رمان خان

رمان خان پارت 42

 

🌸گلناز

با صدای فریاد از خواب پریدم و دیدم امیر با وحشت نگاهم میکنه با تعجب پرسیدم چیشده.. کی داد زد

🌸امیر: تو داد زدی.. گلناز خوبی? خوابت برد اما انگار داشتی کابوس میدیدی

گلناز: من داد زدم? من.. من یادم نمیاد.. اما.. من بودم واقعا?

🌸امیر: چیزی نیست عزیزم.. خواب بد بود دیگه.. واسه همه پیش میاد.. الان برات اب میارم..

پنجره رو باز کرد و رفت پایین آب بیاره.. حس میکردم خواب بدی دیدم چون ضربان قلبم خیلی بالا بود چشمامو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم.. صحنه های خواب از پیش چشمم گذشت…

🌸تو جنگل بودم همون جنگل که خونه ی افرا نزدیکش بود.. تمنا بغلم بود و داشتم از دست افرا فرار میکردم… اون وسط یه زن غریبه ازم کمک میخواست.. بعد تو یه لحظه همه جا اتیش گرفت.. افرا همه چیزو اتیش زد.. خدایا این دیگه چه خوابی بود.. همش زیر سر وارش بود اگه اون حرف گذشته رو پیش نکشیده بود الان فکرم انقدر مشغول نمیشد که خواب ببینم..

امیر: خوبی عزیزم? بهتری? بیا اب بخور…

 

گلناز

🌸چند تا نفس عمیق کشیدم امیر دراز کشیدو سرمو گذاشت رو شونش که بخوابیم نوازشم کرد که اروم بشم چشمامو بستم ذهنم حسابی مشغول بود… تصمیم گرفتم هر جوری شده قبل از زایمانم برم مادرم و نازگل و ببینم فقط از طریق اونا میتونستم اخبار روستا اتفاقای بعد مرگ افرا رو بفهمم.. افرا مرده بود اینو می دونستم.. اما شاید این خواب و دیدم که پی گذشته رو بگیرم.. شاید چیزی بود که من ازش بی خبر بودم.. نمیدونم چی اما آشوب دلم فقط اینجوری آروم میشد…
اما چه جوری میرفتم.. امکان نداشت این روزای اخر امیر بذاره از خونه برم بیرون..
صبح که چشمامو باز کردم امیر رفته بود فائزه برام صبحونه آورد

گناز: فائزه.. من تا صبحونه میخورم حاضرشو..

🌸فائزه: کجا باید برم خانوم?

گلناز: کجا باید برم نه.. باید بریم.. میریم خونه نازگل میخوام ببینمشون…

فائزه به صورتش چنگ زد و گفت

🌸فائزه: خاک به سرم خانوم.. ول کن تو رو خدا خانوم.. کم مونده بچتون به دنیا بیاد امیر اقا اگه بفهمه بیچارمون میکنه

گلناز: حرف نزن.. هرچی شد با خودم..

فائزه رفت سر خیابون تاکسی خبر کرد تا عصری وقت داشتیم بریم و قبل اومدن امیر برگردیم از در پشتی رفتیم بیرون و در اتاق منم از داخل قفل کردیم که خدمتکار دیگه ای نفهمه من نیستم به همه هم گفت مزاحم من نشن…

🌸پشت در خونشون که رسیدیم اضطراب افتاد به جونم خیلی وقت بود مادرمو ندیده بودم این چند وقت از طریق فائزه پیغام پسغام داده بودیم ولی بازم رو در رو حرف زدن جور دیگه بود.. در که باز شد لال شدم.. چه قدررر مادرم شکسته شده بود.. زیر چشم گود رفته و صورت چروکیده و دستای پینه بسته.. لباسش مرتب بود چون این مدت دائم براشون پول فرستاده بودم اما با دیدنش بی هیچ حرفی بغضم شکست…

🌸گلناز

مادرم بدون اینکه ازم چیزی به دل گرفته باشه آغوششو بازکرد و گفت

مامان: بیا مادر.. بیا خوش اومدی

🌸کلی گریه کردیم حتی نمیتونستم بگم ببخشید که اون همه مدت از خودم روندمتون.. نازگل اما بدون هیچ احساسی فقط نظاره گر بود میدونستم هرکاری هم کنم دلش با من صاف نمیشه..

مامان: گریه نکن.. بیا بشین عزیزم… بیا یه چیزی بخور حالت جا بیاد.. ما هندونه شکسته بودیم.. إی عزیزم.. دیگه فکر کنم نزدیک زایمانت باشه ها.. بیا سر پا نمون..

بازم حرفی نزدم اشکامو پاک کردم و رفتم نشستم فائزه هم پشت سرم اومد تو و رفت برام اب اورد…

مامان: خوبی مادر?

🌸گلناز: خوبم.. فقط شرمنده ام که چرا زودتر پیداتون نکردم.. چرا ولتون کردم که انقدر سختی بکشین

مامان: ول کن.. ول کن حرف گذشته رو پیش نکش.. اگه به عذاب وجدان باشه من باید عذاب وجدان داشته باشم که با شوهردادن تو زندگیتو سیاه کردم.. زندگی هممونو.. باید هرجوری بود جبران خسارت اون افرای بیشرفو میکردیم و نمیذاشتیم جگر گوشمونو ببره…

🌸گلناز: ولش کن.. راست میگی حرف گذشته رو نزنیم.. الان خوبین? اوضاع به راهه?

مامان: اول از دستت حسابی دلخور بودم که چرا نمیای بهمون سر نمیزنی.. بعد که این فائزه خانوم گفت بارداری نمیدونی چه ذوقییی کردم ببین.. اینارم خودم دوختم براش..

یه عالمه لباس های کوچولو کوچولو دوخته بود..

🌸گلناز: واییی.. اخه چرا خودتو خسته کردی.. خیلییی نازن مامان..

نازگل: اره خب.. قربون صدقه هم برین چون اول و اخرش خونمون رو هم که بریزی بازم دختر مامان تویی.. عزیز مامان تویی

مامان: بس کن دختر.. تلخی نکن.. خدارو شکر الان همه کنار همیم .. گلناز عاقبت بخیر شد.. من و تو پیش همیم خونه داریم ان شا الله به همین زودی یه شوهر خوبم برای تو…

🌸هنوز حرف مامان تموم نشده بود که نازگل پرید تو حرفش و گفت

نازگل: لازم نکرده.. من میرم سر کار…

 

گلناز

🌸نازگل راهشو کشید و رفت من سرمو انداختم پایین دلم از اینکه خواهرم انقدر ازم کینه به دل داشت گرفت مامان که از چشمام خونده بود گفت

مامان: به دل نگیر.. هنوز خیلی جوونه.. کو تا بخواد عقل و عاقل بشه.. چیزی تو دلش نیست فقط از گذشته دلخوره.. خب.. تو از خودت بگو.. زندگیت خوبه? شوهرت چی? مرد خوبیه? کتکت نمیزنه?

از فکر اینکه امیر منو کتک بزنه خندم گرفت و گفتم

گلناز: نه مامان چه کتک زدنی.. منو رو سرش میزاره.. خونه زندگیمم عالیه.. شوهرم دکتره حتما فائزه یه چیزایی بهت گفته..

🌸مامان: یه چیزایی هم گفت.. در مورد مردن مادر شوهرت… بیچاره نوه شو ندید خدا رحمتش کنه.. ان شا الله من عمرم به دنیا باشه تا چند روز اینده نوه مو بغل کنم.. از خوشحالی دیگه اون موقع هیچی از خدا نمیخوام

بعد چینی به ابروش انداخت و گفت

مامان: البته باید یواشکی ببینمش.. اما قول بده زود بیاریشا…

🌸گلناز: ببخش مامان… همه اینا مقصرش منم.. اگه از اول به انیر دروغ نگفته بودم.. راستش نمیدونم حالا ماجرارو چه جوری بهش بگم..

مامان: عیب نداره مادر.. کاریه که شده الانم خودت صلاحو این دونستی که به این دروغ ادامه بدی ما هم پشتتیم.. من دندون رو جیگر میزارم واسه دیدن نوم لحظه شماری میکنم…

🌸یه خورده دیگه گپ و گفت و ادامه دادیم که سر حرفو کشیدم به قدیم

گلناز: راستی مامان تو تشیع جنازه افرا رفتی? تو روستا دفنش کردن

مامان: اوووه مادر مگه میشه نرفته باشم.. کل روستا اومده بودن

گلناز: خب چه طور بود?

🌸مامان: وا چه طور میخواست باشه دختر? شلوغ بود همه شیون و زاری.. کل روستااا اومده بودن خدا رحمتش کنه یه جوری براش شیون و مویه میکردن انگار چه خان مهربون و مردم داری بوده…

گلناز: جسدش چی? تو دیدیش?

مامان: واسع چی اینارو میپرسی دختر? اولا که جنازه که تماشا نداره.. دوما از نزدیکاش شنیدیم کامل سوخته بود هیچی ازش معلوم نبود بیچاره اخر تو اتیش اشتباهاتش سوخت… بعدشم که دیگه خودت میدونی.. حتما نازگل بهت گفته..

🌸سری به تایید تکون دادم.. از حرفای مامان چیزی که فکر میکردم دستگیرم نشد.. دلم میخواست بگه اره دیدمش خود افرا بود.. اما خودمم خوب یادم بود که جوری سوخته بودن که هیچی قابل تشخیش نبود.. طفلک تمنای منم قابل شناسایی نبود چه برسه به افرا…

 

🌸گلناز

با اشاره ی فائزه فهمیدم داره دیر میشه خوب بود که حواسش به ساعت بود عصر شده بود وقتی رسیدیم خونه دوباره یواش از در پشتی رفتم تو اتاقم خوب موقع رسیدیم چون یک ربع بعد امیر رسید خونه… با استرس درو باز کرد و گفت

🌸امیر: خوبی گلنازم? چه طوری? یکی از خدمتکارا گفت نیومدی بیرون گفتی مزاحمتم نشن.. چیزی خوردی اصلا?

گلناز: وا.. اینا خدمتکارن یا جاسوس.. معنی نداره هی گزارش کار منو به تو بدن الکی نگرانت کنن… خوبم عزیزم چیزی نیست چون دیشب بدخواب شدم گفتم بیشتر استراحت کنم تازه فائزه هم برام خوراکی اورد.. خدمتکار بیخود حرف مفت میزنه..

امیر: خیل خب بشین فشارتو بگیرم یه وقت پایین نباشه اخه رنگت پریده..

🌸مخالفتی نکردم که خیالش راحت بشه اما قبل اینکه بخواد دستگاهو به دستم ببنده چشمش به لباسای کوچولویی که مامانم دوخته بود افتاد و گفت

امیر: وایییی گلناز اینا چیه… چه قدر نااازن..

گلناز: خوشت اومد? میخواستم سر فرصت نشونت بدم…

امیر: خیلی نازن.. هم دخترونه هم پسرونه.. حالا به نظرت کدومشو تن بچمون می کنیم?

🌸گلناز: هر کدوم که قسمت باشه.. چند روز دیگه میفهمیم.. اینارو فائزه سفارش کرده برامون دوختن.. خیلی نازن نه?

امیر: خیلی.. انقدر درگیر بودیم اصلا فکر لباس نبودیما.. چه قدر بیخیالیم ما..

اومد شکممو نوازش کرد و گفت

🌸امیر: چه کنیم بابا جون.. مامان بابای بی دست و پایی هستیم…

خندیدم و گفتم

گلناز: عیب نداره عزیزم حالا حالا وقت داریم که یاد بگیریم

تقه ای به در اتاق خورد و فائزه اومد تو

🌸فائزه:خانوم.. گفته بودین عصری تو باغ بگردونمتون.. الان هوا خوبه میخواین بریم?

با تعجب نگاهش کردم چون اصلا همچین قراری نداشتیم فهمیدم یه چیزی شده…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن