رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 4

 

➖آدرس خونه رو بهش دادمو رو صنولی گرم و نرم ولو شدم.
باور نکردنی بود اما راحتی و نرمی این صندلی از تخت خوابمم بیشتر بود.

به صورت آمین نگاه کردم.کم حرف بود و تلخ! سرمو کج کردم تا صورتشو فراتر از یه نیمرخ ببینمو بعد گفتم:

-دوست دخترت یه وقت ناراحت نشه منو قراره برسونی!؟ به قیافه ات میخوره از اون دوست دختر ذلیلا باشی…از اونا که هر جا میرن هر کاری میکنن پیم میدن به دختره میگن عسیسم من میخوام فلان جا برم…پیش بهمانی برم…فلان کارو بکنم….اجازه هست؟؟اجازه نیست؟”

بدون اینکه نگاهی بهم بنداره خیلی خیلی کوتاه گفت:

-ناراحت نمیشه!

ذوقم به کل کور شد.پس دوست دختر داشت…لابد هر کی هم بود از اون 85 هاش بود!

با اخم ازش رو برگردوندمو نگاهمو دوختم به ماشینایی که به سرعت از کنارشون رد میشدیم.

یه جورایی داشتم غبطه میخوردم به اون دختری که یه همچین پسری فول آبشنی دوستش داره!
دختری که اصلا ندیده بودمش اما قطعا باسد خوشگل و خکش هیکل باشه!

سکوت بینمون داشت طولانی میشد که چشمم به ایمان افتاد و رنگ از صورتم پدید.دستپاچه و وحشت زده کمربندمو باز کردمو دولا شدم…آمین با تعجب گفت:

-چرا همچین میکنی!؟

بدون اینکه سرمو بالا بیارم با ترس گفتم:

-اون پسره رو میبینی…اونی که لباس نظامی تنش و داره با اون موتوری ها حرف میزنه!؟

-خب!؟

-اون همسایمونه…منو با تو ببینه میشم آش نخورده و دهن سوخته…همچی رو میزاره کف دست بابامو اونم از صحنه ی زندگی محوم میکنه…

نیمچه لبخندی زد و با اشاره به رون پاش گفت:

-پس سرتو بزار اینجا تا نبینت…

با تعلل همینکارو کردم…خیره به صورتش از پایین،سرمو آهسته گذاشتم روی رون پاش….لامصب از هر زاویه ای که بهش نگاه میکردم خوشگل و خوشقیافه بود.

نگاه شیطونم چرخید سمت خشتکش..! هیکل بی نقصی داست…از اون مدلا که دوست داشتی کنارش تو خیابون راه بری و احساس غرور کنی!

دستش روی صورتم نشست و گفت:

-شیطونی ممنوع!

از تعجب این حرفش آب دهنم جست تو گلوم و به سرفه افتادم.خواستم بلند بشم که این اجازه رو نداد و گفت:

-پسره دقیقا پشت سرمون داره میاد سرتو بدزد…

➖هشدار بجاش،منو تو همون حالت دلا نگه داشت..سرم همچنان روی رون پاش بود و نگاه مضطربم خیره به صورتش از زاویه ای هنری!

انگار داشتم به یه آسمون خراش باشکوه نگاه میکردم! همونقدر عظیم،همونقدر فریبنده !

هر چند که امیدی برای جلب توجهش نداشتم از اونجهت که هم دوست دختر داشت و هم اندام من باب میلش نبود!

اصلا حکایت من حکایت همون دختر گیجی بود که با داد و هوار گفت” آی فلانی…آی بهمانی..مخ پسر همسایه رو زدم…مخ پسر همسایه رو زدم” پرسیدن: عشوه اومدی؟ گفت :نه..داشت رد میشد با سنگ زدم تومخش!

حالا این پسر خارج رفته ی باکلاس پول و پله دار که قیمت ماشینش برابر با قیمت خون منو هفت نسل بعدم بود با این ممه های بقول خودش جوشی و اون گندی که بالا آورده بودم و صدالبته خانواده ای که واسه یکی دو ساعت تاخیر قصد داشتن از خونه پرتم کنن بیرون، واسه چی اصلا به من فکر کنه!؟؟

خلاصه اینکه!بعله! ظاهرا من بدجور مخش رو زده بودم!البته با سنگ!

چشمامو با ترس بهم فشردمو گفتم:

-رفت این داعشی ریشو ؟!

آروم و خونسرد جواب داد:

-ماشینش دقیقا پهلوی ماشین من…و گه گاهی هم با شک سمت منو نگاه میکنه بخصوص الان که دارم با تو حرف میزنم

چنگی به پاش زدمو گفتم:

-خب حرف نزن دیگه عه!

بی توجه به تذکر من پرسید:

-دوست پسرت!؟

خدا نکنه اون روزی بیاد که من بخوام با یه همچین تحفه ای دوست بشم.بدنم رو صاف کردمو پاهمو دراز کردم.. دستامو گذاشتم رو شکممو گفتم:

-نخیر! مگه عقلم کم شده با این پسره دوست بشم! فقط همسایه ایم…یه همسایه ی عوضی بداخلاق!

از سرعت ماشینش کمی کم کرد…سرشو خم کرد رو صورتمو ،تو یه سانتی لبهام آهسته پرسید:

-خب اسم کوچتون چیه!؟

از این نزدیکی ماورایی که برخورد نفسهلی هردومون قابل حس بود،جو سنگینی بپا شد که احتمالا بر میگشت به بی جنبگی من!نمیدونم چرا زیر داغی نگاهش اینقدر احساس خفگی میکردم که حتی نمیتونستم لب بزنمو جوابشو بدم…

آب جمع شده توی دهنم رو ذره ذره قورت دادم و با لکنت گفتم:

-ک..کو…کوچه…کوچه اقاقیا!

نگاهش از لبهام آسته آسته تا روی چشمام بالا اومد.لبهاش تر بودن و گوشتی…نه خیلی کلفت اما برجسته با رنگ صورتی خیلی خیلی محو…دلم میخواست مثل گنجشک بهشون نوک بزنم…حتی اگه اسمش تجاوز به اموال غیر باشه!

ولی نه! من مال مردم خور نبودم! خواستم بلند بشم که دستشو رو سینه ام گذاشت و گفت:

-بمون! پسر همسایتون جلوی در ایستاده!

و من خیره به دیستش روی سینه ام سر جا خشکم زد!

➖نمیدونم آیا خودش میدونست دستش چه جای حساس و تحریک کننده ای رو لمس کرده یا فقط من بی جنبه بودم که با همین برخورد ساده تا مرز خیس کردن بین پاهام پیش رفته بودم!!؟

نفسم تو سینه حبس شد و چشمام خمار…من خیره به اون بودم و اون خیره به ایمان سمج و داعشی ای که معلوم نبود جلوی در داشت چه غلطی میکرد!

آب دهنم رو قورت دادمو سرانگشتامو به مچ دستش که هنوزم روی سینه ام جا خوش کرده بود رسوندم و پوست داغ دستش رو لمس کردم…اونکه نه…اما خودم که میدونستم اگه دستشو بیشتر از این اونجای حساس و تحریک کننده نگه داره مثل بستنی گرما دیده وا میرم…

نفس زنون بالاخره مچ دستش رو گرفتمو بریده بریده گفتم:

-میشه… دستتو …ب…برداری!؟؟

انگار تازه متوجه شده باشه ،سرش رو چرخوند سمتمو به دست خودش روی سینه ام نگاه کرد و با یه نیمچه پوزخند تمسخر کننده گفت:

-اونقدر کوچیک بودن که فکر کردم دستم یه جا دیگه اس نه رو سینه هات…

دیگه داشت زیادی با این موضوع شوخی میکرد.سرمو از رو پاش برداشتمو گفتم:

-تو مگه دیدیشون که هی میگی کوچیکن کوچیکن!

ریلکس و آروم یکی از شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-نیازی نیست نشونم بدی…همینجوریم سایزشون مشخص…

دیگه داشتم آب روغن قاطی میکردم! با نوک کفش زدم به ساق پاشو گفتم:

-چقدر تو پر رویی! حالا کی خواست بهت نشون بده!

-میدی!

دستامو مشت کردمو گفتم:

-دیگه شورشو در آوردی…از پایین آوردن اعتماد بنفس من چی گیرت میاد…؟!اصلا به درک…کوچیکن که کوچیکن…مگه قراره به تو برسن که هی سایزشونو میکوبی تو سرم!

داشتم چرت و پرت میگفتم.خودمم آگاه بودم..اما خب…دلم میخواست یجورایی تخلیه بشم…تا فکر نکنه کم آوردم…تا فکرنکنه چون بالا تنه ی بزرگی ندارم نمیتونم اون دختر جالبی باشم که یه مرد انتظارشو داره …

حرفم تموم شده بود اما هردو همچنان به چشمای هم خیره بودیم.دستشو از رو فرمون برداشت و گفت:

-از کجا معلوم…شاید به من برسن!

فکم ترمز کرد و صدام قطع شد! چند باری جمله اش رو تو ذهنم مرور کردم ودر نتیجه گرچه لذت شیرینی تو بدنم به موج وار جریان پیدا کرد اما با توجه به اینکه شواهد نشون میداد دوست دختر داره, جز اینکه قصدش بازی با احساسات من بود نمیشد از جمله اش برداشت دیگه ای کرد…

کیفمو برداشتمو گفتم:

-ازت تشکر نمیکنم که منو رسوندی چون ده برابرش با حرفات عذابم دادی…حالا هم ترجیج میدم با ایمان داعشی سرشاخ بشم اما دیگه پیش تو نمونم…

پیاده شدنم رو لفت دادم تا شاید بگه ” اوهوی دخترو…من دوست دختر ندارم…مال من میشی؟ ”

یا مثلا بگه ” ببخشید اگه ناراحتت کردم”

یا اینکه لااقل بگه ” متاسفم ” اما حتی وقتی پیاده شدمو کلی از ماشین فاصله گرفتم بازم صدایی ازش به گوشم نرسبد مگر صدای بم حرکت ماشینش….

ایمان جلوی در مشغول صحبت با همکار پلیسش بود،من که نزدیک شدم باهم دست دادن و رفیقش سوار ماشین پلیس شد و رفت و ایمان با پورخند گوشه ی لبش به من خیره شد…

زیر چشمی نگاش کردم… خواستم از کنارش رد بشم که گفت:

-دیگه پلیسا هم این موقع که میشه میرن میخوابن ..اونوقت گربه ی ولگرد حاج آقا هنوز تو خیابونا ول میچرخه….

خودم حالم به اندازه کافی گرفته بود دیگه جون کلکل کردن با ایمانو نداشتم اما برای اذیت کردنش موقعه ای که از کنارش میخواستم رد بشم سرانگشتامو روی دستش کشیدم و گفتم:

-اینم یه گناه دیگه! ایشالله بری جهنم!

➖ایمان چرخید سمتمو گفت:

-برات متاسفم که نه محرم حالیت میشه نه نامحرم…نه صبح حالیته نه شب… آخ اگه صلاح تو دست من بود!!!! اگه دست من بود….

جوری با افسوس از اینکه بقول خودش صلاح من دستش نبودحرف میزد که مطمئن بودم اگه کس و کاریم بود ، روزگارمو سیاه میکرد!

باز صدرحمت به داداش امیرعلی و داداش امیرحسین! غیرتی و سختگیر بودن اما نه در حد ایمان! و خدارو شکر که اون یکی با زن و بچه اش قم بود و این یکی سربازی!

جوابی بهش ندادمو پله هارو لرزون لرزون بالا رفتم.بیچاره اونی که دختره پدر منه و بیچاره اونی که قراره بشه زن ایمان!!!

روبه روی در ایستادمو به چشمی خیره شدم….! دستم از روی کلید زنگ پایین اومد و سرم خم شد.من که جرات نداشتم با بابا روبه رو بشم…حتی جرات نمیکردم کلیدزنگ رو فشار بدم…ربع ساعت بیشتر خیره به در سر پا ایستادم…

از داخل صدای جرو بحث میومد.مقنعه ام رو تا روی ابروهام جلو کشیدمو هفت هشت ده باری پشت دستمو روی لبهام که دیگه واقعا رنگ واقعیشونم از دست داده بودن، کشیدم. !

دلو زدم به دریا و با گفتن” هرچه باداباد” کلید زنگ رو فشردم!

خیلی سریع لنگه در کنار رفت و قامت بلند حاج بابا توی قاب در نمایان شد.تسبیح در دست، با اون پیرهن سفیدی که دکمه هاش تا خرخره بسته بودن،از بالا نگاه غضبناکی بهم انداخت که مثل گوشی رو ویبره رفتم.

طول کشید تا چشم از اون چشمای به خون نشسته اش بردارمو بگم:

-س..س…س…..سل…سل…سلام….

دستش که بالا اومد فورد گارد گرفتم.اما برخلاف تصورم هدفش فقط نگاه کردن به ساعت مچیش بود و بعد گفت:

-22:21 دقیقه …..

میون نفسهای بریده و مقطع من و نفسهای سنگین بابا، پر غضب و عصبی گفت:

-دختر حاج احمد حبیبی تا این موقع از شب کدوووووووم گوری بوده!؟؟؟؟؟

نگاهم به سمت داخل کشیده شد.امیدوارانه منتظر بودم بازم مثل همیشه مامان سر برسه و بشه ناجیم اما هیچ رد و اثری ازش نبود!

زانوهای لرزونم ثابت نمی موند.بریده بریده گفتم:

-حا…حاج…حاج …حاج بابا بخدا…من…سرکار بودم…وسیله ورزشی آورده بودن من باید میموندمو ثبتشون میکردم ..آخه شما که میدونید…من اونجا منشی ام…مسئول ثبت و ضبطم…کارم حساس…

فکر میکردم با همون تسبیح توی دستش سیاه و کبودم کنه اما کوتاه و معنی دار گفت:

-فردا صبح میام به اون خراب شده ببینم اونجا چه غلطی میکنی که تا این موقع شب میمونی و نه جواب تلفن میدی…نه..

برای اولین بار حرف بابامو قطع کردمو گفتم:

-نه آخه گوشی موبایلم رو بیصد….

صدای پرتحکمش چهار ستون بدنمو لرزوند:

-ساااااااکت !! فردا ساعت 9 میام اون خراب شده….

و بعد چرخید و داخل رفت تا من بمونمو یه مصیبت و بزرگ در حد جام جهانی!

➖درحالی که چشمام مدام مامان رو توی خونه جستجو میکردن،یکراست سمت اتاق خوابم رفتم.

درو بستم و ولو شدم روی تخت.دیدم که مامان رو به روی تلویزیون نشسته و بافتنی میبافه اما واقعا چرا اینبار هیچ مداخله ای نکرد!؟ شاید چون از دستم عاصی شده بود!

خیره شدم به سقف و به صدای عصبانی حاج بابا که بازم تو خونه پیچیده یود گوش سپردم:

-همش تقصیر توئہ فاطمه خانم..همش تقصیر توئہ! وگرنه من صدبار تاحالا این اعجوبه مفسد رو شوهر داده بودم!

-وا! حاجی! استغفرالله! آخه کسی به دختر خودش میگه مفسد!؟ چرا عیب روش میزاری!؟

-یه نگاه به ساعت بنداز!؟ الله اکبر…الله اکبر…هی من میخوام نزارم این دهن وا بشه هی فاطمه خانم تو نزار….

-سر کار بوده حاجی…یلدا به من گفت!

-احسنت فاطمه خانم! احسنت…مرحبا…تو که چند ساعت پیش میگفتی یلدا اطلاع رسونده که این زالو خانم کلاس جبرانی برداشته!؟ حالا حرفت عوض شده!؟؟ خااااانم…خااااانم….بنده که فرتی 50 ساله به دنیا نیومدم…منم درس خوندم..منم دانشگاه رفتم…منم مثل این شیطون 22سالگی رو گذروندم…

-حاجی شلوغش نکن….! جوون…نادون جاهل…

-نه! نه فاطمه! من دیگه فریب چرب زبونی های تو رو نمیخورم….گفتی شوهرش نده بزار درس بخون کسی بشه واسه خودش،سری تو سرا دربیاره،گفتیم باشه…گفتی بزار کار کنه استقلال مالی پیدا کنه جوونه،روش نمیشه از من و شما پول بگیره گفتیم چشم…بازم بستی به ریشمون،گفتی حاجی…دختره. ..دختر باید به خودش برسه…گفتیم باشه…گفتی زشته دختر سبیل داشته باشه…باید یه فرقی با امیرعلی و امیرحسین داشته باشه گفتیم چشم…سبیلاشوهم برداره…بازم نشستی و گفتی حاجی…عقل مردم به چشمشونه…بزاره سه دونه از اون ابروهاشوهم برداره یه فرمی بگیرن شوهر گیرش بیاد گفتم باشه….زیر ابرو هم برداره.. حالاااا بفرماااا…تحویل بگیر….معلوم نیست دختر منه یا دختر محمود فشن!

-حاجی بزرگ میشه آدم میشه!

-نه که الان کوچیک!؟دیگه بزرگتر از این…نه! باید فردا برم…برم محل کارشو ببینم…اصلا ببینم چجوریه..رئیش کیه…محل کارش چجوریه…مرد زیاد اونورا هست…نیست… باید تهو توش رو دربیارم…

دستامو رو گوشام گذاشتمو سرمو تو نرمی بالش فرو بردم…

فردا باید چه خاکی تو سرم می ریختم. اگه میومد و می دید که من کارم چیه چه بلایی سرم میاورد!؟؟؟

اگه میفهمید منشی نیستمو خدماتی ام چه کنفیکونی که راه نمینداخت..

دیگه کمکم داشت اشکم راه میفتاد که ذهنم پر کشید سمت آمین…شاید اون بتونه کمکم کنه! به هر حالی هر چی نباشه بعد از آقای جباری یجورایی رئیس اونجا آمین!

بقول مامان…عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!

گوشیمو از توی جیب مانتوم بیرون کشیدمو شماره آقا هادی نگهبان باشگاه رو گرفتم.طول کشید تا جواب داد..صدای لهجه دارش تو گوشم پیچید!

-الووووو…اینوقت شب خر گم کردی…

-سلام آقا هادی!

-وعلیکوم…شوما!؟

-حبیبی ام آقا هادی ..

-هان! تویی حبیبی! عجیبه! چرا تو باید به من زنگ بزنی! ؟نکنه عاشقم شدی میخوای اعتراف کنی!؟؟هان کلک!؟

-تو به اون دوتای که گرفتی قانع نیستی!؟

-نه والا!

-خوش اشتهایی برادر من..

خندید!

-خب! چی میخوای حبیبی!؟

-شماره آقا آمین ..داری!؟

پشت سرهم ردیف کرد:

-پسر برادر آقای جباری رو موگی!؟ها!؟ همی اون که تازه از فر نگ برگشته!؟ بلنده هیکلیع!؟ مثل برج زهرماره؟ همو او پسرو رو موگی!؟

صدامو به پایین ترین حد ممکن رسوندم تا کسی صدامو نشنوه…

-ها ! همی او رو موگوم!

-باشه! الان اس ام اسش میکنم!

-دستت درد نکنه منتظرم خداحافظ

-نگفتی چیکارش داری….

تماس رو قطع کردم.جوابشو میدادم تا صبح فک میزد…یک دقیقه بعد چشمک زن گوشیم خاموش روشن شد و چشمم به شماره ی آمین افتاد!

➖نفس عمیقی کشیدم و خیلی کوتاه و مختصر براش پیامک زدم:

“سلام.بیدارین!؟”

جواب نداد…تک زدم…بازم جواب نداد…اعصاب خسته و پکر لباسامو از تن بیرون کشیدم و روی تخت این پهلو و اون پهلو شدم…صدبار با استیصال زمزمه کردم:

“کاش جواب بده ..خبر مرگش چرا جواب نمیده…خدایا کاش جواب بده…ذلیل مرده جواب بده””

یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به گوشی…رفته رفته داشتم مایوس میشدم که چشمک زن گوشی روشن خاموش شد.

با خوشحالی پیام رو باز کردم! فقط یه علامت سوال فرستاده بود که احتمالا ترجمه اش میشد تو کی هستی!؟!!

بدون تعلل و فوت وقت براش تایپ کردم:

” من یاسمن حبیبی ام”

بازم جواب دادن رو لفت دادو من با یه چشم بسته و یه چشم بازو یه شکم گرسنه چشم انتظار جواب پیامکم رو هم تخت بیقرار و کم تحمل روی تخت غلت زدم…

گشنگی که بهم فشار آورد،بدون اینکه چراغ اتاق رو روشن کنم ،کورمال کورمال بی سرو صدا خودمو به آشپزخونه رسوندم. با باز کردن در یخچال نصف بدنمو داخلش فرو بردمو چشم چرخوندم تا یه خوراکی پیدا کنم.

میوه شکممو سیر نمیکرد.چند تا کتلت سرد برداشتمو گذاشتم لای نون و دوباره برگشتم تو اتاق…تا چشمک زن گوشی روشن خاموش شد خیز برداشتم سمتشو تنمو پرت کردم رو تختو گوشی رو بین دو دستم نگه داشتم.دل تو دلم نبود. پیام رو باز کردم:

” من همچین شخصی نمیشناسم! ”

گوشی از دستم سر خورد و افتاد رو تخت. کنج لبام به سمت پایین خم شدو لقمه از گلوم پایینتر نرفت.بعد اینهمه معطلی تازع میگه من یاسمن نمیشناسم اصلا لیلی مرد یا زن؟؟!

با این فکر که ممکنه اشتباها برای یکی دیگه پیام فرستاده باشم دوباره پیامک آقاهادی رو چک کردم اما همون شماره بود.لقمه رو قورت دادمو دوباره نوشتم:

” یاسمن حبیبی دیگه..خدماتی باشگاه…بهم چایی دادی…چایی ریخت رو لباست ”

گوشی رو رو تخت گذاشتم و خیره به صفحه اش لقمه بعدی رو خوردم. اینبار زودتر از دفعه قبل جواب داد:

” خب! بعدش!؟ ”

از جوابی که داد میلی به ادامه صحبت پیدا نکردم و یجورایی ازش مایوس شدم اما وقتی حرفهای حاج بابا یادم اومد ناچار و دمغ براش تایپ کردم:

” میشه من یه موضوعی رو بهت بگم!؟ کمکم میکنی؟”

به فاصله ی پنج دقیقه بعدش جواب داد:

“قول نمیدم کمکت کنم ولی میتونی بگی ”

پسره ی لعنتی!کاش زورشو داشتم تا دوتا میخوابوندم زیر گوشش!!! هوووفی کردم و حین جویدن کتلت سرد براش نوشتم:

“ببین حاج بابای من خیلی شاکیه از اینکه من دیر اومدم.نیت کرده فردا بیاد محل کارم.خیلی آدم سخت گیر و دقیقیه! مذهبی اونم چجورش! بدتر از اون اگه بفهمه من خدماتی ام دیگه نمیزاره کار کنم.من دلم نمیخواد از کار بیکار بشمو آزادیمو ازم بگیرن”

پیامو که براش ارسال کردم زودتر هز دفعات قبل جواب داد:

“خب! من چیکار کنم!؟ ”

اگه گیرش نبودم هفت هشتا فحش نون و آبدار واسش مینوشتم اما خب.. باید با این “عدو “میساختم تا بشه سبب خیر! همین شد که دوباره نوشتم:

” خب میشه کمکم کنی ؟آخه میدونی من بهش گفتم تو باشگاه منشی ام.اونم قسمت زنونه! اگه بفهمه خدمتکارم دیگه نمیزاره کار کنم بخصوص اگه بفهمه مرد هم اونجا رفت و آمد داره! “…

و بعد گزینه ی سند رو لمس کردمو پیام رو براش فرستادم…

➖انگشتامو به حالت دعا تو هم قفل کردمو روبه سقف گفتم:

-خدا تو رو خدا …خدا تو رو خدا….کمکم کن…راضیش کن کمکم کنه!

پنج دقیقه بعد جواب داد.با یه صلوات پیام رو باز کردم:

“این مشکل توئہ…به من مربوط نیست..میخوام بخوایم دیگه پیام نده”

لقمه رو با اشکهای حلقه زده تو چشمام قورت دادم..خداحافظ آزادی ….خداحافظ حقوق خوب من!…خداحافظ به بهونه ی کار چرخیدن توی شهر….!

گوشی رو روی عسلی گذاشتمو پتو رو تا روی صورتم بالا آوردم و زمزمه وار باخودم نالیدم :

-خاااااک تو سرت یاسمن که فکر کردی اون نره غول به تو کمک میکنه…خااااک هفت حموم خرابه تو سرت! خااااک….

“””””””

پرده ی اتاق کنار رفت و صدای شر شر بارون که شلاقی رو تن زمین میبارید خواب رو از سرم پروند ..به پهلو چرخیدمو پتو رو بالاتر آوردم.

صدای مامان از بالای سرم مثل ساعت زنگدار گوشمو قلقلک داد:

-بلندشو یاسمن..بلندشو صبحانه بخور…بلندشو…

اینبار روشکم خوابیدم و باصدای بمی گفتم:

-فاطی… جون مادرت ولم کن…

پتو رو از روی تنم برداشت وبعد از نزدیک کردن صورت عصبانیش به صورت خوابالودم گفت:

-آخه کدوم دختری مادرشو اینجوری صدا میزنه که تو میزنی؟ همینکارارو میکنی از دستت عاصی میشم…بلند شو…بلند شو که خیره سری هات کار دستت داده…بابات لباس پوشیده و آماده نشسته که باهم برین محل کارت ! بلندشو…

جلدی از جا نیم خیز شدم.زل زدم به مانانو گفتم:

-واقعنی میخواد بیاد!؟؟؟؟

موهای کوتاه پیچ و تاب دارشو پشت گوشش زد و گفت:

-نه پس! داره اداشو در میاره…بلند شو…بلندشو….

بلوز مامانو چنگ زدمو گفت:

-فاطی جون مادرت یه کاری کن نیاد!

بلوزشو از تو دستم بیرون کشید و گفت:

-عه! هی فاطی فاطی فاطی….

-خب باشه…فاطمه سادات خانم!

-پاچه خواری نکن!

-مامان…تورو خدا یه کاری کن نیاد

مامان با شک و سوء ظن گفت:

-چیه!؟ نکنه جای بدیه که اینقدر ترسیدی!؟؟؟

حالا مشکل شد دوتا! اگه میگفتم آره که واقعا اینطور نبود ، یا حتی دلایلش رو میگفتم مامان میشد بدتر از بابا…برای همین بیخیال یاری خواستن از مامان، گفتم:

-نه خیلیم خوب!

-پس باهاش برو تا شر بخواب…

-آخه تو که بابارو میشناسی…یه نر از اونجا رد بشه همون میشه بهونه اش

-اون دیگه تقصیر خودته!

مامان که رفت منم با قیافه ای زار لباسامو تنم کردمو از اتاق بیرون رفتم.
نه! مامان قپی نمیومد! حاج بابا آماده و لباس پوشیده،باهمون اخمای همیشه ترسناک رو صندلی رو به روی اپن نشسته بود و حین خوردن چاییش انتظار منو میکشید.

از دستشویی که بیرون اومدم گفت:

-دختر زود باش آماده شو کار و زندگی دارم!

سر به زیر و آروم آخرین زورمو زدم:

-باباجون نمیشه حالا یه روز دیگه بیاین…

دستشو برد بالا:

-برو لباس بپوش…سریع!

با دستهای آویزون سمت اتاقم رفتم. گشادترین مانتوم رو که رنگی تاریک داشت رو پوشیدمو با برداشتن کیف و وسایلم از اتاق بیرون رفتم..

بابا تا منو دید سوئیچ پرایدشو از روی اپن برداشت و با خداحافظی از مامان جلوتر از من از خونه بیرون رفت…..

➖پشت سر حاج بابا از پله ها پایین اومدم.ذکر میگفت و دونه های تسبیح رو یکی کنار میزد.

ناخنمو لای دندونام گذاشتمو عصبی و مضطرب شروع به جویدنش کردم.
محال بود بابا محل کارمو ببینه و بعد از این اجازه بده به سرکار رفتن حتی فکر کنم!

قبل بیرون رفتن از در ساختمون با ایمان و پدرش برخورد کردیم.

آقا رحمان که نون سنگگ تو دست چپش بود و ظرف حلیم تو دست راستش،قبل از اینکه داخل خونه اش بره مثل همیشه خیلی گرم و صمیمی با بابا احوالپرسی کرد و وسط این احوالپرسی ها حرفشون تا سیاست هم پیش رفت..

نگاهمو دوختن به ایمان.لباس نظامی تنش بود و کلاه سبز توی دستش…تا نگاه محجوب به حیاش رو دوخت به من با نفرت، واسش زبون درآوردم….!

اخم کردو با انزجاز نگاهشو ازم گرفت.

صحبتهای بابا و آقا رحمان از یه سلام و علیک رسید به لایحه های جدید مجلس! خسته و کسل از راهرو به سمت حیاط رفتم.ایمان جلوتر از من سمت در حیاط رفت…پشت سرش آهسته و صرفا جهت عصبانی کردنش گفتم:

-تو نه توی لباس خونگی شکل آدمیزادی،نه لباس بیرون،نه لباس مجلسی،نه اینایی که الان تنتته! ریشو…داعشی…پراید…تو پرایدی…هیچ آبشنی جز مرگ نداری!

ایستاد.چرخید سمت سکویی مرتفعی که داخلش با گلهای رنگا ورنگ تزئین شده بود. پای راستش رو با احتیاط و برای آسیب نرسیدن به گلها روی لبه سکو گذاشت و با کمری خم شده مشغول بستن بند کفشش شدو همزمان با طعنه گفت:

-باز چه غلطی کردی دختر حاجی !؟ که حاجی مجبور شده شخصاااا تو رو تا بیرون همراهی کنه!؟ هان گربه ی ولگرد!؟

دستمو به کمرم تکیه دادمو با صدای کشدار و لحن پرعشوه ای گفتم:

-خوشگلی دردسر داره آقا پلیسه!

پورخندی زد و گفت:

-آره ! از خواستگارایی که پاشنه ی در رو کندن مشخص!

اخم کردم.اما اون همچنام مشغول سفت بستن بند پوتینهای مشکی رنگش بود.دستمو سمتش دراز کردمو گفتم:

-نه که دخترا تو خونه در انتظار تو زیر پاشون علف سبز شده! کسی آشغالشم به تو نمیده دم در بزاری چه برسه به دخترش…اوحوقت به من تیکه میندازی! هه!

مکث کردم لبخند موذیانه ای زدم وبا بدجنسی به نیش و کنایه هام ادامه دادم:

-در ضمن ! از مامان خانمت شنیدم که تا حالا هرجا واست خواستگاری کرده جواب رد شنیده!!

دستمو رو دهنم گذاشتمو ریز ریز خندیدم! ایمان بدون هیچ واکنشی پاشو از روی سکو برداشت و کمرش رو صاف و بدون قوز بلند کرد.خیره به من کلاهشو روی سرش گذاشت و گفت:

-هم اشتباه شنفتی هم اخبارت ناموثق! دقت کن…! اون هرجا رفته خواستگاری’ من” دختره رو نپسندیدم….

” من ” رو با تاکید و گفت و بعد با تنظیم کلاه لبه دار نظامیش از خونه بیرون رفت تا من عصبی و کلافه دندون قروچه ای کنم و دوباره به انتظار حاج بابا جلوی در این پا و اون پا کنم….

➖توی مسیر همه ترفندهای که بلدم بودمو برای منصرف کردن حاج بابا بهکار بستم اما تلاشم به کل بیفایده بود.جدیتی که اون برای دیدن محل کار من داشت رضا زاده و بهداد سلیمی واسه بلند کردن وزنه هاشون نداشتن…!

در نهایت مثل این بدبخت بیچاره های افسرده بهونه ی بنی اسرائیلی آوردمو گفتم:

-بابا اون باشگاه واسه پولدارا و عیون هاست ..اونا با پورش و بی ام و و بنز میان …آخه پراید ما هم شد ماشین!؟؟؟

دستی به ریش سیاه پرپشتش کشید و گفت:

-دختر شنیدی دلار چندتومن شده!؟

دست به سینه سرمو چرخوندم سمت حاج بابا و خیره به نیمرخش گفتم:

-بلهههه ! میدونم!

تسبیحشو کنار گذاشت و گفت ؛

-اگه میدونستی از پراید بابات ایراد نمیگرفتی و میدونستی با این قیمت دلار تو الان سوار یه اسب سفید تک شاخی که قیمتش از جفت کلیه های منم بیشتره!

و بعد از توجیه کاملا منطقیش فاز نصیحت برداشت و با علم کردن انگشت اشاره اش امر به معروف کردن رو شروع کرد:

-دختر…من سعی کردم تو رو جوری تربیت کنم که خود خواه و مال پرست نباشی…اومدیمو فردا شوهر آینده ات بجای پراید فرقون داشت….تو میخوای اینجوری ناز و ادا بیایی….؟؟؟دختر باید قانع و بساز باشه…اهل خونه و زندگی باشه…همراه و همدل باشه….متین باشه…ستگین باشه..باوقار باشه..طمع کار و زیاده خواه نباشه…

خواستم لب باز کنم که بابا ماشین رو نگه داشت و پرسید

-خب! پس اینجاست! جاش که جای خوبیه! ببینم اوضاع داخل چجوریه!

کمربند رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.با حسرت و افسوس یه دل سیر باشگاه رو نگاه کردم و آه عمیقی کشیدم..

بابا دستی به شکم برامدش کشید و تا چشمش به پسرایی که درحال داخل رفتن از درب باشگاه بود افتاد ،غضب آلود و ناباور گفت:

-ببینم یاسمن…اینجا پسرا هم رفت و اومد دارن!؟؟؟ بچه مگه تو نگفتی تو محل کارت فقط با زن جماعت برخورد داری….!؟؟؟

نگاهش اونقدر اخمو و عبوس بود که لبهام برای چند دقیقه ای قفل شدن..دوباره یه نگاه به پسرایی که ساک به دست درحال تردد بودن انداخت و یه نگاه پرسشگر هم به من.. با تته پته گفتم:

-چیزه…آخه…چیزه…نه…

-چیزه !؟

-این در کلا واسه مرداست آقاجون….اصلا من نر و مردی نمیبینم…اون سمتو ببین.؟سمت چپ ؟سمت چپ واسه خانوماست…من اون قسمت کار میکنم..همیشه هم از اون قسمت رفت و امد میکنم….

دستی به ریشش کشید و گفت:

-پس از همون سمت بریم ببینم اوضاع چجوریه!؟

خدایا! نفس راحتی کشیدمو پشت سرش راه افتادم…ولی چه فایده! همه چیز از همین حالا مشخص بود…اون میفهمید من خدمتکارمو همه ی رئیس رئسام مرد و بعد هم با یه تیپا کشون کشون تا خونه میکشوندمو درنهایت مجبورم میکرد با یکی از همین پسرای دوستاش ازدواج کنم…یکی از همین قرون وسطایی های بد قلق!

بابا حین ذکر گفتن و چرخوندن تسبیحش، از در رد شد و داخل رفت و منم پشت سرش با شونه های خمیده راه افتادم…..امروز روز مرگم بود!!!

از همون ابتدا چشم بابا با دیدن دخترایی که پوششون عملا با پوشش غربی ها هیچ تفاوتی نداشت گرد و مبهوت شد…
چرخید سمت منو پرسید:

-الله اکبر! دختر مطمئنی اینجا باشگاست!؟ مطمئنی منو نیاوردی فاحشه خونه….الله اکبر! استغفرالله…باشگاهه یا کثافت خونه؟؟

تا خواستم لب باز کنم پسند خانم با چادر و روسری سیاهی که تا نوک بینیش جلو اومده بود به استقبال بابا اومد و به طرز مضحکی گفت:

-السلام و علیک حاجی .ورحمت اللهو.. بفرمایید! بفرمایید…درخدمت باشیم حاجی…چیزه..یعنی درخدمتیم حاج آقا…بفرمایید…

➖با بهت و ناباوری به پسند خانمی نگاه کردم که توی اون چادر سیاه شباهت عجیبی با یه عدد ماده غول بیابونی داشت..!
مبهوت از این زنی که تا حالا تو عمرش چادر سر نکرده با خودم لب زدم:

-نکنه واقعا اشتباهی اومدم!؟؟ نکنه این زن چاق ننه ی پسند خانم….!؟

بدجوری گیج و منگ شدم.اصلا نمیفهمیدم چرا امروز همه چیز یه جوری هست عجیب و غریب ودور از انتظار!..

بابا…خرسند از این حجاب و از این استقبال ،به گرمی جواب پسند خانم رو داد که همون موقع یکی از دخترای خدماتی که اسمش سمیه بود و تحت تاثیر فضای باشگاه ودخترایی که رفت و امد میکردن تیپ های از ما بهترونی میزد، بازهم با چادر، و نگاهی محجوب سمت ما اومد و اول رو به حاج بابا گفت:

-السلام علیکم و رحمت الله….

و بعد چشم دوخت به منو با یه چشمک گفت:

-خانم حبیبی تشریف نمی برید تو اتاقتون!؟ امروز خیلی کار داریناااا…!!!

دهنم تا آخر باز بود و چشما گرد و ثابت! طول کشید تا به خودم بیام …یه نگاه به لبخند گوشه ی لب بابا انداختمو متعجب از رفتارهای عجیب سمیه پرسیدم:

-اتاقم!؟؟؟؟؟

پسند خانم اومد سمت ما و گفت:

-ببخشید حاج آقا…یه چندتامورد بدحجاب هست…من برم نهی از منکرشون کنم….شما برید تو اتاق خانم منشی استراحت کنید… فعلا با اجازه!

حاج بابا دستشو به نشونه ی ارادت روی سینهه اش گذاشت و گفت؛

-صحیح! راحت باشید حاج خانم!

و بعد یه اشاره به پسند کرد و یه اشاره به من و گفت:

– پوشش اون خانم جای احسنت داره..نه تویی که لباسات عینهو گلای قالی رنگا وارنگ!

سمیه مارو به سمت دفتر خانم الماسی،مدیر بدنسازی بانوان هدایت کرد و خودش با نهایت احترام کنار در ایستاد و گفت:

-حاج آقا ان شالله چای یا قهوه یا نسکافه یا…؟؟

حاجی بدون اینکه تو چشمای سمیه نگاه کنه با احترام گفت:

-همون چایی دخترم!

با حیرت به اتاق خانم الماسی اشاره کردمو جوری که بابا نشنوه به سمیه گفتم:

-اینجا…اتاق من….خانم منشی!؟ من…؟ عه! گیج شدم!

سمیه تند تند گفت:

-بدو بدو…بدو برو تو…منم الان چایی میارم

بابا همونطور که درو دیوارو نگاه میکرد داخل اتاق شد و بعد از نشستن روی مبلهای چرم با رضایت سرشو تکون داد و خرسند و راضی گفت:

-نه ! خوشم اومد….بدجایی نیست….حالا چرا اونجا واستادی! ؟بیا پشت میزت بشین…مگه اون خانم محترم نگفت خیلی کارهست که باید انجام بدی!؟

چشما)و چند بار باز و بسته کردمو مالوندم…خدایاااا…من کجام!؟ اینا کی بودن!؟؟، چیشد که اینجوری شد…!؟؟

مثل خنگها کله امو خاروندم و پشت میز خانم الماسی نشستم که همون موقع سمیه با سینی چای چند تقه به در زد و گفت:

-خانم منشی اجازه هست!؟

یکم خیره خیره نگاش کردمو بعد گفتم؛

-ب..ب…بله….ه…هست…اجازه هست!

سمیه سینی چایی رو روی میز گذاشت و گفت:

-امر دیگه ای ندارین حاج آقا…

بابا لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:

-خیر دخترم…برقرار باشید!

سمیه کاملا ناشی و مضحک لبخند به ظاهر نجیبانه ای زد و گفت؛

-پیروز و سرافراز و….و….

انگار یادش رفت چی میخواد بگه…تک سرفه ای کرد و گفت:

-فعلا..یعنی چیزه…با اجازه!

بابا فنجون چایی رو برداشت و گفت:

-نه! مثل اینکه اشتباه فکر میکردم..خوب جایی هست!

نیشم تا بناگوش باز شد:

-پس میزارین بازم بیان!؟؟

بابا یه اشاره به اتاق کرد و گفت:

-حیف این شغل رو از دست بدی…حیف! معلوم که اجازه میدم بیای!

➖هیچوقت تو زندگیم تا این حد احساس خوش شانسی و راحتی نکردم!

از عمق وجودم نفس راحتی کشیدمو تنمو روی صندلی چرخدار لش کردم….

دستامو روی دسته های صندلی گذاشتمو به بابا خیره شدم…با حوصله چاییش رو می نوشید و وسایل اتاق رو نگاه میکرد!!!

البته خودمم هنوز تو شوک این اتفاقات بودم.اینکه چرا،چطور،به چه دلیل…اصلا چیشد که همه چیز بر وفق مراد من پیش رفت…!؟؟؟

داشتم تو ذهنم دنبال جوابی برای این سوالهای گیج کننده میگشتم که بابا با گفتن ” یا علی ” از روی صندلی بلند شد و گفت:

-خب دختر جان !!! من دیگه برم به کارو زندگیم برسم! بعد تموم شدن کارت بیا خونه…

از آروم شدنش نهایت استفاده رو بردمو گفتم:

-بعدش قراره با یکی از دوستام بریم کتابخونه!؟؟ کتابخونه دانشگاه…نهارم تو سلف میخوریم…

بابا یه نگاه “خر خودتی ” بهم انداخت ! ولی بعد در کمال تعجب دروغم رو باور کرد و گفت:

-باشه ! ولی قبل تاریک شدن هوا برگرد!

چشم کشداری گفتمو از روی صندلی بلند شدم و تا جلوی در خروجی همراهیش کردم…هنوزم باورم نمیشد همه چیز به خیر خوشی تموم شده….انگار داشتم خواب میدیدم…یا اینکه توهم میزدم!

بابا که سوار پراید سفیدش شد و رفت، کف دستامو بهم مالوندم و از سرخوشی زیاد زبونمو روی لبهام کشیدم که سمیه اینبار بدون چادر و با همون سر و وضع جلف سابق تی و سطل رو از روی زمین سر داد سمتمو گفت:

-اگه خرکیف شدنت تموم شده زود تند سالن اولی رو تی بکش!

دیدن تی و سطل درحالی که تا چند دقیقه پیش تو اوج خوشی بودم،مثل این بود که از بالای سرسره و از اوج سر بخوری تا پایین…!

اما خب! همینکه بابا اوضاع رو امن دید و اجازه داد سر کار بمونم خودش خیلی بود!

جلو رفتم و تی و سطل رو برداشتمو وکنجکاوانه پرسیدم:

-سمیه!؟؟؟؟ قضیه چیه!؟؟؟

سمیه یه آینه کوچیک و یه رژ لب از جیب روپوشش بیرون درآورد و همونطور که رژ قرمز رو روی لبهاش میکشید گفت :

– کدوم قضیه!؟؟

-بابا همین احترام گذاشتنای صوری…همین چادر سرکردنها…همین خانم منشی گفتنها…

آینه رو توجیب روپوشش انداخت و بعد از بیرون آوردن زلفای عسلی رنگش گفت:

-آقا آمین ازمون خواست اینکارو کنیم…به هر کدوممونم یه تراول پنجاهی داد….
گفت بابات خیلی آدم سختگیر و مذهبی ایه و دوست نداره تو یه جایی کار کنی که زن بدحجاب هست.. بعدشم از ما خواست که تا رفتن بابات یکم واسش نقش بازی کنیم…

نمیدونم چرا یه لحظه احساس کردم چشمام داره سمیه رو چهارتا میبینه!!! دستمو رو قلبم گذاشتم….آمین خواسته!؟ چرا آمین بخاطر من یه همچین کاری کرده!!! اونم درحالی که شب قبل به اون سردی جوابمو داد!

فکم جنبید و موتور زبونم روشن شد:

-واقعا آمین خواسته!؟؟؟چرا آقا آمین خواسته!؟آقا آمین دیگه چی گفته؟ بهتون پول داده؟؟ از من چی گفته!؟؟

سمیه بدون اینکه به سوالای رگباری من جوابی بده هولزده و دستپاچه گفت :

-ای وای! من برم که کلی کار ریخته سرم

مهر آمین دوباره توی دلم نشست و تصمیم گرفتم که هرجور شده برم دفترش و ازش تشکر کنم…اما از اونجایی که مطمئن بودم حالا توی سالن مردونه درحال رسیدگی به شاگردهاش هست تا نزدیکی های ساعت 11 خودمو با تمیز کردن سالنها سرگرم کردمو وقتی دیدم که امین بالاخره از سالن بیرون اومده و سمت اتاقش میره بدوبدو به سمت دفترش رفتم….

➖از مرتب بودن سرو وضعم که اطمینان پیدا کردم چند تقه به در زدمو داخل رفتم…

رو به روی آینه ی قدی ایستاده بود و با حوله ی کوچیکی صورت خیسش رو خشک میکرد.چند تا سرفه ی مصنوعی کردم تا یکم بهم توجه کنه و بعد گفتم:

-من واقعا غافلگیر شدم! اصلا…اصلا باورم نمیشه شما واقعا یه همچین کمک بزرگی بهم کرده باشی!

حوله رو آویز کرد و اسپری بدن رو از روی میز برداشت . تن لخت و عضله ایش آب رو از لب و لوچه ام آویزون کرد….چه کیفی میداد پز دادن دوستی با یه همچین پسری به دخترای کلاس…دخترایی که مدام دوست پسرای خوشتیپو مایه دارشونو به رخ میکشیدن!

تا چرخید سمتم،نگاهمو از بدنش برداشتمو گفتم:

-اومدم تشکر کنم!!

دستاشو به کمرش تکیه داد…لبه های شورت آدیداسش مشخص بود.لبخندمو جمع و جور کردم که صداش تو اتاق پیچید:

-به خاطر تو مجبور شدم از جیب خرج کنم…پنجاه تومن به سمیه خانم…پنجاه تومن به پسندخانم…پنجاه تومنم به یکی از دخترا تا خانم الماسی رو سرگرم کنه که به دفترش نره…
خب…جمعش میشه چقدر!؟؟؟

دستمو روی دسته ی پلاستیکی تی کشیدمو گفتم:

-میشه 150…

سرشو تکون داد:

-آفرین…خب 150 رد کن بیاد…

لبخندم تبدیل به زهرخند شد.این پا و اون پا کردمو با یه سرک به جیب مانتوم گفتم:

-الان ندارم!

خونسرد و جدی پرسید:

-الان چقدر داری!؟؟

اصلا باورم نمیشداینقدر پول براش اهمیت داشته باشه…اصلا مگه 150 تومن هم واسه این پول به حساب میومد!؟

دست کردم تو جیبم و سه تا پنج هزهرتومنی کهنه بیرون کشیدمو گفتم:

-فقط همینو دارم…

روی صندلی چرخدارش نشست و سرش رو به عقب تکیه داد و گفت:

-معطل چی هستی…بیار بده…

با تعجب به سه تا پنج تومنی اشاره کردمو گفتم:

-اینارو !؟

-اهوووم…همینارو…

-آخه…

-بیار بده ..حوصله امو سر نبر…

پکر و اخمو جلو رفتمو شکمم رو چسبوندم به لبه ی میز و پولارو روبه روش گذاشتم. دستی به صورتش کشید و گفت:

-خب…چقدر دیگه باید بدی!؟؟

با صدای ضعیفی جواب دادم:

-135تومن دیگه!

زبونشو توی دهن چرخوند و گفت:

-خب من این مقدارو فردا که زمان واریرز حقوقهاست ازت کم میکنم.

با ناراحتی گفتم:

-من چون اینجا یه شیفت فقط کار میکنم دیگه این مقدار روهم برداری چیزی ازش نمیمونه….

لباشو کج کردوگفت:

-باشه…پس یجور دیگه باهم تسویه میکنیم

-چجوری!؟

به لپ سفید و صورتیش اشاره کرد و گفت:

-اینجا…اینجرو ببوس …

ناباورانه نگاهش کردم که دوباره گفت:

-عجله کن…عجله نکنی نظرم عوض میشه!

-آخه….

-پس همون پول رو…

دستپاچه سمتش رفتم:

-نه نه…باشه..باشه….

احساس میکردم قصد داره سر به سرم بزاره.درخواستش تو باورم نمیگنجید و زیادی جای تعجب داشت.سرشو به عقب تکیه داد و گردنش رو کج کرد تا من لپش رو ببوسم…با اکراه سمتش رفتم و پرسیدم:

-واقعنی اینکارو انجام بدم…؟

شونه بالا انداخت:

-میتونی بجاش پول رو بدی

-نه نه….همینکارو میکنم…

-منتظرم…

➖هنوزم احساس میکردم داره سر به سرم میزاره!

یه جورایی هر آن منتظر بودم بگه “”” هی! این یه شوخی بود! زود باش واسه دوربین مخفی یه دست بده! ”

بعدشم من دست تکون میدادمو اون میگفت:

” قوربون قدو بالای کیفیت ”

اما وقتی نگاهم تو نگاه جدی و پرنفوذش تلاقی پیدا کرد، دوزاریم افتاد که هیچ دوربین مخفی ای در کار نیست!

جلو رفتم و با بستن چشمام لپ سرد و خنکش رو خیلی سریع و کوتاه و چکشی بوسیدم و بعد ناباورانه یک قدم یه عقب برداشتم…

سرشو با تاسف تکون داد و گفت:

-مثلا بوسیدی!؟؟؟ این هزارتومن هم ارزش نداشت

با استرس انگشتامو تو هم قلاب کردمو گفتم:

-آخه…چیزه….

نمیدونم هنوزم چرا حس میکردم همه چیز یه شوخیه ولی اون قیافه جدی و لحن خونسرد خلافش رو بهم ثابت میکرد…

دوباره جلو رفتم.فاصله ای باهاش نداشتم..کمرم رو که خم کردم نفسهای خوش بوش به صورتم خورد….گر گرفتم….حالی به حالی شدم….خیره به چشماش چند دقیقه ای مبهوت نگاهش کردم….صدای نفسها و صدای تالاپ تلوپ قلب خودمو میشنیدم…لبهامو به سمت لپش بردم اما بعد پاشو زیر ساق پام زد و همین باعث شد لبهام به سمت لبهاش تغییر مسیر بدن!

برای اینکه نیفتم دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و با بهت تو چشماش خیره شدم…

در مقابل اون چشمای پر نفوذ و تن داغش هوا بشدت کم بود…انگار اکسیژن تموم شده بود …شایدم من تو کره ی ماه بودم!

مدت طولانی ای بهم خیره بودیم تا اینکه گفت:

-نظرم عوض شد…لبامو ببوس…

این پسر…اونقدر خوشگل و شیرین بود که نتونستم مقابلش ادای تنگارو دربیارم برای همین کاری که گفت رو با کمال میل انجام دادمو لبهامو روی لبهاش گذاشتم…
و مثل خوردن یه شکلات داغ خوشمزه حریصانه شروع به خوردن و مک زدنشون کردم….

انگار که منتظر همین چراغ سبز بوده باشه،دستاش دور کمرم حلقه شد و با عقب بردن صندلی چرخدار منو تو بغل خودش نشوند و همراهیم کرد.

نمیشد در مقابلش مقاومت کرد…اصلا و ابدا!!! و از قدیم گفتن کور از خدا چی میخواست!؟؟؟؟

یه غذای خوش رنگ و لعاب جلو روتون میزارن و شما تصمیم میگیرین با متانت و ناز و ادا ذره ذره میلش کنید اما وقتی یه قاشقش رو میچیشد و میبینید چقدر خوشمزس دیگه قید کلاس و اینجور چیزارو میزنید و دو لپی میبلعیدش!

حالا منم دقیقا تو همین وضعیت بودم…دستای آمین کمرمو نوازش میکرد و زبونش دهنم میچرخید…..

طعم لباش اونقدر شیرین و خوشمزه و تازه بود که اصلا دلم نمیخواست نفس کم بیارم…دستای من اطراف صورت اون می چرخید و دستای اون دور کمرم بالا و پایین میشد….

این بوسه اونقدر طولانی شد که انگار قرار بود تو گینس ثبت بشه اما ناگهان با صدای تقه ی در منو مثل پر کاه بلند کرد و دور تر از خودش نشوند و بعد گفت:

-ساعت 12 سر خیابون منتظرت میمونم! حالا برو…

مقنعه ام رو جلو کشیدمو گفتم:

-قول نمیدم بیام و بعد هم با عجله از اتاق بیرون رفتم….

➖به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم.باورم نمیشد آمین این لبها رو بوسیده باشه! هر دم و هر لحظه که بهش فکر میکردم احساس خوشایندی از نوک پام تا فرق سرم جریان پیدا میکرد.

اینهمه دختر خوشگل و پولدار اینجا در رفت و آمد بود ولی اون منو بوسید! معنیش چی میتونه باشه جز دوست داشتن و عشق!؟

البته من همیشه بین همه کسایی که میشناختنم به دختر خیالباف معروف بودم اما حالا دیگه واسه خیالاتم شاهد و مدرک داشتم…!

نگاهم از آینه به سمت ساعت مچیم کشیده شد.هنوز پنج دقیقه تا 12 فرصت باقی مونده بود و من بیشتر از اینکه مثل یه دختر آروم و خونسرد باشم بیشتر شبیه یه دختر هیجان زده ی دستپاچه بودم،که از شوق بوسیدن توسط مرد مورد علاقه اش تو شوک و بهت فرو رفته بود.

بنظرم رسید با یه رژ لب میشه به شکل و شمایلم جون بدم…ضدآفتابی هم که صبح قبل بیرون اومدن به پوستم زده بودم ،تا حدودی هنوز آثارش روی پوست نرمم مشخص بود.

رژ لب قرمز رو با خیال راحت روی لبهام کشیدم و رنگ لبهام رواز صورتی بیجون به قرمز جیغ تغییر دادم و بعد به سبک قدیم از گونه هام ویشگون گرفتم تا رنگ عوض کنن و رو سفیدی صورتم قرمز-صورتی بشن!

مرحله دوم زینت بخشیدن به زلفهام بود.

اول کج زدم ولی بعد از وسط تقسیمشون کردم تا صورتم همون حالت بچگونه اش رو حفظ کنه!

و بعد از برداشتن کوله پشتیم و عقب کشیدن مقنعه ام و صدالبته زدن ادکلن از باشگاه بیرون رفتم…!

نمیخواستم آمین فکر کنه خیلی تو کفش هستم برای همین گرچه به محل قرار نزدیک بودم اما یه گوشه خودمو پنهون کردم تا اونی که اول به سر قرار می رسه من نباشم!!!

پشت یه درخت پر شاخ و برگ کمین کردمو سر خیابون رو پاییدم.چپ،راست، بالا ، پایین….تو هیچ جهتی ماشینش رو ندیدم!

چرخیدم و پشتم رو به درخت تکیه دادمو دستمو برای دیدن ساعت بالا آوردم. 12/5 شده بود ولی هنوز چشمایی من نه جمال خودش رو دیده بودن نه جمال ماشینش رو !

دستمو پایین آوردمو با لبه لوچه ی آویزون دوباره سر خیابون رو دید زدم که اینبار دستی روی شونه ام نشست و منو برگردوند….

با تعجب به آمین نگاه کردم.نیشم کج شد.مصنوعی خندیدمو گفتم:

-دا..د…داشتم….داشتم….سلام

یکم تو چشمام زل زد و بعد گفت:

-اینجا چیکار میکنی!؟

-خب…خب من….خب …خب من داشتم…

خونسرد پرسید:

-داشتی چی!؟

این از اون مواردی بود که نمیشد صداقت به خرج داد.دستپاچه بودم و باهمون دستپاچگی پای دروغ مثلا مصلحتی رو وسط کشیدم:

-منتظر تاکسی بودم!

-پشت درخت؟!

-از نظر تو اشکال داره!؟

-آره!

-چرا !؟

-چون ما باهم قرار داشتیم ولی خب….حالا که تو میخواستی با تاکسی بری خونه ، کنسلش میکنیم…فعلا !

و دست در جیب ازم فاصله گرفت….

➖درخت شاخه اش رو خم کرد و سیب رو به من نزدیک کرد پس چرا من دست دراز نکنمو نچینمش!؟؟؟

برداشتن دوگام بلند برای رسیدن به آمین کافی بود.گوشه ای از آستین پیراهنش رو کشیدم و اون ایستاد.

تماشا کردنش از این فاصله ی نزدیک و دیدن اینهمه جذابیت لذت اون بوسه ی رویایی رو دو برابر میکرد.لبهام کش اومدن و چشمام خندیدن….!

با شیطنت گفتم:

-خیلی وقت منتظرمی!؟

چشماشو ریز کرد و گفت :

-تو کی اومدی!؟

سینمو سپر کردمو خیلی ریلکس دروغ خوش ریختی تخویلش دادم:

-شاید پنج دقیقه ! به هرحال بیشتر از این نیست

کنج لبش یه وری شد.تلفن همراهشو تو دستش پیچ و تاب داد و گفت:

-چون از وقتی که تو پشت این درخت خودتو پنهون کردی منم همون لحظه رسیدم و اتفاق داشتم نگات میکردم،پس درنتیجه منم فقط پنج دقیقه اس که رسیدم!!

یکی از بدبختی های من این بود که هر وقت میخواستم به این بشر دروغ بگم زودی لو میرفتم!

دستامو از پشت بهم وصل کردمو گفتم:

-خب! حالا که اومدم! میخوای تا صبح اینجا نگه ام داری!؟

از اون حالت سکون به تحرک افتاد و سمت ماشینش رفت و همزمان گفت:

-نه! میخوام به خوردن نهار دعوتت کنم!

از این پیشنهاد حوشمزه اونقدر سر ذوق اومدم که به کل بیخیال کلاس متانت و ادب و احترام شدم…دویدم دنبالش و وقتی بهش رسیدم همونطور که تند تند در کنارش راه میرفتم گفتم:

-میشه هرجا من گفتم بریم!؟؟
.

خودم این جمله رو گفتم و خودم هم بعدش به شدت پشیمون شدم و گفتم:

-نه نه !

آمین بدون اینکه لبخند بزنه یا ذوق و شوقی از خودش بهم نشون بده چرخید و وبا کمی تعجب بهم نگاه کرد و به معنای اینکه ” فازم چیه ؟ ” دستشو تکون داد!

گوشیمو از جیبم بیرون کشیدمو یه نگاه به فایل “در برخورد با یک مرد-یا زن چه رفتاری رو باید از خودمون نشون بدیم” انداختم.

یه مرور ساده کافی بود تا من لبخند پت وپهنمو جمع کنم و تحت تاثیر این فایل آموزشی بگم:

-هر چی شما بگید آقا آمین!

حالا تعجب رو بیشتر میشد توی چشماش خوند.دستشو سمت در ماشینش دراز کرد و همزمان گفت:

-چیشد که یهو مودب شدی!؟

صاف و بدن قوز ایستادم و خیلی نجیبانه گفتم:

-من همیشه مودب بودم ولی خب…تو این فایل آموزشی نوشته وقتی یه مرد قراره شما رو به خوردن نهار دعوت کنه هرگز نگین فلان جا یا بهمان جا بریم….در این چنین مواردی باد با سلیقه شخص مقابل احترام گذاشت و هرجا که اون شخص تعیین کرد رفت.. خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها !

آمین در ماشینو برام باز کرد و گفت:

-دیگه از این چرت و پرتها نخون!

-اینا که چرت و پرت نیستن!

لبخند محوی زد و گفت:

-هر چیزی که توورو عوض کنه چرت و پرت!

از جمله ی نامفهومش یکم احساس گیجی بهم دست داد.لبامو بهم فشردمو گفتم:

-یعنی تو میگی من همینجوری خوبم!؟؟

به در اشاره کرد و گفت:

-نمیخوای سوارشی!؟؟

-نمیخوای جوابمو بدی!؟

لبخندش محو شد.اخم کردوگفت:

-من خیلی گرسنمه!

-خب که چی!؟

-میخوام بگم اگه گشنه ام بشه آدمیزادهم میخورم

با دست به سرتا پاش اشاره کردمو گفتم؛

-کاملا مشخص!

-شایدم زد به سرمو تو رو خوردم…

سرمو باخجالت پایین انداختم تا آمین لبخند نشسته روی لبهام و گونه های گلگونمو نبینه! به طرز مسخره ای بعضی از حرفاش وجودمو به وجد میاورد!

یه نگاه کوتاه بهش انداختمو بعد سوار ماشینش شدم.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن