رمان خان

رمان خان پارت 20

 

گلناز

صبح مادر امیر خیلی خوب باهام برخورد کردم ازم دعوت کرد باهاش صبحونه بخورم در طول صبحونه هم چیزی نگفت.. فقط قربون صدقه ی تمنا رفت یه دفعه از زن با جذبه ی دیشب تبدیل به یه زن مهربون و خوشرو شده بود.. امیر صبح زود رفته بود بیمارستان وقتی برگشت بعد از ظهر بود مادرش هم چنان با من خوش برخورد بود اما حتی یه سوالم ازم نپرسیده بود به بهانه ی تمنا رفتم تو اتاقم یک ساعت بعد امیر کاراشو کرده بود اومد تقه ای به در زد و گفت

امیر: غروب بریم بیرون..

گلناز: چرا؟ چی شده؟ امروز قرار بود برم سر کار پیش دختر خالت اما نشد خیلی استرس دارم

امیر: تو نگران نباش.. تمنا رو بزار پیش صدیقه کم کم حاضر شو که بریم
***
رفتیم سمت محله هایی که با چیزی که دیده بودم فرق داشت خانوما اکثرا چادری بودن و بچه ها تو کوچه ها وول میخوردن

امیر: من اینجا یه خانوم قابل اعتماد میشناسم.. شوهرش که مریضه رایگان میاد بیمارستان ما.. البته تعریف از خود نباشه اما تا اونجایی که تونستم بهشون کمک کردم اسمش زهرا خانومه.. الان من بهش رو میندازم میگم یه توک پا بیاد خونه ما بگه اومده دنبال تو که برین سمنان مثلا بگیم کی تو إ؟

گلناز: نمیدونم والا.. امیر اقا ولی کاش جای این فیلم بازی کردنا اجازه میدادین مادرتونو راضی کنم بزاره من برم.. اخه واسه چی باید منو نگه داره؟

امیر در حالیکه چین به ابرو انداخته بود گفت

امیر: منم خیلی مطمئن نیستم اما فکر کنم خیالش راحت شده میخواد کمکت کنه… مامانم در واقع اینجوریه که امروز دیدی نه اونی که دیشب دیدی.. وقتی ازت تعریف کردم خیلی متاسف شد.. لابد میخواد زیر بال و پرتفت پس به من اعتماد کن و بگیره کمکت کنه.. الانم که دیگه یه چیزایی رو دروغ گفتیمو نمیشه راستشو گ آها رسیدیم..

رفت و نیم ساعت دیگه با یه خانوم چادری برگشت

امیر: زهرا خانوم این گلناز.. اسم دخترشم تمناست.. بگو من زن داییشم آره زن دایی خوبه هرچی هم مامانم اصرار کرد بگو نه از دست فامیل شوهرش میخوایم ببریمش سمنان پیش خودمون و این دختر عزیزمونه من اگه تنها برگردم جواب داییشو چی بدم و از این حرفا اما یه خورده که اصرار کرد کوتاه بیا بگو هرچی گلناز بگه.. نگران نباش امر خیره دردسری برات نمیشه…

زهرا خانوم: چشم آقا.. این چه حرفیه شما کم به ما محبت نکردی که.. چشم بسته به شما اعتماد میکنم.. جون شوهرمو مدیون شما هستم

یه ساک کوچیک وسیله داشت که مثلا از راه رسیده امیر فکر همه جاشو کرده بود…
رفتیم داخل پیش خانوم.. سلام و علیکی کردیم بعد خانوم رو به من کرد و گفت

خانوم: دخترم برو به بچت یه سری بزن.. من و زنداییت یه کم حرف بزنیم.. امیر پسرم شکا هم برو علی آقا کارت داشت..

به ناچار چشمی گفتم و رفتم اما از چشم های امیر هم معلوم بود می ترسید که مبادا زهرا خانوم چیزی از دهنش بپره..
من تمنا رو از صدیقه خانوم گرفتم و رفتم تو اتاق خودم تقریبا چهل دقیقه ای گذشته بود که خانوم از پایین صدام کرد..

خانوم: گلناز دخترم.. بیا پایین

گلناز: چشم، الان میام…

تمنا به بغل رفتم پایین و دیدم چشمای زهرا خانوم خیسه اشکه دل بر باد دادم گفتم یا خدا لابد از زیر زبونش حرف کشیده و زهرا خانوم لو داده و الانم داره گریه میکنه.. اخه جز این هیچ دلیلی واسه گریه کردن نمیتونست باشه.. در حالی که از ترس نمیتونستم دهنمو باز کنم و حرف بزنم نگاهی به خانوم انداختم.. اثری از خشم تو چهرش نبود اما زهرا خانوم حسابی خیس اشک بود اومد جلو و قربون صدقه تمنا رفت و منو که هاج و واج نگاهش میکردم بغل کرد و گفت

زهرا خانوم: گلناز عزیزم.. گلناز جان.. تو میخوای اینجا بمونی؟ تو که میدونی از وقتی خبر فوت افرا خدابیامرزو گرفتیم خون به جگر شدیم که تو رو ببریم پیش خودمون الان این خانوم بزرگ حرف حق میزنه… میگه جوونی قشنگی.. تهران بمونی یه زندگی جدید داشته باشی.. اونجا داییت شاید خیرتو بخواد اما بازم شهر کوچیکه دست و پات بسته برای زن بیوه حرف در میارن.. منم گفتم برمیگردم.. داییت مریضه زمینگیره تو رو نبرم یه جور غصه میخوره ببرم یه جور، اما من خودم راضیش میکنم.. حرف حرف تو إ دختر.. بگو جونم..

اشکاشو پاک کرد و من بهت زده فقط محو این فیلم زیبایی بودم که زهرا خانوم بازی کرده بود…

گلناز

بعد از مکث طولانی به خودم اومدم و در حالیکه زهرا خانوم و بغل کردم و سعی کردم آرومش کنم گفتم

خانوم به من لطف دارن زندایی اما اگه اجازه بدن من بیام .. خیالم راحت تره دوست دارم پیش دایی باشم اونجوری اونم خوش حال تره..

قیافه ی خانوم تو هم رفت و سر عصاشو به زمین کوبید و گفت

آخه چرا دخترم ؟اینجا بهت بد گذشته؟ چیزی از کسی دیدی

گلناز: نه خانوم .. من مدیون شما هستم واقعا زحمتتون دادم اما دیگه بیشتر از این شرمندم نکنید

بر عکس تصورم با تحکم گفت

میمونی دخترم همین که گفتی.. قرار هم نیست مهمون باشی که معذب بشی..

اینو گفت اما متوجه منظورش نشدم و قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت

زنداییتو راهنمایی کن بالا ببرش تو اتاقت استراحت کنه فردا علی آقا با ماشین مطمئن راهیش میکنه سمنان.. خودتم برگرد پایین کارت دارم

من زهرا خانومو فرستادم بالا و در حالیکه هنوز ته دلم راضی نبود برگشتم پیشش میخواستم بپرسم منظورش از اینکه مهمون نیستم چیه..

خانوم: بیا دخترم.. بیا بشین.. بچه رو بده بغل من.. ای جان من که عاشق صورت گرد و فندقیشم… هزار ماشا الله

گلناز: ممنونم.. اما خانوم در مورد ایتجا موندن..

خانوم: در اون مورد که حرفی نیست.. میمونی و نه نمیاری..

گلناز: اخه مهمون یه روز.. دو روز..

خانوم: آره اما تو که مهمون نیستی.. تو قراره..

اما با صدای داد و بیدادی که از حیاط میومد حرفش نصفه موند.. خانوم سراسیمه گفت

صدای امیره؟ چیشده

خودمونو به حیاط رسوندیم همون مردی که اسمش آقا مصطفی بود با امیر دست به یقه شده بود امیر سعی داشت خودشو از دستش نجات بده علی آقا هم از پشت مصطفی رو گرفته بود اما نمیشد که نمیشد..

خانوم رفت جلو و داد زد

خانوم: چشمم روشن آقا مصطفی هیچ معلومه چیکار میکنی؟

آقا مصطفی یقه ی امیرو ول کرد و در حالی که نفس نفس میزد گفت

مصطفی: من چیکار میکنم؟ یا پسرت؟ بله.. معلومه بایدم خوش حال باشی… پسرت یه سوگلی جدید پیدا کرد.. دخترمو کرد تو خاک و عین خیالشم نیست.. همیشه میدونستم.. می دونستم این عزاداریا فیلمشه.. نگو آقا یواشکی زن و بچه داره.. خیال کردین با کی طرفین…

خانوم: اولا که صداتو بیار پایین.. دوما چه زن و بچه ای مزخرف نگو مصطفی سوما گیریم که باشه… به تو ربطی داره؟ بسه دیگه بسه.. دخترت به رحمت خدا رفت مصطفی مریض بود مریض چرا بعد اینهمه سال اومدی دوباره خون به جیگر پسرم کنی؟

مصطفی: مریض بود آره؟ دخترم عین دسته گل بود تو لاله منو پرپر کردی.. رفتی زن گرفتی بچه داری.. هر هفته میای سر قبرش که چی؟ که مارو خر کنی مرتیکه..

خانوم: داد نزن.. برو بیرون.. بروبیرون به خاطر احترام به دخترت و شوهر خدا بیامرزم چیزی بهت نمیگم.. برو بیروننن

خودش رفت جلو و با عصاش زد تو سینه ی آقا مصطفی اون هم چند قدم عقب عقب رفت و داد زد

مصطفی: کارمون تموم نشده پسر.. تاوانشو میدی..

خانوم: دیوونه شده.. بعد از لاله پدرش دیوونه شده.. اه شبمونو خراب کرد.. بیاید تو دیگه.. تموم شد.. خودم سر فرصت حلش میکنم…

بعد از تموم شدن درگیری و سکوت من و امیر و خانوم راه افتادیم به سمت عمارت

خانوم: سرم درد گرفت..من میرم بخوابم بیدارم نکنید

من از دعوا و درگیری هنوز ضربان قلبم بالا بود بچه هم بالا پیش زهرا خانوم بود به سرعت رفتم پیش تمنا زهرا خانوم کنجکاوانه نگاهم کرد و پرسید

زهراخانوم: پایین دعوا شده؟ بچه طفلک خوابه نگران نشو.. امیر آقا چیزیش شد؟

گلناز: نه چیزی نیست.. شما هم بگیر استراحت کن..

به همین جواب بسنده کردم و خودمم روی مبل بزرگ و قطوری که توی اتاق بود دراز کشیدم از این دعوا مو به تنم سیخ شده بود اگه به جای اقا مصطفی افرا این دعوارو راه انداخته بود چی؟ اگه پیدام میکرد چی؟!…

گلناز

دو سه روزی گذشته بود، زهرا خانوم صبح همون روز رفت منم صبح ها تو خونه به صدیقه خانوم کمک میکردم و عصر هم با خانوم چای میخوردم همه چیز آروم بود به جز دل من.. میترسیدم.. از آرامش خانوم میترسیدم امیر هم بعد از اون دعوا خیلی تو هم بود سعی میکرد به روی کسی نیاره اما خلقش تنگ شده البته نه با من بلکه با خودش دیر وقت میومد و میرفت تو اتاقش.. دیگه با هم بیرون نرفته بودیم از اینکه دائم تو خونه بودم کلافه شده بودم.. جرات نداشتم در مورد اون کار لباس عروس و سوزن دوزی های روش با امیر صحبت کنم.. در واقع خودشم سعی میکرد با ما رو در رو نشه اکثرا شام نمیخورد..

تا اینکه یه شب…
خانوم: صدیقه به علی بگو ماشینو حاضر کنه.. دلم تو این خونه گرفت الان خنکی هوا و شب هم خلوته.. بگو بیاد منو ببره امام زاده صالح..

صدیقه: خانوم این موقع؟سر شب اخه.. بزارین فردا صبح زود بریم

خانوم: نه.. سر شب بهتره خلوته.. صبح شلوغه… برو بهش بگو.. خودتم حاضر شو..

رفتم جلو میخواستم بگم اگه بشه منم بیام.. واقعا تو خونه حوصلم سر رفته بود اما قبل از اینکه حرف بزنم خانوم خودش گفت

خانوم: گلناز دخترم.. اگه بشه تو خونه بمون.. هم این موقع بچه رو بیرون ببریم سردش میشه هم امیر الان میاد اگه کسی خونه نباشه باز میچپه تو اتاقش و شام نمیخوره.. میز و بچین که مجبور بشه یه لقمه یه چیزی بخوره..

لبخندی زدم و گفتم

گلناز: چشم خانوم.. حتما

اما در واقع آه از نهادم بلند شده بود چون میدونستم امیر هم که بیاد شام خورده و نخورده میره تو اتاقش تو لک.. همه رفتن من موندم و تمنا.. میز شام رو چیدم تمنا بیدار بود بغلم بود.. یه کم که گذشت دیدم بچم چشمش سنگین شده رو مبل بالشت هارو چیدم و خوابوندمش.. زنگ در به صدا در اومد رفتم سمت حیاط میدونستم امیره بدون اینکه بپرسم کیه درو باز کردم…

با باز کردن در خون تو تمام سلول های تنم یخ زد… افرا با چشم های سیاه و بی رحمش دم در بود این نگاه و این حجم از نفرت و فقط یه بار دیده بودم.. همون باری که اول ازدواجمون برای دیدن مادرم از خونه فرار کرده بودم… بلافاصله با فشار درو بستم پاشو گذاشته بود لای در و هرچی فشار میدادم در بسته نمیشد.. با فشار محکمی که به در وارد کرد نقش زمین شدم و افتادم رو سنگریزه های حیاط بالای سرم ایستاده بود بدون هیچ حرفی فقط نگاهم میکرد.. از ترس نمیدونستم چی بگم تمام شجاعت درونمو جمع کردم و تصمیم گرفتم دست پیش بگیرم با نفرت نگاهش کردم و داد زدم

گلناز: اینجا چی میخوای؟

در کمال تعجب افرا بلند خندید..

افرا: آفرین.. خوبه… خوبه.. شهری شدی.. فکر کردی پیدات نمیکنم؟ دیدی که زیاد طول نکشید.. و حالا جواب سوالت… چی میخوام؟

یقمو توی دستش گرفت و گفت

افرا: چیزی که مال منه..

گلناز: من دیگه مال تو نیستم… با آدمی مثل تو هیچ نسبتی ندارم تو پدرمو… جوونیمو..

افراخان: اه بسه دیگه.. خسته شدم از حرفای تکراری.. پدرمو جوونیمو.. تو چی؟ تو چیکار کردی برام؟ زن زندگی بودی؟عاشقم بودی؟ تو چیکار کردی ؟میبینی؟ تو هم زندگیمو جهنم کردی

گلناز: زن زندگی نبودم چون من فقط یه بچه بودم…

افراخان: بعدش چی؟ تا اخرش هیچ وقت نخواستی حتی یه ذره درکم کنی.. حتی یه ذره دوسم داشته باشی..

این جمله ی آخرو که میگفت به جای نفرت تو چشماش عجز بود.. ناتوانی.. عین بچه ای که میخواد مادرش بعد از دعوا کردن بازم دوسش داشته باشه…

یه لحظه مکث کردم خواستم بگم من تلاش کردم اما نشد ولی قبل از اینکه حرفمو بزنم داد زد

افراخان: دیگه گذشته تموم شده البته که من زن خرابی مثل تو رو نمیخوام…

گلناز

چند ثانیه به چشماش خیره شدم از حرفی که شنیده بودم جا خوردم و بعد بدون اینکه از خودم توقع داشته باشم چنان سیلی به گوش افراخان زدم که گوشه ی لبش پاره شد بعد با وحشت نگاهش کردم و گفتم

بی حیا… من مثل تو بی آبرو نیستم.. از اینجا گمشو برو

افرا خان بر خلاف تصورم هیچ حرکتی نکرد و زیر لب گفت

البته که میرم اما تمنا رو میبرم

با وحشت داد زدم : نه.. نه.. حق نداری اون بچه ی تو نیست… تمنا فقط بچه ی منه…

افرا منو زد کنار احمد از در اومد تو هر دو بدون توجه به من رفتن سمت عمارت من از پشت یقه ی افرا رو کشیدم لباسش پاره شد و جلوی پیراهنش باز شد اما نتونستم جلوشو بگیرم پشت سرشون روی زمین کشیده میشدم اما نمیتونستم جلوشونو بگیرم..

احمد بچه رو دید تمنای عزیزم خواب بود بلافاصله بغلش کرد و رفت بیرون

گلناز: افرا.. افرا بچه رو نبر.. خواهش میکنم به پات میوفتم.. افرا بچمو نبر … برو یه زن دیگه بگیر برو صد تا زن بگیر برو از همون معشوقه ی توی جنگل همون عشق مخفی از همون بچه بیار

گلناز برو کنار… تمنا فقط بچه ی منه.. تو لیاقت اونو نداری.. اگه بچه رو میخوای راه خونه رو بلدی بیا به پام بیوفت شاید گذاشتم ببینیش..

تا دم در حیاط کشون کشون رفتم دم در افتادم به پاش احمد تمنارو برده بود تو ماشین پای افرا رو گرفتم و داد زدم

هر کاری بگی میکنم فقط نبرش..

افرا: دیگه دیره…

با پاش هولم داد کنار و درو به هم کوبید درو باز کردم ماشینو روشن کرده بودن و داشتن میرفتن تا سر کوچه بدون کفش دنبالشون دویدم.. اما رفته بودن…

همونجا افتادم.. زار زدم فقط زار زدم … همونجا نشستم..

از دور دیدم یه ماشین اومد فکر کردم افرا برگشته فقط خواسته منو بترسونه اما نه.. ماشین امیر بود..
با وحشت پیاده شد و با ترس داد زد

چیشده.. دختر چیشده؟

پریدم تو ماشین و داد زدم

امیر برو… تو رو خدا برو تمنا رو بردن…

گلناز

امیر پاشو گذاشته بود رو گاز و با وحشت گفت

امیر: چی داری میگی گلناز؟کیا بردن؟ کدوم وری برم؟

گلناز: مستقیم برو .. نمیدونم.. برو سمت همون روستا که منو سوار کردی

امیر: چی؟ تا اونجااا برم؟ اخه چی داری میگی گلناز درست تعریف کن کی بچه رو برده؟

مکثی کردم نمیدونستم چی بگم.. من منی کردم و گفتم

یکی از فامیلای شوهرم با همون خان عوضی بچه رو بردن.. میخوان به این بهانه منو راضی کنن که برگردم..

میدونستم به محض اینکه به تمنا و افرا و احمد برسیم و امیر و افرا رو به رو بشن همه ی دروغام به امیر لو میره.. اونوقت امیر دیگه تف هم تو صورتم نمیندازه… اونوقت افرا گیسمو میکشه و منو برمیگردونه تو اون جهنم.. اما هیچی مهم نبود.. هیچی.. فقط تمنا مهم بود.. خدایا خودت کمکم کن

امیر: آخ .. گلناز آخ.. چرا نگفتی همچین آدمای خطرناکی هستن؟ خب مراقب و نگهبان میذاشتیم اصلا تو واسه چی تو خونه تنها بودی؟ بقیه کجا بودن؟

با گریه گفتم

گلناز: رفتم امام زاده.. من چمیدونستم اینجا پیدام میکنن.. چمیدونستم انقدر بی شرفن..

چهل دیقه ای بود که امیر داشت رانندگی میکرد.. من فقط گریه میکردم بلاخره ماشینو دیدم…

گلناز: اوناهاش.. امیر اوناهاش همون ماشینه.. برو برووو.. الان بهش میرسی..

امیر گاز داد هنوز فاصله زیاد بود و چون تاریک بود نمیتونستم توی ماشینو ببینم… یه دفعه یه صدای عجیب و وحشتناک اومد و ماشین شروع کرد به لق زدن..

امیر: وای.. نه .. الان نه.. نه..

گلناز: چیشده؟

امیر: پنچر کردیم..

گلناز: واییییی…

زدم تو صورتم و گریم بیشتر شد

امیر: دیوونه شدی؟ گریه نکن ممکلکت قانون داره اون الان بچه دزده.. هیچ نسبتی با بچه نداره اومده تو خونه بچه رو دزدیده میدم پدرشو در بیارن بعدم ما میدونیم کجا دارن میرن من یدک دارم الان ردیفش میکنیم بعدم ماشینشون مالی نبود دو تا گاز میدم میگیریمشون..

پیاده شد که لاستیکو عوض کنه من فقط گریه می کردم.. امیر چه میدونست درد منو.. چه میدونست افرا بابای بچمه… در واقع من اول بچه رو دزدیده بودم…

لاستیکو عوض کرد و راه افتاد.. خدا خدا میکردم قبل از رسیدن به روستا بهشون برسیم.. راه طولانی بود خیلی امکان داشت دوباره تو جاده بهشون برسیم..

نیم ساعت با بالاترین سرعت رانندگی کرد اما چند کیلومتر جلوتر صحنه ای رو دیدم که کاش میمردم و نمیدیدم

گلناز

با تمام توانم داد زدم

گلناز: ماشینو نگه دار… وایسا.. وایسا…

احمد با سر و کله ی خونی وسط جاده بود.. امیر با ترس زد رو ترمز صدای ترمز تو جونم پیچید و تمام تنم گز گز کرد.. از ماشین پیاده شدم و داد زدم

گلناز: احمد.. احمد چیشده.. بگو

احمد فقط گریه می کرد به لبه ی جاده اشاره کرد رفتم لبه ی جاده و پایینو نگاه کردم.. باورم نمیشد.. ماشین ته دره داشت میسوخت.. بین چند تا سنگ گیر کرده بود..

احمد: آقا پشت فرمون بود.. من بچه بغلم بود ماشین منحرف شد آقا برای اینکه ماشین نخوره به سنگا فرمونو چرخوند اما خوردیم به لبه ی جاده و افتادیم تو دره من درو باز کردم که بپرم بیرون تو اون تکاپو اصلا نمیدونم چیشد اقا بچه رو از دستم کشید.. هی داد میزد.. نه.. نه… نپر الان ماشین گیر میکنه اگه بپری میمیری.. همینجور داااد میزد ماشینم میخورد به این طرف و اون طرف و سرعتش زیاد میشد.. منم پریدم پایین.. ماشین چند متر پایین تر بین سنگا گیر کرد تا برم پایین منفجر شد.. خانوم .. خانوم دیدی چیکار کردی..

اصلا حرفای احمدو نمیشنیدم.. بچم.. بچم زنده بود مگه میشه..

داد زدم

احمد دروغ نگو.. هه مزخرفه.. نه.. نه مگه میشه.. رفتم لب دره خواستم برم پایین امیر از پشت لباسمو چسبید…

امیر: نه گلناز.. نه.. بیا اینجا بیا اینجا عزیزم.. بیا آروم باش.. ماشین داره میسوزه.. خطرناکه آروم باش..

با صدایی که از ته گلو میومد داد زدم

گلناز: بسهههه.. بسهههه ولم کن..

سعی داشتم خودمو از دستش نجات بدم اما فقط داشت سعی میکرد تو بغلش نگهم داره.. از گریه و هق هق نفسم بند اومده بود و داد میزدم نه.. فقط همین به ذهنم میرسید.. نمیدونم چه قدر گذشته بود یه ماشین دیگه رسیده بود سه تا مرد و یه زن توش بود خانومه اومد کنارم منو از بغل امیر گرفت آرومم کنه اما من دیگه آروم بودم فقط به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بودم… احمد یه گوشه لب جاده نشسته بود همه جا سکوت مرگ بود اون سه تا مرد به همراه امیر رفتن پایین.. یه مسیر پر شیب و صخره ای بود هنوز ماشین کاملا خاموش نشده بود من فقط زیر لب زمزمه میکردم

جونم سوخت.. جونم..

بلاخره اومدن بالا مرد ها همه وحشت زده بودن و امیر چشماش گریون بود..

گلناز.. هیچی نیست.. همه چی سوخته هیچی قابل تشخیص نیست عزیزم.. این آقایون میرن اولین شهر زنگ بزنن کمک بیاد.. جنازه ها قابل تشخیص نیست اما بیرون میارنش ..

با شنیدن لفظ جنازه تنم لرزید و دیگه چیزی یادم نیست…

نمیدونم چه قدر گذشته بود اما وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم خواستم بلند بشم اما دستم به سرم گیر کرد.. پرستار با آرایش غلیظ و چهره غمگین اومد داخل دستشو گذاشت رو دستم و گفت
خوبی عزیزم ؟الان آقای دکترو صدا میکنم… نگران نباش…

از یاد آوری صحنه ها تو ذهنم ترس افتاد تو جونم به خودم گفتم خواب بود.. کابوس دیدم.. اما با دیدن چهره ی دکتر و پشت سرش امیر با چشمای گریون فهمیدم نه.. این کابوس واقعی بوده..

گلناز

با تردید به امیر نگاه کردم و گفتم

من کجام؟

امیر: حالت خیلی بد بود بیهوش شدی رسوندیمت درمانگاه نزدیکترین شهر… الان تو ساوه ایم.. الان حالت بهتره..

گلناز: امیر.. تمنا؟

امیر با شنیدن اسم تمنا چشمش پر از اشک شد.. من منی کرد و گفت

از همینجا کمک فرستادیم… رفتن با ماشین منتقلش میکنن تهران…برای تدفین..

گلناز: تو چی داری میگی؟ چی داری میگی امیر..

دکتر: خانوم.. میدونم داغداری.. اما فشارت خیلی پایین بود اگه بخوای خودتو اذیت کنی مجبور میشم دوباره بهت آرامبخش تزریق کنم..

بی توجه به حرف های دکتر با دو تا دستم جلوی دهنمو گرفته بود و با صدای خفه شده هق میزدم..

امیر: من به مامانم و علی آقا خبر دادم.. اونا کارای مراسمو انجام میدن.. اما گلناز حتی پزشک هم نتونست تشخیص بده.. خب… مجبور شدیم … احمد تشخیص داد و اون یارو رو فرستادن همون روستا..

گلناز: از تمنام چیزی نمونده آره … جگر گوشم کباب شد..

دیگه بلند بلند زار میزدم.. دوباره از هوش رفتم..

تو عالم خواب بابا جانو دیدم.. لب همون رود خونه ی تو جنگل..

باباجان: دخترم.. چرا نگفتی بارداری.. ببین عجب چشم مشکی لپ گلی .. به مادرش رفته..

با چشمای گریون گفتم

گلناز: بابا جان تو مردی.. بچه رو بده به من..

بابا همونجور که تمنارو بغل کرده بود گفت

باباجان: آره بابا من مردم.. نگران نباش بچه سالمه عزیزم.. زندس.. من فقط اومدم ببینمش..

با نفس عمیقی از خواب بیدار شدم و گفتم

زندس..

هنوز تو درمانگاه بودم اما اینجا اونجا نبود.. امیر روی صندلی توی اتاق نشسته بود و بلافاصله چشماشو باز کرد لباس پزشکی تنش بود

امیر: خوبی گلناز؟ با مسئولیت خودم آوردمت تهران.. تو بیمارستان مایی.. حالت بهتره فشارت نرماله.. دم صبحه.. ساعت هشت ترخیصت میکنم..با هم میریم..

گلناز: امیر.. تمنا زندس.. به خدا زندس.. بابام گفت.. والا بابام گفت.. پیش بابلم بود

امیر: ولی گلناز.. گفته بودی پدرتم فوت کرده..

سکوت کردم.. یه سکوت سنگین..

امیر اومد کنارم نشست موهام پریشون بود و لباس گشاد بیمارستانی تنم کرده بودن.. امیر سرمو تو سینش گرفت و گفت

میدونم داغ از دست دادن عزیز چه قدر سخته… گریه کن گلناز.. من پیشتم.. گریه کن اما بدون اون یه جای بهتره… خودت گفتی.. پیش پدرته… جاش امنه.. نگران نباش.. بی صدا تو بغلش اشک میریختم تو دلم گفتم آخ افرا افرا.. تف به تو.. بچگی و نوجوونی منو سوزوندی بس نبود.. جیگر گوشمم سوزوندی خودتم مردی کاش نمرده بودی تا خودم آتیشت میزدم…

گلناز

قبرستون تهران.. امیر خودش همه ی کارای تدفین و کرده بود و منی که حالا واقعا رخت عزا داشتم هم خانوم هم علی آقا هم صدیقه خانوم اومده بودن یه تدفین خلوت خون گریه میکردن به بخت بد من لعنت میفرستادن.. که اول شوهرش و چند روز بعد بچش.. اما خب چمیدونستن من برای داغ شوهرم حتی ذره ای ناراحت نبودم.. خدایی شد که احمد اسمی از افرا نبرده بود و آقا آقا کرده بود امیر نمیذاشت نزدیک تابوت کوچیک بشم نمیذاشت ببینمش و من انقدر بیجون بودم که نمیخواستم تقلا کنم دوست داشتم همون صورت معصوم و سفید و خندون تو ذهنم اخرین تصویر بچم باشه.. دلم طاقت دیدن جگر گوشه ی سوخته شدمو نداشت… چند نفر دیگه اومدن که احتمالا امیر ازشون خواسته بود دختر خاله امیر که مغازه لباس عروسش رفته بودیم هم بود…

امیر: گلناز اجازه میدی دفنش کنیم..

فقط با سر تایید کردم..

نشسته بودم رو زمین یه پیراهن بلند مشکی سرم بود روسری مشکی سرم کرده بودم از سرم افتاده بود گریه نمیکردم… چشم گردوندم که نبینم خاک میریزن… اشک رو صورتم یخ زده بود… که چشمم افتاد به دو تا زن که دارن از دور میان به این سمت همه دور قبر بودن من اما اون گوشه فاصله داشتم تا اومدن جلوتر شناختمشون.. نازگل و مامانم با چشم گریون داشتن نزدیک میشن بدون هیچ فکری از جام بلند شدم و رفتم سمتشون تقریبا چند متری مونده به قبر به هم رسیدیم.. چادر از سرش افتاد و گفت

مامان: بمیرم برای سرنوشتت مااادر..

با دستم بازو هاش و محکم چسبیدم و از بین دندونای به هم فشرده گفتم

اینجارو از کجا پیدا کردین…

مامان که از عصبانیت من جا خورده بود اشکاشو پاک کرد و گفت

آدرس اون خونه بزرگه رو از احمد گرفتم.. رو در اعلامیه زده بود خون به جگر شدم دختر.. افرا ..

گلناز: اسمشو نیار.. بهت گفتم با من بیا.. گفتم این مرد تیشه به ریشم میزنه.. خندیدی یادته؟ نیومدی.. از همون موقع تموم شدی برام اگه شما باهام اومده بودین اینجوری نمیشد.. اینجا خونه گرفته بودم با هم زندگی میکردیم.. پیدامون نمیکرد اگه هم پیدا میکرد عین بی کس ها نبودم که پرتم کنه رو زمین و بچمو ببره به کشتن بده.. حالا اومدی بگی چی؟ بگی برگردم پیش تو؟ یا حالا که بچمو به کشتن دادین اومدی پیشم؟ نازگل تو چی؟ خواهرشناس شدی؟ اون موقع که افرا از سر و کولت بالا رفت چرا به مامان نگفتی؟ چرا به من نگفتی.. مامان نگاه تند و پر از تعجبی به نازگل کرد

نازگل: آبجی اون..

گلناز: هیسس.. این خانواده رو ببین.. هفت پشت غریبه ان منو رو سرشون گذاشتن.. از خانواده ی خودم که هزار بار سیاه بختشون شدم بیشتر برای حرفم احترام قائلن..بهشون گفتم بی کس و کارم.. چون واقعا هستم.. برو مامان.. دوبار تنهام گذاشتی.. تو سخت ترین شرایط همدست شیطان شدی به جای دخترت میبینی که حالا هم خودش مرد هم بچمو.. یکی یکدونمو ازم گرفت…حالا هم برو.. هیچ وقت برنگرد..

پشتمو بهشون کردم و اومدم سمت قبر امیر که متوجه من شده بود اومد جلو و گفت

گلناز.. کی بودن اونا.. طوری شده؟

برگشتم سمتشون مامان رو زمین نشسته بود همون وسط و گریه میکرد نازگل زیر بغلشو گرفته بود که بلندش کنه و ببره زیر لب گفتم

نه.. چیزی نیست از فامیلای اون مرتیکه بودن.. اومده بودن تسلیت بگن.. حلالیت بطلبن.. گفتم برن به جهنم..

امیر: حلالیت.. چه قدر وقیحن…بزار برم بهشون … چهارتا حرف بزنم که دیگه اینورا نیان..

گلناز: نه.. نه.. دیگه نمیان.. ولشون کن..

گلناز

سه هفته گذشته بود به اصرار خودم دیگه مراسمی برای بچم نگرفتن… خرجشو دادن به خیریه من موندم و یه مشت طلا که زیر تختم قایم کرده بودم و یه دل شکسته.. هیچی.. دیگه از دار دنیا هیچکس و هیچیو نداشتم…
این یک هفته دائم تو اتاقم بودم و وسایل تمنارو بو میکردم هر دقیقه از جام میپریدم که وای گشنه نباشه یادم میومد نه نیست.. نیست که نیست.. خودمو سرزنش میکردم که اگه فرار نکرده بودی الان بچت زنده بود… تو همین فکرا بودم از پنجره به دونه های برف نگاه میکردم زمستون انگار دقیقا به موقع اومده بود.. به موقع همون موقعی که دل منم یخ زده بود.. تقه ای به در اتاق خورد به خودم اومد و گفتم بله؟

خانوم اومد داخل به احترامش از جام بلند شدم..

خانوم: بشین دخترم… راحت باش.. اومدم یه کم حرف بزنیم..

گلناز: گوشم با شماست..

خانوم: حرفای تکراری که خودتم میدونی.. غمت بزرگه میدونم.. اول شوهرت… الانم اون طفل معصوم.. منم غم عزیز دیدم سخته.. واقعا سخته.. اما خب.. اینجوری خودتو زندونی کنی تو یه اتاق بدتر میشی..

گلناز: کاش منم بمیرم.. برم پیشش.. دیگه هیچ کسو ندارم.. به چه امیدی از جام بلند شم؟ اصلا کجا برم؟

خانوم: به امید کی؟ به امید خدا.. اینم سرنوشته.. همیشه اونجوری که ما میخوایم نیست

گلناز: اما برای من هیچ وقت اونجوری که میخواستم نبود.. این انصاف نیست..

خانوم: تو چمیدونی ؟شاید از این به بعد شد.. اون چیزی که تو میخوای شد.. خوشی میاد… فقط باید درو به روش باز کنی.. الانم بلند شو وسایلتو جمع کن.. میخوایم همگی با هم بریم یه خونه باغی داریم اطراف تهران.. تو کوهپایه.. جای قشنگیه.. الانم برفه… سرد هست اما روحمون تازه میشه.. تو و بچت که اومدین تو خونه گفتم خوب شد.. شادی اومد بلاخره .. خونه ی ما به خاطر تنهایی امیر همیشه سوت و کوره.. نه عروسی.. نه نوه ای.. حالا چند وقته بعد مرگ شوهرم انگار فقط تو خونه گرد مرده پاشیدن همه جا سکوت.. تو رو که دیدم روحم تازه شد الان که میبینم اینجوری عین گل پژمرده شدی قلبم میگیره.. پاشو وسیله هاتو جمع کن فردا بریم..

نمیخواستم دلشو بشکنم.. حالا دیگه جز اونا تو این دنیا کسیو نداشتم.. البته دلم میخواست از این خونه هم برم یه جا تو تنهایی خودم بمیرم اما الان وقتش نبود.. خانوم که رفت نشستم وسایلمو جمع کنم… که یه دفعه چشمم به بقچه طلاها افتاد خیلی بودن.. تو هم گره خورده… اگه کسی اینارو میدید قطعا بهم شک میکردن کی باور میکرد یه دختر روستایی انقدر طلا داشته باشه نمیخواستم در موردم تحقیق کنن اگه میکردن اونا رو هم از دست میدادم.. تو اتاق جای خاصی واسه پنهون کردن نبود.. صدیقه خانوم بدجوری فضول بود هر جایی میذاشتم میدید.. یه کمد بزرگ تو اتاقم بود که چند دست لباس بیشتر توش نبود پایینش یه کشو داشت و پشت کشو فضای خالی بود.. انداختم پشتش و کشو رو بستم.. نفس راحتی کشیدم و ساک کوچیکی که صدیقه خانوم بهم داده بود جمع کردم و خوابیدم صبح امیر اومد بالای سرم با وحشت به خودم اومدم و گفتم

گلناز: چیشده..

امیر: وای ببخشید.. نمیخواستم بترسونمت.. اومدم صدات کنم جواب ندادی اومدم بالای سرت فکر کردم حالت تو خواب بد شده.. حاضری? بریم زودتر مامان پایینه… صبحونه هم تو راه میخوریم.. خوب شد به هوای تو هوای ما هم عوض میشه.. منم مرخصی گرفتم.. گلناز میخوام بدونی اینو که خدا تو رو سر راه من قرار داد.. تو دیگه خانواده مایی باشه

لبخند کمرنگی زدم و دنبالش راه افتادم…

گلناز

از شیشه ماشین منظره های برفیو نگاه میکردم امیر رانندگی میکرد و خانوم جلو نشسته بود.. منم عقب.. روی همون صندلی تو همون ماشین… یکی دو ماه پیش با تمنا رو همین صندلی نشستیم و فرار کردیم.. خیال کردیم راه درست اینه.. اما الان.. نمیدونم پشیمون بودم یا نه اما نبودنش بدجوری درد میکرد..

امیر: صبحونه بخوریم؟

خانوم: گلناز مادر گشنته؟ راه زیاد نمونده یه ساعت دیگه میرسیم

گلناز: نه.. من گرسنه نیستم.. اگه شما میخواین بخوریم..

خانوم: نه.. پس برو.. میریم تو شهر خرید میکنیم بعدم که رسیدیم اونجا براتون یه املت آتیشی درست میکنم..

یک ربع بعد رسیدیم به شهر خانوم پیاده شد خرید کنه

امیر: مامان شما بشین من میخرم

خانوم: لازم نکرده.. تو چمیدونی چی بخری اخه..

خانوم که پیاده شد گفتم

گلناز:خیلی بهم محبت داره..

امیر: مامانم کم از کسی خوشش میاد..

گلناز: وقتی برگشتیم.. میشه دوباره با دختر خالت حرف بزنی؟ حس میکنم اگه کار نکنم و تو خونه بمونم دیوونه میشم..

امیر: نگران چیزی نباش..
***

لبخند کمرنگی تو صورتم اومد.. همه چیز اون کلبه ی چوبی قشنگ بود تو کوهپایه بود هم دشت برفی بود هم جنگل.. رفتیم داخل و امیر بخاری هیزمی روشن کرد خانوم رفت تو آشپزخونه کوچیک..

گلناز: الان میام کمکتون میکنم خانوم.. میخوام براتون یه غذای خوشمزه محلی درست کنم..

خانوم صدا رسوند

خانوم: نه.. نه.. هرکی بیاد تو آشپزخونه با تفنگ رو دیوار میزنمش.. میخوام آبگوشت بار بزارم.. شما نیاین

امیر خندید و گفت

امیر: اگه جونتو دوست داری نرو.. میخوای بری قدم بزنی؟ خیلی وقته تو خونه بودی اصلا راه نرفتی..

با سر تایید کردم و دنبالش راه افتادم.. فقط صدای قدم هامون تو برفا به گوش نیرسید و سکوت.. یه سکوت دردناک یهو ناخود آگاه زبونن باز شد..

گلناز: وقتی فهمیدم باردارم خیلی ناراحت شدم..

امیر با تعجب بهم نگاه کرد ادامه دادم

گلناز: به شوهرم نگفتم.. دلم میخواست بیوفته.. لابد برای همین خدا از من گرفتش..

امیر: اینجوری نیست.. خدا ازت گرفتش چون اون لایق یه جای بهتر بود..

گلناز: میخوام بهت راستشو بگم..من افرا رو دوست نداشتم.. بچه رو هم همین طور اما بعدش.. بعدش که به دنیا اومد عاشقش شدم…

با تعجب نگاهم کرد اما چیزی نگفت..لابد از اینکه شوهرمو دوست نداشتم تعجب کرد اما چیزی نپرسید بعد
امیر دستشو گذاشت رو شونم و به راه رفتن ادامه دادیم…

افراخان

احمد: آقا اینا دنبالموننا.. میخوای وایستیم پسره رو چکیش کنم؟ ناکارش کنم؟

افراخان: لازم نکرده بزن بغل …

احمد: آقا این وسط؟ همه جا کوهه واسه چی وایستم؟

افراخان: بزن بغل گفتم…

احمد ماشینو نگه داشت خون جلوی چشممو گرفته بود از دست گلناز بدجوری عصبانی بودم انگار از این که آزاد بود و جلوی من شلنگ تخته مینداخت بدجوری حرصم گرفته بود

افراخان: برو پایین احمد.. اون چوپانو میبینی لب کوه؟ بز و گوسفنداش تو مرتع پایینن لابد.. برو بهش پولی سکه ای بده بیار سوارش کن… اگه بهونه گوسفنداشو گرفت بگو پول گوسفندارو دو برابر بهش میدی

احمد: آقا واسه ی چی؟

افرا: احمد.. اگه یه بار دیگه بپرسی واسه چی میکشمت.. بنشونش رو صندلی جای من.. جلو تر یه دو راهیه.. من و پیاده کن من و تمنا از اون مسیر میریم یه کم جلوتر یه ماشین گیر میارم خودمو میرسونم به روستا اما میرم پیش نعنا.. تو این یارو رو ببر سمت خونه پیش آمله حالیته؟

احمد: حالیمه آقا.. خیالت راحت.. وقتی اونا رسیدن اونجا چی بگم؟

افراخان: منکر شو.. بگو من با افراخان نبودم اصلا نمیدونم کجاست.. بعدم خونه نعنا نیا… دو سه روز حتی یه هفته عادی رفتار کن انگار نه انگار وقتی مطمئن شدی تعقیبت نمیکنن بیا خونه مادرم تو جنگل ما پیش نعنا میمونیم…

احمد: چشم آقا… الان چوپانو میارم خیالت راحت..

احمد یک ربع بعد با چوپان اومد نشوندش صندلی جلو خودش نشست پشت فرمون منم تمنا رو بغل کردم و صندلی عقب نشستم… یک کیلومتر جلوتر سر دو راهی جاده پیاده شدم و پیاده راه افتادم به رفتن تمنا گریه میکرد جلوتر نشستم لب جاده با شیشه شروع کردم با شیشه به تمنا شیر دادن….

بلاخره بعد چهل دقیقه یه ماشین داشت رد میشد کامیون بود داشت بار میبرد

+چی شده لوتی؟با یه بچه وسط جاده؟

به اینجاش فکر نکرده بودم.. من منی کردم و گفتم

افراخان: دارم میبرم ده پیش مادرم… ماشین پیدا نکردم فقط تا دو راهی قبلی منو اورد و رفت منم وایسادم یکی بیاد منو ببره کرایشم میدم

+عجب.. بیا بالا..

سوار شدم و با پولی که گرفتم سمتش لبخند رضایتی زد و ایولی زیر لب گفت .. میدونستم تا اخر مسیر دیگه سوالی نمیکنه.. تمنا ساکت شده بود.. نمیدونستم کار درستی کردم یا نه.. یادم میومد که گلناز با اون پسره که نمیدونم یهو سر و کلش از کجا پیدا شد داشتن دنبالمون میومدن.. هم سن و سال بودن.. خوش تیپ هم بود بد نبود.. قلبم آتیش گرفته بود.. آفرین افرا.. همه چیتو باختی… وارشو نخواستی و باختی.. گلنازو خواستی و باختی مادرتو ترسیدی و باختی و حالا هیچی نداری.. نه زن نه زندگی.. تو موندی و یه بچه و یه دل سوخته.. یه جیگر کباب شده …
💙
💚💙
💙💚💙
💚💙💚💚

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن