رمان خان

رمان خان پارت 39

 

🌸افراخان

وارش با پوزخند گفت

🌸وارش: اما من تو رو گوشه ی دیوونه خونه ول نکردم.. هیس.. بزار بقیشو بگم.. حتما برات جالبه بدونی که اون موقعی که اونجا ولم کردی عقلم کاملا سر جام بود اما هیچ اینده ای واسه خودم نمیدیم که بخوام تلاش کنم به بقیه بفهمونم حالم خوبه.. همونجوری عین دیوونه ها لال شدم.. یه گوشه می نشستم و خیره میشدم.. شیش ماه.. شیییش ماه میفهمی? هیچی نگفتم.. اروم شدم اونقدر اروم که انگار مردم.. تا اینکه یه دکتر از روی علائمم فهمید من حالم طبیعیه… اسمش فرید بود قد بلند و خوش قیافه.. میگفت من از چشمای ادما میفهمم دیوونه ان یا نه.. باهام حرف میزد.. اونقدر حرف زد تا منم حرف زدم.. گفتم و گفتم و گفتم.. گریه کردم.. خالی شدم و حس کردم امید دارم.. بهش گفتم میخوام از اونجا برم.. کمکم کرد.. کنارم موند… ادم حسابی بود..

ارسلان: خب چرا الان پیش همون ادم حسابی نیستی? چرا مث من یه زندگی جدید دست و پا نکردی.. وارش چرا بیخیال اون خاطرات سگی نمیشی? باور کن اگه برای تو گذشته درده واسه منم هست فکر میکنی چرا اسممو عوض کردم? چون از اون چیزی که بودم میترسم.. از اون خاطرات متنفرم.. وارش تو رو خدا بس کن..

🌸وارش: اره خب.. زندگی جدید شروع کردم… چرا نکنم.. همون چیزی که هرکی جای من باشه می کنه… الانم زندگی جدید دارم.. اما دلیل نمیشه انتقام نگیرم.. بعدشم با زندگی من کاری نداشته باش.. همینجوری که دارم برات تعریف میکنم می فهمی چرا الان اینجام و الان اینجایی.. با امید زندگی کردم.. کنارم موند جوری که میبینی.. الان خانومه خونه ام.. اما خب.. از اونجایی که بخت من سیاهه.. از اونجایی که روزگار خوشیه منو نمیتونه ببینه… به خاطر مریضی ارثیش از دستش دادم.. خانوادش به خاطر بیماری مردن و اونم از ازدواجمون یه سال بیشتر زنده نموند.. همش میگفت دکتری که خودش قربونیه بیماریه.. به من میگفت بعد من خوش باش.. زندگی کن.. دار و ندارشو واسه من گذاشت.. من اما بعد اون داغون شدم.. باز تنها شدم.. روز ها گذشت و باورم نمیشد از دستش دادم.. فرشته بود مطمئنم برای همین زود مرد و رفت به بهشت..

🌸وارش اشکاشو پاک کرد و ساکت شد.. نمیخواستم حرفی بزنم گفتم بزار فکر کنه و ساکت باشه شاید اروم تر بشه…

افراخان

🌸وارش اهی از سر حسرت کشید و گفت

وارش: افراخان.. با اسم عوض کردن سیرت ادم عوض نمیشه..

ارسلان: خب.. اون خدا بیامرز به رحمت خدا رفت تو هم گفتی بیکارم چیکار کنم برم سراغ افرا انتقاممو ازش بگیرم..

🌸وارش: اره… البته نه به این سادگی که تو میگی.. حالم خیلی بد بود.. افرا نتونستم ببخشمت.. صبر کرد سپردمت به خدا ولی دلم طاقت نیاورد.. فرستادم روستا پی تو.. اینور اونور .. گفتن افرا مرده.. ته دلم خالی شد.. گفتم خدایا حالا راضی به مرگشم نبودم…

ارسلان: از کجا پیدام کردی?

🌸وارش: خیلی ساده.. از طریق نعنا.. تنها کسی که از وجودش خبر داشت به جز خودت من بودم…
رفتم دیدم کلبه سوت و کوره انگار چند وقتیه کسی اونجا نیست.. به پا گذاشتم برای کلبه.. فهمیده بودم مویی زیر این قضیه نعنا کسی نبود که بچشو … حتی گور بچشو تو روستا ول کنه و بره.. اولش فک کردم گفتم خب زن بیچاره سر به کوه و دشت گذاشته حتی پشیمون شدم که چرا بیخودی به یارو پول دادم که به پای یه کلبه ی خالی باشه.. تا این که دست روزگار بازی تو رورو کرد نمیدونم چه جوری خودتو زدی به مردن و کیو جای خودت دفن کردی.. ولی نعنا پریشون برگشته بود کلبه.. یارو که بهم خبر داد گفتم خوب چشم و گوش وا کنه بعدم بهم گفت یه یارویی اومد دنبالش رفتن شیراز.. نشونی هارو گفت اونجا بود که فهمیدم ای دل غافل.. این افرای مارموز سر همه رو کلاه گذاشته.. نمیدونستم چیشد که از روستا رفتی و یال و کوپالتو ول کردی تا اینکه اومدم شیراز .. فهمیدم اوووو گلناز ولت کرده.. تو هم به خاطر بچه که تمام فهمت از زندگی بوده این فیلمارو در اوردی… بچه رو از گلناز جدا کردی.. خیلی زرنگی افرا خان.. از اون روز سایه به سایه دنبالتم و دیدم نه.. خیلی هم زندگیت خوب و خوشه.. گل گلاب گرفتی.. یکی کمه دو تا غمه.. سومی خاطر جمعه.. گلاب خوب زنیه والا.. خوشگل.. عین شراب شیرازه.. خبر داره از گذشته? نه.. من که بعید میدونم..

با التماس گفتم

🌸ارسلان: وارش.. تمومش کن.. خواهش میکنم بگو تمنا کجاست..

افراخان

🌸وارش: افرا جون اذیت نکن.. سرم درد میکنه تو رو خدا انقدر تمنا تمنا نکن.. دخترت جاش امنه امنه.. قرارم نیست بلایی سرش بیاد خیالت راحت.. چی خیال کردی قاتل که نیستم.. سر تو هم قرار نیست بلایی بیاد عزیزم.. فقط قراره آرامشت به هم بخوره.. زندگیتم خراب بشه.. همین…

بعد شروع کرد به خندیدن و ادامه داد

وارش: افرا جون تعارف نکنیااا.. همه چی هست… هرچی خواستی بگو چون قراره برامون مهمون بیاد.. دور هم باشیم خوش میگذره نمیخوام گشنه و تشنه و بیحال باشی.. رضا هرچی بخوای برات میاره.. من میرم بالا استراحت کنم.. مهمونمون که برسه دوباره میام…

🌸چیزی نگفتم میدونستم چونه زدن باهاش فایده ای نداره صبر کردم تا بره بالا.. امیدوار بودم این رضا با من راه بیاد.. نیم ساعتی گذشت.. رضا نشسته بود و سیگار میکشید بهش گفتم

ارسلان: رضا.. اقا رضا.. یه دیقه بیا..

اومد سمتم بالای سرم ایستاد و گفت

🌸رضا: اول بگم تمام درای ساختمون قفله.. دسشویی هم همین بغله.. منو هم که میبینی سه برابرتم.. اگه با طناب بسته هم نباشی نمیتونی در بری پس فکر فرار نکن.. حالا بگو چی میخوای دسشویی داری? چته?

ارسلان: نه.. ببین وارش چه قدر بهت داده? من اونقدر بهت میدم تا سه نسل کار نکنی.. حتما وارش گفته من چه قدر پولدارم.. خونه مغازه زمین طلا.. هرچی که بخوای بهت میدم.. خونه شیرازم دو برابره اینجاست میزنم به نامت.. تو فقط منو تمنا رو نجات بده.. ببین وارش تعادل روانی نداره.. باور کن راست میگم چند سال پیش که زنم بود تو خونم بود میخواست بچمو بکشه زنمو بکشه.. باور کن دیوونس..

🌸رضا همونجور ساکت بهم خیره شد یه لحظه فکر کردم راضی شده. اما چند دقیقه بعد گفت

رضا: هه.. پول? من پول نمیخوام فقط الان مطمئن شدم هرچی خانوم ازت بد گفته کم بوده.. تو از اون مردای عوضیه روزگاری از مردایی که زنو ضعیف گیر میارن متنفرم.. میدونی چرا ازت بدم اومد?

🌸تو سکوت بهش خیره شده بودم که حرفشو ادامه بده…

 

افراخان

رضا با نفرت بهم خیره شد و گفت
🌸رضا: ننمو خیلی دوست داشتم.. کم سن بودم.. هشت نه سال.. بابام رفت زن گرفت.. بعدم اونقدر ننه ببدخت منو زجر داد.. زجر داد که سر اخر خودشو از بالکن انداخت.. آقام خیلی پولدار بود.. منم صبر کردم.. بزرگ شدم… بزرگ شدم.. بعدم ازش انگشت مهر گرفتم که اموالش مال من بشه.. اون زنیکه و بچه هاشو انداختم بیرون.. بعدم اقامو بردم از همون بالکن انداختم پایین.. مریض شده بود.. پیر و داغون.. یه ناله ای تو قیافش بود عین حالای تو اما یه چیزو میدونی? دم اخر بهم گفت نکن رضا.. بزار کنارت خوش باشم.. تو تک پسرمی.. میدونی اون زنش و دختراشم واسش مهم نبودن فقط خودش مهم بود خالی بست گفت ننت بساز نبود.. دروغ گفت گفت گفت.. اما من بهش رحم نکردم عین حالا که به تو رحم نمیکنم..
اومد جلو محکم خوابوند تو گوشم..
رضا: مردی که رو زن دست بلند می کنه.. بی غیرت ترینه.. حالا هم فکر نکن من نوچه وارش خانومم.. خیال نکن لنگ پولم.. داستان ما چیز دیگس.. منم واسه این کنارشم که انتقامشو بگیره.. پس دیگه زرت و پرت اضافی نکن…
هیچی نگفتم فهمیدم این بشر خر بشو نیست…
🌸رضا دیگه حرفی نزد رفت پا رو پا انداخت من منتظر نشسته بودم و دقیقه ها برام هزار سال شده بودن نمیدونم چه قدر گذشته بود که صدای پاشنه ها دوباره بلند شد و فهمیدم وارش داره میاد…
وارش: دی دی دی دینگگگگ صدای زنگ دره ه ه مهمونمون اومد افرا جون.. خوشامد میگیم بهههه.. نه… نمیگم.. خودت ببین..
رضا هم بلند شد رفت سمت در درو باز کرد و گفت
🌸رضا: بفرمایید خانوم منتظرتون هستن…
وقتی دیدم کی اومده زبونم بند اومد… هر دو بهم خیره شدیم ..
وارش: چیشده افرا جون.. ناراحت شدی از دیدن زنت?
ارسلان: وارش.. نکن..
🌸وارش: بیا تو گلاب جون.. بیا عزیزم.. منتظرت بودیم..
گلاب هاج و واج و رنگ پریده نگاهمون می کرد….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. تو عمرم یه رمان به این مزخرفی ندیده بودم به خدا
    چیه اخه دیگه واقعنی تابلو تابلو که همش داستان و الکی
    رمان اید جوری باشه که شبیه حقیقت باشه
    واقعا که

    1. مشکل داری نخون خواهشا بعدشم قرار نیست همه رمانا بر اساس واقعیت باشه
      ژانری با نام علمی و تخیلی هم در رمان و فیلم و برنامه داریم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن