رمان خان

رمان خان پارت 86

 

🌸گلناز

یه کم صبر کردم تو چند قدمی خونشون ایستادم که خلوت بشه مهموناشون هم زیاد بودن اما بین جمعیت یهو… یهو حس کردم افرا.. افرارو دیدم خودش بود.. خدایا داشتم درست میدیدم? انوار واقعا اون بود… از جلوش ادم رد میشدن نمیتونستم درست ببینمش..

🌸چشمامو ریز کردم یه لحظه برگشت و به این سمت نگاه کرد منم بهش نگاه کردم و تموم شد.. خودش بود.. من اون نگاه رو میشناختم.. نگاه خودش بود لال شدم.. از ترس شروع کردم به لرزیدن و افتادم.. یادم نمیاد.. چشمام سیاهی رفت و سرم گیج رفت اما چیزی جز این یادم نمیاد…

چشمامو که باز کردم کتی بالای سرم بودو داشت به دستم گلاب میمالید تا چشم باز کردم سریع برگشت و گفت

🌸کتی: اردلان قطع کن… گوشی رو قطع کن به امیر نگو.. نگران میشه.. بابا غش کرده گفتم که.. وای دختر چیشد.. به خدا نصف عمر شدم.. مهمونامون دیدنت که افتادی فکر کردن رهگذری اردلان که دیدت گفت اشنای ماست بیاریدش داخل.. داشتی میومدی خونه ی ما? چیشد غش کردی نکنه ماشین بهت زده..

من شبیه مسخ شده ها چند تا پلک زدم و یه کم فکر کردم.. یادم اومد.. اون چشما.. اون نگاه.. خودش بود خود افرا اما خدایا چطورممکن بود.. شاید عین اون شب که خواب دیده بودم توهم دیده بودم.. شاید خیالات بود. خدایا من چم شده بود..

🌸کتی: گلناز.. حالت خوبه? زنگ بزنیم دکتر.. اما به امیر نگو اون بنده خدا هول میکنه.. اما به دکتر بگو بیاد … خدایا اخه یهو چت شد عزیزم یه کلمه حرف بزن.. بیا بیا اب قند بخور.. اردلان اب طلا بگو درست کنن … بیا اینو بگیر.. لابد ترسیده..

النگوشو از دستش در اورد و منتظر منو نگاه میکرد من به زور خودمو جمع و جور کردم و من من کنان گفتم

🌸گلناز: راستش من برای طرح ها و یه سری.. حرف.. در مورد کلاها.. اومدم.. بعد.. رسیدم دیدم شلوغه.. خیلی شلوغ بود ..بعدش ایستادم خلوت بشه.. بعدش یهو.. از اون شلوغی..

به اینجاش که رسیدم مکث کردم اونا که در مورد گذشته ی من چیزی نمیدونستن.. منم نمیتونستم بگم شوهر سابقم که مرده تو جمعیت دیدم ناچار دروغ گفتم اما بعد باید یه جوری ازش میپرسیدم مهمونی به اسم افرا داشتن یا نه…

🌸گلناز: یه ماشین امریکایی.. با سرعت رد شد و از بغل گوشم رفت.. فک کنم کادیلاک بود.. به من نخورد اما بدجوری از بغل گوشم رد شد منم خیلی ترسیدم یه لحظه حس کردم داره میزنه به من

کتی لب گزید وگفت
کتی: ای خدا.. اینجوونای درباری تازه به دوران رسیده این کارارو میکنن اگه نه تو این خیابون اصلا ماشین رد نمیشه چه برسه بخواد اینجوری با این سرعت بره و بیاد.. تو نترس عزیزم الان اب طلا میارن.. اردلانم میرسونتت خونه استراحت کن بهتر میشی.. شوکه شدی…

یه کم که حالم جا اومد بلند شدم نشستم اردلان رفته بود دکتر خبر کنه هرچی هم که من وکتی گفته بودیم لازم نیست زیر بار نرفت من رو به کتی گفتم

🌸گلناز: ببخشید تو روخدا اومده بودم بهتون سر بزنم چه دردسری شدم.. راستش میخواستم به طرحا و این چیزا برسیم.. یه ذره در مورد کارای اون مزون و این چیزا حرف بزنیم .. اما ببین چه بساطی درست کردم… شرمنده..

کتی با چشم های گرد شده گفت
کتی: چرا حرف بیخود میزنی اخه.. مثلا چرا باید زحمت شده باشی.. پیش اومده دیگه خدا رحم کرد..

🌸گلناز: اره افرا خان دستش درد نکنه.. اون منو دید اوردم سمت شما ازش تشکر کن بگو دستش درد نکنه.. شایدم منو شناخت لابد تو مهمونی چیزی منو دیده بوده.. افتادم اومدن بالا سرم منو شناخته اورده تو خونه شما.. اگه نه ازکجا میفهمیدن.. منو میبردن بیمارستان.. امیر خبردار میشد و بنده خدا کلی نگران میشد..

کتی بازم با تعجب نگاهم کرد وگفت
کتی: افرا کیه دیگه? ما افرا نداریم.. تو همون جمعیت دم در بود? من افرا نمیشناسم یعنی اولین باره این اسم رومیشنوم.. بگو ببینم کی بوده این بابا

🌸جا خوردم.. امامن مطمئنبودم خودش بود… ولی کتی که این حرفو زد به خودم اومدم تو دلم گفتم گلناز دیوونه شدی.. که افرایی اخه.. جلوی چشمات افرا افتاد تو دره وکشته شد.. حتی جسدش هم نموند.. اخه این چه فکرو خیالیه.. لابد فشارم پایین بوده و از بس به افرا فکر کرده بودم به نظرم اومده که دیدمش…

کتی دستی جلوی صورتم تکون داد وگفت
کتی: خوبی? انگار حالت سر جاش نیست پس خوب شد اردلان رفت دنبال دکتر بابا.. تو انگار حالت بده میگم افرا کیه? شاید اشتباه شنیدی حالا طرف تو اون گیر و دار اسمشو چرا بهت گفت?

🌸من من کنان گفتم
گلناز: نه.. نه اسمشو نگفت.. صداش کردن انگار اونجوری شنیدم ولی راست میگی من غش کرده بودم اشتباه شنیدم اصلا.. اصلا اشتباه یادمه.. حتما تو خواب و بیداری فکر کردم.. یعنی تو هوش و بیهوشی.. بگذریم.. من خوبم باورکن.. دیگه میرم..

کتی: چی چی رومیرم.. خیال کردی میزارم بری? اصلا.. تا دکتر نبینتت نمیزارمبری الان با این حرفا منم خیالم ناراحت شد.. میخوای به امیر زنگ بزن بگو بیشتر میمونی ما دیرتر خودمون تو رو میرسونیم.. کم که نیستماشین داشته میزده بهت.. حالت جا نیومده..

🌸بلاخره چند ساعت بعد که دکتر منو معاینه کرد اونا هم کوتاه اومدن قانع شدن که حالم خوبه اما بازم راضی نمیشدن و خودشون منو رسوندن…به خونه که رسیدیم اصلا حالم سر جاش نبود ترس افتاده بود تو جونم..

امیر تا منو دید فهمید حالم سر جاش نیست با نگرانی اومد ببینه ماجرا چیه اما من سریع خودمو جمع و جور کردم وگفتم
گلناز: چیزی نیست عزیزم فقط یه سر دردناجور دارم.. تو نگران نباش.. یه کم بخوابم بهتر میشم..
ّ
دراز کشیدم اما چشمای افرا حتی یه لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت…مطمئن بودم خواب ندیم و از طرفی از اینکه تو واقعیت روح دیده باشم داشتم سکته میکردم.. شب خوابیدم و صبح که بیدار شدم از ترس تبخال زده بودم دیدم نمیشه حتما باید با یکی حرف بزنم

🌸ماجرا رو خیلی خلاصه برای فائزه تعریف کردم و اون با شنیدنش رنگش پرید.. اون بیشتر از من جا خورد من توقع داشتم بگه نه خانوم همچین چیزی نیست و اشتباه دیدین و از این حرفا اما نگفت سکوت کرد و وحشتزده بود…

🌸فائزه: خانوم من که میگم اشتباه دیدین..
گلناز: خودمم میدونم اشتباه دیدم اما از ترس دارم سکته میکنم میگم بریم پیش دعا نویس… نه.. چرت و پرت گفتم من به این چیزا اعتقاد ندارم.. اما لا اقل برو از یکی بپرس ببین روح کسی نا اروم باشه چیکار کنیم.. لابد نا ارومه که اومده سراغ من..

فائزه: نه خانوم دعا نویسو این حرفا نیست… راستش.. راستش…شما خیالاتی شدی یعنی میگم زیاد به این چیزا فکر کردی.. گمون کنم خیالاتی شدی..

🌸تا چند روز فکرم درگیرش بود گندمکم تازه یاد گرفته بود در و دیوار رو بچسبه و وایسته.. منم ناراحت و تو فکرو چون امیر همش خونه بود دائم میپرسید چرا از راه افتادن دخترمون ذوق نکردی چرا اینجوری نکردی چرا اونجوری نکردی… اون شب دیگه صبرش سر اومدو گفت

امیر: خانومم تو یه چیزیت هست چرا تو خودتی اخه چرا نمیگی چی شده.. از چشماتمیخونم فکرت درگیره.. خب به منم بگو تا منم باهات همفکری کنم.. سر طرح ها و کلاها چیزی شده با کتی حرفت شده..

🌸یه دفعه جرقه ای تو ذهنم زد..گفتم بهتره برم خونه ی کتی و ازش اسم مهمونای اون شب رو بپرسم.. یا یه جوری پیداشون کنم شاید کسی قیافش شبیه افرا بوده و من اشتباه دیدم یعنی فکر کردم خودشه.. اره همین بود اینجوری خیالم راحت میشد

برای اینکه خیال امیر روراحت کنم گفتم
گلناز: راستش با کتی سر یه چیزایی به توافق نرسیدمواسه اون فکرم مشغوله اخه میدونی که کلاها رودیگه کتی تایید میکنه.. اردلان خودشو درگیر این حرفا نمیکنه منم یه کم بهم برخورد..

🌸امیر خندید وگفت
امیر: خب عزیزم شماها که بچه نیستین برو باهاش حرف بزن بگو سنگامونو وا بکنیم.. اگه نمیخوای حتی دیگه ادامه نده.. هرجوری خودت دوس داری اما واسه یه چیز بی ارزش فکرتومشغول نکن.. دعوتشون کن فردا بیان سنگاتونو وا بکنین..

گلناز: نه نه.. عزیزم اخه جلوی اردلان نمیخوایم این حرفارو بزنیم باز گمون میکنه من و کتی ازپس کار بر نیومدیم منم نمیخوام بد بشه شاید فردا رفتم اونجا البته اگه تو اذیت نشی.. گندم رو هم میزارمپیش مامانم..

🌸امیر: نه جونم برو.. چه اذیتی گندم رو هم نبر.. تو یه جوری رفتار میکنی انگار من علیل و ذلیلم فک نکن نمیفهمم ها.. عزیزم من ازکار افتاده نیستم که.. فقط یه مدت بیشتر استراحت میکنم که حالم سر جاش بیاد تازه چک که بشم برمیگردم به روال سابقم…
ّ
خلاصه بچه روگذاشتم پیش امیر و رفتم پیش کتی اردلان هم خونه نبود بهترین موقعیت.. کتی تا منو دید به گرمی استقبال کرد و کلی حالمو پرسید

🌸کتی: به خدا هرچی تلفنی هم میگفتی خوبم زیر بار نمیرفتم میخواستم امروز فردا بیام ببینمت اما مگه این مهمونی ها تمومی دارن? به خدا که اینجا خونه نیست و هتله.. هرچی به اردلان میگم رفت و امد هاروکم کن تو که دیگه منصبی نداری اما میگه خب اونا میان من که نمیتونم بگم نیاین..

کتی داشت پر حرفی میکرد و منم داشتم به این فکر میکردم چجوری سر صحبتو باز کنم و چی بگم که اسم مهمونارو بپرسم یا یه جوری پیداشون کنم که یهو گفتم

🌸گلناز: خب یه مهمونی هم خونه ی ما بگیریم.. من و امیر خیلی وقته تو خونه پوسیدیم بابا به خاطر این که امیر اذیت نشه کسی نمیره و نمیاد.. تازه سر کار هم نمیره بنده خدا خیلی تو خودش رفته. من میگم یه مهمونی خونه ی ما بگیریم

کتی: وای به خدا حوصله داری ها.. تو ارامشین باز راه پای مهمونارو به خونتون باز نکن این جماعت کفت خور ول کن ماجرا نیستن..

🌸گلناز: نه تو رو خدا یه بار که هزار بار نمیشه ما حسابی حوصلمون سر رفته میگم این کارو کن.. تو اونایی که اون روز به من کمک کردن رو هم دعوت کن.. خانوم بودن یا اقا من زیاد یادم نیست حالا جلوی امیر چیزی نمیگیم ولی تو خودت به من معرفیشون کن من تشکر هم میکنم..

کتی پشت چشم نازک کرد وگفت
کتی: اوناروچیکار داری اخه جلوی ماشین که نپریدن… اما خیل خب من که میدونم الان رگ مهربونیت گرفته عزیزم.. ول هم نمیکنی.. هرچی من بگم حرف خودتو میزنی باشه به خاطرگل روی تو من دعوتشون میکنم حالا این مهمونی مناسبتش قراره چی باشه?

🌸یه کم فکرکردم هنوز تا تولد یه سالگی گندم کلی مونده بود برای همین گفتم خب به سلامتی امیر مهمونی میگیریم.. چون بعد از خوب شدن حالش ولیمه ندادیم مادرشوهر خدا بیامرزم به این چیزا خیلی اعتقاد داشت میگفت مهمون بره و بیاد برکت میاره.. حالا به گمونم این بهونه ی خوبی میشه حال و هوای ما هم عوض میشه..

خلاصه اونقدر اصرار کردم و حرف زدم که کتی قبول کرد و منم برای همون اخر هفته هماهنگ کردم نمیخواستم به هیچ وجه بیشتر از این فکر و خیال کنم وقتی میومدن متوجه میشدم کی شبیه افرا بوده و میفهمیدم اشتباه دیدم خیالم راحت میشد… تازه به کتی تاکید کردم همشونو دعوت کنه حتما..

🌸خونه هم که رفتم فوری به امیر گفتم که مهمونی گرفتم به سلامیش اونم تعجب کرد که چه زود با کتی کنار اومدم منم دست به سرش کردم وگفتم نه بابا از اولم چیز مهمی نبود من بیخودی خودمو ناراحت کرده بودم…

تو تدارک مهمونی بودم و در مورد اینکه اونارو دعوت کردم حتی به فائزه هم چیزی نگفتم.. نمیدونم چرا اما تو دل خودم میترسیدم اگه در موردش حرف بزنم بقیه گمون کنن دیوونه شدم برای همین به روی خودم نمیاوردم و دیگه هم حرفی از افرا به فائزه نزدم پیش امیر هم سعی میکردم عادی رفتار کنم و بیخودی دستپاچه نباشم…

🌸فردا روزمهمونی بود و با اینکه خیلی دلشوره داشتم ظاهرم اروم بود امیر از من بیشتر خوشحال بود با لبخند سر میز شام گفت
امیر: عزیزم به خدا خوب کاری کردی.. خیلی تو خونه حوصلم سر رفته بودم شده بودم عین خاله زنک ها.. حالا که به سلامتیم مهمونی هم گرفتیم پس دیگه معلومه تو هم باور داری عالی ام.. تازه هفته دیگه هم قراره چک بشم.. بعدش میرم سرکار.. مطب چند وقتههه بستس.. بیخودی منشی رو هم فرستادیم رفت..

سرمو با ناراحتی تکون دادم و گفتم
گلناز: اخه این چه حرفیه عزیزم چون تو خونه پیش زن و بچت موندی شدی خاله زنک? هیچ هم اینجوری نیست.. خب یه کم با ما وقت گذروندی و استراحت کردی طوری نیست که.. بعدم اول جواب ازمایشات روبگیریم ان شا الله قلبت رو به راه بود مطب جدید بگیریم.. همین نزدیکی ها.. نمیخوام هر روز یه ساعت تو راه باشی تا برسی به مطب..

🌸امیر: گلناز دیگه داری سخت میگیری ها خانومم… هرچیزی گفتی گذاشتم رو چشمم تو خونه به حرف تو و اون دکتر موندم و پدرم دراومد اما مطب رو نمیتونم عوض کنم.. من دوس دارموسط شهر باشه اینجا محله ی باکلاسیه.. نمیشه که بنده خداها بکوبن تا اینجا بیان..

گلناز: باشه عزیزم بحث نکنیم..ببین فردا هم مهمونی داریم اوقات خودمونو تلخ نکنیم.. باشه منم کوتاه میام عوضش راننده میگیریم..

🌸امیر ناراضی بود اما برای اینکه ماجراختم به خیر بشه اونم کوتاه اومد وگفت
امیر: باشه.. این قابل فکر کردنه.. حالا اگه برات زحمتی نیست برو لباس های منو بیار پایین بده اتو کنن.. من تا بالا نرم..

منم با سر تایید کردم و رفتم.. اتاقمونو هم اورده بودیم پایین که امیر پله بالا پایین نکنه البته دکتر گفته بود زیاد هم بی تحرک نباشه اما به هر حال پله برای گندم هم خطرناک بود همون بهتر بود که پایین باشیم..

🌸همین که رفتم بالا یه حسی اومد تو دلم.. حس نزدیک شدن به یه چیزی.. یه دلشوره ی عجیب.. به فردا فکر کردم.. یعنی اون کسی که شبیه افرا بود میومد و خیالم راحت میشد.. نمیدونم خیالم راحت میشد یا ناراحت.. چون.. چون .. نمیدونم امت یه جاهایی ته دلم امیدوار بودم زنده باشه.. اصلا شدنی نبودولی.. کاش میشد.. نمیدونم چرا دلم اینو میخواست اما گمون کنم به خاطر عذاب وجدان بود.. وجدانم ناراحت بود.. تمام این سال ها خودمو مقصر میدونستم بابت مرگش.. الان انگار ازنا کجا یه امید واهی اومده بود تو دلم..

امیر ازپایین صدا رسوند و رشته ی افکارم پاره شد..
امیر: خانومم خوبی? بیا پایین گندمم داره گریه میکنه چیشد لباسارو پیدا نکردی?
بغضمو قورت دادم و گفتم

🌸گلناز: باشه عزیزم الان میام.. طوری نیست.. داشتم لباس های خودمو هم انتخاب میکردم بدم اتو کنن.. الان میام..

لباس های خودم و برداشتم و یه لحظه رفتم سر صندوق طلاها.. اون زیر ته صندوق اون بقچه ای که از خونه ی افرا برداشته بودم و دیدم.. خیلی از طلا ها روتو این مدت فروخته بودم اما اون گردنبند سکه ای سنگین رو هم با چند تا تیکه نگه داشته بودم..

🌸اون اولین طلایی بود که بهم داده بود سنگین و بزرگ.. کادوی سر عروسی بود میخواست بگه من اربابم و دارا.. اما خب همون روزی که موهامو چید ازگردنم بازش کردم و دیگه گردنم ننداختم…

فردا از صبح دل تو دلم نبود.. یه جوری بودم هم از اینکه بفهمم اشتباه دیدم میترسیدم هم از اینکه یه نفر شبیهش رو ببینم هیجان داشتم.. ته ته دلم هم حس میکردم کاش زنده باشه.. اما به روی خودم نمی اوردم..

🌸عصری که اماده شدم تا مهمونا برسن چشمم خورد به اون گردنبند و انداختم گردنم.. نمیدونم چرا اما حس کردم اینجوری یه کم وجدانم اروم میشه.. افرا مرده بود و منم اینو میدونستم یه جورایی میخواستم روحش اروم بشه و نفس عمیقی کشیدم و خودمو اماده کردم اون کسی که شبیهش بوده رو ببینم..

مهمونا یکی یکی میومدن و من همچنان چشمم به در بود.. اما خبری از اون چهره ای که اون روز دیدم نبود که نبود.. کتی دائم میومد و در گوشم میگفت

🌸کتی: به خدا اگه نمیشناختمت میگفتم عاشق شدی و داری دنبال عشقت میگردی.. اخه چرا انقدجمغیت رو میجوری دختر.. دنبال کی میگردی شوهر دسته گلت که کنار شوهر منه.. داره از راه به درش میکنه که باباش کنه.. هی با گندم دارن دلشو میبرن..

بعدم شروع کرد به خندیدن اما من که اصلا حواسم به اون نبود کتی هم با چشمای گرد شده دوباره صدام کرد من به خودم اومدم و گفتم

🌸گلناز: وای عزیزم نه.. چه عشقی.. من دارم نگاه میکنم چیزی کم و کسر نباشه.. تو هم که عین مادر شوهرا همش کارای منو زیر نظر میگیری.. البته مادر شوهر خدابیامرز من از این اخلاقا نداشت.. بگذریم.. میگم کتی همه اومدن? عزیزم انگار جمعیت خیلی کمتر شده از اون جمعی که در خونتون بودا.. گفتم همه رو دعوت کن..

کتی با چشم های گرد شده گفت
کتی: وا چی میگی عزیزم.. انقدر شلوغه جای سوزن انداختن نیست.. چه خلوتی.. بعدم من همه رو دعوت کردم… اما نمیتونستم زورشون کنم که.. بیشترشون اومدن..

🌸با ناراحتی سری تکون دادم و گفتم
گلناز:ای بابا خب کیا نیومدن? من دوس داشتم همه بیان.. از همه تشکر کنم.. الان با همه صحبت کردم جدا جدا تشکر کردم..

کتی: گلنازاگه واقعا به خاطر تشکر میگی که باید بگم سخت نگیر حالا کار خاصی هم نکردن هر ادمی میدید تو غش کردی کمکت میکرد دیگه این حرفارو نداره که.. اما اگه جریان چیز دیگست که میدونم هست.. بگو میشنوم.. اون موقع با هم حلش میکنم.. ببین من محرم رازت هستم عزیزم.. مگه تا الان از من دهن لقی دیدی…

🌸 یه لحظه مردد شدم و میخواستم همه چیو بهش بگم اما نمیتونستم.. یعنی چیزی نبود که راز باشه ها اما چیزی هم نبود که روم بشه بگم وقتی اونقدر مکث کردم.. خودش فهمید و گفت

کتی: باشه… خیل خب فهمیدم.. نمیخوای فعلا چیزی بگی.. لا اقت بگو اون کسی که دنبالش میگردی چه شکلیه.. شاید خودم شناختمش.. اینجوری میتونم بگم اومده یا نیومده.. اینو که میتونی بگی..

 

من منی کردم و گفتم
گلناز: خب.. خب.. اون قدش بلنده…موهاش.. موهاش جوگندمیه.. یعنی این بغلای گوشش.. بعدش.. لاغره.. یعنی پره ها ولی چاق نیست.. چشماش مشکیه و خب.. همیشه اخم داره یعنی جذبه داره… یه جور خاصیه..

🌸کتی با چشمای گرد شده گفت
کتی: والا به خدا اگه نمیشناختمت بهت شک میکردم دختر.. اما خوب میشناسمت میدونم تو زنی نیستی که همچین کاری کنی.. خب.. خب حتما یه چیزی هست که نمیدونم.. باشه.. باشه بزار فکرکنم.. اوم..

یه کم فکر کرد و بعد با خودش گفت
– نه اون که خیلی چاقه.. بزار ببینم اقا محسن هم که اومده نگاه اونجاست.. اون قد بلنده.. اون نیست?
سرمو به نفی تکون دادم بعد یه کم دیگه فکر کرد و تو جمعیت نگاه کرد بعد یه دفعه گفت

🌸کتی: هااا کسی که همیشه اخم داره گلناز تو داری ارسلان رو میگی.. اونم امشب نیومده…اون همیشه جذبه داره.. همونی که تو ماجرای خواهرت کمکمون کرد.. یادت میاد? فائزه در مورد زنش پرسید… ببینم تو با ارسلان چیکار داری هان?

با خودم تکرار کردم
گلناز: ارسلان… اسمش ارسلانه.. قدبلند و با جذبه? خب.. خب تو چیز کن.. ازتلفن زنگ بزن به خونشون .. بگو بیاد…چیز کن.. دعوتش کن.. اصرار کن.. باید بیاد حتما باید میدیدمش.. نمیشه که..

🌸با خودم حرف میزدم و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم.. کتی خیلی تعجب کرده بود گفت
کتی: من که شمارشو ندارم..بعدم به نظرت اگه اصرار کنم میاد? خب جونم لابد نمیتونسته بیاد یا نمیخواسته.. حتما باید ببینیش? خب چیکارش دلری به من بگو..

گلناز: نه.. نه اونجوری نمیشه.. من حتما باید خودم میدیدمش… ببینم یه ذره ازش میگی? کیه چیه.. خب یعنی از کجا اومده این همه دوست و اشنا داشتیم چطور این یکی رو من تا به حال ندیدمش …هیچ مهمونی نبوده که اونم باشه?

🌸کتی یه کم فکر کرد وگفت
کتی: خب ببین گمون نکنم.. اخه زیاد مهمونی بیا و برو نیستن…میدونی زنش شیرازیه گمون کنم خودشون هم اونجا زندگی میکردن اما یه مدتی اومدن تهران.. تو کار تجارت فرش واز اینجور چیزاست در کل تاجره … فک کنم دو تا بچه دارن یه بچه سه چهار ساله یا بیشتر و یه دونه هم نوزاد..

کتی تعریف میکرد ومنم هاج وواج بودم اون مردی که میگفت یه مرد خانواده دار از شیراز بود.. حتی یه ذره هم به افرا شبیه نبود.. گمون کنم فقط یه شباهت ظاهری بوده باید دیگه تمومش میکردم نباید انقدر گذشته رو با زندگی الانم قاطی میکردم.. دیگه باید دست برمیداشتم…

🌸کتی نگران منو نگاه کردو گفت
کتی:گلم الان وسط مهمونی هستیم و من نمیخوام بهت اصرار کنم اما بعدا حتما در موردش حرف میزنیم باشه? این ماجرا نصفه نمونه… با هم حلش کنیم از قیافت معلومه چیز مهمیه….

اون شبم گذشت.. من به کتی چیزی نگفتم و تو فکرم این بودکه چرا برای دیدن یه ادمی که شبیه افرا بوده این همه به هم ریختم نمیدونستم چجوری با ماجرا کنار بیام یعنی کنار اومدن با اینکه افرا نبوده یه طرف حالا ناراحتیم این بود که اخه چرا انقدر پیگیر شدم..

🌸خلاصه یکی دو هفته ای گذشت تا ماجرارو کاملا فراموش کنم دیگه هم پیگیر نشدم چون با اون چیزی که کتی از اون مرد گفته بود هیچ جوره شبیه افرا نبود تازه زن و بچه هم داشت.. زشت بود اگه پیگیر شوهر مردم بشم…فقط خیرات دادم و رفتم قبرستون سر قبر طفل معصومم یه کم خودمو سبک کردم…

امیر دوباره مشغول به کار شده بود.. راننده گرفته بودیم.. اقا جواد.. میانسال بود البته زیاد پیر نبود.. موهاش جو گندمی شده بود.. مرد خیلی خوبی بود امیر رو میبرد و برمیگردوند.. خودش هم تو مطب کمک میکرد.. یعنی منشی هم شده بود..

🌸امیر به خنده و شوخی میگفت
امیر: مردم منشی دارن با دامن کوتاه و ماتیک و مربا این نازگل خانوم برای ما منشی مو جوگندمی سیبیل کلفت انتخاب کرده.. اصلا راننده بگیر که به قلبت فشار نیاد بهونه بود این گلناز خانوم میخواست منشی رو عوض کنه..

مامان خونه ی ما مهمون بود وخندید و گفت
مامان: پسرم دختر من خیلی زرنگه یه منشی برات گرفته که نه خودت نه هیچ بنی نشری سر و گوششون نجنبه..

🌸امیر: والا مادر جون یه منشی گرفته که من از ترسم سر و گوش چیه خودم هم تکون نمیخورم..

خندیدم و گفتم
گلناز: بنده خدا اقا جواد به این خوبی و مهربونی.. مرد خیلی خوبیه به خدا.. حواسش به تو هست تازه همین که نمیزاره تو خسته بشی من خدارو شکر میکنم دکتر دیدی که تو چکاپت بهت چی گفت? بهت گفت به خودت فشااار نیار… کار سنگین نکن…

🌸امیر خندید و گفت
امیر: والا انگار نه انگار که من دکترم.. خانوم شده دکتر بیست و چهار ساعته ی من..میگم مامان این گلناز خانوم بچه هم که بود همین قدر رئیس بازی در میاورد..

من یهدفعه جا خوردم… نمیخواستم اصلا حرف گذشته زده بشه میترسیدم مامان چیزی از دهنش در بره اخه هیلی ساده بود وقتی حرف میزد و حرف تو حرف میومد یهو یه چیزی از دهنش میپرید..

🌸مامان: بنده خدا بچم خیلی مظلوم بود بعدم اونقدری بچگی نکرد.. بچه های رعیت تو روستا از همون اول کار میکنن.. بچگیشون کجا بود اما خب.. دخترم سرکش بود.. یه خورده سر نترس داشت اون موقع ها که خدا نگذره از..

وای خاک به سرم میخواست اسم افرا رو بیاره من سریع دخالت کردم و گفتم
گلناز: مامان تو رو خدا کانیات و باقیات از گذشته نگو.. گندمکم بیدار شده مغز بادور رو بیار دلمون وا بشه این حرفا چیه از گذشته میزنید…

🌸مامان به خودش اومد و سریع متوجه شد که نباید اینارو بگه برای همین فوری گفت
مامان: والا به خدا حرف گذشته حرف صد تا یه غازه بگذریم.. برم مغز بادومم رو بیارم.. خدا مادرت رو بیامرزه پسرم.. نوه خیلی چیز خوبیه…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. فکرکنم🤔 قسمت پیش این بچه امیرو گلناز(گندم) به ۱۰ماهگی رسیده بود○○○ طبق محاسبات من هم اون بچه بزرگه ارسلان
    /افرا••••/ باید الان بین۸تا۱۰سالش باشه ( تمنا )
    اما از اینها بگذریم تاالان عالی بوده😉😀😁🤗😇😘😍💪✌🤘👍👌💋💘❤💓💔💕💖💗💙💝💞💟❣
    دلم میخواست کارگردان سینما تلویزیووون بودم یسری از رمانهارو با اجازه و باکمک نویسندش تبدیل میکردیم به فیلم• سریال مطمئنن این هم یکی از اون رمانهاخواهد بود

    1. دمت گرم چ دقیق حساب کردی من با خودم گفتم تمنا الان ۱ یا ۲ سالشه😹😹قدیمی موندماا🤦🏼‍♀️راستی سه یا چهار روز بود سایت رمان وان باز نمیشد

      1. ممنون😘
        وااای آره گُلم
        اون موقع که گلناز بچه دومش پنج شش ماه باردار بود وارِش دوباره سروکلش پیداشود از ناراحتی مرگ شوهر دومش داغون شده بود اومد انتقام بگیره( من خیییلی دلم براش سوخت میگفتم کاش باردوم خوشبختتش کوتاه نبود😕😯🤐😳😵😨••••)
        گشت وتحقیق کرد متوجه شود که افرا و بچش نمردن و افرا گلناز فریب داده میخواست واقعیت به گلی بگه••• اونجوری که یادمه یکبار گلاب ازپله افتاد سرش ضرب دیدم یبار هن خوده بچه ناراحتی کلیه گرفته بود دکترها به افرا و زنش میگفتن بهتره از شیراز برید طهران فکرکنم باردوم وارش بچه رو دزدید میخواست بدش به گلناز افرا پریشون بود میگفت بچه بیچاره من هنوز۳سالش نشده (یعنی۲/۵ بوده)••••••••
        بعد هم که فکرکنم تمنا احتمالن۳سالش میشه بچه گلناز به دنیا میاد و همون لحظه بخاطر بیماری قلبی میمیره•••• و باقی ماجرا الان هم که گلی میگفت سالهاست که از اون ماجراها میگذره•••••••

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن