رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت آخر

یکی دو روز گذشته بود و من همچنان اتفاقی که نمیدونستم افتاده یا نه رو از همه مخفی نگه داشته
بودم تا وقتی که جواب آزمایشم بیاد. نمیخواستم باز یه چیزی به ایمان عمه مامان با اصلا هرکس دیگه ای بگم و بعد دوباره حدسم اشتباه
دربیاد و ضایع بشم. برای همین دور از چشم همشون یه جوری پنهونی آزمایش دادم و حالا وقتش بود برم و جواب رو
بگیرم. لای چشم چپم رو باز کردم و قایمکی دیدش زدم. رو به روی آینه ایستاده بود و دکمه های پیرهنش رو سر حوصله و به ترتیب میبست.
منتظر بودم تا بره و بعد فورا شال و کلاه کنم و از خونه بزنم بیرون.
باید امروز هر طور شده بود میرفتم و جواب آزمایش رو میگرفتم. پیرهنش رو زیر شلوارش زد و بعد ساعت مچیش رو از روی تخت برداشت و اسمم رو آهسته صدا
زد و گفت: یاسمن…یاسی خوشگله تندی چشمم رو بستم که نفهمه بیدارم.
خنديد و بعد نوک دماغمو کشید و گفت: من که میدونم بیداری کلک… خودت رو زدی به خواب که صبحونه ندی آره…؟؟؟ باز کن… باز کن که
میدونم بیداری….باز کن ببینم…

خب مثل اینکه چاره نبود و فهمیده بود بیدارم برای همین چشمامو باز کردم و گفتم:
از کجا فهمیدی!؟
موهامو از روی پیشونیم کنار زد و گفت: تو آینه دیدمت… کلکی شدیا۱۱….خودتو میزنی بخواب صبحونه ندی !؟ شوهر داری صفر…
خم شد و لپم رو بوسید و گفت: من میرم سرکار…ظهر احتمالا نیام.
پس کی میایی!؟ احتمالا شب یاشاید زودتر چیزی خواستی بهم پیام بفرست بخرم برات
-باشه…
نیم خیز شدم و گفتم: ابزار برات صبحونه آماده کنم بعدبرو…. از کنارم بلند شد. گوشیشو برداشت و بعد گفت: مگه خودتو نزدی به خواب که صبحونه ندی رئیس !؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم: نخيررررر…من فقط حال نداشتم از این جای گرم و نرم بلندبشم حالا یه چند دقیقه صبر کن من
صبحونه رو آماده کنم. تو گلو خندید و گفت: باشه! فقط عجله کن
-چشم
دست و صورتم رو شستم و بعد رفتم تو آشپزخونه و صبحونه ی مختصری آماده کردم.
ذهن همش درگیر جواب آزمایش بود. اینکه اگه مثبت بود چیکار کنم اگه منفی بود چیکار کنم !
ایمان با خوردن صبحونه بلند شد و گفت: خب من دیگه باید برم دیرم شده… کاری نداری؟
نه … مواظب خودت باش
-توهم

خم شد.لبامو بوسید و بعداز خونه رفت بیرون. به محض رفتن ایمان منم فورا بلندشدم وسایل رو جمع کردم و با شستم ظرفها خودمو رسوندم به اتاق
خواب. لباس پوشیدم و بعد آماده شدم که از خونه بزنم بیرون. دلشوره و اضطراب و خلاصه انواع دل ناگرونی و بل آشوبی رو من بهش دچار شده بودم. خودمم نمیدونستم قراره چه حسی میدا کنم اگه هرجوابی که بگیرم…چه مثبت چه منفی!
بند کیفمو رو دوشم انداختم و با قفل کردن در از خونه زدم بیرون. یه تاکسی دربست گرفتم و با دادن آدرس آزمایشگاه صندلی عقب نشستم و چشم دوختم به ماشینها و
ادمها… ته ته ته دلم میخواست جواب آزمایش مثبت باشه هرچند که ایمان هیچوقت از داشتن علاقه اش به بچه
حرف نمیزد. راننده ماشین رو نگه داشت و بعد گفت:
خانم بفرما رسیدیم…
ممنون!
پول کرایه رو بهش دادم و بعد پیاده شدم. نگاهی به ورودی پررفت و آمد آزمایشگاه انداختم و بعد با کشیدن یه نفس عمیق و کنار گذاشتن اون
دودلی و اضطراب به سمت آزمایشگاه رفتم. رفتم سمت پیشخوان و با دان مشخصات جواب آزمایش رو گرفتم. قلب تند تند تو سینه ام میزد و از هیجان زیاد گاهی کاغذ از دستم روی زمین میفتاد. خم شدم برش داشتم و بعد متن داخلش رو خوندم.
باورم نمیشد. جواب مثبت بود. یعنی من باردارم !!؟؟ هیجان زده کاغذرو دادم به متصدی آزمیشگاه و گفتم:
خانم میشه جواب رو بهم بگین؟ مثبت!؟ برگه رو ازم گرقت .نگاهی کوتاه بهش انداخت و گفت:
بله مبارکتون باشه…. وای! باورم نمیشد. جواب آزمایش من مثبت بود….

باورم نمیشد. جواب آزمایش من مثبت بود؟ متحير به برکه ی آزمایش خیره شدم و در حالی که حتی با وجود تائید مثبت بودن جواب آزمایش از طرف متصدی آزمایشگاه بازهم نتونستم باور کنم واسه همین دوباره ازش پرسیدم: خانم میگم شما مطمئني ؟؟ مطمئنی جواب آزمایش من مثبت؟؟؟
بی حوصله و با بدعنقی جواب داد و گفت:
بله خانم چقدر میپرسی! مثبت دیگه!
دستپاچه شدم. نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم؟ فورا گوشی رو از جیبم در آوردم و خواستم شماره ی ایمان رو بگیرم و بهش بگم اما ناخوداگاه
منصرف شدم. نمیدونم چرا ولى ..ولی حس کررم الان وقت زنگ زدن به ایمان نیست.
گوشی رو تو کیفم گذاشتم و با عجله از آزمایشگاه زدم بیرون. حالا احساس خوبی داشتم دلم میخواست این احساس خوب رو با یه نفر در میون بزارم اما نمیدونستم
کی!؟ به تموم آدمایی که تو لحظه يهدشون میفتادم فکر کردم و بالاخره تو ذهنم یه تیک جلو اسم يلدا
زدم… آره! باید به اون زنگ میزدم و اونو خبرو میدادم. دوباره گوشی رو از کیفم در آوردمو هیجان زده شماره ی یلدا رو گرفتم.
بوق سوم رو که خورد جواب داد:
ا سلام زن برادر جان!
تند تند و پشت سرهم گفتم: -سلام یلدا خوبی؟ اهورا خوبه؟ امیرحسین خوبه؟؟
خندید و گفت: -ترمزت نبره… بله اهورا شیرش رو خورده و پنج دقیقه ای میشه خوابیده امیرحسینم سرکار! تو چه
خبر؟ خوبی؟ ایمان خوبه؟ بابا و فرخنده جون خوبن؟؟

بی توجه به تمام احوالپرسی هاس با همون شدت اضطراب و هیجان و شوق گفتم؛
یلدا یه اتفاقی افتاده فکر کنم ترسید. برای همین چند ثانیه ای ساکت موند تا من محض مطمئن شدن از بابت قطع نشدن
گوشی بپرسم:
یلدا گوشی دستت؟؟ الوووو… يلدا …..بلدا باتوام آره آره…وای یاسمن چیشده! بگو من طاقتشو دارم.نکنه اتفاقی واسه دادشم افتاده قبل از اینکه از ترس خیالبافی بکنه و این خیالبافی ها قلبشو بیاره تو دهنش و شیرشو خشک بکنه
گفتم:
-من حامله ام يلدا …. سکوت کرد. بعد ناباورانه گفت:
دروووووغ میگی؟
خمدیدم و جواب دادم: نه به جون ایمان… من حامله ام. احتمالا به ماهمه… همین الان از آزمایشگاه اومدم بیرون…
يلدا با ذوق پرسید:
-یعنی واقعا حامله تي!؟ وای خدایا شکدت…. باورم نمیشه… من عمه شدم… یعنی ایمان بابا شده!؟ باورم نمیشه…باورم نمیشه. بهش گفتی!؟
نوق يلدا منو هم سر شوق آورد. با احتیاط از خیابون رد شدم و بعد گفتم:
نه اصلا… میخواستم بگم ولی نتونستم. بنظرت بگم!؟ .خب معلوم که باید بگی…ولی سورپرایزش کن! يعني به شب که اومد خونه بهش بگو.. من مطمئنم از
خوشحالی بال درمیاره…
واقعا؟؟
-بلههههه… – پس من برم خونه. شب بهت پیم میدم
-باشه…راستی مامان شدت مبارک عزیزترینم! لبخندی روی صورتم نشست. گونه هام سرخ و سفید شد و لب زدم:
ممنونم يلدا…

تاکسی دربست گرفتمو خودمو رسوندم شیرینی فروشی پدر ایمان….اونجا یه جعبه شیرینی گرفتم و
بعد هم اوندم خونه…. واسه اومدن ایمان و گفتن خبر پدر شدنش دل تو دلم نبود.
و بدتر از همه زمانی بود که به کندترین حالت ممکن درحال گذر بود؟ برای همین سعی کردم این کندی زمان رو یه جورایی پشت سر بگذرونم که خیلی آزاردهنده نباشه.
حموم کردم و لباس خوشرنگی پوشیدم. موهام از پشت بافتم. شیرینی روی میز گذاشتم چایی آماده کردمو در انتظار اومدن ایمان چشم دوختم به
در .
سر ساعتی که انتظارشو داشتم رسید خونه. درو باز کرد و اومد داخل. دسته کلید رو گذاشت روی میز و بعد از همون فاصله لبخندی تحویلم داد و
گفت:
چطوری یاس كل ! به استقبالش رفتم و گفتم:
-خوبم ایمان جونم!
کش و قوسی به بدنش داد و گفت: چقدر خسته ام! امروز مجبور شدم دوباره به په روستای دور افتاده برم عوضش همین امروز پرونده
رو حل کردم. یه پیرمرد از کار افتاده از اونجا که دل پری از پسراش داشته نصف مال و اموالشو میده به دخترش که ازش مراقبت میکرده..چهارتا برادر خواهرشونو کشتن و جنازشو انداختن تو چاه و…
حرفشک بریدمو گفتم؛ همیشه از کشت و کشتار حرف نزنیم!؟
خندید و گفت: -باشه… این چیزا اینقدر واسه من عادی شده که فکر میکنم واسه توهم عادی …باشه دیگه نمیگم.
لبخندی ملیح زدم و گفتم: ان سبرو دست و صورتتو بشورو بیا چایی تازه دم بخور!
چشمی گفت و رفت. منم رو صندلی در انتظارش نشستم. چندقیقه بعد در حالی که دست و صورتش رو با حوله خشک میکرد اومد پیشم.

صندلی رو داد عقب و روش نشست. لبخند زدم که گفت: – چیه کلک… هی لبخند میزنی!؟ چیزی میخوای!؟
سرمو تکون دادم و گفتم: نوووووچ! چیزی نمیخوام لیوان چایی رو برداشت و گفت:
-به به عجب رنگی! ظرف شیرینی رو گرفتم طرفش و گفتم:
بیا شیرینی هم بخور! شیرینی خریدی!؟
– آره ! گاز کوچیک و آرومی به شیرینی توی دستش زد و همزمان یکم از چاییش نوشید و گفت:
خب مناسبتش چیه!؟ جواب آزمایشو سر دادم سمتش و گفتم:
بابا شدنت…
هي بروبر منو نگاه میکرد و به گمونم منتظر بود تا بشنوه دارم سر به سرش میزارم. تیکه ی شیرینی توی دهنش رو که به طرف لپش رو بزرگ کرده بود، نجويده قورت داد تا بتونه زودتر
حرفشو به زبون بیاره
سیاسی داری سربه سرم میزاری!؟ من نمیدونستم اون ممکنه با شنیدن این خبر خوشحال بشه یا ناراحت. واقعا نمیدونستم اما همیشه
میگفت فعلا وقت بچه دار شدن نیست. البته زمان زیادی از گفتن این اطلاعیه ی جناب کاراگاه میگذشت و انوان عوض شدن نظرش هم وجود
داشت. خیره تو چشمهاش گفتم:
فکر میکنی شوخی میکنم!؟ برگه رو خودم تو دستهاش گذاشتم و گفتم:

خب اگه فکر میکنی دارم شوخی میکنم خودت یه نگاه به برگه ی آزمایش بنداز… بنداز دیگه… قیافه اش شبیه کسی بود که شیرینی توی دهنش زهرمارش شده باشه يعني خوشحال نشده بود !؟
از همین حالا احساس افسردگی بهم دست داده بود گرچه هنوز چیزی مشخص نبود! من حتى دلهره و اضطراب هم داشتم. دلهره و اضطرابی که برام بی دلیل بود.نه…یه جورایی هویتش
تامشخص بود. مثلا نمیتونستم خیلی مطمئن بگم به این دلیل استرس دارم. برگه رو برداشت و از داخل پاکت بیرون کشید و نگاهی بهش انداخت.
بعد پرسید: -جدی جدی بارداری !؟ مایوس و غمگین پرسیدم:
-خوشحال نشدی!؟
از قیافه اش هیچی مشخص نبود. هیچی. دوباره برگه رو نگاه انداخت بعد بالاخره سرشو بلند کرد و بهم خیره شد. خیلی آروم لبهاش از دو طرف کش اومدن بعد گفت:
بارداری !؟ – آره… ایندفعه دیگه هیچ اشتباهی در کار نی..بدی حالمم بخاطر پرخوری نیست.. خندیدم. حالا دیگه مطمئن بودم خوشحال شده . من ايمانو خوب میشناختم. رک و صریح بود. اگه ناراحت میشد حتما به زبون میاورد نه اینکه عین از خود بیخودها یه سوال رو چندبار بپرسه! از رو صندلی بلند شد، دستاشو روی میز گذاشت و بعد با خم کردن بدنش به سمت من، لبامو بوسید و
گفت:
مامان خانم…. اون میدونست من همیشه چقدر بچه دوست بودم و چقدر دلم میخواست مامان بشم و میدونم که الان هم
میدونه ته دلم چقدر احساس خوشایند و خوبی دارم.
از اون حس های خوبی که ممکنه به آدم دوتا بال پرواز بده… نشست سرجاش و به منی که حالا خلاف چند لحظه پیش نیشم تا بناگوشم باز بود و تو دلم “آهنگ
خوشم اونقدر خوشم زبون ازش قاصره رو میخوندم “گفت:
کی این آزمایش رو گرفتی!؟
با لبخند جواب دادم:

به همین امروز جواب رو بهم دادن…
تنهایی رفتی آزمایشگاه !؟
الحنش دلخور بود. سرمو تکون دادم و گفتم:
– آره؟
باز باهمون لحن دلخور پرسید: چرا به من هیچی نگفتی!؟؟ هان؟ چرا اینکارارو تنهایی انجام دادی؟
انگشتامو توهم قفل کردم و با کمی خجالت گفتم: -آخه خودمم مطمئن نبودم ممکن بارداری ای در کار باشه. فکر میکردم همچی شوخیه. مثل دفعه پیش… گفتم اگه باز بگم و بعد برم آزمایش بگیرم و بعد به این نتیجه برسم که همچی حاصل یه پرخوری
احمقانه بود زیادی ضایع میشم… شروع کرد خندیدن و بعد با تکون دادن برگه آزمایش گفت:
حالا که شوخی نیست؟ میگم… نظرت چیه فردا زودتر از همیشه بیام خونه باهم بریم بیرون یه چیزایی واسه مهمون ناخوندمون
بگیریم! ؟؟
چشمکی زدمو گفتم: -همچین ناخونده هم نبودا….چندبار آخری زیادی وحشی شده بودی! خبر نداری!؟
خندید و تائیدم کرد: – آره آره….تقصیر خودته..زیادی سوکسی هستی
بلند بلند خندیدم: -سوکسی؟
خیلی! بلند شد دستمو گرفت و با هم رفتیم سمت اتاق خوب… هردو روی تخت نشستیم و من قفل کردن انگشتام
توهم ، تند تند شروع کردم وراجی کردن! اگه پسر بود اسمشو من انتخاب میکنم اگه دختر بود تو… براش کالسکه زرد رنگ ميخريم من عاشق رنگ زردم… اتاقشو براش به کاغذ دیواری های صورتی و طوسی قشنگ و خوشگل میکنیم… هم
گهواره براش ميخريم هم تخت خواب…

دستشو گذاشته بود زیر چونه اش و به وراجی هام گوش میسپرد. اینهمه شور و هیجان کاملا یهویی من شاید بیشتر دلیلش خوشحالی ایمان بود. اینکه حالا دیگه کاملا
مطمئن بودم اونم به حد و اندازه ی من خوشحال و شاد… حرفهای من درخصوص مسائل مهم مربوط به بچه ای که هنوز فقط دو سه هفته اش بود، تموم که شد،
سرشو تکون داد و بعد دراز کشید و گفت:
چشم چشم… هرچی تو بگی!
دستاشو باز کرد:
حالا بدو بیا بغل…. لبخندی زدمو مثل خودش دراز کشیدمو سرمو گذاشتم رو سینه ی ستبرش….
رو امن ترین و آرومترین جای دنیا…. گوشم ضربان قلبشو می شنید و چه صدایی قشنگتر از صدای ضربان اون؟؟؟

و
لباس پوشیده و آماده منتظر سر رسیدن ایمان بودم. گفته بود امروز زودتر از همیشه و قبل تاریکی هوا میاد خونه که منو ببره خرید. از بس سرمو بالا گرفته بودم و به ساعت نگاه کردم گردنم درد گرفته بود.
دیگه داشتم از زود اومدنش مایوس میشدم که تلفنم زنگ خورد. تا چشمم به تصویر ایمان رو صفحه گوشی افتاد خیز بردم سمتشو برداشتمش و قبل اینکه اون چیزی
بگه تند تند گفتم: کجایی ایمان؟ مگه نگفته بودی زود میای؟ میدونی من چند ساعت منتظرتم؟ چرا اینقدر دیر زنگ
ازدی!؟
خندید و گفت: – اوووو یاسمن…نمیخوای اول حالمو بپرسی!؟نمیخوای به همسرجانت سلام بکنی!؟
نفس گرفتم و گفتم:

سلام.خوبی؟؟ بازم خنديد و بعد اهسته گفت: دیوونه ای دیگه! من پایینم اگه آماده ای بیا
– سه ساعت من آمادم
پس بیا فورا از جا بلند شدم. سراغ اولین چیزی که رفتم آینه بود و تا موشکافانه و با حساسیت همه جای خودم رو برانداز نکردم و مطمئن نشدم همه چی رو به راه از خونه نزدم بیرون.
تو ماشین نشسته بود و موهاشو شونه میزد. درو باز کردم و نشستم و گفتم:
سلام سلام! شونه جیبی رو گذاشت تو داشبورد و گفت:
سلام مامان خانم! این نسبت به ظاهر ساده اما بزرگ چنان سر ذوقم آورد که نتونستم جلو خودمو بگیرم و لبخند نزنم و
حتى نخندم. – ایمان اینجوری نگوووو… خجالت میکشم!
ماشین رو روشن کرد و گفت: مامان شدن خجالت داره !؟؟ نداره دیگه كل من! خب… اول بریم کجا… بریم برای مادر بچه چیز میز
بخریم یا واسه خود بچه!؟ کمرمو صاف نگاه داشتم و گفتم:
خب معلوم.. اول مادر بچه!
سرشو تکون داد و گفت: ای به چشممم! اول مادر بچه… همیشه اول مادر بچه در اولویت؟ فکر میکردم قراره بریم رستوران، یا مثلا كافه یا حتی فروشگاه لباس ولی نه… وقتی ماشین رو جلوی
به طلافروشی نگه داشت فهمیدم یه چیز دیگه تو سرش.
کمربندش رو باز کرد و گفت:
پیاده شو… میریم طلافروشی!؟

– آره
پیاده شدم اما دلم راضی نبود. دستشو گرفتم و گفتم:
من که نگفتم طلا میخوام…
ابرو بالا انداخت و گفت:
مگه باید تو باید بخوای… هدیه ی من به مامان بچمه! باز این نیشی که اختیارش اصلا دست خودم نبود تا بناگوش باز شد. اسمشو کشدار صدا زدم و گفتم:
دايمااااان….
جااااان…. من به یه شاخه گل هم راضی ام…بجان خودم!
با اخمی مصنوعی گفت: شما تو این یه مورد دخالت نکن خانم! زن باید حرف گوش کن باشه… یعنی هرچی شوهرش گفت باید
یه کلمه بگه…چشم…. باهم وارد طلافروشی شدیم و همزمان من گفتم:
چشمممم! سرشو با رضایت تکون داد و گفت: – آفرين! این شد که جواب درست و حسابی… پشت ویترین شیشه ای داخلی ایستادیم.
ایمان خونسردانه گفت: – هرچی دوست داری میتونی انتخاب کنی … البته سرویس طلاي خداتومنی جز این هرچی دوست داری
حساب نمیشه هااا
باهمدیگه خندیدیم و من گوشواره هارو نگاه کردم. دلم نمیخواست یه چیز گرون انتخاب کنم. برای همین انگشتمو سمت گوشواره هایی که شگل كل بودن
گرفتم و گفتم:
– اونا چطورن !؟ نگاهی بهشون انداخت و گفت:
.عالی آن!

لباس پوشیده و آماده منتظر سر رسیدن ایمان بودم.
گفته بود امروز زودتر از همیشه و قبل تاریکی هوا میاد خونه که منو ببره خرید.
از بس سرمو بالا گرفته بودم و به ساعت نگاه کردم گردنم درد گرفته بود.
دیگه داشتم از زود اومدنش مایوس میشدم که تلفنم زنگ خورد.
تا چشمم به تصویر ایمان رو صفحه گوشی افتاد خیز بردم سمتشو برداشتمش و قبل اینکه اون چیزی بگه تند تند گفتم:
-کجایی ایمان؟ مگه نگفته بودی زود میای؟ میدونی من چند ساعت منتظرتم؟ چرا اینقدر دیر زنگ زدی!؟
خندید و گفت:
-اوووو یاسمن…نمیخوای اول حالمو بپرسی!؟نمیخوای به همسرجانت سلام بکنی!؟
نفس گرفتم و گفتم:
-سلام.خوبی!؟
بازم خندید و بعد اهسته گفت:
-دیوونه ای دیگه! من پایینم اگه آماده ای بیا
-سه ساعت من آمادم
-پس بیا
فورا از جا بلند شدم.سراغ اولین چیزی که رفتم آینه بود و تا موشکافانه و با حساسیت همه جای خودم رو برانداز نکردم و مطمئن نشدم همه چی رو به راه از خونه نزدم بیرون.
تو ماشین نشسته بود و موهاشو شونه میزد.
درو باز کردم و نشستم و گفتم:
-سلام سلام!
شونه جیبی رو گذاشت تو داشبورد و گفت:
-سلام مامان خانم!
این نسبت به ظاهر ساده اما بزرگ چنان سر ذوقم آورد که نتونستم جلو خودمو بگیرم و لبخند نزنم و حتی نخندم.
-ایمان اینجوری نگوووو…خجالت میکشم!
ماشین رو روشن کرد و گفت:
-مامان شدن خجالت داره !؟؟ نداره دیگه گل من! خب…اول بریم کجاااا…بریم برای مادر بچه چیز میز بخریم یا واسه خود بچه!؟
کمرمو صاف نگاه داشتم و گفتم:
-خب معلوم..اول مادر بچه!
سرشو تکون داد و گفت:
-ای به چشممم! اول مادر بچه…همیشه اول مادر بچه در اولویت!
فکر میکردم قراره بریم رستوران، یا مثلا کافه یا حتی فروشگاه لباس ولی نه…وقتی ماشین رو جلوی یه طلافروشی نگه داشت فهمیدم یه چیز دیگه تو سرش.
کمربندش رو باز کرد و گفت:
-پیاده شو…
-میریم طلافروشی!؟
-آره
پیاده شدم اما دلم راضی نبود.دستشو گرفتم و گفتم:
-من که نگفتم طلا میخوام…
ابرو بالا انداخت و گفت:
-مگه باید تو باید بخوای…هدیه ی من به مامان بچمه!
باز این نیشی که اختیارش اصلا دست خودم نبود تا بناگوش باز شد.اسمشو کشدار صدا زدم و گفتم:
-ایماااااان….
-جااااان….
-من به یه شاخه گل هم راضی ام…بجان خودم!
با اخمی مصنوعی گفت:
-شما تو این یه مورد دخالت نکن خانم! زن باید حرف گوش کن باشه…یعنی هرچی شوهرش گفت باید یه کلمه بگه…چشم….
باهم وارد طلافروشی شدیم و همزمان من گفتم:
-چشمممم!
سرشو با رضایت تکون داد و گفت:
-آفرین!این شد یه جواب درست و حسابی…
پشت ویترین شیشه ای داخلی ایستادیم.
ایمان خونسردانه گفت:
-هرچی دوست داری میتونی انتخاب کنی …البته سرویس طلای خداتومنی جز این هرچی دوست داری حساب نمیشه هااا
باهمدیگه خندیدیم و من گوشواره هارو نگاه کردم.
دلم نمیخواست یه چیز گرون انتخاب کنم.برای همین انگشتمو سمت گوشواره هایی که شگل گل بودن گرفتم و گفتم:
-اونا چطورن !؟
نگاهی بهشون انداخت و گفت:
-عالی ان!
سرشو بالا گرفت و رو به فروشنده ای که منتظر بود ببینه ما چی انتخاب میکنیم گفت:
-اون گوشواره ها لطفا!

روزایی که بخاطرشون استرس داشتم شده بودن قشنگترین روزای زندگیم.
چقدر حالا تو دلم به اون دل ناگرونیهای چندروز پیشم میخندیدم.
به استرسم…به ترس از خوشحال نشدن ایمان…به دلناگرونی منفی بودن جواب آزمایش …
حالا اما خود ایمان اونقدری خوشحال بود که خودش بهم پیشنهاد خرید داده بود و حتی بهم بابت بچه ای که براش قرار بود دنیا بیارم هدیه داد!
یه موزیک شاد گذاشته بود و آهسته باهاش همخونی میکرد.با لبخند به گیرموهای توی دستم نگاه کردمو گفتم:
-مسخره است که من قبل تعیین شدن جنسیت بچه رفتم براش گیرمو خریدم!؟
نگاهم کرد و گفت:
-نه اصلا… شاید خدا یه دختر خوشگل بهمون داد…
از تصورش لبخندی به پهنای صورت زدم که ماشین رو نگه داشت و گفت:
-توهمینجا بمون من برم شیرینی بخرم…
تا پیاده شد تند تند وقبل اینکه خیلی ازم دور بشه گفتم:
-ایمان ایمان…وایسا وایسا
برگشت سمت ماشین و گفت:
– چیه!؟
-برام ز این کیف فنجونی ها بگیر…گرم باشه…بدجور هوس کردم.
لبخند زد و گفت:
-باشه شکمو…
اون که رفت من دوباره سرگرم تماشای چیزایی که خریده بودیم شدم.مثلا گیرموهای رنگارنگ…مثلا لباس خوشگل نوزادی که دلم نیومد نخرمش…یا جورابای مخمل …کفشها و دستکش و کلاه صورتی….
اونقدر غرق تماشاشون بودم که نفهمیدم ایمان کی اومد.
دو سه جعبه شیرینی رو عقب گذاشت و یه جعبه هم داد دست من و گفت:
-بفرما …اینم سفارشت….
از فکر وسایل اومدم بیرون و باعطش مشغول خوردن کیف فنجونی های داغ و گرم و خوشمزه شدم.
ایمان ماشینو روشن کرد و همزمان گفت:
-آرومتر بخور یاسمن …همه اش مال خودت…نه اونا در میرن نه تو….میپره تو گلوت هاا
یکی دیگه از جعبه برداشتمو همونطور که با ولع میخوردمش گفتم:
-من قبلنا اصلا کیک فنجونی دوست نداشتما اما نمیدونم چرا الان اینقدر کیک دوست دارم…فکر کنم از این به بعد من دچار تغییرات عجیب غریبی بشم!
وقتی رسیدیم جلوی خونه من وسایل رو برداشتم و ایمان هم جعبه های شیرینی رو باخودش آورد.
همینکه وارد حیاط شدیم دیدیم بله…جمع همشون جمع!
سلام کردیم و باخوش رویی جوابمون رو دادن.
عمو رحمان با دیدن جعبه ی شیرینی گفت:
-به به! چایی داشتیم اما شیرینی نه که الان رسیدی…بیار بابا…بیارش که خوب موقع آوردیش….
ایمان لبخند زنان گفت:
-چشممم…
جعبه شیرینی رو داد دست پدرش و گفت:
-البته این از اون شیرینی هاست که مناسبت داره
گفتن همین جمله برای تحریک کنجکاوی اونا کافی بود.
هر چهارنفرشون باهیجان و کنجکاوی به ایمان خیره شدن
مامان بی طاقت پرسید:
-خبریه ایمان جان ؟
ایمان دستشو رو شونه ی من انداخت و گفت:
-خب یه جورایی آره….من و یاسمن…
مکث کرد.صورتای کنجکاو و پرسشگرشونو از نظر گذروند و بالاخره گفت:
-من و یاسمن قراره به زودی بچه داربشیم….
مامان حیرت زده گفت:
-وای خدا….یاسمن بارداره!،
با خجالت گفتم:
-آره….
همین آره ی ساده و معمولی حسابی جمع رو بهم‌ریخت.
مامان و عمه شروع کردن خوشحالی کردن.راستش اصلا باورم نمیشد اونا از شنیدن این خبر اینقدر خوشحال بشن.
بابا هم‌سر به زیر انداخته بود و با لبخند ذکر میگفت.
و البته فکر کنم اینبار ذکر گفتنش از سر شکر بود.عمو رحمان با خوشحالی گفت:
-خداروشکر که نمردم و بچه دار شدن ایمانو دیدم.
عمه چشم غره ی خط و نشون داری تحویل عمو رحمان داد و گفت:
-واااا آقا رحمان…همچین حرف میزنین هرکی ندونه فکر میکنه شما شونصد سال سن دارین!
-دیگه به هرحال همچین‌جوون هم نیستیم!
بعد جعبه رو باز کرد و گفت:
-بیاین…بیایین بخورین که این شیرینی خوردن داره…فردا هم اگه فرخنده خانم موافق باشه من میخوام ناهار به افتخار پسر و عروس گل و نوه ی گلترم یه مهمونی برپا کنم
عمه باخوشحالی گفت:
-چرا که نه!!!
کنارشون نشستیم.بابا چایی دست ایمان داد و مامان دست من و بعد هم گفت:
-حسم میگه بچه پسر….ما همیشه بچه اولمون پسر بوده
عمه به اندازه ی مامان مطمئن گفت:
-نه فاطمه….بچه دختر.من میدونم..رنگ و روی این دختر میگه بچه دختر…..
مامان راضی نشد و گفت:
-نه فرخنده….نه! بچه پسر!
-دختر
-پسر!
با صدای پر تحکم بابا بحث خاتمه پیدا کرد:
-حالا هرچی ! بچه دختر و پسرش هم‌مگه فرقی داره….!؟هی پسر هی دختر…ول کنید این گپهارو…شیرینیتونو بخورین!
خندیدمو به ایمانی نگاه کردم که انگار داشت فیلم‌سینمایی میدید.
رفتم سمتش‌کنارش نشستمو گفتم:
-میبینی…اول که میگن شوهرکردی؟بعد که شوهر کردی میگن بچه دار نشدی؟ بعد که بچه دار شدی میگن بچه دختر یا پسر!؟ بعد دوباره میگن بچه ات زن نگرفت؟یا شوهر نکرد….
خندید و گفت:
-کلا انسان بودن مکافاتیه……‌
-دقیقا

*دوماه بعد*
جلو آینه ایستادم و دستمو رو شکمم کشیدم.
توله سگ نمیدونم چرا یکم بزرگ نمیشد.نکنه اصلا درحال تشکیل شدن نباشه!؟
-عزیزم راضی هستین !؟
با صدای آرایشگر نگاهمو از شکم کوچیکم برداشتم و اینبار صورتم رو نگاه کردم.
قبل از اینکه آرایشم کنه و حین آرایش هر دو ثانیه یه بار بهش تاکید میکردم که دقیقا چه جور آرایشی ازش میخوام….آخه حالم از آرایشای زننده ی ایرونی بهم میخورد.از اینا که فکر میکنن هرچی بیشتر بمالن بیشتر قشنگ میشن غافل از اینکه درهمچین مواقعی همه جیز برعکس میشد.
بنظر من آدما نباید صورت و چهرهدی واقعیشون رو پشت خروارها آرایش پنهون کنن!
موهام ساده و با یه موج ملایم خیلی ساده و معمولی آویزون بودن و درست بالاشون یه تاج گل ظریف گذاشته بود…یه تاج گل از ردیف گلهای نرگس بود.
آرایشمم تقریبا همون چیزی بود که میخواستم.
معمولی…خیلی معمولی و ساده….بدون خط و چشمهای عجیب غریب….بدون رژ گونه هایی به پررنگی رنگ بازی بچه ها با آبرنگ و….
لبخند رضایت بخشی زدم و بعد گفتم:
-آره آره خوب….همونی بود که خودم میخواستم!
-خب خداروشکر….
برگشتم سمت صندلی ای که کیف پول و وسایلم رو اونجا گذاشته بودم.کیفمو برداشتموو کارت پولمو دادم تا هزینه رو حساب کنم و همزمان شماره ی ایمان رو گرفتم…طول کشید تا جواب داد:
-جانم یاسی!؟
نق زنان و بی سلام گفتم:
-خب کجایی تو؟میدونی چندبار بهت زنگ زدم.چرا تو جواب نمیدادی!؟
-ببخشید.رفته بودم کت شلوارمواز خشک شویی بگیرم.
-بیا دنبالم.
-مگه آماده ای!؟
-بله خیلی وقت…
-نزدیکتم…یه چنددقیقه دیگه میام.زنگ زدم دیگه بدون پایینم…
-باشه
گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره روبه رو آینه ایستادم.
باز عین کسی که هی گیر بده به یه چیزی و چت کنه روش دستمو رو شکمم کشیدمو گفتم:
-بچه تو چرا یکم بزرگ نمیشی!؟؟ تو مگه رشد نمیکنی؟ چرا دوماه گذشته هنوز شکم من عین شکم کسیه که یه بشکه آب خالی خورده….
-عروسی خواهرته!؟
بازم این آرایشگر بود که با سوالش منو از فکر بیرون کشید.سرمو به سمتش چرخوندم و جواب دادم:
-نه…رفیق صمیمیم…ولی هیچ فرقی باخواهرم نداره!
-مبارکش باشه
-ممنون!
تلفنم که زنگ خورد فهمیدم ایمان.شالمو سرم انداختم کتمو رو لباسم پوشیدم وبعدهم عجله ای گفتم:
-فکر کنم همسرم اومده….خداحافظ…
-به سلامت عزیزم خوش بگذره.ایشالله رفیقت خوشبخت بشه….
-خیلی خیلی ممنون …
پایین لباسمو گرفتمو با عجله پایین رفتم.
ایمان خودش تا منو دید درو برام باز کرد.
کنارش نشستم و گفتم:
-چرا بدقولی میکنی تو…؟ میدونی من چندبار بهت زنگ زدم!؟
-تا لباسمو از خشک شویی بگیرمو برم آرایشگاه موهامو اصلاح بکنم و لباسامو بپوشم دیر شد دیگه….از وقتی باردار شدی یاسمن هم نق نقو شدی هم زیاد گیر میدیااااا….
-خب بی حوصله ام دیگه …سمیه هم مدام زنگ میزنه که چرا دیر اومدم.
برخلاف من باخونسردی گفت:
-نگران نباش.من تورو به موقع می رسونمت ….
بعد لبخندی زد .با شیطنت براندازم کرد و گفت:
-جووووون بخورمت … عروس ننه ام میشی!؟
اینو که گفت صورتمو تو آینه ماشین نگاه کردم و گفتم:
-جدااا…خوشگل شدم!؟
-آره…عالی شدی..اونقدر که دلم میخواد همینجا همین الان تو همین ماشین ترتیبتو بدم …
اینو گفت و شروع کرد خندیدن…میدونستم داره شوخی میکنه و منم که عاشق شوخی هاش بودم.
پشت چشمی براش نازک کردمو گفتم:
-بلبل زبونی نکن….بجای این حرفای خاکبرسری زودتر منو برسون عروسی که اگه دیر کنم سمیه کله امو از جا میکنه…من ساقدوششم حلقه اش هم پیشم…
چشماشو بازو بسته کرد و گفت:
-چشم مامان خانم…چشم ..شما حرص نخور من به موقع میرسونمت.

از داشبورد ماشین یه بسته پسته بیرون آوردم و شروع کردم خوردن….
جدیدا همه جای ماشین ایمان پر بود از پسته و بادام و لواشک و آلوچه و کلی هله هوله …یه مشت پسته خوردم و بعد رفتم سراغ بادام و بعدهم تخمه ژاپنی و بعدهم آلوچه….
درداشبورد رو بست و گفت:
-نخور یاسی…اینقدر درهم برهم چیزی نخور…حالت بد میشه ها!؟
ملچ ملوچ کنان گقتم:
-خب دست خودم نیست…باید حامله بشی تا بفهمی!
خندید و گفت:
-باشه…سعی میکنم حامله بشم تا تورو بهتر بفهمم ولی دخترجان…توهرچقدر دوست داری بخور اما اینجوری درهم برهم نه.حالت بد میشه.تازه…من که میدونم بعدشم قراره بری عروسی هی بخوری…هی بخوری…
نگاهی یه خودم انداختم.چاق شده بودم ولی شکمم نه خیلی….
زبونمو از ترشی آلوچه به سقف دهنم چسبوندم و بعد گفتم:
-ایماااان…میگم نکنه یه وقت مثل قبلنا چاق بشم و بعد دیگه نتونم به وزن سابقم برگردم ؟؟ هوم ؟؟
مطمئن گفت؛
-نه بابا….اینجوریاهم نیست.
دستمو رو شکمم کشیدم و گفتم:
-نظرت راجب رژیم غذایی چیه هااا؟؟ رژیم بگیرم که چاقتر نشم!؟؟
تا اینو گفتم نگاه تند پر اخم و ترسناکی بعن انداخت و گفت:
-بیخوووود….یعنی چی رژیم بگیری؟؟ هرچی که تو هوس کردی بخوری درواقع چیزاییه که بچه میخوادپس همچین فکری نزنه به سرت که حسابت با منه هاااا….
چپ چپ نگاش کردمو گفتم:
-خب حالاتوهم…ازهمین حالا رفتی تو تیم بچه ات هااا ایمان خااان….اینو یادم میمونه!
از گوشه چشم به منی نگاه کرد که ابرو درهم‌گره زده بودمو بااخم رو به رو ،رو نگاه میکردم گفت:
-لووووس!
طاقچه بالا گذاشتم و گفتم:
-ماچم کن آشتی کنم!
-مگه قهری!؟؟
سرمو تکون دادمو لوس گفتم؛
-بله!
تو گلو خندید.از اون خنده ها که دل من بیشتر از ترشی واسش ضعف میرفت و بعدهم گفت:
-پس فعلا قهر بمون تا شب…شب تو اتاق خواب به روش خودم آشتیت میدم.
خندیدمو زدم به کتفشو گفتم:
-کثافتتتتت…
-خودتییییییی تپل!
چپ چپ نگاهش کردم از اون نگاه ها که با زبون بی زبونی خط و نشون میکشن و بعد گفتم:
-اولا من تپل نیستم خیلیم لاغرم دوماااا شما فعلا زودتر برووو…میترسم دیر برسیم
-نترس…دیر نمی رسیم.من تورو قبل از همه میرسونم.
ماشین رو برد تو حیاط تالار و همونجا پارک کرد.خیلی شلوغ بود و من اضطراب اینو داشتم که نکنه دیر رسیده باشم که خوشبختانه اشتباه فکر میکردم.
حلقه ها پیش من بود و باید زودتر می رسیدم.
پیاده شدم و از ایمان پرسیدم:
-خوبم؟؟ خوشگلم؟؟
مثل تمام دفعات قبلی که این سوال رو ازش پرسیده بودم جواب داد:
-عالی….عالی عالی!
لباسی انتخاب کرده بودم که شکمم خیلی مشخص نباشه….یه لباس سفید و زرد.
دستشو گرفتم و بعد دوشادوش هم سمت ساختمون تالار رفتیم…..

بخاطر من آروم قدم برمیداشت.یه جورایی داشت مراعات میکرد‌‌‌.البته…پاشنه ی کفشهای مشکی رنگ من من خیلی هم بلند نبودن!
به در تالار که رسیدیم گفت:
-ببین من گوشی تو جیبم هر وقت که کار داشتی زنگ بزنی جواب میدم….
باشه ای گفتم و خواستم برم که اسممو صدا زد و گقت:
-یاسمن…بمون….
چرخیدم سمتش و بهش خیره موندم که باز گفت:
-زیاد نرقصیاااا اذیت میشی…
سر تکون دادمو بازم اطاعت کردمو گفتم:
-باشه…
چرخیدم و پشت بهش چند قدم برداشتم که برم اما اون دوباره و برای چندمین بار صدام زد.
خسته پووووفی کردمو با برگشتن به سمتش گفتم:
-دیگه چیه؟؟
لبخند زد و گفت:
-ببین…پرخوری هم نکن جون ایمان باشه!؟
به خودم اشاره کردمو گفتم:
-یعنی میخوای بگی من چاقالوام !؟
-نه فقط بخاطر خودت میگم که حالت بد نشه…
واسه اینکه خیالش آسوده و راحت بشه گفتم:
-باشه چشم.امردیگه ای نداری!؟
ابرو بالا انداخت و گفت:
-نوچ!
لبخند زدم.بهش نزدیکتر شدم و با سفت تر کردن کروات قرمزش که به تیپ سیاهش جلوه خاصی داده بود گفتم:
-ایمان….
-جان…
صورت جذابشو از نظر گذروندم و از اونجایی که میدونستم تو این تیپ و لباس زیادی دلبر شده گفتم:
-نبینم نگات بره پای ناز و عشوه ی بقیه دخترای دیگه!
خندید و گفت:
-شایدم رفت….
اخم ترسناکی کردم:
-ایمااااان
خندید و با بالا آوردن دستهام گفتم:
-باشه باشه.اصن مگه میشه تورو داشت و به کس دیگه ای فکر کرد!؟ هان!؟ برو…برو حالشو ببر! چیزایی که گفتم روهم فراموش نکن!
لبخند زدم و با خیال آسوده گفتم:
-باشه
ازهمدیگه جداشدیم.اون سمت سالن مردونه رفت و منم زنونه….
چقدرجای یلدا و امیرحسین خالی بود.کاش زودتر خونه شون رو میاوردن تهران….من از شبها و روزهای بدون یلدا خسته شده بودم.خیلی هم خسته شده بودم.
چرخی توی سالن زدم که یه نفر از پشت دستمو گرفت.
تا برگشتم با مامان رو به رو شدم.
قبل از سلام گفت:
-چراهرچی صدات میزنم جواب نمیدی تو دختر…
درحالی هردو گوشم از صدای بلند و سرسام آور موسیقی درد گرفته بودگفتم:
-خب نشنیدم مادر من…
صداشو برد بالا تا حرفهاش به گوشم برسه:
-چرا اینقدر دیر اومدی!؟
-کارامون طول کشید
-ایمان کجاست!؟
-تو سالن مردونه.عروس دوماد …
سوالمو کامل نپرسیده بودم که اینبار سروکله ی خاله با ظرف اسپند پیدا شد.
حسابی از لحاظ ظاهر به خودش رسیده بود و یه کت و دامن خوشگل آبی فیروزه ای هم به تن کرده بود….
جالب اینجا بود که برخلاف مامان اصلا اعتقادی به روسری نداشت و هم بزک دوزک کرده بود همه موهاشو مدل دار بسته بود بدون روسری!
اشاره ای به سرو ریختم کرد و گفت:
-سلام یاسی خوبی خاله!؟وای ماشالله چقدر خوشگل شدی تو امروز….
ذوق زده گفتم:
-واقعا خاله !؟؟
-وا! واقعا چرا!!! منو باور نداری یه نگاه به آینه بنداز خودش به زبون میاد میگه جوووووون بخورمت…
من خندیدم اما مامان یه چشم غره به خاله رفت و گفت:
-وا خواهر…این چه کلماتیه به کار میبری!؟ ناسلامتی یه شکم زاییدی هاااا….
خاله دستشو با بازوی مامان زد و گفت:
-ولمون کن سرجدمون فاطمه …حالا چرا خودتو اینجوری گونی پیچ کردی…؟ این روسری رو چرا درنمیاری؟؟ برو وسط قر بده ….
مامان لب گزید وگفت:
– خاک به سرمممم…چه حرفاااا
داشتم به حرفهاشون می خندیدم که صدای جیغ و هورا از پشت سر بلند شد….

صدای کل و هورا که از پشت سر به گوش رسید، صحبتهای ما باهم ناتموم موند.
دختر کوچولوها جیغ کشون میگفتن”عروس اومد…عروس اومد”…
چرخیدم وازهمون فاصله و با لبخند به سمیه و بهزاد نگاه کردم.
سمیه توی تور سفید مثل ماه شده بود و بهزاد دلقک تو کت شلوار دومادی بالاخره برای اولینبار به رنگ آدمیزادها دراومده بود.
ناخوآگاه خنده ام گرفت.کی فکرش رو میکرد این دوتا سه روز باهم ازدواج کنن!؟
درحالی که دست در دست هم جلو می اومدن به مهمونها خوشامد میگفتن….
اجازه دادم دورو اطرافشون یکم خلوت بشه و بعد رفتم بالاخره رفتم سمتشون و گفتم:
-سلااااام…..
نیشش تا بناگوش واشد.اصلا مگه میشد سمیه نخنده!
با ذوق گفت:
-یاسی یاسی…آرایشم چطوره؟؟ خوبه!؟ بد و جلف و زنند که نیست!؟
صورت خوشگلشو برانداز کردمو گفتم:
-نه خیلیم عالی و خوشگل هستی…فقط چرا اینقدر دیر اومدین شماها!؟
-گیر عکاس و گالری و این حرفا شده بودم دیگه….پدر مارو درآورد عکاس!
اینبار بهزاد بود که کمرشو صاف و صوف نگه داشت و گفت:
-مرد به این خوشتیپی تاحالا دیده بودی!؟؟ نه جون بهزاد دیده بودی!؟ بیچاره دخترای مجلس….چه لعبتی رو از دست دادن….
خندیدمو گفتم:
-برو دیوونه! تو یه خطر بودی که رفع شدی….
خاله با اون کفشای پاشنه بلندش که تق تق صدا میدادن بدو بدو خودش رو به بهزاد و سمیه رسوند و وقتی هی از این طرف و اونطرف رو سرشون نقل و گل میپاشیدن
دور سر دوتا تحفه اش اسپند دود میکرد و همزمان کمرشو قر میداد و میگفت:
-ماشالله…هزارماشالله به دختر و پسر گلم…..چشم حسود و بخیل ازتون دور…
به شوخی گفتم:
-خاله اخه کی این تحفه رو چشم میزنه!؟؟؟
بهزاد بااخم مصنوعی گفت:
-خیلیم دلت بخواد.برو گوگل سرچ کن تا بفهمی بیشترین مرگ و میر و دعوای دخترا واسه خاطر کی بوده !؟
اصلا بزن ببین خوشتیپ ترین مرد سال کی بوده!
سمیه خندید و گقت:
-پس بفرما من با بردپیت عروسی کردم!
-باو بردپیت چیه بگو درپیت…من سه هیچ از اونم جلو هستم!
-الان که اعتماد به نفس بهزاد سقف تالارو جرواجور بکنه…
مادر سمیه به زحمت از جمعیت گذشت و اومد کنار سمیه و گفت:
-اینقدر نیشتو وا نکن دختر..هی هرهر کرکر…مگه نشنیدی آرایشگرت چی گفت…گفت زیاد نخند اطراف دهنت چروک میفته!
سمیه سرشو تکون داد و گفت:
-چشم چشم…کمتر میخندم!
-نگفتم کمتر بخند گفتم اصلا نخند….
-بیخیال جون من مامان…هرکی به من بگه نخند عین اینکه بهم بگه بمیر!
تو اون فاصله از توی کیفم جعبه ی حلقه هارو بیرون آوردم و بعد سمت سفره ی عقد رفتم.
چنددقیقه بعداز من هم سمیه و بهزاد اومدن و روی صندلی ها نشستن…..
قرار بود همینجا خطبه عقد رو بخونن اما قبلش رفقای عجق وجق بهزاد که کلی هم شرو شور بودن سروکله شون پیدا شد و بهزاد رو به زور از اونجا و کشون کشون بردن تو قسمت مردونه تا برقصه….
این البته یه فرصت طلایی قبل از اومدن عاقد بود.
سمیه هم بلند شد و گفت:
-یاسی بیا وسط یکم برقصیم!اصلا کی گفته عروس باید سنگین رنگین بشینه یه جا….من تمام عمرم منتظر بودم تو عروسی خودم سنگ تموم بزارم واسه خودم حالا بشینم یه جا که چی بشه!؟؟
دسته گلش رو کنار گذاشت و اومد بین اونایی که حسابی تالارو گذاشته بودن رو سرشون….
به شکمم اشاره کردمو گفتم:
-خیلی نمیتونم بالا و پایین بپرم….ایمان گفته رعایت کنم….
صداشو برد بالا تاحرفاشو بشنوم:
-بیخیال بابااا…این واسه اوناییه که شکمشون چهارقدم جلوتراز خودشون راه میرن نه تویی که یه وجبم باله نیومده….برقص بابا…برقص حالصو ببر مگه تو چندتا سمیه داری!؟؟
با لبخند سری به تاسف براش تکون دادم.آخه چرا من باید توقع داشته باشم اون سنگین رنگین بشینه یه گوشه!
همه چیز هم باحال بود و هم جالب….انگار عروسی نبود.انگار یه قراره دوستانه بود.یه قراره دوستانه ی پر شر و شور….
جو اونقدر باحال خوب بود که بجز چندتا پیرزن و چندتا زن کس دیگه ای بیکار ننشسته بود و همه مشغول رقص و شادی و پایکوبی بودن….
مامان سمیه هم که از خودش باحالتر بود و اتفاقا آذری هم بود گاهی به سمیه تذکر میداد و گاهی با رقص آذریش حسابی سالن رو میترکوند….
اون خیلی باحال بود.خیلی زیاد .یه جورایی عین خود خاله بود….
هردو پر انرژی ، خوشحال و شاد و قبراق و شوخ….
یکم که خسته شدم و احساس نفس تنگی بهم دست داد عقب کشیدم و از جمع اومدم بیرون.
مامان که نهایت خلال تو حجابش از سر کشیدن چادرش بود یه صندلی برام جلو کشید تا روش بشینم و بعد گفت:
-اینقدر بالا و پایین نپر یه کره خر تو شکمته هاااا….
خندیدم و به قیافه ی عصبیش نگاه کردمو بعد گفتم:
-مامان جان خب اومدم عروسی نیومدم زبونم لال مراسم عزا…خب میخوام خوش بگذرونم….
با تشر گفت:
-لازم نیست خوش بگذرونی..اونم بااین شکمت! عین بچه آدم یه جا بشین ….
مثل اینکه کم کم داشت نقطه جوشش بالا میرفت. آب دهنمو قورت دادمو گفتم:
-چشم چشم….
از گوشه چشم

دست به چانه، با حسرت داشتم دخترایی رو نگاه میکردم که بی غم و بی دغدغه بالا و پایین میبردن و از این شب عزیز نهایت استفاده رو میبردن….
منم میتونستم مثل اوما فیض ببرم ولی نگهبانی به اسم مادرجان کنارم نشسته بود که هی میگفت تکون نخور اینکارو نکن اونکارو نکن….
واسه بچه ات بده…واسه خودت بده…کمرت درد میگیره…حالت بد میشه!
گوشهای من با شنیدن این بهونه ها آشنا بود و مغزم پراز این جملات تکراری ،اما خب دل یه چیز دیگه میخواست!
دلم من هی تو اون یکی گوشم میگفت “بلندشو یاسمن…تو دیگه هیچ رفیقی نداری که اونقدری باهاش صمیمی و فابریک باشی که یخوای تو عروسیش شرکت کنی…همین یه دونه مونده…و اصلا چندتا بهزاد خُل داریم تو فامیل که بخوام تو عروسیش همه جوره سنگ تموم بزارم…اصلا سمیه و بهزاد به کنار…چندماه دیگه شکم من اونقدری گنده میشه که راه رفتن هم احتمالا برام مشکل میشه چه برسه به….”
و بالاخره صحبتهایی که باخودم داشتم کار خودشو کرد.در یک تصمیم آنی بلند شدم که برم پیش سمیه اما باز مامان مانع شد و پرسید:
-کجاااا !؟
-خونه عمو شجاع
چشماشو واسم تو کاسه چرخوند و گفت:
-منو مسخره میکنی!؟؟
-نه من غلط کنم…میخوام برم پیش سمیه خب کجارو دارم برم…
-لازم نکرده..بمون
عمه که بغل دستم نشسته بود یکم خودش رو به جلو خم کرد ورو به مامان گفت:
-چیکار داری فاطمه بزار بره قر بده….
مامان که میدونستم اینکارها و حساسیتهاش از سر نگرانی هست گفت:
-مگه نمیبینی چقدر شلوغ فرخنده جون…؟ اگه یه وقت بیفته چی؟ اگه کسی هلش داد چی؟این بار شیشه داره…امونت مردم تو شکمش
-وا مگه صف نونواییه کسی هلش بده….!؟؟
-اتفاق دیگه فرخنده جون…
وسط صحبتهای اونا در وسطی سالن باز شد و بالاخره مردها به قسمت زنونه هم اومدن و اون موقع بود که اونهمه شلوغی و بزن و بکوب و سروصدا چندبرابر شد!
یعنی فضا فضایی بود که کسی نمیخواست هم نمیتونست یه جا بند بشه!
داشتم چشم چشم میکردم و تو جمعیت دنبال ایمان میگشتم که از دور ، حتی باوجود ندیدن صورتش و تنها یا نگاه یه هیکلش قهمیدم خودش….
فقط اون بود که تیپ کامل سیاه زده بود و تنها کرواتش قرمز بود.
هرچه از شلوغی دورتر و به ما نزدیکتر میشد بهتر میتونستم ببینمش.لبهای سرخم ازدوطرف کش اومد.
از روی صندلی بلند شدم و دویدم سمتش درحالی که دستمو به سمتش دراز کرده بودم….
یه روز…یه زمانی…فکر میکردم تنها کسی که میتونه خوشبختم کنه آمین.برای از دستش دادنش برای اینکه نمونده بود، برای اینکه زود از دستم رقته بود اشک ریختم…خودخوری کردم…روزامو مثل شب سیاه میدونستم و باخودم میگفتم دیگه هیچوقت عاشق نمیشم.دیگه هیچوقت کسی رو تا به این اندازه نمیتونم دوست داشته باشم…
به عکساش نگاه میکردمو اشک می ریختم.اعتماد به نفسم رسیده بود به صفر و یه جورایی دنیارو واسه خودم تموم شده میدیدم درست تو همون روزا همون انداره که خاطرخواه آمین بودم همون اندازه هم از ایمان بیزار بودم.
چشم دیدنشو نداشتم فکر میکردم خبیثترین و بدترین موجود روی زمین اما الان همون موجودی که اونقدر ازش بیزار بودم و یه هیولای به دل نشین تصورش میکردم شده بود یه چیزی تو مایه های اکسیژن…تو نبودش نمیشد به زندگی ادامه داد!
به هم که رسیدیم دستمو گرفت و کشیدم تو بغلش…
خندیدم ودستمو رو کمرش گذاشتم و گفتم:
-بدون من اونور خوش میگذشت!؟
-نه بابا …همه داف و شاخا اینور بودن چه خوشی ای ..
میدونستم داره شوخی میکنه اما حتی شوخیش هم غیرت زنونه ی منو قلقلک میداد واسه همین گله مند و شاکی گفتم:
-ایمااااان….
-جوووونم …
-نگووووو اینجوری
-چشم…حالا بگو ببینم تو چی! اینور بهت خوش گذشت!؟
لوس و مظلوم گفتم:
-نووووچ!
-توچ؟ چرا نوچ؟
-چون مامان هی میگفت بشین یه جا …تکون نخور…نرو تو شلوغی…خلاصه مکافاتی داشتیم!
تو گلو خندید و گفت:
-خودم هواتو دارم…هرجا دلت خواست برو وهرکاری دوست داری بکن….
سرمو از رو سینه اش برداشتم و گفتم:
-بریم مثل بقیه برقصیم…
همزمان هم اخم کرد هم خندید:
-نه بابا ما رو چه به اینکارااا
میدونستم همیشه دربرابر همچین چیزایی از خودش مقاومت نشون میده اما من دلم بدجور هوس اینکارو کرده بود.
یه رقص دونفره وسط شلوغی….اسمشو کشدار صدا زدم و گفتم:
-ایمااااان….ایماااان جونم…
-یاسی اصرار نکن که قبول نمیکنم…
-جون من.فقط همین یه بار…یه بار که هزار بار نمیشه! میشه!؟
اونقدر کنار گوشش خوندم و عجز و التماس کردم تا بالاخره راضی شد و گفت:
-باشه….باشه!
ذوق زده و خوشحال گفتم:
-ای جووونم ..خداروشکر که از خر شیطون اومدی پایین
خندید وگفت:
-من سوار خر شیطونم یا تو!؟
-خب تو…واسه اینکه هرکاری میکردم قصد پایین اومدن نداشتی….
-تو اصلا خود شیطونی!
چپ چپ نگاهش کردم و با اخم مصنوعی گفتم:
-همیشه به حرفهای خانمت گوش بده! الانم بیابریم وسط حالشو ببریم….

رفتیم وسط سالن…جایی که از شلوغی چشم چشم رو نمی دید.
جایی که میشد کلی زوج دید که دست تو دست هم با لبی خندون درحال رقصیدن بودن درحالی که صدای آروم خواننده و موزیک زیبا همه رو برده بود تو فاز فیلمهای کلاسیک….
دستای همو گرفتیم و به جمع پیوستیم.
درحالی که آروم آروم ورو در رو می رقصیدیم کنار گوشش گفتم:
-ایمان من خیلی خوشبختم…این حس خوشبختی هیچوقت از دل و ذهن و حس و حالم پرنکشید.توروخدا همیشه باش…توباشی من تو جهنمم حس خوشحالی دارم…
از شلوغی و حواسپرتی بقیه نهایت استفاده رو برد و با بوسیدن گلوم گفت:
-منم دوست دارم…من بدون تو دنیارو نمیخوام .بدون تو و بچمون ..حالا میخوای یه خبر خوب بهت بدم!؟
-چی؟
-عه! همینجوری که خبرمو نمیدم.مژدگونی میخوام…
هیجان زده نگاهش کردم.هی باخودم میگفتم یعنی خبرش چی میتونه باشه که تازه بابتش مژدگونی هم میخواد؟ و از اونجا که کلا درهمچین مواقعی آدم بی صبری میشدم، بی احساس خجالت تو جمع لباشو محکم ماچ کردمو گفتم:
-اینم مژدگونیت…حالا بگو …
آروم خندید و گفت:
-امیرحسین بهم زنگ زد
-خب خب خب
انگشتشو زد رو دماغمو با لبخند جواب داد:
-هفته ی آینده ی برای همیشه میان تهران…
ناباورانه بهش زل زدم.نوددرصد اطمینان داشتم داره سر به سرم میزاره چون قبل عروسی داشتم با یلدا حرف میزدم و درمورد اومدنشون چیزی بهم نگفت برای همین باهمون حالت متعجب گفتم:
-دروغ میگی؟؟؟
لبخند زد:
-نه به جان دخترم
-دخترت؟؟ از کجا میدونی دختره!؟؟
-دیگه دیگه….
-ایمان مرگ من راست میگی!؟
-دروغم چیه…هفته ی بعد همسایه جدیدمون یلداست…
حس و حالم از اون حس و حالها بود که زبون از گفتنش قاصر بود…نیشم تا بناگوش باز شد و بیخیال رقص محکم بغلش کردم و گفتم:
-وای ایماااان این بهترین خبری بود که میشد بشنوم…بهترین….
سرمو بلند کردمو نگاهمو دوختم به تور سفید سمیه و رقص دستهاش و قر دادنهای بهزاد….
چقدر امشبو دوست داشتم.
برام عزبز بود اونقدر عزیز که دوست داشتم تو تقویم زندگیم یه خط پررنگ دورش بکشم…..
خدایا بابت داده هات شکر
خصوصا ایمان!
صدای حاج آقا که از میکروفن پخش شد و تو سالن پیچید یه لحظه جمع رو ساکت کرد.
همه چشم دوخته بودن به بهزاد و سمیه که بر خلاف تمام عروس و دومادهای ایرونی بجای نشستن رو صندلی رو به روی هم ایستاده بودن و با گرفتن دستهای هم،زل زدن به همدیگه.
ظاهرا قصد سمت شکنی داشتن.
البته اینکارا از این دوتا دیوونه برمیومد.
حاج آقا رو صندلی نشست و بعداز اینکه بهش گفتن قضیه چیه و عروس و دوماد مثل بچه آدم قصد نشستن رو صندلی ندارن و یه نَموره شیش و هشت میزنن اجازه داد همون طور که دلشون میخواد اوضاع پیش بره.
همه آدمای جمع خوشحال و خندون بودن همه…
بخصوص خاله و شوهر خاله….
حاج آقا اما، همون بار اول وقتی بعداز یه سری مقدمه ته کلامش پرسید:
-عروس خانم وکیلم ؟
سمیه بی معطلی و بدون اینکه اجازه بده کار به دفعه سوم برسه با صدای بلند و کشدار گفت:
-بلههههههههه
حاج آقا خندید و پرسید:
-عروس خانم نمیخوای احیانا گل بچینی یا گلاب بیاری؟
بجای سمیه بهزاد بی خجالت و بلند بلند گفت:
-نه حاج آقا اون واسه وقتایی بود که شوهر گوهرنایاب نبود.الان دیگه شوهر از الماس هم نایابتر…ماهمین بار اول بله رو میگیریم…
حرفهای بهزاد سالن رو از خنده ی زیاد منفجر کرد.
پسرخاله ی من دیوانه بود…دیوانه!!
شوهر خاله طی یه حرکت حرفه ای پرید سمت خواننده و با گرفتن میکروفون گفت:
-به افتخار گل پسر خوشتیپ و عروس قشنگم که از امشب هم عروسم هم دخترم میخوام یه دهن آواز بخونم…
ایمان خندید و گفت:
-خیلی باحال این شوهرخاله ات
-آره…بابای بهزاد دیگه…
-پدر کو ندارد نشان از پدر…
خندیدم و سرمو گذاشتم رو شونه اش و گوش سپردم به شوهرحاله که بلند بلند میخوند:
-جینگ جینگ ساز میایه از بالای تهران میاد
بهزاد جونم خوشبحالت عروست با ناز میاد
یارمبارک بادا ایشالله مبارک بادا….
ها ماشالله…لال از دنیا نری…همراهی کن….
یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا

پایان

 

🌸💫🌸💫تورا دوست دارم….
تورا به اندازه ی تمام کسانی که دوستم ندارند دوست دارم
تورا بی علت و بی دلیل،
تورا فراتر از احترام و عشق،
تورا به اندازه ی تمام کسانی که دوستم ندارند
دوست دارم….💫🌸💫🌸

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫19 نظرها

  1. وای وای مرسی که تمومش کردین همش استرس داشتم باز پای نگار به ماجرا ختم بشه .نویسنده جان ممنونیم ازت رمانت حرف نداشت یاسمن و ایمان عشق خیلی قشنگی بینشون بود.خسته نباشی عزیزم:-*:-*
    ادمین جان شماهم خسته نباشی 

  2. واااییی یعنی تموم شد؟؟وای چه حیف
    من این رمانو خیلی دوس داشتم
    عزیزم چه ماجرای زندگیشون به خوبی و خوشی تموم شد
    خیلی خیلی تا بینهایت این رمانو دوس دارم
    چون مثل خیلی ازرمانای دیگه الکی نیس
    اتفاقات و جریاناتش خیلی به دل میشینه
    واییی چه بد ک تموم شد
    من خیلی دوسش داشتم این رمانو
    خسته نباشی نویسنده جان
    واقعا دست گلت دردنکنه معرکه ای به خدا
    بازم از این رمانای اینطوری بذار
    👌👌👌
    🌺🌺🌷💋💋

  3. چه عجب این رمان تموم شد😁نویسنده خسته نباشی🌹ولی مارا دق دادی با این نوشتن و پارت گذاری!!

  4. با این که یکم اخرش حرصمون داد ولی رمان خوبی بود نوسنده خیلی ممنون ویه خسته نباشیدم به ادمین عزیز میگم

    1. دروود بر دوستان عزیز و مدیر گرامی { این نظره شخصی منِ امیدوارم به کسی برنخوره••••)
      من نمیدونم بگم، متاسفانه یا بگم خوشبخنانه پارتهای۸۰/۸۰تا۸۳/ این جلوها بود اونا رو اول خوندم ای همچین بدک نبود خوب بود(البته باعرض معذرت عالی نبود)
      بعدش رفتم پارتهای۱تا۱۰ رو خوندم اَهههههه یکم کهیر زدم بعد همه پرام ریخت یعنی ها این خانواده دختره جزء اون کسانی بودن که رو اعصاب من بودن(به غیراز خاله و شوهرخالش؛مادرپدر بهزاد) با عرض معذرت اما اصلاااااااااا خوشم نیومد(یعنی از قدیم الیام هیچوقت خوشمون نمیومد••••) مخصوصاهم بدتر از همه ایمان بود•••• من همه کارهای یاسمن روهم تائید نمی کنم•• اما از اون دیالوگ ایمان داعشی که مدام تکرار می کرد خوشم اومد من اگر جاش بود درکنارش چندتا القاب دیگه هم حواله ایمان میکردم••••

    2. الان یادم اومد یکی از؛بچه ها•دوستان
      اینجا گفته بودکه کاش یاسی/یاسمن/ برگرده پیش آمین(برادرزاده صاحب باشگاه) فکرکنم حالا بعداز خوندن پارتهای۱تا۱۰ متوجه منظور اون دوست عزیز شودم•••

  5. با اینکه خیلی طول کشید اما بلاخره این رمان هم تموم شد ممنون از نویسنده عزیز به خاطر قلم زیباشون

  6. وایی نویسندع جونم عشقمیییی ❤دمت گرم عالییییییی بوددددددد❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💛💛💛💛💛💛💛💛💛💜💜💜💜💜💜💜💜💜

  7. عععععععععععععااااااااااااااااااالللللللللللللیییییییی بود من وقتی دیدم نوشته پارت آخر خیلی خیلی ناراحت شدم اسم نوبسندش چیه میخوام رماناشو بخونم
    ادمین جون لطفا این رمان و از سایت حذف نکن

  8. سلام ادمین ممنون بابت رمان عالی وزیبا.من ازاولش این رمان رودنبال کردم بهترین رمانی بودکه خوندم ممنون ازتویسنده ی محترم کاش هنوزادامه داشت وبه بعدازبچه دارشدنشون هم می پرداخت عالی بودوکاش بازهم ادامه داشت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن