رمان خان

رمان خان پارت 76

 

🌸گلناز

فائزه باهاش حرف میزد و منم از دور نگاهش میکردم وای خیلی با نمک بود شبیه دختر بچه ها خجالت میکشید و سرشو انداخته بود پایین..
خلاصه که یه شب عالی داشتیم وقتی برگشتیم خونه از خستگی نا نداشتم

🌸 فائزه: وای خیلی خوش گذشت.. اما گلناز خانوم برم اسپندت کنم به خدا چشمت میکنن.. همه شمارو نگاه میکردن مخصوصا اون خانوم لباس ابی تیره که میز کناری نشسته بود

خندیدم و گفتم
گلناز: چه چشم خوردنی عزیزم اونا داشتن منو نگاه میکردن و میگفتن اون همون زنه دکتره کلاهبرداره معروفه.. تو شهر دیگه ابرو نداریم که هرجا بریم مارو میشناسن و پچ پچ میکنن.. دیر وقته تو هم شب هکینجا بمون فقط کلیدو بزن تو در درو از داخل هم قفل کن..

🌸فائزه چشمی گفت.. هم در داخلی ساختمون هم در اصلی قفل بود فائزه همون پایین خوابید اما من رفتم طبقه بالا و رو تخت دراز کشیدم پاهام ورم کرده بودن و درد میکردن مجبور شدم برم کرم بیارم یه کم ماساژشون بدم چراغ خوابو که روشن کردم کم مونده بود از ترس پس بیوفتم یه جیغ ضعیف زدم اما مطمئن بودم صداش تا پایین نمیره

گلناز: تو اینجا چیکار میکنی.. چجوری اومدی تو? یالا برو بیرون وگرنه انقدر جیغ میزنم که هم فائزه هم سرایدار بیاد بالا و پلیس خبر کنن.. تو عقل نداری? نمبگی بترسم بچم بیوفته? اره خب از کجا باید به ذهنت برسه.. تو که این چیزا حالیت نیست..

🌸امیر از پشت در کمد اومد بیرون و با نگرانی گفت
امیر: حالت خوبه الان? ببخشید گلناز چاره ای نداشتم درارو همه رو قفل کرده بودی از دیوار پشتی با بدبختی اومدم تو.. اخه چرا اینجوری میکنی با من? الان حالت خوبه? تو رو خدا جیغ و داد نکن بزار از اول برات بگم اگه قانع نشدی..

گلناز: من از عروسی اومدم خیلی خسته ام اصلا نمیخوام شب قشنگم خراب بشه.. میخوام بخوابم… بعدم تو اگه توضیحی داری برو به پلیسا بده.. به من چرا توضیح بدی? من دیگه جتی اگه دزدی هم کار تو نبوده باشع حرفی باهات ندارم..

🌸امیر: اما من میدونم کار کیه باور کن تو یه قدمی اثبات بی گناهیمم وقتی ثابتش کنم هنه چی رو به راه میشه زندگیمون رو به راه میشع عین گذشته میشه..

گلناز: دیگه هیچی مثل سابق نمیشه.. وقتی بیدار شدم لطفا اینجا نباش..
پشتمو کردم و چشمامو بستم… اما خواب نبودم داشتم گوش میدادگ ببینم میره یا نمیره اما نشست لبه ی تخت و گفت

🌸امیر: باشه عزیزم.. سعی میکنم درکت کنم اگه منم جای تو بودم گوش نمیدادم.. تو گوش نده اما من تعریف میکنم اما قبلش بدون و باور کن نمیخواستم به هیچ وجه تو رو توی شرایط به این سختی تنها بزارم و برم.. هر روز عذاب ومدان داشتم اما واقعا ناچار بودم وگرنه هیچ وقت نمیتونستم ثابت کنم

 

من همونجوری خودم و به خواب زده بودم و هیچی نمیگفتم امیر نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تعریف کردن

🌸امیر: از همون روزی که از اینجا رفتم در واقع به قول تو فرار کردم بدبختیم شروع شد چون نتونسته لودم پول زیادی بردارم تو خونه اونقدری پول نداشتم مدارکمو هم بر نداشتم چون عملا لازمم نبود.. چون احتمالا بعدش تحت تعقیب میشدم.. با یه کم پول و یه ساک کوچیک لباس رفتم..

به حرف اومدم و گفتم
گلناز: ولی اون روز که با من خداحافظی کردی چیزی دستت نبود… بفرما از همین اول داری دروغ میبافی.. لطفا منو خر فرض نکن و بالای سرم حرف نزن.. من یکی دو هفته به زایمانم مونده نمیخوام اتفاق بدی برا بچه بیوفته پس لطفا برو

🌸امیر: هر سوالی برات پیش اومد میتونی بپرسی اما اینکه بهم تهمت بزنی اصلا قشنگ نیست میدونی دیگه? من ساک رو شب قبلش گذاشته بودم بیرون تو ماشین… اون روز که رفتم ماشین و هم چند کیلومتر اون طرف تر گذاشتم چون ماشین من به زودی لو میرفت.. تاکسی گرفتم و رفتم گلخونه.. پیش دوست پدر خدابیامرزم.. یه گلخونه خارج شهره..

اون بنده خدا اونجا دنیای خودشو داره و گل میفرسته به شهر و روحشم از چیزی خبر نداشت اما من خودم واو به واو اتفاقایی که برام افتاده بود و تعریف کردم … نمیخواستم گولش بزنم و میخواستم روراست باشم اونم با جون و دل بعد این همه سال که از من بی خبر بود بهم اعتماد کرد و کمکم کرد گفت من پدرتو میشناختم عین برادر.. حالا هم تو چشم تو که نگاه میکنم میفهمم راست میگی پس اینجا بمون ..

🌸لبخندی زدم و گفتم
گلناز: خب خوبه پس زیادم سختی نکشیدی.. خب.. بعدش? مثلا چیکار کردی تغییر چهره دادی? افرین.. باید بگم خیلی خوب فرار کردن و بلد بودی البته یه وقت فکر نکنی من فهمیدم از قبل نقشه کشیده بودی..

امیر: گلناز من دو سه روز اونجا فقط از عذاب وجدان با خودم کلنجار میرفتم اما هرجوری حساب کردم دیدم اگه برگردم نمیتونم ثابت کنم بی گناهم.. من فقط میخوام این ماجرا روشن بشه.. من بی تقصیرم.. به حاج ابراهیم گفتم بره سراغ دوستای قابل اعتماد پدرم و ازشون کمک بخواد اون بنده خدا رو سر پیری اسیر کرده بودم میفرستادمش تو شهر پیش این و اون من فقط یه اسم داشتم از یه زن و یه سری اطلاعات ناقص اما خب سر بی گناه تا پای دار میره همینجاست چون من با کمک دوستای پدرم اون زن و پیدا کردم ..

🌸با چشمای گرد شده از تعجب بلند شدم سر جام نشستم و بهش خیره شدم و گفتم
گلناز: اون زنو واقعا پیدا کردی? خب چرا به پلیس یه جوری خبر ندادی? چرا اصلا خودت نرفتی یقه شو بگیری?

امیر: صبور باش گفتم که همه چیزو بهت میگم.. من با لباسای کارگرای گل خونه یه کم خودمو تغیر دادم که کسی منو نشناسه خودم تنهایی رفتم به ادرسی که بهم داده بودن البته تنهای تنها که نه یه کارگر قوی از گلخونه بردم.. فقط منظورم این بود به پلیس چیزی نگفتم.. راستش اولش میخواستم فوری به پلیس بگم اما اون کله گنده ای که کمکم کرد گفت پسر جون اشتباه نکن این زن اگه دستگیر بشه ممکنه به دروغ بگه همدست تو بوده و دروغ ببافه و همه چیزو بندازه گردن تو چون حتما اونم خبرداره تو فرار کردی… اینجوری اوضاع بدتر میشه اول خودت برو ببین حرف حسابش چیه…

🌸منتظر نگاهش کردم و اونم ادامه داد
امیر: این شد که خودم رفتم سراغش.. شبونه از دیوار رفتیم تو خونه.. یه خونه ی بزرگ خارج از شهر بود اجاره کرده بود و هیچ رفت و امدی نداشت این اطلاعات و از صاحبخونش گرفته بودن از اونجا فهمیدم اونم در واقع مخفی شده.. کارایی که تو عمرم نکرده بودم و مجبور شدم به خاطر اثبات بیگناهیم بکنم.. گلناز باور کن دارم راست میگم

من حرفی نزدم اما وقتی اون حرفارو تعریف می کرد اون صحنه هارو تجسم میکردم و تصور میکردم چه قدر ممکنه سخت بوده باشه? سخت تر از چیزایی که من تحمل کردم? امیر ادامه داد

🌸امیر: دختره همین که مارو دید حسابی وحشت زده شد و خواست فرار کنه اون کسی که همراهم بود پریدو گرفتش و دختره با ترس و لرز قبل از اینکه حتی یه کلمه ازش بپرسم شروع کرد به اعتراف کردن گفت به خدا تقصیر من نیست من هیچ کاره ای نیستم.. من خلاف کردم و هزار جور کلاهبرداری کردم اما همیشه کلاه پولدارا و پیرمرداری هیزو برداشتم هیچ وقت باعث نشدم یه بی گناه بره زندان..

منم خب خیلی جا خوردم و ازش پرسیدم پس چرا همچین کاری کردی..
میدونی چی جوابمو داد? پول زیادی لازم داشته و میخواسته از کشور بره.. میخواسته زندگی اعیونی واسه خودش بسازه از تیغ زدن پیرمردا و زندگی نکبتی که واسه خودش ساخته بوده خسته شده و وقتی یه نفر بهش پیشنهاد این کارو میده اونم میبینه فرصت خوبیه..

🌸من منتظر گوش میدادم و سعی میکردم اگه حرف ضد و نقیضی به گوشم خورد سریع به روی امیر بیارم امیرم ادامه داد
امیر: من ازش پرسیدم اون یارو رو از کحا میشناختی اونم گفت اصلا نمیشناختم ظاهرا این زنه تو صنف کلاهبردارا معروف بوده و اون یارو وصفشو شنیده و پیداش کرده.. قرار شد یکی رو شبی من گریم کنن اونم وظیفش چیزی بوده که حتی فکرشم نمیکنی..

گلناز: وظیفش چی بوده جز این که بتونه پولارو بگیره و در بره?
امیر: اینکه رئیس بانک و از راه به در کنه و و یه مدت باهاش خوش و بش کنه و یه شبم عکاس بیاره پشت پنجره که ازشون عکس بگیره.. کلی ازش اتو داره… در واقع همه چیز مشخصه اصلا من نرفتم بانک یه نفر با لباسایی شبیه من رفته بانک و مستقیم رفته پیش رئیس اونم چون تهدیدش کرده بودن پول و جا به جا کرده و تا همین الانم همچنان شهادت دروغ داده چون زندگی و موقعیتش حسابی تو خطره..

🌸گلناز: خب همین برای اثبات بی گناهیت کافی بود.. چرا دختره رو نبردی همینارو به پلیس بگه?
امیر:چون فهمیدم مسئله پول نبوده.. اون یارو میخواسته منو یه مدت بندازه زندان.. ادامه ی نقشه این بوده که من دو سه ماه تو زندان باشم و بعد یه نفر بره و اعتراف کنه و کل پول کلاهبرداری شده بین این زن و اون زنی که قرار بود جرم رو گردن بگیره تقسیم میشد.. اون زن دومی هم قرار بوده بیاد تو همون خونه ای که مابودیم چون خلافکار سابقه دار بود و یه دختر بزرگ و یه بچه ی مریض داشته حاضر شده بره زندان و حبس بخوره تا بچه ها پول رو بگیرن و زندگیشون رو به راه بشه.. این زن اولی هم منتظر بوده مدارک جعلیش برای خروج از کشور اماده بشه و تا چند روز بعد در بره..

گلناز: اما همه ی اینا جواب سوال من نبود…چرا اون زنه سریع اعتراف کرد? چرا تو به پلیس چیزی نگفتی و هزار تا چرای دیگه..
امیر: گلناز حرفم تموم نشده الان بهت میگم اما اول باور کن حرفام راسته.. قسم میخورم…

 

امیر مکثی کرد و ادامه داد
امیر: زنه سریع اعتراف کرد چون من تهدیدش کردم که به پلیس لوش میدم.. اونم گفت بهتون هرچی میدونم میگم اما پول و پس نمیدم سهممو میگیرم و میرم.. گلناز پول اونقدری نبود با فروختن خونه یا زمین شمال میتونستم بدهی بانک رو بدم جرمش مهم بود چون حتی اگه بدهی رو میدادم بازم به خاطر کلاهبرداری میافتادم زندان

🌸 چیزی که برام مهم بود اثبات بی گناهی من بودفقط میخواستم بی گناهیم ثابت بشه.. فقط میخواستم با ابرو سرمو بالا بگیرم.. برای همین قبول کردم اونم هرچی میدونست به ما گفت اطلاعات رو به ما داد الان اومدم بهت بگم که اطلاعاتو ببری بدی به اردلان.. برن ته و توشو در بیارن.. من دیگه سراغ اون یارو اصلی نمیتونم با یه کارگر گل خونه برم.. اینجور که معلومه طرف فقط میخواسته منو ضربه کنه..

رفت و از تو کمد یه سری کاغذ اورد و گفت
امیر: این همه ی چیزیه که دارم.. یه اسم و یه ادرس.. گفت وقتی برم سراغش خودم میفهمم چرا اینکارو میخواسته کنه چون ظاهرا خصومت شخصی با ما داشته..

🌸اطلاعات رو گرفتم و گفتم
گلناز: باشه من اینارو میدم به اردلان و راستشو میگم.. میگم تو اومدی و اینارو بهم دادی پس بهتره همین امشب بری چون ممکنه از دستت شاکی باشه و بخواد تو رو لو بده.. هرچند اون همچین ادمی نیست.. اگه تحقیق کردن و بی گناهیت ثابت شد خبردار میشی اگه هم نه دیگه برنگرد..

امیر: گلناز.. الان تو باور کردی? این از هرچیزی مهم تره
گلناز: من فقط چیزی رو که اثبات شده باشه باور میکنم
امیر: لا اقل منتظر بمون اثباتش کنم..

🌸گلناز: من منتظر نیستم چون حتی اگه بی گناه هم باشی با کاری که در حقم کردی زندگی مشترکمون تموم شده.. قرار نیست دیگه اینجا برگردی.. میدونی که اینجا خونه ی منه.. من و بچم.. فقط همین..

امیر که انگار خیلی بهش برخورده بود فقط بلند شد و بی سر صدا رفت دل منم شکسته بود نگاه گذرا به برگه ها کردم و انداختمشون کنار برام هیچی مهم نبود این چند ماه جهنمی رو بیگناه بودن امیر نمیتونه بشوره و ببره…
اون رفت و من تا صبح نخوابیدم.. انوار نینی کوچولوی منم هنوز نخوابیده بود چون دائم لگد میزد.. نوازشش کردم و باهاش حرف زدم.. خداروشکر کردم که لا اقل اردلان اون قدر مرد بود و کتی اونقدر مهربون بود که سقف بالای سرم رو برگردونه…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. مدیر محترم متاسفانه نظره دوم من نیومد(حال یکی از بچه ها دوستان پرسیده بودم ) نمیونم چرااا😕😯 اما اشکالنداره قسمت بعدی میگم○ بگذریم••• درمورد رمان؛
    کاری ندارم که دیگه گلناز با امیر آشتی میکنن یا نه اما اندفعه باید بچش صحیحوسالم به دنیا بیاد و بزرگ بشه😉😀😁🤗😇😍😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن