رمان خان

رمان خان پارت 60

 

گلناز

🌸امیر با وحشت نگاهی به من انداخت انگار قدرت تحلیل چیزی که داشت اتفاق میوفتاد و نداشت من خواستم برم سمت پدر شبنم و چیزی بگم اما امیر جلومو گرفت پدر شبنم داشت کشون کشون میبردش سمت ابراهیم که برن خونش اما امیر رفت جلو و گفت

امیر:نکن اقا.. دخترته.. دشمنت که نیست.. بزار درست حلش کنیم.. ما دخارت و میبریم..پیش ما کار کنه.. دختر خوبیه تو این مدت چیزی ازش ندیدیم درستکار و کاری… میبریمش.. حقوقشم نصف میفرستیم برای شما نصف برای خودش..

پدر شبنم لحظه ای مکث کرد و بعد با پوزخند گفت

🌸- من این دختر مایه ننگ و نمیخوام حقوقش و میخوام چه کنم شوهرش میدم که ادم بشه.. که درس عبرت بشه براش خیال میکنی من این بی ابرو رو واسه دو قرون دستمزد دوباره میفرستم شهر بره هر غلطی خواست بکنه? مرد مگه من غیرت ندارم? مگه این بی صاحابه که با شما بیاد کار کنه.. باید شوهر کنه بره تو خونه شوهرش کار کنه تا حسابی ادم بشه..

امیر نگاهی به من انداخت و گفت

امیر: خانوم ببین با کیا طرفیم.. من چی کنم اخه یقشو بگیرم ?

🌸پدر شبنم: هه تو میخوای یقه منو بگیری? اینجا که شهرتون نیس واسه خودت پخی باشی.. یه صدا بزنم کل اهالی روستا میان و نعشتو خاک میکنن.. برو بچه فوفول.. اینجا جای این حرفا نیست هنوز عین شهریا بی غیرت نشدم حالیته? برو پی کارت..

امیر نگاهم کرد که چه کنیم و چه نکنیم که نمیدونم چرا و با چه عقلی دهنمو باز کردم و گفتم

گلناز: باشه.. ما دخترونو میگیریم برای شوهرم.. خوب شد? راضی شدی?

🌸همه چند ثانیه ساکت شدن و امیر با تعجب و چشمای گرد شده نگاه تندی بهم کرد و گفت

امیر: گلناااز.. این چه حرفیه..

اشاره کردم که چیزی نگه..

🌸خودمم از حرفی که زده بودم بدجوری شوکه بودم اما نمیتونستم همونجور وایسم و ببینم یکی داره به سرنوشت من دچار میشه سختی هایی که تو ازدواج اجباریم با افرا کشیده بودم زجر هایی که به خاطر بارداریم کشیدم و بعدش از دست دادن تمنا.. اذیت های وارش هیچ کدومو تا عمر داشتم نمیتونستم فراموش کنم اگه امیر نبود معلوم نبود شاید تا همین الانم برده و بدبخت بودم و گیر زندگی نکبتم با افرا بودم.. الان نمیتونستم وایسم و نگاه کنم که شبنم داره عین من به همچین سرنوشتی دچار میشه.. حالم خیلی بد شده بودرفتم جلو و دست امیرو گرفتم و گفتم

گلناز: تو رو خدا.. هرجوری شده باید نجاتش بدیم اون دختر بی گناهه.. نمیتونم بزارم این بلا سرش بیاد..

امیر: اما این چه حرفی بود گلناز.. من نمیتونم همچین کاری کنم..

🌸گلناز: فقط جلوی اینا.. سوری باشه.. عاقد که ندارن تهش اینه صیغه بخونن..

هنوز حرفم تموم نشده بود که پدرش تابی به سیبیلش دادو امیرو خریدارانه نگاه کرد و بعد ابراهیم و نگاه کرد و گفت

– ابراهیم.. این دختر من شر و شیطونه.. میبینی که نتونستم خوب تربیتش کنم مادر که بالاسرش نبوده چموش از اب در اومده اگه اینجا بمونه و بدمش به تو هر روز داستان داریم.. نمیزاره یه اب خوش از گلوم پایین بره.. بزار بدیمش به همین تهرونیا که کلا شرش از سرمون کنده بشه..

🌸از اینکه در مورد دخترش عین کالا حرف میزد حالم به هم میخورد.. ابراهیم معلوم بود بهش برخورده اما نمیخواست بروز بده شونه ای بالا انداخت و گفت

ابراهیم: راست میگی.. مال بد بیخ ریش صاحابش هر کاری دوست داشتی بکن.. اون موقع که باید میدادیش دست من تا ادبش کنم ندادی حالا که دم در اورده هم دیگه به درد من نمیخوره… ما که رفتیم…

این و گفت و رفت و پدر شبنمم گفت

🌸- بشینین داخل میفرستم دنبال سید بیاد براتون صیغه بخونه.. همین امشبم از اینجا برین.. تو هم گیس بریده.. دیگه نه اسم مارو میاری و نه دردسرتو واسه ما میاری.. بی ابرویی مثل تو دختر من نیست.. اینقدرم که گذاشتم زنده بمونی واسه خاطر مادر خدابیامرزته…

🌸داخل نشسته بودیم امیر مضطرب و عصبانی بود منم تازه داشتم میفهمیدم چه غلطی کردم اما از طرفی هم برای اینکه به این دختر کمک کرده بودم خوشحال بودم.. به امیر اعتماد داشتم ادمی نبود که بخواد زیر سرش بلند بشه تازه عقد که نبود یه صیغه ی معمولی بود.. میرفتیم تهران تموم میشد و میرفت.. ساعت انگار نمیگذشت اما بلاخره در باز شد و پیرمردی اومد تو که دفتر و دستک دستش بود و اومده بود صیغه نامه بنویسه.. من همونجور یه گوشه نشسته بودم امیرم اخماش تو هم بود و چیزی نمیگفت اما شبنم دیگه گریه نمیکرد ساکت یه گوشه کز کرده بود اما معلوم بود که خیالش جمع شده و خوشحاله..
همش تو یه چشم به هم زدن تموم شد اما سر مهریه تعیین کردن پدرش چک و چونه زدو امیرم یه تیکه زمین از مینای پدرش تو همون روستای کذایی که نزدیک روستای محل زندگی من بود انداخت پشت قبالش و تموم شد بلافاصله پدرش در و باز کرد و گفت

🌸- بیا برو.. دختر.. با ابرو بودن یا نبودنت دیگه پای شوهرت.. از دستت خلاص شدم..

شبنم خواست چیزی بگه اما پدرش درو به هم کوبید.. امیر نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و فقط گفت

امیر: اگه چیزی نگفتم و به حرفت گوش دادم نه اینکه کار درستی کرده باشیم.. دلم به حال دختره سوخت.. اما گلناز این چارش نبود.. سوار شین بریم..

🌸سوار ماشین شدیم نصفه شب شده بود تمام طول راه امیر اخماش تو هم بود و حتی یه کلمه حرف هم نمیزد بلاخره نزدیک تهران بودیم که شبنم سکوت و شکست و گفت

شبنم: من.. من معذرت میخوام.. کنیزیتونو میکنم ممنونم…خانوم از شما.. از شما هم ممنونم.. نجاتم دادین.. من از ترس زبونم بند اومده بود تازه قلبم اروم شد.. به خدا اگه نجاتم نمیدادین خودمو همین امشب میکشتم..

گلناز: خیل خب.. اروم باش.. سعی کن فراموشش کنی.. تو هم کار درستی نکردی پدرت حق داشت.. تو که میبینی این همه غیرتیه.. فرار کردن از خونه دیگه چه کاری بودم اونم با اون پسره ی ..

🌸امیر: ولش کن.. حرف اینارو نزنیم به خدا سرم داره میترکه.. گلناز همش تقصیر تو إ المان بودیم حداقل مشکلات گریبان مارو نمیگرفت.. راحت و اسوده بودیم اونجا هم ماحرا بود اما خودمون دلمون. خوش بود از وقتی برگشتیم یه روز خوش ندیدیم اون از بنده خدا فائزه.. اینم از وضع من و تو و اینم از این کار که …

گلناز: این کار قرار نیست دردسر بشه.. ما بهش کمک کردیم.. تموم شد و رفت.. یه تیکه کاغذنوشتن.. پاره میکنیم میریزیم دور.. یا اگه مسئله ی شرعیش شبنمو اذیت میکنه میبریم طلاق بگیرین.. تموم میشه میره.. بعدشم بیاد تو خونه ی ما کار کنه..

🌸امیر نگاه تندی بهم کرد و گفت

امیر: در مورد کار کردنش تو خونه بعدا صحبت میکنیم.. فعلا میتونه موقتی اونجا بمونه…

🌸وقتی رسیدیم خونه از خستگی رو پا بند نبودم.. رفتیم طبقه ی بالا.. فائزه تو اتاق خودش خواب بود بنده ی خدا رو که دیدم دلم کباب شد.. منم تو اتاق خودمون از خستگی غش کردم امیر نشسته بود و لباسشو عوض میکرد با بد خلقی گفت

امیر: فردا ببریم باطلش کنیم اون کاغذو.. این دختره رو هم ردش کنیم گلناز.. من خودم براش کار و جا پیش یه ادم مطمئن پیدا میکنم..فقط اینجا نباشه..

🌸گلناز: باشه جونم حالا تو چرا انقدر مضطربی
خندیدم و ادامه دادم
گلناز: نکنهترسیدی از اینکه هوس به سرت بزنه و دلت پیشش گیر کنه…

چپ نگاهم کردوگفت

امیر: مگه من همچین ادمی ام گلناز.. همچین چیزی نیست.. اون یارویی که با این سر و سری داشت.. همون فک و فامیل صدیقه..

🌸گلناز: خواهرزادش..

امیر: حالا هر کی.. ادن ناجوری بود خودت که دیدی چه بلایی سر فائزه ی
بیچاره اورد.. اگه یه موقع دستش به تو میخورد من میکشتمش.. حالا ببین این دختره اینجاباشه دردسر میشه.. یا طرف دوباره میاد تو کوک این خونه و اون موقع میزنم میکشمش دستم به خونش الوده میشه…. یا خیال میکنه من نامزدشو.. معشوقشو یا هرچی گرفتم صیغه کردم و اون ناغافل یه بلایی میاره سرتون که بازم میزنم میکشمش..

نگاش کردم و گفتم

🌸گلناز: هر چند که من مرد ارومی ام.. اما تو هم وقتی بد اخلاق میشی خیلی جذاب میشی ها.. تا حالا این همه غیرتی و عصبانی ندیده بودمت..

امیر: مسئله غیرتی بازی نیست گلم.. مسئله سر ناموسه.. من که به این زودیا بیخیال نمیشم.. این ماجرارو باید حلش کنم فائزه هم عین خواهر نداشتم.. تازه ما اوردیمش تو این خونه ما مسئول بودیم که مراقبش باشیم… این دختره هم باید بره.. نمیخوام دردسری درست کنه فردا تکلیفشو روشن میکنم..

🌸چیزی نگفتم میدونستم امشب به اندازه ی کافی خسته و عصبی هست.. البته برام مهم هم نبود که این دختره بره.. همینقدر که نجاتش داده بودیم براش بس بود..

صبح که بیدار شدم امیر رفته بود مستقیم رفتم پیش فائزه و شروع کردم به تعریف ماجرا حالش بهتر بود اما از نظر روحی واقعا داغون بود کنارش نشسته بودم که شبنم در زد و اومد تو..

🌸شبنم: خانوم صبح بخیر… صبحونه درست کردم چیدم رو میز.. گفتم خبر بدم و .. اینکه.. راستش میخواستم بازم تشکر کنم.. واقعا مدیونم..

گلناز: باشه.. باشه زحمت نکش.. کارمندای اشپزخونه میان درست میکنن..

شبنم: کارمند?

گلناز: ما به کسایی که تو خونمون کار میکنن میگیم کارمند.. اینجوری محترمانس.. از مادرشوهر خدا بیامرزم یاد گرفتم..

سری به تایید تکون داد و رفت

🌸فائزه: اما خانوم از من میشنوی سریع ببرین برگه رو باطل کنین.. این دختریه که عقلشو داده دست اون پسره ی هیچی ندار.. پس اینم عقل درست و درمونی نداره نکنه که کار خطایی بکنه.. تو رو خدا حواستون باشه شما به خدا خیلی زود اعتماد میکنید..

گلناز: میدونم منم نمیخوام بزارم اون برگه بمونه.. امیر گفت خودش پیگیری میکنه.. اما تو میگی کارم بهش ندیم? دختر بچس کم سنه.. نکنه جایی گیر ادم ناتو بیوفته.. مثل.. مثل خواهرم.. حالا اونم یه دردیه رو دلم که درمون نداره.. اینم دختر مردمه..

🌸فائزه: من نمیدونم خانوم اول و اخر خودتون میدونین اما من که میگم درد اصلی دلسوزیه شماست واسه ادمایی که لیاقت ندارن.. از صدیقه و علی اقا خبری نیست?

گلناز: امیر خیلی عصبانی بود گمون نکنم حالا حالا ها اجازه بده برگردن لا اقل تا تکلیف اون الدنگ معلوم نشه اجازه نمیده بیان.. تو خوبی? بهتری?

فائزه: راستش.. راستش خوبم اما اگه میشه من یه مدتی اینجا نیام.. خیلی حالم بد میشه.. طاقت ندارم..

🌸گلناز: باشه.. می فهمم من ترتیبشو میدم.. اما صلاح نیست خونه خودتم تنها بمونی.. پس یه مدتی برو پیش مادر من.. نمیخواد کاراشو بکنی فقط پیش هم باشین.. اونجوری اونم غصه ی نازگل و نمیخوره.. منم خیالم راحت تره..
سری به تایید تکون داد و قرار شد پیش مادرم بمونه…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. متشکرم• خیییلی ممنون من این رمان خیییییلی دوستدارم❤💓💔💙💕💖💗💝💞💟❣ مخصوصا جدیدا هم که یجورایی جزابتر شده اما••• خواهشا درکناره گلنازو امیر از ارسلان/ افراخان/ و گلاب• تمنا و کلا خانوادشون /مادرپدرشون•••••••• هم/ بنویسید
    باتشششکر🌹🌸⚘🌷🌼🌻🌺💐

  2. قبول دارم که امیر باید سریع دختره/شبنم/ رو طلاق بده
    /خودش زن جون و زندگی داره و نیازی به ازدواج مجدد نداره/
    و همونطور که خودش گفت همه جوره براش شر درست میشه با اون نامزد دختره😱 اما••• شبنم هم گناه داره که اینجوری از خونه پرتش کنن بیرون به نظره من گلناز این شبنم همراه فائزه خانم بفرسته خونه مادرش تا مواظب مادرش باشه یجورایی بشه پرستارمادره گلنازبعد الکی به امیر بگه که فائزه تو خونه یکی از فامیلهاش برای این دختره کار پیدا کرده که امیر هم نگران نشه•••

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن