رمان خان

رمان خان پارت 73

 

گلناز

🌸مخمخه داشت دیوونم میکرد.. فائزه رفته بود بالا وسایل امیرو بگرده منم پایین طرحارو کامل میکردم که صبح براشون بفرستم.. سرم از درد داشت میترکید خدایا امیر که اصلا همچین مردی نبود اخه چطور ممکنه.. فائزه بلاخره اومد پایین من با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم

گلناز: چی شد? چیزی پیدا کردی? چیزی پنهون کرده? عکسی نامه ای? هر چیزی..

فائزه: خانوم باور کن دارم از عذاب وجدان میمیرم اخه امیر اقا کی همچین ادمی بوده? معلومه که چیزی پیدا نکردم.. هیچییی هیچی.. بنده خدا هرچی بود و نبود اسناد کاری هر عکسی بود عکس شما هر نوشته ای بود از عشق شما هر اسمی بود اسم شما..

سرمو گرفتم تو دستم با این حرفش حالا هم ناراحت بودم هم از دست خودم عصبانی.. سرمو دوباره بلند کردم و مستاصل گفتم

🌸گلناز: تو فکر میکنی کار کیه اخه? امیر اصلا دشمن نداره که.. اها.. واسا.. یادمه یه سال بابای اون دختره لاله اون اوایل اومده بود تو حیاط شلوغ کاری.. خدا بیامرزه مادرشوهرمو.. اون موقع زنده بود هرچند نه.. ممکن نیست اون پیرمرد بیچاره لابد یا تا الان مرده یا رفته پی کارش اون بیچاره از این کارا نمیکنه این کار یه ادم دم کلفته.. همون رئیس قبلی بیمارستان.. من میگم کار خودشه.. دیگه دست دست کردن جایز نیست.. باید برم خونه ی اردلان.. اینجوری نمیشه..

فائزه: مگه نگفتین امیر اقا گفته به هیچ وجه سراغ اردلان نرید.. اگه بفهمه عصبانی میشه..

🌸گلناز: به درک که عصبانی بشه.. ازاد باشه و عصبانی بشه بهتر از اینه که زندانی باشه و خوشحال.. حرفه تو میزنی.. اون مرده نمیخواد دست کمک دراز کنه و مدیون بشه همینجوری تو رئیس شدنش اردلان دخیل بود.. میترسه اردلان فکر کنه بی عرضه بوده اما فائزه من دیگه چاره ای ندارم این وکیله تا بخواد دلیل و مدرک گیر بیاره و ازادش کنه یه هفته دو هفته یه ماه وای خدایا فکرشم عذابه.. تازه با این اتفاق لابد کارشو هم از دست میده.. به خدا یه نفر از حسودی این کارو کرده.. من دیگه طاقت ندارم همین الان میرم..

فائزه: خانوووم الان نصفه شبه.. بزار صب میگم فریبرز شمارو ببره..

گلناز: لازم نکرده به اون پسره بگو حواسش فقط به کارش باشه و نازگل و از اون جهنم نجات بده.. اخ خدایا من باید چند جور نگران باشم کمکم کن.. من صبح خودم میرم.. مبادا به کسی بگی من کجا رفتم..

🌸فائزه با سر تایید کرد و چیزی نگفت طرحارو دادم صبح ببره تحویل بده و سرمو گذاشتم رو کوسن مبل و خوابم برد اما نور که خورد تو چشمم بیدار شدم فک منم فقط دو سه ساعت چشم رو هم گذاشته بودم سریع اماده شدم که برم پیش اردلان اما گفتم به خاطر بچه یه لقمه بزارم دهنم مه زنگ در به صدا در اومد با تعجب گفتم کیه سر صبح..
فائزه هم که بیدار شده بود رفت ببینه کیه.. خدا خدا میکردم امیر باشه و ازاد شده باشه..

🌸گلناز

رو به فائزه گفتم

گلناز: طرحارو دادی ? چه زود برگشتی شاید خبر ندارن و اومدن دنبال طرحا..

فائزه: نه خانوم گمون نکنم.. من طرحا رو که دادم همه بودن.. برم ببینم کیه..

🌸اون رفت و چند دقیقه بعد با کتی برگشت کتی ناراحت و پریشون اومد بغلم کرد و گفت

کتی: گلناز.. چرا به من نگفتی امیر بازداشته.. من امروز از طریق یکی از دوستام متوجه شدم.. پدرش تو دادگستریه.. اخه چرا به من نگفتی.. اونقدری نفوذ ندارم اما شاید کاری از دستم بر میومد..

تا دیدمش زدم زیر گریه بغلم کرد و سرمو گرفت رو شونش با هق هق گفتم

گلناز: ابرو و حیثیتمون رفت.. کتی اخه من چجوری اینو جمعش کنم.. پس فردا اگه دادگاهی بشه تمام ماجرا رسانه ای میشه دیگه تو این شهر نمیتونیم سر بلند کنیم.. اخه پول چیه چه دزدی تو خودت امیرو میشناسی نه زن بازه نه پول لازم داره.. اونم پول بیمارستان.. خودت میدونی چه ادم شریفیه..

🌸کتی: باور کن فقط من نیستم همه اینو میدونن.. همه شعورشون میرسه که این پاپوشه.. حل میشه عزیزم نگران نباش برای سلامت بچه واقعا خوب نیست.. خب بگو ببینم وکیلش کیه.. ماجرا چیه.. بگو شاید بتونم کمکی کنم.. من دوستای وکیل زیاد دارم..

گلناز: فائزه تو بگو.. راستش من اصلا زبونم نمیچرخه.. نمیتونم تعریف کنم..

فائزه خلاصه ای از ماجرا و در واقع کل چیزی که در جریانش بود و وکیل بهش گفته بودو تعریف کرد کتی هم به دقت گوش دادحرفش که تموم شد کتی رو به من گفت

کتی: ببین وکیل شما هم وکیل بدی نیست اما بزار منم با دوستای خودم در میون بزارم شاید تونستیم کاری کنیم

گلناز: راستش الان میخواستم برم پیش اردلان… خب اون این کارو برای امیر ردیف کرد یعنی یه جورایی پارتیش شد… الانم میخواستم برم پیشش و بهش بگم خودش حلش کنه… فک کنم اونه که میتونه کمکمون کنه..

ابروی کتی رفت بالا و گفت

🌸کتی: اها.. پس اینطور.. باشه من میرم که تو هم بری پیش اردلان..

گلناز: کتی.. کتی عزیزم باور کن منظور بدی نداشتم.. فقط چون خودش این کارو ردیف کرد الانم خودش میتونه مارو از این دردسر نجات بده.. اصلا تو هم بیا.. من تنها نمیخوام برم اونجا اگه برم میزنم زیر گریه

کتی: تو که میدونی من دوس ندارم زیاد با اردلان رو به رو بشم.. مخصوصا بعد از طلاق صبا و اون زن کلفت جدیدش..

🌸گلناز: بیا خواهش میکنم.. من تنهایی نمیتونم برم میترسم تو راه حالم بد بشه تازه اگه بعدا امیر بفهمه تنها رفتم و از اردلان خواهش کردم کلی دعوام میکنه…

کتی هم قبول کرد و با هم رفتیم اونجا… اردلان هم انگار منتظرمون بود

🌸از دیدن کتی که پشت سر من اومد تو هم جا خورد هم خوشحال شد من قبل از اینکه چیزی بگم خودش شروع کرد به حرف زدن و گفت

اردلان: خوش اومدین.. باور کن پیش پای تو داشتم حاضر میشدم بیام سمتت.. چرا به من زودتر خبر ندادی? منم تازه خبردلر شدم.. گلناز باید همون روز اول بهم میگفتی..

گلناز: اخ خدایا پس همه با خبر شدن که به گوش تو هم رسیده..

با ناراحتی نشستم رو مبل و سرمو گرفتم تو دستم و با گریه گفتم

🌸گلناز: من همون اول میخواستم بیام پیشت و بهت بگم اما امیر نذاشت گفت خودش حلش میکنه من چمیدونستم ماجرا انقدر پیچیدس.. اخ اردلان چیکار کنم? دادگاهی بشه ابرومون میره به خدا کار امیر نیست تو که میشناسیش..

کتی: تو رو خدا اروم باش عزیز من.. به فکر بچه باش..

با ناراحتی رو کرد به اردلان و گفت

کتی: تو این خونه خدمتکار نیست? بگو یه اب قندی چیزی بیارن دیگه چرا بر و بر مارو نگاه میکنی..

اردلان به خودش اومد و داد زد اب قند بیارن…

🌸اردلان: خب جا خوردم دیگه .. اون از سر صبح که خبرو گرفتم اینم از الان.. ببین گلناز گریه نکن به خدا یکی جلوم گریه میکنه عقلم زایل میشه.. بشین این اب قندو بخور.. من چند جا زنگ بزنم تو هم فکرکن ببین کار کی میتونه باشه اخه.. کی تا این حد دشمنی داره باهاتون.. اصلا اون زنه کی بوده که پول به حسابش ریخته شده بعدم پول و گرفته و جیم زده

گلناز: کلی فکر کردم تمام خونه رو گشتم هیچی نبود .. نه مدرکی از اینکه امیر شیشه خورده ای داشته و نه سندی که بودار باشه.. اردلان امیر اصلا دشمن نداره تنها کسی که بهش فکر کردیم رئیس بانک یا رئیس سابق بیمارستانه..

ادلان: رئیس بانک رو نمیدونم اما رئیس بیمارستان خودش از من خواست یه جایگزین براش پیدا کنم.. پیر و پاتاله.. زن جوون گرفته و رفته یه گوشه ای زندگی کنه با این همه من امارشو در میارم تازه اون تا خرخره پولداره چرا باید برای امیر پاپوش درست کنه.. همچین چیزی نیست.. ببین من میگم شما باشید من چند جا زنگ بزنم و چند جا سر بزنم.. شب با هم صحبت کنیم..

🌸گلناز: نه نمیشه.. من برمیگردم خونه.. اینجا تنها دیوونه میشم..

اردلان: خب کتی هم بمونه.. ببین من نمیتونم بیام خونه ی تو درست نیست.. تو و کتی باشین ببینم چیزی از دستم بر میاد یا نه.. بعد که برگردم حرف میزنیم شبم خودم میرسونمتون..

کتی که حال منو دید با سر تایید کرد و اردلان رفت ببینه چیکار از دستش بر میاد.. وقتی رفت من رو به کتی گفتم

گلناز: تو رو خدا اگه بعدا امیر پرسید بگو تو اصرار کردی بیایم پیش اردلان.. وگرنه ناراحت میشه بهش بر میخوره

🌸کتی: اخه گلناز الان این که فکراییه بزار این ماجرا به امید خدا حل بشه بعدا فکر این باش که به امیر چی بگی بعدم نگران نباش.. میگیم من اصرار کردم..

🌸تقریبا شب بود و اردلان هنوز برنگشته بود خدمتکارا از ما پذیرایی میکردن که از بالای پله ها صدایی اومد و بعدش شبنم با یه لباس شیک و در حالی که خیلی تغییر کرده بود اومد پایین و سلام کرد من که اصلا جواب ندادم و فقط سر تکون دادم و کتی که میخواست زهرشو بریزه و انگار دلش پر بود گفت

کتی: سلام.. برو برامون چای بابونه بیار.. میبینی که گلناز خانوم خیلی استرس داره.. فک نکنم برای بارداری بد باشه نه?

من سری به نفی تکون دادم و شبنم که فهمیده بود کتی داره بهش تیکه میندازه پوزخندی زد وگفت

شبنم: البته که از خانومی مثل شما بعیده احترام خانوم خونه ای که توش هستید رو نگه ندارید.. خدمتکار هست میگم براتون بیارن..

کتی پیگیر و با لچبازی ادامه داد و گفت

🌸کتی: یه خدمتکار دقیقا رو به رومه.. من خانوم خونه دای اینجا نمیبینم…

شبنم باز هم لبخندی زد و خواست چیزی بگه که گفتم

گلناز: من به اندازه ی کافی اعصابم داغونه حوصله ندارم نیش و کنایه ی تو یکی رو بشنوم..خدمتکار بودی و خانوم خونه شدی از زرنگیت نبوده از دوزاری یودنته دختر جون.. دو روز دیگه هم میری پیکارت پس حواست باشه برای کی شاخ و شونه میکشیدی اگه من نجاتت نداده بودم الان زن اون یارو مفنگیه بودی.. پس برام قیافه نگیر..

شبنم چیزی نگفت و رفت سمت اشپزخونه و کتی با خنده گفت

🌸کتی: عجب جوابی بهش دادی.. من لال شدم به خدا..

گلناز: به خدا اعصاب ندارم کتی تو هم بیخیال شو واسه چی با این دختره چک و چونه میزنی..

بلاخره اردلان اومد و من بلند شدم رفتم سمتش

اردلان: بشین تو رو خدا … بارداری امانتی.. انقدر استرس داری حالا قدم رو هم نرو.. گلناز این زنو میشناسی?

یه عکس داد دستم.. و منم با دقت به چهره ی توی عکس نگاه کردم اما نشناختم و سرمو به نفی تکون دادم کتی گفت

🌸کتی: بده منم ببینم.. کیه این زنه?

اردلان: همونی که پولارو زده به جیب.. از عکس زنای سابقه دار پیداش کردیم البته.. عکسش با خودش خیلی فرق داره.. یه دزددون مایه بوده سابقا تا اینکه مخ یه پیرمرد و میزنه و زنش میشه و بعدم. که پیرمرده مرده هویتشو تغییر داده و زندگی نرمالی داشته اسمشم اون اسم جعلیه که به بانک گفته نیست

کتی: اگه پول پیرمرده رو گرفته و زندگی نرمال داشته چرا باید پول بانک رو بالا بکشه? بعدم یه دزد مگه عقلش به همچین کلاهبرداری بزرگی میکشه?

🌸کتی یه کم نگاه به عکس کرد و گفت

کتی: راستش قیافش برای من اشناست ولی یادم نمیاد.. شایدم اشتباه گرفتمش..

اردلان سری تکون داد و گفت

🌸اردلان: راستش نمیدونم شاید کسی اونو اجیر کرده اما گلناز ببین الان عکسشو داریم.. من با مامورا حرف زدم.. پیداش میکنن.. به این زودی که از کشور نمیره بیرون.. دیگه هم نمیتونه بره.. لطفا نگران نباش باشه? میخوای این مدت اینجا بمونی?

گلناز: این مدت? یعنی چی.. یعنی نمیتونیم بیاریمش بیرون? میره زندان?

اردلان: فعلا نمیشه کاری کرد اما بهترین وکیلو براش گرفتم بعد از دادگاه امکانش هست براش وثیقه تعیین کنن تا این زنه پیدا بشه.. صبور باش..

گلناز: بریم کتی.. خواهش میکنم.. اینجا عصبی شدم.. دارم دیوونه میشم.. تو رو خدا منو برسونین خونه..

کتی: عزیزم اروم باش.. ما هر کاری بتونیم میکنیم.. اما با این حال خونه تنها نمونی بهتره..

🌸گلناز: تنها نیستم کتی.. فائزه هست.. خواهش میکنم منو ببرین باید بخوابم.. انگار همه ی اینا یه کابوس بده..

کتی بغلم کرد و اردلان با ناراحتی ماشین و روشن کرد و منو رسوندن خونه..

این تازه شروع ماجرا بود.. کتی رو فرستادم بره ازش تشکر کردم دیر وقت بود فائزه اومد و با نگرانی از ماجرا پرسید اما من نای تعریف کردن هیچی رو نداشتم و فقط میخواستم بخوابم به امید اینکه از این کابوس بیدار بشم…
اما صبح که چشمامو باز کردم دوباره همونجا بودم.. فهمیدم هرکاری که کنم بازم وسط این ماجرا گیر افتادم برای همین فائزه رو صدا کردم و همه چی رو بهش گفتم و با گریه گفتم

🌸گلناز: دیگه بریدم فائزه.. این بلا از کجا اومد.. باردار شدم خوش بودم فکر کردم بچه میاد و جلی خالی توی زندگیمون پر میشه همه چی بهتر میشه اما حالا بابای بچه هم تو زندانه ابرومون رفته.. معلوم نیست چی میخواد بشه یه چشمم اشکه یکیش خونه..

فائزه بغلم کرد و دلداریم داد یه کم که اروم زدم با لبخند گفت

فائزه: بعد این همه ماجرای بد لا اقل یه خبر خوب بدم.. میخوام خوشحالت کنم و اون خبرم چیزی نیست جز خواهر عزیزت که اون همه نگرانش بودی..

🌸با هیجان نگاهش کردم و اشکامو پاک کردم

گلناز: خب بگو ببینم.. تعریف کن.. کی شد جریان چیه.. نازگل چی شده?

فائزه سری تکون داد و با خوشحالی گفت

فائزه: به خدا خپب شد همه چیزو سپردیم به این پسره… دوباره رفته و اونقدر با نازگل چک و چونه زده که راضیش کرده با هم برن خونش..

گلناز: یعنی چی برن خونش?

🌸فائزه: گفته من به این خاله ی صاحب دخترا پول میدم تو رو اجاره میکنم بریم خونه ی من.. من بدم میاد و اینجا نمیتونم کاری منم گلناز هم چون دیده این بلد نیست و بی دست و پاس هم از کاراش میخنده هم خوشش اومده.. با هم رفتن خونه ای که برای فریبرز گرفتیم.. اونجا نشستن لب حوض هندونه شکستن خوردن کلی حرف زدن گلناز از خانواده ی پسره پرسیده و اینکه چرا تنهاس خلاصه کلی حرف زدن

گلناز: بگو ببینم گلنازم از خانوادش چیزی گفته? داستان زندگیشو واسه این پسره تعریف کرده?

فائزه: خب راستش خانوم یه حرفایی زده اما چیز خاصی نگفته.. گفته کس و کار درستی ندارم پدرم مرده و بهم دست درازی شد و با ننگ از روستا فرار کردم و افتادم به این راه.. خلاصه سرتو درد نیارم.. راستشو گفته

اره خب.. حقیقت زندگی خواهر بیچارم اونقدر تلخ بود که دل هرکسی رو به درد بیاره اصلا لازم نبود دروغ بگه.. نفس عمیقی کشیدم و گفتم

🌸گلناز: خب بگو ببینم بعدش چیشد? با هم کاری هم کردن?

فائزه: خب راستش پسره که میگه فقط بوسش کردم و بهش گفتم تو خیلی قشنگی دلم نمیخواد اینجوری حس کنی که منم عین مردای دیگه میخوام بهت دست درازی کنم.. بعدم بهش وعده داده که میخوام از اونجا ازادت کنم.. میخوام همه ی پولتو بدم که از دست اون زنه خلاص بشی

گلناز:وای به این زودی? پس عجب زبونی داره پسره خب بگو ببینم نازگل قبول کرده?

سری به تاسف تکون داد و گفت

🌸فائزه: نه والا قبول نکرده گفته از اونجا بیام بیرون که چی تو این جامعه ی گرگ صفت یه دختر کم سن و بی کس چاره ای نداره.. نمیخوامم که بهم ترحم کنی اونم گفته ترحم نکردم.. من خوشم اومده ازت.. اونم لبخند زده اما رضایت نداده.. خلاصه یه شب و با هم بودن و بغلش کرده و خوش بودن.. امروز هم برده تحویلش داده اما میگه دو سه بار دیگه بیاد پیشم و بره راضی میشه که از اونجا بیاد بیرون و پیش من بمونه..

گلناز: خدا از دهنت بشنوه.. خدایا یعنی میشه لا اقل غم و ناراحتی خواهرم تموم بشه.. بهش سفارش کن حرفی از ازدواج به این زودی نزنه ها.. نازگل ناراحت میشه.. بگو این دفعه هم یه رخت و لباسی براش کادو بخره طفلک اون نخ نماهای پاره ی کثیف و نپوشه.. لباسای زنا هرزه.. براش لباس بخره

🌸فائزه سری به تایید تکون داد و منم برای چند دقیقه مشکلات خودمو فراموش کردم و به خاطر خواهرم لبخند بی جونی زدم

🌸در کمال ناباوری یه هفته گذشته بود من تو هفته ای که گذشت فائزه رو فرستاده بودم بره دنبال کارا که اگه میشه امیرو ببینم اما امکانش نبود نمیدونم چرا اما نمیذاشتن کسی ملاقاتش کنه فقط وکیلش میتونست بره و این حال منو بدتر کرده بود اردلان چند بار اومد دم در و هر بار کتی هم همراهمش بود کتی بهم گفته بود اردلان گفته تو همراهم بیا که یه وقت همسایه ها فک نکنن شوهرش نیست و مرد غریبه میاد در خونش اما من میدونستم اردلان دنبال بهونس که دور و بر کتی باشه برای همین به کتی تاکید کردم که اره تو حتما همراه اردلان بیا.. میخواستم اینجوری لطف اردلان و جبران کنم اما متاسفانه اونم نتونسته بود کار چندانی پیش ببره یه کلاف سردرگم یه زنی که اثری ازش نبود و یه رئیس بانک که ادعا داشت خود امیر پول هارو برداشت کرده و منی که با شک و تردید دست و پنجه نرم میکردم..

تو ایوون نشسته بودم و چای بابونه میخوردم که یه کم اعصابم اروم بشه فائزه از بیرون اومد و رفت فوری یه شال اورد انداخت رو شونم و ناراحت گفت

🌸فائزه: خانوم جون من اینجوری نکن.. عزیز من سرما میخوریا.. برای بچه خطرناکه.. من رفتم پیش مامانتون یه سری زدم خدارو شکر خوبه فقط دلتنگ شما و نازگله من ماجرای امیر اقا رو بهش نگفتم خودش از همسایه ها شنیده بود.. خیلی نگران بود اول شروع کردگریه که دخترم باز بدشانسی اورده و زندگیش به هم ریخت اما من گفتم مشکلی نیست و به همین زودیا حل میشه بنده خدا اروم شد نمیخوام دخالت کنم اما کاش بهش یه سری میزدی..

گلناز: باور کن منو با این حال نبینه بهتره.. اگه منو ببینه میفهمه هر چی گفتی دروغه..

فائزه: نه خانوم چه دروغی من هرچی گفتم از ته دل بود واقعا .. به هرچی که گفتم باور دارم امیر اقا بی گناهه امکان نداره اونجا موندگار بشن هم خودش هم خانوادش سرشناسن.. این مشکل هم حل میشه خدا لعنت کنه اون بدخواهی که این پاپوش رو درست کرده

🌸گلناز: البته اگه واقعا پاپوش باشه.. چی بگم..

فائزه: این چه حرفیههه.. معلومه که پاپوشه.. بگذریم.. الان فریبرز میاد بهش سپرده بودم خرید کنه.. منم میرم که هم خریدارو تو اشپزخونه بگیرم ازش هم بکشمش یه گوشه باهاش حرف بزنم.. چند روزی انقدر درگیر بودم نرسیدم درست حسابی باهاش حرف بزنم امیدوارم تونسته باشه از اون جهنم بیارتش بیرون.. اگه بیارش بیرون دیگه باید دنبال یه نفر دیگه بگردیم واسه خرید خونه چون فریبرز دیگه باید بره سر همون کاری که براش جور کردیم و اینورا پیداش نشه ممکنه نلزگل بفهمه ماجرارو..

🌸گلناز: باشه.. من این ماجرا رو سپردم به خودت دیگه…فقط اخرش ازت خبر خوب میخوام باور کن با این سختی هایی که رو دوشمه فکرم دیگه کار نمیکنه.. هرکاری میدونی بکن..

همون موقع زنگ در به صدا در اومد و فریبرز اومد تو حیاط…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

  1. نحایت○ ممنون که گذاشتید• نه من میگم زن اردلان باکمک پدر پولدارش اومده از اینها انتقام بگیره خودش رو ذاتن که درگیر نمیکنه و مسلمن نشون نمیده

  2. شاید هم ما داریم اشتباه میکنیم کاره اینا نباشه• شاید اصلن زن عمو و دخترش/سروین/ برگشتن
    /زن عمووووی امیر از همون اول که مادره امیر زن پدرش شود باهاش مشکل داشت که همون وسطهای قصه مادر امیر خاطراتش برای گلناز تعریف کرده بود /

  3. سلام من فکر میکنم زیر سر ریس بانک باشه چون اگه امیر این کارو نکرده بیگناهه چرا گفته امیرو دیدی و این کارو کرده🤔🤔🤔

    برای رمان عالیتون متشکرم 💛🧡💜💙💚

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن