رمان خان

رمان خان پارت 75

 

🌸گلناز

با ناراحتی دعوتش کردم داخل و گفتم
گلناز: کتی من دیگه روی موندن نداشتم راستش الانم که داری میبینی اوضاع زندگیمو همین خونه رو هم به زور گرفتم اگه اردلان پول طرحارو از اون موسسه کلاهدوزی برام نریزه عملا گرسنه میمونم بچم دوماه دیگه به دنیا میاد و من یه دست لباسم نخریدم براش.. شوهرم ولم کرده و من و با یه عالمه بدهی گذاشته رفته…

🌸کتی: برای همین بهت میگم چرا از ما مخفی شدی گلناز ما حلش میکردیم ببین.. من و تو شاید مدت زیادی نباشه که دوستیم اما تو برام با ارزشی.. من دیدم که قدر تلاش کردی اردلان و من و یه جوری به هم برسونی اما خب نشد.. ما قسمت هم نبودیم اما من تلاشتو دیدم من خیلی برات ارزش قائلم اجازه بده کمکت کنم

گلنازپ من برای همین رفتم کتی.. چون دلم نمیخواست همه برای من دلسوزی کنن.. دلم تمیخواست همه بگن ای وای بدبخت شده و بهم ترحم کنن..تازه نمیخواستم تو و اردلان یا هر کس دیگه بیشتر از این به خاطر من اذیت بشن..

🌸 کتی: مزخرف نگو باشه? جمع کن میریم.. همین الان این خونه در شان تو نیست عزیزم.. با هم همین الان میریم وگرنه به زور میبرمت.. در ضمن هیچ ترحمی نیست.. دوستا به هم کمک میکنن انقدر احمق نباش..

گلناز: اخه چه قدر کمک.. کمک به این بزرگی که اردلان به خاطر امیر وثیقه به اون گرونی گذاست و امیر خیانت در امانت کرد و در رفت? من چجوری تو روی اردلان نگاه کنم هان?

🌸 کتی: بیخیال اردلان پسر سفیره ملی پول و مایه داره حالا یه ویلاشم رفت که رفت مهم نیست اما درسته.. کار امیر قابل بخشیدن نیست.. ولی تو تقصیری نداری که بخوای شرمنده باشی لطفا خودتو مقصر ندون تازه اردلان هم به خاطر ویلا ناراحت نیست بیشتر به خاطر کار امیر ناراحته اونم نه چون فرار کرده چون تو رو توی شرایط سخت گذاشت خدایا بگذریم.. نمیخوام قضاوتش کنم.. لطفا برگرد.. باید برگردی خونه ی خودت.. اونجا خونه ی تو إ..

گلناز: که خونه ای.. وکیل گفت بانک خونه رو مصادره میکنه حتما تا الان بانک فروختتش با هر چیزی که توش بود.. من این خونه رو هم با بدبختی خریدم…

🌸کتی: اره خونه رو فروختن.. بانک فروختش.. اردلانم خونه رو خرید.. البته با مدارک تو و به اسم تو.. مدارکتو من از وکیلت گرفتم..
خیلی جا خوردم و با تعجب نگاهش کردم…و گفتم

گلناز: یعنی چی? چرا همچین کاری کرده? خونه رو برای من خریده?
کتی: اره.. چون من بهش گفتم.. چون خیلی بیشتر از اینا بهت مدیونم.. خب.. یه چیزای دیگه ای هم شده.. این تنها خبر خوشم نیست اماگلناز تا با من نیای بریم خونت بقیه رو نمیگم فهمیدی? یالا هرچی لازم داری بردار باید بریم.. ماشین دم دره… ماشین جدیدم… راننده کتی در خدمتته.. باید بریم..

 

تو حیاط خونه قدم زدم هوا تاریک بود نگاه به این طرف و اون طرف کردم همه چیز سر جاش بود عین روز اول اما خب داخل خونه فقط وسیله هایی که گذاشته بودم باقی مونده بود خیلی از وسیله هارو داده بودم رفته بود اشک تو چشمام جمع شد

🌸گلناز: اخه کتی من با چه رویی بیام تو این خونه? اردلان چرا اینکارو کرد? من نمیتونم قبولش کنم
کتی: بیا بریم تو بشینیم میخوام باهات حرف بزنم.. یه خبر خوب در مورد خودم بهت بدم اون وقت میفهمی اردلان چرا این کارو کرد

رفتم تو نشستم و همچنان معذب بودم که کتی لبخندی زد و گفت
کتی: اون دختره شبنم دقیقا وقتی قرار بود پولشو بگیره و بره پی کارش گفت حامله ام و همون امید کمی که تو دل من بود از بین رفت…خیلی از اردلان بدم اومد..

🌸گلناز: اردلان اگه کاری هم کرده باشه به خاطر جدایی از صبا بوده..
کتی: کاری نکرده بود ثابتش کرد.. دختره اصلا حامله نبود میخواست زرنگ بازی در بیاره و از موقعیت اردلان سو استفاده کنه خدایی گلناز ما خوب این دختر رو شناختیم از همون روز اول اب زیر کاه بود..

اردلان هم بهش گفت اگه نری پی کارت همین پولم بهت نمیدم که هیچی پدرتو هم در میارم اونم که دید سر اردلان و با این حرفا نمیتونه گول بزنه بیخیال شد…

🌸لبخند بی جونی زدم و گفتم
گلناز: خداروشکر شرش از سرتون کم شد الان تو و اردلان با هم خوبین?
کتی با لبخند تایید کرد و گفت
کتی: اما من به اردلان گفتم تا تو رو پیدا نکنم ازدواج نمیکنیم.. اما الان که تو اومدی میخوام بهش بله رو بدم.. خداروشکر.. همشو به تو مدیونم گلناز..

لبخندی زدم و گفتم
گلناز: قدرت عشق خودتون بوده عزیزم.. ازت خواهش میکنم قدرشو بدون و کنارش بمون.. لحظه های خوش تکرار نمیشن
کتی دستشو گذاشت رو دستم و گفت
کتی: میدونی که چه قدر دوستت داریم نه? امیر اون اخری ها به هم ریخته بود اشتباه های بزرگی کرد و نمیتونه جبرانشون کنه اما برای تو هیچی تموم نشده.. از فردا یه شروع تازه داریم برای تو و بچت.. تو دیگه با گذشته کاری نداشته باش.. یه اینده قشنگ منتظرته امیر بدی بزرگی در حقت کرد سزاشو میبینه…

🌸 گلناز: نمیدونم.. دیگه نمیتونم خودمو جمع و جور کنم.. هر روز فکر و خیالم شده این که چرا رفت.. کرا اینکارو کرد.. چرا ولم کرد نکنه واقعا فرار کرده باشه.. نکنه با یکی دیگه رفته باشه..

 

کتی دستمو گرفت و با خوشحالی گفت
کتی: گلناز تو رو خدا بس کن.. ببین بچه یه ماه و نیم دیگه به دنیااا میاد خدایا شکمشو.. هزار ماشالا.. من به فائزه خبر دادم صبح میاد اینجا.. منم کنارتم بچه به دنیا میاد همه چی عالی میشه گلناز.. ببین بوی بهار میاد.. بچت که به دنیا بیاد همه جا برات بهشت میشه

🌸گلناز: بچم اصلا پدر نداره.. حتی شناسنامشو نداریم که برای بچم شناسنامه بگیرم نمیگه بابام کی بود چی بود? کتی امیر دیگه برنمیگرده و من نمیتونم با این کنار بیام.. نمیدونم باید باهاش چیکار کنم..به خدا خیلی سخته که با این کنار بیام…بگو چیکار کنم کتی.. حتی اگه امیر همین الانم برگرده نمیتونم ببخشمش.. اما نمیدونم برمیگرده یا نه.. یعنی امیدوارم.. اما.. خوشحال نیستم..

کتی: بهت میگم چیکار کنیم.. به گذشته نگته نکنیم.. کاری که تو بهم یاد دادی.. منم گوش دادم.. برگشتم به اردلان و الان.. همه چی عالیه گلناز.. اگه گذشته رو ول کنی همه ی اتفاق های خوب شروع میشن..

🌸گلناز: میخوام به خاطر بچم تلاش کنم.. حق با توإ باید تلاش کنم.. یعنی.. فک کنم بشه.. میگی میشه به امیر فکر نکنم? پاکش کنم از زندگیم?

کتی: فقط کافیه بهش فکر نکنی…همه چی درست میشه گلناز… فردا با هم میریم بیمارستان.. باید دکتر معاینت کنه خیلی وقته دکتر نرفتی.. امشبم اگه منو راه بدی میخوام اینجا بمونم.. تنها نمونی..

🌸گلناز: من چجوری خوبی تو و اردلان و جبران کنم.. چجوری باید از این شرمندگی در بیام?
کتی: اه… این حرفا چیه این خودش جبران کاریه که تو برامون کردی گلناز.. میخوام باهات برنامه ریزی کنم قبل زایمان تو فوری عروسی کنیم.. اصلا هفته بعد.. راستش نمیتونم پنهون کنم.. خیلی دوست دارم…

یه هفته گذشت من و کتی هم سلامت بچه رو چک کردیم هم با هم برای عروسی برنامه ریزی کردیم من فقط تلفنی از اردلان تشکر کردم اما روم نشد برم ببینمش به خودش هم گفتم اونقدر شرمنده ام که نمیتونم رو در رو بشم باهات..فعلا میخواستم به خودم بیام.. فائزه هم برگشته بود پیش من یه زن و مرد مسن هم به عنوان سرایدار اوردیم که تو خونه به اون بزرگی تنها نباشیم

🌸اون روز داشتم حاضر میشدم که برم برای حنابندون.. کتی میخواست همه ی مراسم ها رو برای خودش بگیره عین دخترای هیجده ساله ذوق داشت یه لباس مشکی گشاد پوشیده بودم… و به خودم رسیده بودم..

فائزه: خانوم هزار ماشالااا اسپند دود کنم چه قدر ناز شدین.. دکتر گفت دو هفته دیگه زایمان اما شما خیلی مراقب باش کاش میتونستم منم بیام.. اما قرار شد برم پیش مادرتون یه کم سرما خورده…

🌸گلناز: نه عزیزم.. خودم میتونم برم.. با ماشین میرم با همون ماشینم میام.. نگران هیچی نباش حالمم خوبه یه مهمونی زنونه حنابندونه.. عروسی هم فرداس.. فردا شب و با هم میریم عزیزم…

 

نشستم تو تاکسی و مثل همیشه به فکر فرو رفتم این روزا روزی نبود که فکر و خیال به من امون بده.. یه دفعه به خودم اومدم و دیدم تاکسی انگار داره به یه سمت دیگه میره و از شهر دور میشه.. ترسیدم اما چیزی نگفتم

🌸 به راننده نگاه کرد کلاه سرش کرده بود و یه عینک بزرگ طبی داشت موهاشم بلند خیلی نمیشد فهمید چه شکلیه اما جوون بود به خودم گفتم من که با این شکم گنده نمیتونم بپرم پایین اینجا هم خلوته که جیغ و داد کنم دست کردم تو کیفم و جز سوهان ناخون چیز تیزی پیدا نکردم…

خوب نگاه کردم دیدم نه واقعا داره از شهر دور میشه لابد میخواست طلاهامو بدزده من بسم الله گفتم و تو یه حرکت سوهانو عین چاقو از پشت گرفتم رو گلوش و جیغ زدم

🌸گلناز: بیشرف بی ناموس.. اگه نگه نداری اینو انچنان میکنم تو تنت که عین سگ بمیری.. یالا بزن کنار
ماشین به شدت ترمز کرد و مرد گفت
-نترس.. نترس منم گلناززز.. امیرم.. تو رو خدا داد و بیداد نکن.. من زیاد وقت ندارم باید میومدم خارج شهر.. نمیدونستم چجوری بهت بگم که نترسی..

خشکم زد سوهان و انداختم و از ماشین پیاده شدم.. از ترس و شوک این که اون مرد امیره گریم گرفته بود امیر سریع پیاده شد و گفت
امیر: تو رو خدا گلناز.. بیا سوار شو جلب توحه نکن.. باید بریم تو کوچه پس کوچه حرف بزنیم.. بعد میرسونمت حنابندون.. یالا زیاد وقت نداریم همین الانم داره دیر میشه…

🌸بی اختیار نشستم تو ماشین و سعی کردم به خودم بیام امیر سریع رفت چند تا خیابون اون طرف تر و یه جا بغل یه خیابون فرعی نگه داشت و برگشت عقب و نگاه کرد.. صورتش درب و داغون و به هم ریخته بود منم فقط با تردید نگاهش می کردم.. حرف نمیزدم

امیر: شوکه شدی..حق داری.. حالت خوبه? بچمون خوبه? گلناز میدونم عصبانی به خدا حق داری.. من .. من همه چیو توضیح میدم چاره ای نداشتم.. به خدا چاره ای نداشتم.. فقط گوش کن باشه? خیلی وقت نداریم…

🌸پوزخندی زدم و گفتم
گلناز: حال من و بچه رو میپرسی? خنده داره.. چه اهمیتی برات داره? میخوای بگی مهمه برات? من که گمون نکنم.. مگه وقتی در رفتی به ما فکر کردی? الان که دیدی همه ادمایی که مسئولیت گند خودتو انداختی گردنشون اوضاعو حل کردن و رو به راه کردن اومدی بگی ببخشید? با چه رویی? با چه رویی برگشتی.. من نمیخوام گوش کنم چون اصلا مهم نیست..

امیر: گلناز حق داری اما خواهش میکنم ازت گوش بده.. من به هر سه تامون فکر کردم که رفتم.. تو شرایط بدی بودم هیچ جوره نمیتونستم ثابت کنم که..

🌸گلناز: الان اومدی بگی ببخشید? برام مهم نیست چه فکری کردی که رفتی اما یه چیزو خوب میدونم فقط به خودت فکر کردی.. حتی یه لحظه فکر نکردی چه بلایی سرمون میاد…

امیر با ناراحتی اومد جلو و دستم و گرفت و گفت
امیر: ببین گلناز فردا شب میخوام بیام پیشت اگه میتونی تنها باش.. من همه جارو این مدت دنبالت گشتم اما تو غیب شده بودی.. الان که گوش نمیدی اما فردا شب میام.. میترسم اینجا کسی ببینه.. بیا بیا میبرم میرسونمت..

🌸 من چیزی نگفتم و نگاهش نکردم فقط سوار ماشین شدم و اخمامو کشیدم امیر راه افتاد و گازشو گرفت و گفت
امیر: گلناز حداقل بگو حالت خوبه تا من خیالم راحت بشه..

پوزخندی زدم و گفتم
گلناز: بسه امییییر انقدر ادای شوهرای نمونه رو در نیار اون موقع که عین ترسو ها فرار کرد و تو سوراخ موش قایم شدی هیچ فکر کردی زن حاملت چیکار میکنه? با اون بچه ی تو شکم اواره شدم.. ابرو و حیثیتم رفت.. بدبخت شدم بی پول شدم اردلان بهم ترحم کرد

🌸سری تکون دادم و ادامه دادم
گلناز: منتظر شدی بقیه گندتو پاک کنن بعد برگشتی هه.. اره دیگه اردلان بیچاره هم ویلاش رفت هم پول داد و خونه رو پس گرفت اما خیال کردی.. تو توی اون خونه هیچ جایی نداری..

امیر: یعنی میخوای بگی تو هم باورت شده من مقصرم? گلناز من از همه جا بیخبر بودم یهو بهم تهمت زدن اگه فرار نمیکردم تا الان گوشه ی زندان بودم..

🌸گلناز: به جهنم که گوشه ی زندان بودی لا اقل عین ترسو ها در نمیرفتی لا اقل الان اردلان ویلاشو از دست نداده بود لا اقل اونقدری مرد بودی که خیانت در امانت نمیکردی.. گوش کن.. نیا خونه من چون نه تنها تو رو راه نمیدم بلکه زنگ میزنم پلیس تو رو بگیره..

امیر: اما من سرنخ پیدا کردم اومدم بهتون بگم اما چون میدونستم هر جا برم منو لو میدن اومدم به تو بگم که تو با اردلان حرف بزنی.. تو کمکم کنی.. از اونا کمک بخوای من نمیتونم خودمو نشون بدم.. هیچ کس حرفمو باور نمیکنه

🌸گلناز: اره خب.. اومدی باز زن بدبختتو بندازی جلو و خودت در بری.. اما اشتباه کردی من باور نمیکنم.. منم باورت ندارم کمکت هم نمیکنم..همینجا نگه دار.. خودم با تاکسی میرم.. رو اردلانم حساب نکن من حتی یه بارم روم نشده رو در رو ببینمش از اون موقع تازه فردا که شب عروسیشه باهاش چشم تو چشم میشم.. فردا هم نیا دم در که من میرم عروسی بیخود شب شادمو خراب نکن.. دوباره فرار کن و برو هرجا که بودی برام مهم نیست…

امیر با عصبانیت زد رو ترمز منم پیاده شدم و حتی پشت سرمو نگاه نکردم فقط پریدم تو اولین تاکسی که دیدم و خودمو رسوندم به حنابندون تقریبا وسط مراسم بود و خانوما بزن و برقص داشتن کتی تا منو دید اومد جلو انگار از رنگ و روم فهمیده بود یه چیزی شده…

نگاهم کرد و گفت
کتی: گلناز رنگ و روت پریده خودت خوبی? حال بچه خوبه? اگه حس میکنی چیزی شده یا حالت سر جاش نیست بهتره بریم دکتر هان?

🌸نگاهی بهش انداختم تردید داشتم میدونستم اگه بهش همه خبر دار میشن و میرن به پلیس میگن که بگیرنش..
گلناز: نه عزیزم.. خیلی سنگین شدم.. یه کم که راه میرم حالم بد میشه.. اما الان بشینم یه چیزی بخورم حالم خوب میشه

یه کم با تردید منو نگاه کرد و گفت
کتی: هرچی شد میتونی به من بگی ها گلناز…حواسم بهت هست

🌸تمام مراسم سعی کردم عادی باشم و چیزی نگم و لبخند بزنم اما شب که برگشتم خونه بدون اینکه با فائزه حرف بزنم رفتم بالا و خودمو زدم به خواب و گریه کردم.. اما صبح که بیدار شدم حالم بهتر بود.. به خودم اومدم و به اون شبایی فکر کردم که تو تنهایی گریه کردم و به خودم قول دادم امیر و از زندگیم بیرون کنم..

لباس پوشیدم و ارایش کردم برای عروسی اماده میشدم امشب با اردلان رو در رو میشدم دیشب مهمونی حنابندون زنونه بود اما امشب دیگه اردلان و میدیدم.. یه لباس یشمی گشاد و بلند انتخاب کردم و گردنبند طلا انداختم.. این گردنبند جزو یادگاری های مادرشوهر خدابیامرزم بود.. خداروشکر مرد و این روزارو ندید

🌸قشنگ شده بودم لبخندی به خودم زدم و رفتم پایین فائزه هم کلی ذوق داشت تا منو دید گفت
فائزه: وای خانوم هزااار ماشالا.. خیلی ناز شدین اصلا بارداری هم شمارو از ریخت ننداختا.. بزنم به تخته خیلی هم نازین.. چند روز دیگه بچه که به دنیا بیاد عین روز اول قلمی میشین

خندیدم و گفتم
گلناز: مرسی عزیزم تو هم خیلی قشنگ شدی اما نگران نباش الان اینکه لاغر و خوشگل باشم دغدغم نیست.. دیگه بریم نمیخوام دیر برسیم.. کیف منو از بالا میاری?

🌸فائزه که رفت بالا بیرون و نگاه کردم تاریک بود میخواستم زودتر بریم که به امیر نخوریم میدونستم با همه حرفایی که بهش زدم بازم میاد خونه و حرف گوش نمیده به خیال خودش میخواد منو قانع کنه فائزه که اومد سریع رفتیم به سرایدار دم در گفتم درو هم سه قفله کنن ما خودمون کلید داریم.. میخواستم امیر هیچ جوره نتونه بیاد تو خونه..

تو عروسی فائزه انقدر ذوق داشت که منم به کل فراموش کردم بابت اومدن امیر ناراحت یا نگران باشم منم خندیدم و رقصیدم کتی عین فرشته ها شده بود کنار اردلان، اردلان برام سری تکون داد و لبخند زد مهمونی مجللی بود تو باغ اردلان کتی اومد جلو لباس با چین کم و بلند با یه تاج بلند و رژ قرمز

🌸لبخندی زدم و گفتم
گلناز: به خدا عین فرشته ها شدی عین ملکه ها.. خیلی زیبا شدی کتی عزیزم.. به هم خیلی میاین…
فائزه: وای اره به خدا بگین اسپند بیشتر دود کنن.. اینجوری چشم نخورین..

کتی لبخند رضایتی زد وگفت
کتی: همشو مدیون گلنازیم.. باور کن.. مدیون گلناز و لطفی که به من و اردلان کرد.. اون بهم یاد داد گذشته رو فراموش کنم و به عشق اعتماد کنم.. بعد لز این همه تنهایی حس میکنم همه چیز برام عین بهار شده.. البته بهار واقعی هم اومده..

🌸اردلان به ما نزدیک شد و دستمو گرفت و گفت
اردلان: شاید عجیب بیاد و بد برداشت بشه اما تو رو اون روز اولی که دیدم.. یه زن زیبای باوقار… گرم.. یه جوری جذبم کردی عین یه دوست.. عین یه همدرد.. گلناز خودت متوجه نیستی اما اونقدری که تو کمک کردی به کتی برسم هیچ کس کمک نکرد من واقعا نمیدونم این زن زیبای یه دنده چجوری به حرف تو گوش داد و برگشت پیش من

لبخندی زدم و گفتم
گلناز: اما تو حسابی برام جبران کردی.. تو هم خیلی بهم کمک کردی.. ازت ممنونم اردلان من.. من واقعا به شما مدیونم و البته یه چیزی هم ازت میخوام.. که دیگه هیچ وقت از دستش ندی.. خیلی مراقبش باش.. قدرشو بدون.. یعنی هر دو قدر همو بدونین..

شب خیلی خوبی بود.. به من و فائزه که خیلی خوش گذشت حتی چند تا مرد موقر اومدن باهاش گپ و گفت بزنن که اونم سرخ و سفید شد و چند کلمه ای حرف زد باهاشون من خندم گرفته بود گفتم

🌸گلناز: از گذشتت برام گفتی اما خب گذشته تموم شده.. چرا عین دختر بچه ها سرخ و سفید میشی تو یه زن زیبایی باهاشون گپ و گفتی داشته باش خدارو چه دیدی شاید دلتو یه نفر برد و عاشق شدییی

فائزه: وای نه خانوم من به خدا الان راضی ام.. نمیتونم اقا بالا سر داشته باشم.. یعنی.. یعنی از منم گذشته..

🌸گلناز: وااا تو رو خدا نگو.. من و تو هم سن و سالیم بابا این حرفا رو نداره که.. تو خیلی جوونی.. ببین الان نیم ساعته اون اقا داره نگات میکنه چشم برادری خیلییی شیم و پیکه.. یه لبخند بهش بزن و سر تکون بده یالااا.. زود باششش

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

    1. دوست عزیز درسته یسری چیزها رو نویسنده فراموش میکنه فقط همین یه مورد نبود
      من هم قبلن گفته بودم اول قصه گلناز۱۴سالگی با اجبار و ترس زن افرا شود بعدن گفتن موقع ازدواج ۱۵•۱۶سالش بوده• اون موقع گلناز ۱۸سالگی فرار کرد(طبق محاسبه من ) بعدن گفتن۲۰سالش بوده•
      ازهمون زمان که اولینبار امیرو گلناز همدیگرو میبینن امیردکتر بوده تازه به گلنازهم میگفت خانم کوچولو بعدن گفته شودکه امیر کوچیکتر از گلناز• حالاهم همنطورکه شما گفتی اول که فائزه خانم اومد یه عاقل زن ۴۰خوردی ساله بود که شوهرم داشت( احتمالن بچه هم داشته) •• حالا شده یه دختر هم سنوسال گلناز ۲۰خوردی ساله••• گاهی بعضی چیزها عجیب میشه اما بازم
      با این اوصاف من هنوزم دوسش دارم حس میکنم از یسری رمانها قشنگتره♡☆○○○ فقط کاش نویسنده عزیز حواسش یکم بیشتر جمع کنه•••

  1. مرسی🙌 کامسامیدااا🙏
    اما یه سوال یعنی واقعن شبنم دروغ گفته بودبارداره🤔
    شاید هم اردلان برای اینکه به کتی (کتایون) برسه دروغ گفت یعنی خوب پولدار دیگه وقتی تونسته عمارت امیر پس بگیره پس
    میتونسته یه خونه هم به نام دختره بکنه/به عنوان باج• حق سکوت/ و بهش بگه که بروو تو اون خونه بشین و صدات درنیاد و بهش وعده بده که برای بچش هم شناسنامه میگیره و پدری میکنه
    درصورتی که هیچکس بو نبره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن