رمان خان

رمان خان پارت 66

 

🌸گلناز

صبح که امیر رفت سر کار به سرعت رفتم خونه ی مامانم.. فائزه هم اومده بود با ناراحتی گفتم

گلناز: مامان چطوری? خبری نشد از خواهر سیاه بخت من?

🌸مامان: نه مادر من.. چه خبری.. عمرم سر کارای این دختره تموم شد.. به خدا هزار بار بابت کارا و حرفام خودمو لعنت کردم.. دارم دق میکنم.. دخترم اگه پیداش نکنی من میمیرم به خدا لال میشم میزارمش رو سرم.. هرچی بگه همون اصلا میخواد ازدواج کنه نکنه سر کار بره نره..

مامانو بغل کردم و دلداریش دادم چاره ای نبود سرزنش کردنش فایده ای نداشت چون ماجرا تقصیر اونم نبود..

مامان رفت چایی بزاره رو به فائزه گفتم

🌸گلناز: به نظرت میشه از اردلان کمک بخوام? بدون این که بگم نازگل خواهر منه? اگه بدونه خواهرمه بیچاره میشم.. اگه هم نگم و بگم مثلا کس و کار تو إ بازم نمیشه چون اسمشو باید بگم ممکنه شک کنه.. چیکار کنیم? پیدا کردنش کار ما نیست..

فائزه: خانوم راستش من یه ردایی ازش پیدا کرده بودم اما به نظرم دنبالش نریم.. بزارید خودش برگرده..

گلناز: چرا? چیکار کرده بگو من طاقتشو دارم.. دوباره برگشته به روال سابقش?

🌸فائزه با تردید سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت منم انقدر از این تایید ناراحت شدم که انگار زبونم به هم دوخته شد.. دیگه چاره ای نبود باید میرفتم و به کتی میگفتم.. اون بیشتر از اردلان برام قابل اعتماد بود…

فائزه که حالمو دید گفت

فائزه: اگه بخواین میرم زمین و زمانو میگردم و پیداش میکنم.. اما به نظرم خودش باید به خودش بیاد.. باید خودشو پیدا کنه هم با شما هم با مادرتون قهره.. اگه هم بریم دنبالش اون ماجرا تکرار میشه.. میاد از هممون متنفر میشه و فرار میکنه

🌸گلناز: نمیشه.. نمیشه هم که به حال خودش ولش کنیم.. از عذاب وجدان دق میکنیم.. هم من هم مامان.. بریم سراغ کتی.. از اون کمک بخوایم..

فائزه: نیازی نیست خانوم.. گفتم که پیداش میکنم..

گلناز: نکنه تو پیداش کردی و داری ازم پنهون میکنی.. فائزه به خدا اگه چیزی رو ازم پنهون کنی نمیبخشمت..

فائزه: راستش.. راستش خانوم منم.. منم تازه پیداش کردم.. همین هفته ی پیش.. اما نمیشه برید ببینیدش.. طاقت ندارید شما..

🌸چنگی به صورتم زدم و اشاره کردم پاشه بریم چون نمیشد جلوی مامان بیشتر از این حرف زد…می ترسیدم بشنوه…

 

تو راه خونه هی بهش اشاره کردم بگه اما اون اشاره به راننده تاکسی میکرد همین که رسیدیم دم در و رفتیم تو گفتم

گلناز: فائزه تو خیلی کارا برام کردی.. خیلی مدیونتم منو از دست وارش خدابیامرز خلاص کردی.. رازامو نگه داشتی.. اما این چندمین باره داری پنهون کاری میکنی دختر? تو دیدی من از ترس دارم اب میشم.. زهرم داره میترکه واسه خواهرم.. چرا بهم نگفتیییی.. چرا نوفتی کجا رفته.. زندس.. مردس.. بابا من کی دیگه باید می فهمیدم?

🌸فائزه: خانوم من میدونم باید بهت میگفتم اما بهم اعتماد کن.. نرو دنبالش.. اون برنمیگرده حالا که همه چیو میدونی اینم بدون که من رفتم باهاش حرف زدم.. از مرز خودکشی برگشته.. از همه بدتر اینکه تو رو مقصر میدونه خانوم جان.. گلناز جان.. عزیز جان.. اگه برگرده ممکنه بخواد انتقام بگیره.. اوووو رفته تو گذشته هی میگه گلناز از اول زندگی به خاطر نجات خودش مارو بدبخت کرد و همیشه هم منت میزاره که من به خاطر شما زن افرا شدم.. دیگه نمیگه به خاطر دل خودم فرار کردم و یه روستا رو ریختم سر مادر و خواهرم.. پدر مریضمو به کشتن دادم.. اینارو من نمیگم اون گفت.. تازه من دارم بهتر میگم.. چون نمیخوام ناراحت بشین.. اون شمارو مقصر بلاهایی که سرش اومده میدونه.. من میدونم شما مقصر نیستین.. اما اون فکر تلافیه.. نباید برگرده اینجا.. بزارین هرکاری میکنه بکنه..

من هان و واج همونجوری دم در خشکم زده بود نگاهم خیره و بی فروغ فقط گفتم

گلناز: من مقصرم.. حق با اونه.. مقصر.. حق با اونه..

🌸فائزه: نه خانوممم این چه حرفیه.. شما چاره ای جز این نداشتین.. مگه از سر خوشی از اونجا رفتین.. جونتون به لب رسیده بود.. خانوم خودتو اذیت نکن.. فقط به این فکر کن که سعی کردی جبران کنی…پیداش کردی. نجاتش دادی.. اما اون خودش دوباره خواست برگرده به گذشته..

گلناز: نه فائزه…یه وقتایی هست تو هرکاری میکنی از گذشته خلاص بشی اما گذشته همیشه دنبالته مگه ندیدی من با این که از گذشته کندم وارش اومد سراغم اما گذشته اون جوریه که ازش حتی یه لحظه هم رهایی نداره.. خاطرات بد ولش نمیکنن.. چجوری به حال خودش رهاش کنم.. نمیشه.. من باید باهاش حرف بزنم حتی اگه ازم بیزاره.. اگه ولش کنم همه چی بدتر میشه اون خواهرمه..

🌸فائزه بعد از سکوت و مکث طولانی سری به تایید تکون داد و گفت

فائزه: من شمارو میبرم پیشش.. اون که نمیاد.. اما خانوم اگه برنگشت یا حرف ناجوری زد به من قول بده بیخیال بشی.. من دلم نمیخواد اون زندگی شمارو به هم بریزه.. من این همه مدت دیدم چه دل پاکی داری.. چه سختی کشیدی.. فهمیدک با چیا جنگیدی.. بزار اونم خودش اینارو بفهمه… الان کن سنه.. جا نیوفتاده.. از سر احساس تصمیم میگیره..

🌸گلناز: خیل خب. خیل خب باشه اگه دیدم حرف تو سرش نمیره بیخیال میشم… فقط بریم ببینمش.. فردا میگم میخوام با فائزه برم واسه زیارت.. صبح تا غروب.. اجازمونو میگیریم و میریم باشه?

چیزی نگفت و با این که ته چشماش را۱ی نبود قبول کرد..

 

🌸 اجازمونو قبلش از امیر گرفته بودم.. وقتی فائزه منو برداونجا فهمیدم چرا نمیخواسته برم و ببینمش.. یه خونه ی نسبتا داغون پایین شهر بود.. درو که باز کردم فهمیدم چه طور خونه ایه.. یه عالمه زن.. تو یه خونه بزرگ قدیمی.. چون سر صبح بود کسی نبود.. لابد مشتری هاشون غروبا و شبا میومدن.. یه زن گردن کلفت اومد جلو و گفت

– فرمایش.. رمز بلد بودین اومدین تو.. با کی کار دارین..

فائزه: امارتونو شعبان داده.. این پول.. نازگل..

🌸زن پول و که دید لبخند رضایتی زد و اشاره کرد به اتاق زیر پله ها..
خشکم زده بود عین مسخ شده ها فقط دنبال فائزه میرفتم در زیر زمین که باز شد با دیدن چهره ی رنگ و رو پریده ی خواهرم دوباره خشکم زد.. چشمای بی فروغ.. چهره ی رنگ پریده.. زن با صدای کلفت گفت

– نگا کن دختر.. انقدر درب و داغون شدی مشتری هات زن شدن.. اینه که میگم به خودت برس.. اگه این هفته چوب خط مشتریت پر نشه باید بری حالیته..

بعدم رفت و درو به هم کوبید.. نازگل از دیدن ما خیلییی جا خورده بود.. نگاهمون نمیکرد.. با صدای ضعیفی فقط گفت

🌸نازگل: از اینجا برو.. نمیخوام ببینمت.. مگه بهت نگفتم خواهرمو اینجا نیار..

با تعجب نگاهی کردم پس اینارو هم به فائزه گفته بود.. من خودم به حرف اومدم و گفتم

گلناز: چرا برم? اصلا کجا برم? نازگل .. عزیزم.. خواهرم تو یه دونه ی منی.. من مگه جز تو کیو دارم.. بابا منم تو زندگیم سختی کشیدم.. تحقیر شدم.. دست افرای نامرد کتک خوردم.. اما کوتاه نیومدم.. خودمو نباختم.. این چه راهی اخه خواهر قشنگم.. چرا با خودت اینکارو میکنی..

شروع کردم به گریه کردن و گفتم

🌸گلناز: میخوای با این کارت من و مامان و عذاب بدی? میخوای مارو تنبیه کنی.. به خدا که تنبیه شدم.. روزی هزار بار خودمو لعنت میکنم که از روستا فرار کردم.. به خدا اگه حتی یه درصد حدس میزدم که اینجوری میشه تو رو با خودم میبردم.. تو رو خدا گلناز برات بمیره.. خواهرت پیش مرگت بشه.. برگرد عزیزم.. برگرد پیش مامان.. بزار من همه چیزو درست میکنم.. گذشته رو پاک میکنم.. همه چی داشت درست میشد به خدا اگه اون نامردو بگیرم.. اون یارو.. کی بود اسمش..

یهو عصبانی شد و داد زد

نازگل: اسمشو نیار.. نیااار.. اون نه هرکس دیگه.. مگه ننگی هست از پیشونیم پاک بشه? من دیگه سوختم تموم شدم.. این ننگ از من پاک نمیشه.. نمیتونم پنهونش کنم.. نمیتونم ندید بگیرمش.. همینه.. تا ابد رو صورت منه.. داغ شده رو پیشونیم.. نوشته هرزه ببین.. جام اینجاست..

گریه کنان گفتم

🌸گلناز: نگووو. نگو.. اینارو نگو.. تو خواهر کوچولوی منی نمیزارم.. من حلش میکنم.. اصلا میفرستمت یه جای دیگه.. اصلا میفرستمت خارج… اره .. میفرستمت بری… شده هر کاری میکنم.. خودمو به اب و اتیش میزنم..

🌸نازگل نگاهم کرد بدون توجه به اشک ها و گریه هام.. انگار قلبش یخ شده باشه گفت

نازگل: تو چمیدونی چی به سر روحم اومده.. تو چی میفهمی.. حداقل اگه تو خونه افرا بودی هر بلایی هم سرت اورد شوهرت بود.. مردم یه جور دیگه بهت نگاه نمیکردن.. الانم که یه عمره خوش و خرم کنار شوهر با کلاستی.. خانوم شدی.. برای خودت باکلاس شدی کسی شدی.. دیگه یادت نمیاد خواهری هم داشتی.. برو به زندگیت برس و راحتم بزار.. منم میخوام فراموشتون کنم چون اگه یادم بیاد.. یادم بیاد که چیکار کردین.. بدجوری اتیشی میشم.. بعدش برات بد میشه.. برو به زندگیت برس..

🌸نفس عمیقی کشدم خواستم حرفی بزنم.. قانعش کنم.. کمکش کنم.. اما نشد… زبونم نمیچرخید اصلا نمیدونستم باید چی بگم.. فائزه بهم اشاره کرد که بیا از اینجا بریم.. من مردد ایستاده بودم که نازگل دوباره گفت

نازگل: برو مراقب مامان باش.. بهش بگو حالم خوبه اما از اینجا رفتم.. دلم نمیخواد دیگه هیچ کدومتونو ببینم.. بگو بیخود خودشو سرزنش نکنه.. اون مقصر چیزی نیست..

گلناز: مامان مقصر نیست.. من مقصرم قبول اما بیشتر از همه ی ما اون داره عذاب میکشه.. لطفا اینکارو نکن.. با من هرکاری دوس داری بکن.. اما با مامان نه.. نزار عذاب بکشه..

نازگل: بس کن.. برو فقط.. من اگه خودم بخوامم دیگه اونقدری ازار دیدم که نمیتونم هیچ وقت عین یه ادم عادی زندگی کنم…

🌸فائزه که دید گریم بند نمیاد دستمو کشید و از اونجا برد بیرون.. انگار تو اون زیر زمین هوا نبود.. قلبم درد گرفته بود و داشتم خفه میشدم ..
فائزه منو کشون کشون برد بیرون.. اون خونه ی جهنمی حالمو بد کرده بود رفتم نشستم لب پیاده رو و گذر ادمارو نگاه کردم.. فائزه هم چند دقیقه بعد با یه لیوان اب اومد.. یه قلپ خوردم و گفتم

گلناز: توقع داری همینجوری به حال خودش ولش کنم? نمیبینی تو چه جور جایی گیر افتاده.. اگه برم راپورت اینجا رو بدم چی? نمیان درشو تخته کنن?

فائزه: میان اما اونجوری که بدتره.. اواره خیابون میشه.. یا باید بره
یه جای دیگه عین همین جا پیدا کنه.. یا باید بره خیابون گرد بشه..

با بغض نگاهش کردم و گفتم

🌸گلناز: تو بگو چیکار کنم? خدا لعنتم کنه اگه از خونه افرا فرار نکرده بودم.. الان دختر کوچولوم زنده بود.. افرا هم همین طور.. الان خواهرم سر خونه زندگیش بود.. پدرم زنده بود.. خدا لعنتم کنه..

فائزه چین به پیشونی انداخت و چیزی نگفت چند دقیقه تو سکوت همونجا نشستیم.. من به در اون خونه ی لعنتی خیره شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم تا اینکه فائزه گفت

فائزه: خانوم.. بیاین از اینجا بریم.. نگران نباشین.. من یه فکری کردم.. از اینجا میاریمش بیرون..

گلناز: خب چه فکری? بگو که همین الان بیاریمش دیگه..

🌸فائزه: نه نمیشه.. اول باید بریم خونه.. اما خب خلاصش اینه که چون الان از ما متنفره و حرف تو گوشش نمیره.. یه نفر دیگه رو پیدا میکنیم از اونجا نجاتش بده.. یه نفر که نفهمه از طرف ما فرستاده شده…

 

رفتیم خونه نشستیم به حرف زدن..

🌸گلناز: خب بگو ببینم حرفت چیه.. به خدا اگه یه حرفی رو هوا زده باشی من میدونم و تو…من باید تا اخر هفته نازگل و از اونجا هر جوری شده بیارم بیرونّ. خواهر یکی یه دونم داره از دست میره تو اون کثافت خونه هزار جور ازار روحی و جسمی میشه وای خدایا باورم نمیشه نمیتونم حتی فکرشو کنم.. دارم دیوونه میشم

فائزه: خانوم..این چه حرفیه تو رو خدا اروم باشین بعد من کی حرف رو هوا زدم که دفعه ی دومم باشه خیالتون راحت یه نقشه درست و حسابی دارم اما مشکل فقط اینجاست که دنبال یه ادم مطمئن میگردم.. اینو نمیتونم پیدا کنم..

گلناز: خب حالا اصلا درست حسابی بگو منظورت چیه تا بگم کیو میتونیم پیدا کنیم

🌸فائزه: به نظرم نازگل خانوم الان به یه قهرمان احتیاج داره که نجاتش بده وگرنه نه حرف شما رو میخونه نه حرف مادرتونو.. یه نفر دیگه باید پیدا بشه که اونو همینجوری که هست بخواد و از اونجا بیارتش بیرون دستشو بگیره و ببره براش یه زندگی جدید درست کنه.. اما حالت عادی این دوره زمونه هیچ مردی اینکارو نمیکنه.. هیچ مردی همچین گذشته ای رو واسه زن زندگیش قبول نمیکنه ما باید یکیو خودمون پیدا کنیم که راضی بشه این نقش و بازی کنه..

گلناز: اما حالا بر فرض ما طرفو راضی کردیم نازگل و اورد بیرون و نازگل هم عاشقش شد و دست از اون کارا برداشت و خوش و خرم.. اما تا کی به طرف پول بدیم.. بلاخره یه روز از نقش بازی کردن خسته میشه و میخواد بره دنبال زندگی خودش اون موقع یا دستمون رو میشه یا حتی اگه دستمون رو نشه طرف میزاره و میره و نازگل دوباره صد برابر از قبل داغون میشه و میره پی کارش.. چی بگم اخه این که نشد کار..

🌸فائزه: خب برای همین میگم نتونستم کسیو پیدا کنم.. باید یکی باشه که زندگیش اونقدر درب و داغون باشه که زندگی مردن با خواهر شما و پولدار شدن اونقدری خوشحالش کنه که واقعا هم چشمشو رو همه چی ببنده.. واقعا با نازگل بمونه..

🌸گلناز: اخه چی میگی فائزه کی حاضره همچین کاری بکنه.. من که بعید میدونم

فائزه: اما خانوم قبول کن که این تنها راه حله وگرنه دیدی که نازگل خانوم حالا حالا ها از خر شیطون پیاده بشو نیست…

گلناز: نمیدونم.. اما بهش فکر میکنم به خدا انقدر سرم درد میکنه که دلم میخواد چشمامو ببندم و ببینم کل امروز یه خواب بد بوده..

🌸اینو که گفتم یهو واقعا هم چشام سیاهی رفت و زمین دور سرم چرخید نمیدونم چی شد که از هوش رفتم..
وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم و امیر بالای سرم خیلییی تعجب کردم فکر میکردم فقط فشارم افتاده باشه توقع نداشتم کارم به بیمارستان کشیده باشه…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. ممنون مثل همیشه خوب بود♡ اما دوباره یه مشکل کوچولو پیش اومد• اون زمان که گلنازفرارمی کرد حس کرده بودکه افرا به خواهرش نظر داره بعدهم که افرا رفت توجنگل تو کلبه دیدن مادرش فکرکرد بغییراز زن اولش(وارش) یه م•ع•ش•و•ق•ه
    مخفی هم داره کمی بعدتازه فهمیدکه افرا خانوادش ازروستا بیرون و آواره کرده بودو پدرش هم از غم و اندوه زیاد سکته کرده بود• حالا اگرفرض کنیم بقیه فِکراش درست باشه اما الان چرا فکر می کنه که اگر فرار نکرده بود پدرش زنده بود•• یعنی دوباره نویسنده عزیز می خواد بگه که پدره گلناز بخاطر فرار دخترش از خونه شوهرش و روستاشون سکته کرده و مرده •••• واااای خداجونم•••

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن