رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 19

 

-بردار…شاید بخواد وصیت کنه…

لحن مایوس مرد باعث شد بیشتر و بیشتر گریه کنم…ماسک رو برداشتم و زهرا خانم دستمو آهسته فشرد و با صدای خبلی خیلی ضعیفی شکسته و بریده گفت:

-ا…ایمانمو….هواشو …د..اشته….باش….تنهاش….نزار…تنهاش نزار یاسمن….یل…یلدا….

لبهاش بسته شد….درست مثل چشماش…دست یخ زده و خونیش از توی دستم افتاد…

ناباورانه اول به زهرا خانم و بعد به دوتا مرد توی آمبولانس نگاه کردم….یکیشون سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:

-خدا رحمتشون کنه….بنده خدا امیدی به زنده موندنش نبود!

نگاه ناباور و مات برده ام رو از مرد برداشتمو به زهرا خانم خیره شدم….

مرد…به همین سادگی!؟؟

نه میتونستم باور کنم و نه میخواستم که باور کنم…بازوش رو تکون دادمو گفتم:

-خاله زهرا….خاله زهرا….تو رو خدا چشاتو وا کن….جون یلدا چشماتو باز کن….خاله زهرا…خاله تو رو خدا….چشماتو باز کن….

زهرا خانم انگار از اول وجود نداشت…غرق خون دراز کشیده بود با چشمهایی که دیگه قرار نبود هیچوقت باز بشن….سرمو رو سینه اش گذاشتمو بلند بلند شروع کردم به گریه کردن….

بیچاره ایمان…

بیچاره یلدایی که نوعروس بود و هنوز از ازدواجش چهار ماه هم نمیگذشت….

چجوری باید بهشون خبر میدادم…چجوری!؟

حال هیچکس خوب نبود…هیچکس….!

اما حس میکردم ایمان بدتر از همه است….بدتر که نه…داغونتر از بقیه…با اون ریش بلند و پیرهن مشکیش و نگاه ماتم زده اش حتی دل بدخواهاش رو هم غمگین میکرد!

یلدا ی بیچاره هم اونقدر گریه کرده بود و به سر و صورت خودش کوبیده بود که دیگه صداش بالا نمیومد ..!

یه آب قند براش درست کردمو رفتم سمتش….با اینکه چهل روز از مرگ مادرش میگذشت اما هنوزم حالش به خرابی روز اول بود…هنوزم مثل همون روز اولی که فهمیده بود چه اتفاقی واسه مادرش افتاده زار میزد و تو سرو صورت خودش می کوبید….

مهمونها تقریبا رفته بودن…و جز اقوام خیلی نزدیک غریبه ای توی خونه پیدا نمیشد…!

سمت یلدا رفتم و لیوان آب قند رو به سمتش گرفتمو با ناراحتی گفتم:

-بیا…اینو بخور …کشتی خودتو…چقدر آخه تو گریه میکنی….

با دست لیوان رو پس زد وبا اون صدای گرفته اش گفت:

-نمیخورم….

دوباره لیوان رو به سمتش گرفتم:

-بخور یلدا…جون من….صدات بالا نمیاد…رنگت هم پریده!

با دستمالای مچاله شده توی دستش آب بینیش رو تمیز کرد و گفت؛

-نمیخورم….نمیتونم بخورم!

و بعد دوباره شروع کرد به گریه کردن!

آهی کشیدمو از کنارش بلند شدم…ناخواسته نگاهم کشیده شد سمت ایمان…مینا کنارش ایستاده بود اما با هم صحبت نمیکردن….

دوباره و دوباره و مثل تمام روزای قبل حرفهای اخر زهرا خانم واسم مرور شدن….اینکه هوای ایمان رو داشته باشم…اما آخه چطور…

یلدا رو همه از همون روز اول حادثه هواشو داشتن…از امیر حسین گرقته تا خانواده منو اقوام خودش…اما ایمان نه…به هوای مرد بودنش فقط بهش یه نسلیت میگفتن و میرفتن….

بیچاره زهرا خانم….

هنوزم اون لحظات آخرش یادم…

اون بیشتر از یلدا نگران پسرش بود…

پسری که نتونست تو رخت دومادی ببینش!

ولی نمیدونم چرا از من میخواست که هواشو داشته باشم…

احتمالا صاید تو اون لحظات فقط من کنارش بودم…

آره…چز این پاسخ دیگه ای نتونست قانع ام کنه!

ظاهرا سکوت ایمان اونقدر طولانی شد که مینا نتونست تحمل کنه و رفت…از فرصت استفاده کردمو رفتم سمتش….

مقابلش ایستادمو نگاش کردم…اصلا توی یه عالم دیگه بود…اونقدر پرت که حتی سنگینی نگاه منو رو خودش حس نکرد.

بالاخره لیوان آب رو به سمتش گرفتمو آهسته اسمشو صدا زدم:

-ایمان…

نگام کرد….

-واست آب آوردم…

اخم کرد و روشو ازم برگردوند….این مدت که مرخصی بودو تمام وقت درگیر مراسم ،حواسم پیشش بود…که نه خواب داشت و نه خوراک….

دوباره لیوان رو سمتش گرفتمو گفتم:

-برات آب آوردم!

رو کرد سمتمو با لحن تندی گفت:

-آب نمیخورم…دست از سرم بردار!

به لبهای خشک شده و چشمای خسته اش نگاه کردم…دوباره لیوان رو به سمتش گرفتم؛

-تو رو خدا بخور…

زد زیر دستمو گفت:

-د نمیخورم لعنتی چرا ول نمیکنی….

صدای شکسته شدن لیوان نگاه هارو سمت ما جلب کرد…هول و دستپاچه و جوری که بقیه نفهمن چی پیش اومده گفتم:

-آخ ببخشید لیوان از دستم افتاد!

مامان با پره ی روسریش اشک زیر چشمشو کنار زد و گفت؛

-حواستو جمع کن دختر …اون شیشه شکسته هارو جمع کن نره تو پای کسی

چشمی گفتمو فورا رفتم تو آشپزخونه و با خاک انداز و جارو برگشتم…خرده های شیشه رو جمع کردمو دوباره رفتم توی آشپزخونه و از همونجا به ایمان خیره شدم

خانواده ی زهرا خانم بیچاره هرکدوم به نوعی از مرگ ناگهانی این زن خیلی مهربون ، آسیب دیده بودن…

یلدا که کلا بی امون درحال شیون بود…آقا رحمان که تا قبل این اتفاق یه مرد شاد و خندون بود حالا فقط یه گوشه مینشست و بدون هیچ حرفی درو دیوار رو نگاه میکرد…

ایمان هم که دپرس و افسرده از همه دوری میکرد! حتی از خودش!

وقت نهار بود و تقریبا دیگه کسی توی خونه ی آقا رحمان نمونده بود…حتی خانواده برادر آقا رحمان هم رفته بودن بالا توی واحد خودشون….

مامان نهار پخته بود.کلا این چند روز هر روز نهار شام میپخت و میومد پایین که همه دور هم بخوریم و نبود زهرا خانم کمتر حس بشه…!

با اصرار مامان و بابا یلدا و پدرش اومدن پای سفره…درواقع همه بودن بجز ایمان که کز کرده بود توی اتاقش و حاضر نبود بیرون بیاد…

آقا رحمان که حالا صورت و صداش غمگین بود و ریش سفیدش به صورتش حالت شکسته ای داده بود رو به یلدا کردو پرسید:

.

-ایمان نیومد!؟

یلدا غمگین جواب داد:

-نه…هر چقدر اصرار کردم نبومد…گفت گشنه اش نیست….دروغ میگه…این چند روز هیچی نخورده…

حاج بابا نگاهی به امیرحسین انداخت و گفت:

-امیرحسین ‌‌‌…تو برو بیارش بابا….

امیرحسین لقمه ی توی دهنش رو قورت داد و گفت:

-نمیاد حاجی‌….چند بار اصرار کردم راضی نشد بیاد!

مامان آه آرومی کشید و غمگین گفت:

-اینجوری که ضعف میکنه …نه درست و حسابی صبحونه میخوره‌‌‌‌…نه نهار…نه شام….

بیخیال بودم…چه اهمیت داشت غذا خوردن و نخوردن ایمان‌…اما نه تا وقتی که دوباره حرفهای زهرا خانم واسم مرور بشن..‌‌ناخواسته سکوت ایجاد شده رو شکستم و گفتم:

-من واسش میبرم‌…

همه به سمت من نگاه کردن…به بشقاب غذا اشاره کردمو گفتم:

-غذا رو میگم….من میبرم واسش‌….

و بعد بلند شدمو رفتم از توی آشپزخونه یه سینی آوردم.بشقاب غذا لیوان آب و ظرف خورشت رو توی سینی گذاشتم و بعد بلند شدم…همه داشتن با تعجب نگام میکردن‌‌.‌..آروم گفتم:

-شما غذاتون رو بخورین‌….من اینو به ایمان میدمو وقتی مطمئن شدم ازش میخوره میام…..

اینو گفتمو به سمت اتاق ایمان رفتم‌…در زدم ولی چیزی نگفت…دو سه بار دیگه هم در زدم بازم چیزی نگفت….واسه همین بیخیال اجازه گرفتن شدمو رفتم داخل….

با پا درو بستم و رفتم جلو…

رو لبه ی تخت نشسته بود و با سر خم گلهای قالی رو نگاه میکرد.تا متوجه ام شد سرش رو بالا آورد و نگاه غضب آلودش رو بهم دوخت:

-چی میخوای!؟؟؟

به سینی اشاره کردمو گفتم:

-واست نهار آوردم….

اخم ورد و گفت:

-بزن به چاک! نهار نمیخورم!

بهم برخورد…حتی خواستم برگردم ولی یه چیزی مانع ام شد…یه حس قوی…یه جیزی شبیه به قول..قول به زهرا خانم….

آب دهنمو قورت دادنو گفتم:

-خواهش میکنم ایمان…تورو خدا فقط چند قاشق بخور …فقط چند قاشق….

چشماشو تنگ و گشاد کرد.از روی تخت بلند شد و همونطور که قدم زنان سمتم میوند گفت:

-تو خیلی مشکوک میزنی این چند وقت….بگو ببینم…چی تو کلته….!؟

عقب رفتمو گفتم:

-ه ..هی….هیچی بخدا…فقط برات غذا آوردم…

هلم داد و گفت:

-گمشو برو بیرون بچه …ترحمت حالنو داره بهم میزنه.

سرمو تکون دادنو گفتم:

-ترحم…!؟ نه بخدا…من …من…..

برگشتم سر همون جای قبلیش وبا لحن بی حوصله ای گفت:

-برو بیرون ….

سینی رو روی میز مطالعه اش اش گذاشتمو مصمم گفتم:

-فقط وقتی میرم که از این غذت بخوری!

دستاشو مشت کرد و بهم خیره شد….دندون قروچه ای کرد و دوباره گفت:

-برو بیرون یاسمن….

نچی کردمو گفتم:

-تا نخوری نمیرم…

اینو که گفتم دوباره بلند شدو با عصبانیت به سمتم اومد …

دستامو جلو صورتم گرفتمو گفتم:

-نزن نزن….

فکر کردم میاد سمتم که بزنم، البته،خیلی هم ازش بعید نبود واسه همین دستامو تکیه و گاه و سپر سرو صورتم کردم اما وقتی بهم نزدیک شد بجای اینکه کتکم بزنه گوشه ای از لباسم رو گرفت و مثل یه موش کثیف از اتاقش انداختم بیرون و غرولند کنان گفت:

_همينم مونده يکی مثل تو…

بجای ادامه دادن جمله اش با تشر خطاب قرارم داد:

_دیگه سمت من نیا….! منو سگ نکن!

خیلی دوست داشتم بهش بگم تو همیشه سگ بودی ولی بجاش گفتم:

_باشه میرم ولی تو هم غذاتو بخور…

نمیدونم این حرفم رو شنید یا نه چون قبلش برگشت توی اتاق و درو بست اما…خودش تلخ بود حالا بدتر هم شده بود….درست عین برج زهر مار…!

راهمو گرفتمو برگشتم پیش بقيه…ناهار شون رو خورده بودنو سفره رو هم جمع کرده بودن این یعنی انگار نه انگار که ياسمنب وجود داره!

خب لامصبا لااقل پنج دقیقه منتظرم می موندین!

بعداز ناهار یلدا که حالا نحیف تر شده بود و تو اون لباسای سیاه شبیه یه گل پژمرده ی خیلی غمگین بنظر می رسید با سینی چای اومد توی سالن ….به همه چایی تعارف کرد و کنار امیرحسین نشست…..خیلی نگذشت که ایمان هم اومد و به جمع پیوست…بنظر نمی رسید چیزی خورده باشه…همین پکر و عصبانیم کرد….یعنی اگه بجای من مینا واسش غذا میبرد همه رو میخورد!؟

با دلخوری خیره شدم به جورابای سبز رنگم ….آخ چرا با من اینقدر بده این بشر!؟

چرا نمیخواست بفهمه من نگرانشم…البته…اگه وصیت مادرش نبود هیچوقت اینجوریرخودمو خار نمیکردم!

همه که جمع شدن،حاج بابا طبق عادت همونطور که دونه

های تسبیح رو به ترتیب کنار میزد شروع کرد به زدن حرفهایی که ظاهرا گفتنشون لازم بود….

اینکه مرگ حق و باید باهاش کنار اومد…اینکه باید صبوری به خرج داد و خلاصه از همین حرفها….

و البته اینکه همه باید برگردن سراغ کار و زندگیشون….

از یلدا خواست که با اميربرگرده اصفهان….از ایمان و آقا رحمان هم خواست که هر کدوم برن سراغ کارخودشون و تو خونه بس نشستن و غصه خوردن رو کنار بزارن….

آقا رحمان حرفهاي بابا رو تصدیق کرد و اونم بالاخره گفت:

_حق با حاج آقاست….یلدا بابا….خیلی وقته اينجايی…امیرحسین بیچاره هم پاسوز خودت کردی…برگرد سر خونه زنديگت….

یلدا بیصدا اشک ریخت و چیزی نگفت….خب…حرف حق شنيد…باید برنيگشت سر خونه زندگيشون تا همیشه که نميتونست اینجا بمونه….

آقا رحمان یه مدت کوتاه سکوت کرد و بعد با. لحن غمگینی گفت:

_مغازه رو سپردم دست شاگردم….میخوام اگه شد ان شالله برای یه مدتی برم دهات… ایمان بابا تو هم دیگه برو سر کارت….نشه که همش بشينی تو خونه….

یلدا با نگرانی گفت:

_چرا ميري ده آقا جون?! اونجا سخت نیست واستون?!

_نه بابا….ميريم اونجا کمک بابا بزرگتون….خيلی نميمونم…

آقا رحمان نميتونست نبود زهرا خانم رو توی خونه اش تحمل کنه…واسه همين میخواست بره ده….این چیزی بود که همه ميتونستن حدسش بزنن….

********

صبح زود لباس پوشيدمو آماده ی رفتن شدم….حال و حوصله نداشتم….اصلا کاش اونقدری مایه دار بودم که اصلا نیازی به کار کردن نداشتم…اونوقا فقط ميخوردمو ميخوابيدمو ميگشتم….رفتم توی آشپرخونه و مشغول خوردن صبحونه شدم….و نميدونم چرا باز زهرا خانم اومد توی ذهنم….اینجور مواقع لقمه واسم بدتر از زهرمار میشد…..

از پای میز بلند شدم….

حتما ایمان الان بیدار شده که بره سرکار….بيچاره…همیشه مادرش واسش صبحونه آماده میکرد اما الان ….صبح که از خواب بیدار میشه چیزی نمی بینه جز یه خونه ی خالي…حتی آقا رحمان هم دیگه توی خونه نبود….

دلم بدجوری به حال ایمان سوخت….بيچاره همه جوره تنها شده بود!

ولی من که بودم…خودم واسش صبحونه و شام و نهار ميبرم….

بلند شدم و یه سینی برداشتم…

نون داغ و پنير و چاي گذاشتم توی سینی و با برداشتن کیفم از خونه زدم بيرون….

پاورچين پاورچین رفتم سمت خونه …سینی رو جلوی در گذاشتم و زنگ رو فشردم و بعد هم بدو بدو رفتم بیرون و خودمو پشت در قايم کردم…

چند دقیقه بعد درو باز کردلباس بیرون تنش بود و مشخص بود قصد داشت بره سرکار…خیلی طول نکشید که نگاهش به سینی صبحانه افتاد….

پوزخند زد و گفت:

_مگه بهت نگفتم دیگه واسه من چیزی نيار….چرا زبون آدمیزاد حالیت نميشه؟…حتما باید مثل سگ کتک بخوری….

از ترس تو خودم جمع شدم…رو برگردوندم و خواستم فرار کنم که نفهمیدم کی خودش رو بهم رسوند از پشت ،بند کوله پشتيمو گرفتو کشید سمت خودش…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن