبود حتی یه عکس… به نظرم دو سال اونقدری هم مدت طولانی نبود که بخواد شوهرش رو فراموش کنه…

🌸 صدای حرف زدن شیرین و نازگل میومد فهمیدم که معاینه ای که داره انجام میده طولانیه برای همین بلند شدم و پاورچین رفتم سمت میز کارش… یه کم چشم گردوندم اما چیز به درد بخوری ندیدم… روی میزش ورق و نسخه و این چیزا بود با یه سر رسید که توش کارهاشو نوشته بود… آروم گوش تیز کردم دیدم هنوز صداشون میاد برای همین دست دراز کردم و سر رسید رو برداشتم

چند برگ که ورق زدم توش قرارهای کاری بود و اینجور چیزا اما چند صفحه که رفتم دیدم روز سه شنبه هفته قبل یه قرار مهم نوشته دیدار با جانان… شاه در آوردم.. یعنی به این سرعت یه نفر اومده بود تو زندگیش… رفتم عقب تر دیدم تقریبا برای هر سه شنبه همش این قسمت ساعت ده صبح تو برنامه هایش هست….

🌸حتی رفتم تو هفته ی آینده و دیدم جلو جلو همینو نوشته خیلی تعجب کردم ساعت و تاریخ رو حفظ کردم تنها چیزی که نمیدونستم این بود که قراره کجا بره اما چون ساعتش وسط روز بود امیدوار بودم از مطب بره و بتونم دنبالش برم‌.. دفتر و گذاشتم سر جاش و نشستم… راستش خودمم نمیدونستم این مالیخولیا عجیب از کجا اومده بود و چرا آنقدر به این ماجرا وسواس پیدا کرده بودم و میخواستم سر از کارش در بیارم اما میدونستم باید این کارو انجام بدم انگار یه حسی از درونم این و بهم میگفت

نیم ساعت بعد بلاخره کارشون تموم شد و من هم سر جام نشسته بودم و خیلی عادی به یه صفحه از مجله ی روی میز خیره شده بودم اما در واقع تو سرم هزار تا فکر بود…
نازگل با لب خندون من و نگاه کرد و من کلی تعجب کردم برای همین گفتم

🌸گلناز: خداروشکر انگار صحبتتون خوب پیش رفته … چطور شد؟ امیدی هست مگه نه؟ البته من به خواهرم گفته بودم نگران نباشه و امیدش به خدا باشه
شیرین: خب برای نظر دادن خیلی زوده اما خب میشه گفت برای ما امید شدن خیلی زوده… باید آزمایش هارو انجام بدین و تا هفته ی بعد نتیجه رو برام بیارین…
گلناز: نمیشه زودتر انجامش بدیم؟ همین امروز آزمایش ها رو بدیم و تا فردا پس فردا بیاریم…

نازگل به جای خانوم دکتر جواب داد
نازگل: نمیشه..‌ منم مثل تو همین سوال و پرسیدم ولی انگار شدنی نیست آزمایشی که خیلی جوابش طول می‌کشه… اما نگران نباش من منتظر میمونم به خدا اگه بدونم امیدی هست چندین و چند سال هم منتظر میمونم…

🌸اما راستش من دیگه حواسم به این چیزا نبود میخواستم فقط ببینم این جانان کیه … نمیدونم چرا فضولیم گل کرده بود خودم هم از این کارم خجالت می‌کشیدم اما آروم و قرار نداشتم…
با نازگل از همونجا می‌خواستیم بریم آزمایش بدیم اما آزمایش باید ناشتا می‌بود برای همین فردا صبح زود رفتیم دو روز دیگه سه شنبه بود و من میخواستم کاری که تو ذهنم بود انجام بدم فقط مونده بود گندم و تمنا رو به کی بسپرم‌..‌

بلاخره سن شنبه رسید و من بچه هارو بردم خونه مادرم پیش فائزه و گفتم می‌خوام برم برای خودم لباس بخرم..‌ راستش واقعا هم میخواستم بعد از اینکه از کار خانوم دکتر سر در آوردم لباس بخرم احساس می‌کردم خیلی وقته درگیر حاشیه شدم و به خودم نرسیدم حتی به امیر هم توجه نکردم…

🌸 تاکسی دربست گرفته بودم و دم مطب خانوم دکتر منتظر بودم ببینم بلاخره از اونجا میاد بیرون یا نه… دقیقا سر ساعت اومد بیرون و سوار ماشینش شد..‌ خودش رانندگی میکرد تو دلم گفتم عجب زنی‌.‌.. همه جوره مستقله…تاکسی راه افتاد تعقیبش کنه… اول تو دلم یه جوری بودم که آخه خدایا چرا سرم و از زندگی مردم نمی‌کشم بیرون اما تو راه بود که یه دفعه مسیر رو دیدم و ته دلم آنچنان خالی شد که نگو… داشت… داشت می‌رفت طرف مطب امیر…

برگشتم و نگاه کردم دیدم آره… آره داشتیم می‌رفتیم اون طرفی… داشتیم می‌رفتیم سمت مطب امیر… خدایا قلبم تو سینه دیوونه وار میکوبید… داشتم سکته میکردم.. جانان… هر سه شنبه..‌ مطب امیر آخه..‌ نع‌..‌نه… اصلا امکان نداشت..‌ من به امیر اعتماد کامل داشتم ممکن نبود به من… اما این اواخر خیلی رابطمون کمرنگ شده بود… اما اون اصلا همچین مردی نبود

🌸یه کشمکش دیوونه وار تو ذهنم شروع شده بود و داشت جونم رو می‌گرفت سر هر پیچ میگفتم یه طرف دیگه می‌ره اما اون دقیقا داشت می‌رفت سمت مطب…بلاخره رسیدیم و اون خیلی شیک پیاده شد و رفت تو و من موندم با یه قلب که داشت منفجر میشد… میخواستم برم تو داد و بیداد کنم اما چی میگفتم… اصلا به چه بهانه ای میرفتم تو من نهایتا دو یا سه بار اومده بودم مطب بهانه ای نداشتم..‌ اونا هم که کاری نکرده بودن هر دو دکتر بودن شاید این فقط یه قرار کاری بود

همین جوری داشتم خودم رو قانع میکردم اما مغزم داشت منفجر میشد منتظر موندم تقریبا یک ساعت بعد شیرین اومد بیرون خیلی خوشحال و خندون انگار رو ابرا بود دستام میلرزیدن… به خودم گفتم الان تازه میره سر قرارش اونا فقط یه کاری با هم داشتن…

🌸ادامه ی مسیر رو دنبالش رفتیم اما اون برگشت مطب و دیگه هم پایین نیومد حالم بد بود دهنو مزه ی زهر مار گرفته بود و دست و پام یه کرده بود اما نمیتونستم هیچ کاری کنم رفتم دنبال بچه ها اما مادرم هم فهمید حالم سر جاش نیست چیزی نگفتم و رفتم خونه …‌ منتظر بودم امیر بیاد خونه و خیلی عادی بگه که شیرین اومده مطب و منم بفهمم که دچار سو تفاهم شدم..‌ با همون دست و پای لرزون سفره ی غذا چیدم و همه چیز و مرتب کردم…

امیر اومد و خیلی خسته به نظر می‌رسید با روی خوش اومدم جلو و گفتم
گلناز: خوش اومدی عزیزم..‌ خسته نباشید…. بفرمااایین غذا امادس… بچه هارو سپردم بالا به نعیمه… باهاشون بازی کنه بهشون برسه که تو خسته ای سر و صدا نکنن… یه غذای دو نفره تو سکوت بخوریم… به خدا منم این چند روز اصلا درست روی گل تو رپ ندیدم…

خیلی عادی لبخند زد و قدر دان گفت
امیر: خوب کاری کردی راستش این روزا مطب خیلی شلوغه منم واقعا خسته میشم دلم میخواد کار رو کمتر کنم اما خب مریض زیاده چه میشه کرد… مردم همه گرفتارن دیگه کاریش نمیشه کرد تو این بدبختیی های مردم حالا منم بیام مطب رو تعطیل کنم که چی…

🌸 من منتظر و مشکوک نگاهش میکردم هر دقیقه منتظر بودم بگه اما چیزی نگفت
گلناز: جواب های آزمایش نازگل هم فردا میاد… میریم پیش اون خانوم دکتر…. من بهش زنگ نزدم… فراموش کردم خدا کنه وقت داشته باشه…
امیر مکثی کرد اما چیزی نگفت…
گلناز: به نظرت الان زنگ بزنم؟ یا بدون نوبت برم… من روم نمیشه می‌خوای تو زنگ بزن… آخه از اون روز اصلا نه دیدمش نه خبرشو گرفتم…

امیر: سخت نگیر… فردا با هم برین بین مریض لابد میفرسته شمارو …
بعد هم سریع خودش و مشغول غذا خوردن کرد اصلا نگفت که اتفاقا من امروز دیدمش… آخه چرا نباید چیزی بگه… به خودم میگفتم سخت نگیر شاید یادش رفته اما تنها یه زن می‌دونه که چه قدر خودمو خوردم و جلوی خودم و گرفتم که به روش نیارم… اونم زنی که خودش این درد و چشیده باشه…

🌸 اما امیر تا به حال بار ها مردونکی و وفاداری شو به من ثابت کرده بود و حالا اصلا دلم نمی‌خواست فکر بدی کنم که بعدا از خودم بابتش خجالت بکشم… اون شب هرچی سعی کردم به امیر نزدیک بشم یا از زیر زبونش حرف بکشم نشد… تو حال خودش بود…فردا سر صبح حاضر شدم

بیشتر از حد معمول به خودم رسیده بودم امیر داشت می‌رفت سر کار با تعجب منو نگاه کرد و گفت
امیر: عزیزم اگه نمیدونستم داری میری با خواهرت دکتر گمون میکردم مهمونی دعوتی… چه قدر خوشگل شدی
گلناز: وا..‌ یعنی میخوای بگی تو خونه این جوری نیستم؟ زیاد که به خودم نرسیدم من همیشه همین جوری ام…
گونه منو بوسید و گفت
امیر: تو همیشه زیبایی عزیزم…

🌸تو مطب شلوغ بود و نازگلم نگران بود جواب آزمایش ها تو دستمون منشی هم گفت چون خانوم دکتر میخواد خیلی دقیق برامون وقت بزارن یه کم بشینیم که مریض های اورژانسی ویزیت بشن… ما هم منتظر منم کلافه حالا تو دلم میگفتم انگار زنده قراره خودش اعتراف کنه یا چیزی بگه… اما شاید فرصت پیش میومد دوباره یه نگاهی به قرارهاش بندازم… اما خب چون فقط میخواست آزمایش رو ببینه بعید بود برن تو اتاق اون طرفی

همین هم شد… دوباره با روی خوش نشست و با حوصله بررسی کرد و یه چیزایی یادداشت کرد… اما من همش نگاهم به روی میز بود… کلافه بودم و اصلا حتی نمی‌فهمیدم چی داره میگه

با تردید منو نگاه کرد و گفت
شیرین : گلناز جون شما حالت خوبه؟ ببینم فشارتون افتاده… انگار رنگ و روی شما پریده…
گلناز: نه من خوبم… خداروشکر… صبحونه نخوردم به خاطر اونه… خب… با این توضیحات نتیجه چی میشه… بلاخره امیدی داریم یا نه…
خیلی کلافه بودم..‌ خواهرم با تعجب منو نگاه کرد و گفت

🌸نازگل: آبجی جون… خانوم دکتر که گفت آزمایش های اولیه رو انجام دادیم و خوب بوده… باید یه سری قرص مصرف کنم و بعد اقدام کنم‌‌… آن شا الله که بخیر بگذره و خوب پیش بره..‌ به خدا الان خیلی … خیلی خوشحالم انگار دنیا رو بهم دادن…
من لبخند کمرنگی زدم… و خواستم چیزی بگم که از بیرون سر و صدا اومد انگار حال یکی از بیمار ها بد شده بود…

خانوم دکتر بلند شد و سریع رفت سمت در و گفت
شیرین: یه لحظه منو ببخشین انگار یه بیمار حالش بد شده سر بزنم الان برمی‌گردم… تا از اتاق رفت بیرون مثل فنر از جام پریدم
خواهرم با تعجب منو نگاه کرد و گفت
نازگل: وای آبجی چی شده… ترسیدم چرا یهو میپری آخه …

🌸 بدون توجه به حرفاش رفتم سمت میز شیرین و تقویم و برداشتم و ورق زدم دوباره سن شنبه پیش رو همون یادداشت و گذاشته بود و هفته ی قبل هم نوشته بود خوش است آن دم که یارم در کنارم… وای به خدا این و که دیدم آتیش گرفتم

دندونامو به هم فشرده بودم و دفتر و کوبیدم روی میز و با خودم گفتم این زن یه مویی زیر کلاهشه خواهرم گیج و گنگ منو نگاه میکرد و منم فقط بهش گفتم چیزی نگو صبر کن… شروع کردم باز کردن کشوی میز و گشتن دستام می لرزیدن اگه میومد تو هیچی نداشتم که بگم اما یه دفعه توی کشوی دومی …

🌸چیزی دیدم که نباید می‌دیدم… چیزی دیدم که دیدنش برام نه تنها عذاب بود بلکه خراب شدن یه عمر زندگی مشترک بود… یه عکس از امیر… یه عکس تکی از امیر… بریده شده بود… خوب میدونستم این عکس و کی و کجا گرفته بود عکس جوونیش با مادرش بود اما بریده بودش و فقط عکس امیر و داشت باورم نمیشد عکس و برداشتم اما بعد پشیمون شدم هیچ شکی برام نمونده بود که این زن دنبال شوهر کنه اما نمیتونستم باور کنم که امیر… نه نه… این زنه حتما خودش میخواد وارد زندگیمون بشه اگه نه امیر همچین مردی نبود…

عکس و گذاشتم سر جاش و برگشتم سر جان دقیقا چند ثانیه بعد شیرین اومد تو و گفت
شیرین: ببخشید… یکی از بیماران حالش بد شده باید برسونیمش بیمارستان آمبولانس میاد و منم باید برم باهاش… دارو هارو براتون نوشتم همون و استفاده کنین تا دو هفته دوره ی مصرف داره بعدش برای ویزیت میایم و میبینمت نازگل جان…

🌸 این و گفت و من که حسابی به هم ریخته بودم سرسری خداحافظی کردم و اومدیم بیرون نازگل با تعجب گفت.
نازگل: آبجی آخه تو چت شده بود… امروز از همون اول صبح حالت عجیب غریب بود خب بگو منم بدونم…
مونده بودم چی بگم… دست و پام یه زده بود و اصلا نمیتونستم حرف بزنم تازه نمیدونستم هم که چی بگم…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan