رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 42

 

عمه مثل عزرائیل و من مثل بنده ی گناهکار بهم زل زده بودیم….

حالا میفهمم وقتی میگن طرف زبونش بند اومده دقیقا منظور چیه و چجوریه …

من واقعا زبونم بند اومده بود..نمیدونستم چه واکنشی درست و چه جوابی میتونه از خطر نجاتم بده….

عمه فرخنده دوباره کارت رو توی دستش تکون داد و بعد گفت:

-گفتم کارت پسر همسایه پیش تو چیکار میکنه!؟

با ترس آب دهنمو قورت دادم و بعد تته پته کنان گفتم:

-آاا…ا…این…آهان…این…هه هه هه…این…م…میدونی….این ….این افتاده بود رو …رو پله ها….بعد من دیدمش…..گفتم…گفتم بیارمش حالا هر وقت دیدمش…یعنی دیدمشون ایشون رو …بعش بدمش…

نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت:

-لازم نکرده…خودم فردا میرم بهش میدمش!

اینو گفت و با گذاشتن کارت توی جیبش از کنارم رد شد و رفت سمت آشپزخونه …

تو اون لحظه چشمامو بستمو دستامو گذاشتم رو قلبم و یه نفس عمیق کشدار و طولانی کشیدم…..

یعنی کمر بریده بودماااا…دستمو به پهلوم تکیه دادم و از فرط بی حالی و سستی رفتم سمت اتاقم…..

خدایا … خطر از بیخ گوشم گذشتهاااا…خدا بیگم چیکارت کنه عمه….آخه چرا اینقدر باید تو همچی سرک بکشی!

دراز کشیدم رو تخت و چشمامو رو بستم …خدا به دادمون برسه با این عمه!

از ساک و چمدونشم مشخص بود حالا حالاها قصد رفتن از اینجا رو نداره!

********

صبح ساعت 6بود که با سرو صدای خنده های عمه خواب از سرم پرید و بیدار شدم….

دلم میخواست گریه کنم از دستش….بابا خب بزار بخوابیم اه!

دستامو گذاشتم رو گوشهامو سرم فرو بردم زیر بالشت که اومد تو اتاقمو با اون صدای گوشخراشش گفت:

-دختر تو هنوز بیداری! همین سحرخیز نیستی که شوهر گیرت نمیاد! والا بخداااا….

پع! حالا این عمه همه چی رو باید به شوهر نسبت بده…! دقیقا بالای سرم ایستاد و گفت:

-بلندشو….بلندشو ببینم….

صدای مامانو از تو هال شنیدم که به عمه میگفت” ولش کن اینو فرخنده…این همیشه تا ده یازده خواب”…

“غلط کرده… چه معنی داره دختر تا این موقع خواب بمونه”….

وای! من دلم میخواست بخوابم….عمه پتو رو از روی سروتنم کشید و گفت:

-بلندشو بلندشو گرد قلمبه! بلندشو برو نونوایی نون بخر….بلندشو….

نصف دخترا سرهمین صف نونوایی بختشون وا شده پاتریک!

بیا….اول بهمون گفت گرد و قلمبه… حالا هم پاتریک…لابد بعدشم باب اسفنجی!

در هر صورت اونقدر بالا سرم جیغ جیغ کرد که دیگه خوابم نبرد و بیدارشدم…

منتها هنوزم چشمام گرم خواب بودن و حتی موقع راه رفتن تلو تلو میخوردم….

مامان یه پولی گذاشت کف دستمو گفت:

-برو نون سنگگ بخر واسه عمه ات بیار…بدوووو…..

مانتو پوشیدم و با سر کردن شال بالاجبار از خونه زدم بیرون….

حالا اگه ما نخوایم سر نونوایی شوهر گیرمون بیاد باید کی رو ببینیم!؟؟ لابد عمه فرخنده….

رفتم نونوایی….رو صف کسی نبود جز چند تا بچه و دوتا پیرمرد….

نون گرفتم و راه افتادم که بیام خونه…باورنکردنی بود اما من همچنان دلم میخواست بخوابم….هییییی….حالا یعنی از این به بعد من هرروز باید همینجوری کله سحر از خواب بیدار بشم!؟ عجب مکافاتی!

نون رو تو دست گرفته بودم و همینطور راه میرفتم که چشمم به پدر ایمان افتاد….

داشت با راننده ی ماشینی که ازش پیاده شده بود خوش و بش میکرد بعدهم وسایلش رو از صندوق درآورد رفت سمت خونه ….

وای…باورم نمیشد . تقریبا بعد یکسال برگشته بود.

من واقعا به این نتیجه رسیده بودم که اون دیگه هیچوقت نمیاد تهرون ….اما انگار….تا بهش نزدیک شدم لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم :

-سلام آاااقا رحمان…رسیدن به خیر….

تا صدامو شنید سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد….هنوزم باورم نمیشد خودش باشه….

تغییر کرده بود…تار سفید موهاش بیشتر شده بودن و ته ریش سفید و زبرش بیشتر تو چشم میومد….

یه جورایی…انگار تو این یه سال چند سال پیرتر شده بود…!

تا دیدم لبخندی به مهربونی لبخندهای قبلنش زد و بعد گفت:

-سلام یاسمن….چطوری؟؟ نگاش کن….عجب خانومی شده! ماشالله…خوشگلتر شدی….!

لبخندی خجل زدمو گفتم:

-ممنون آقا رحمان….همین الان اومدین!؟

سری تکون داد و گفت:

-بله….یاسمن جان….

نونهارو تو دستم جا به جا کردمو گفتم:

-اینقدر ندیدمتون که فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیاین اینجا….

خسته دستی به ته ریش سفیدش کشید و گفت:

-هفته دیگه سالگرد زهراست…گفتم اینجا باشم بهتره….

آهان…پس سالگرد زهرا خانم نزدیک بود….تلخی لبخندشم به همین خاطر بود….آهسته و کمی غمگین گفتم:

-خدارحمتش کنه….

آهی کشید و گفت:

-خدا رحمت کنه رفتگانت رو…

بیچاره آقا رحمان…حتما اینجا خیلی عذاب میکشید چون خاطرات زنش براش مرور میشد…..

خم شدمو یکی از کیفهاش رو برداشتم و گفتم:

-اینو کمکتون میارم …

-زحمت نکش دخترم خودم میارم….

-نه چه زحمتی میارمش…

درو باز کردم و کنار رفتم تا اول آ

قا رحمان بره داخل…

عجب خبر دسته اولی دارم واسه مامان اینا…..یعنی ایمان هنوز خونه اس!؟ یا رفته سرکار! ولی نه اون همیشه خیلی زود میره بیرون….حتی ماشینشم نبود…..

همرا آقا رحمان رفتیم داخل…کیف رو ازم گرفت وتشکر کرد…با اصرار یکی از نون سنگگها رو بهش دادم و بعد بدو بدو پله هارو بالا رفتم تا خبر اومدنشو به مامان بدم…

درو وا کردمو رفتم داخل…

هیجان زده خودمو به آشپزخونه رسوندم …مامان و عمه پشت میز نشسته بودن و صبحونه میخوردن….

مامان گفت:

-چرا اینقدر دیر اومدی!؟ رقتی نون بیاری یا نون بسازی!؟

نون رو گذاشتم رو میز و گفتم:

-صف شلوغ بود….حالا اینو بیخیال…اگه گفتین کی اومده !؟؟؟

هردو بهم خیره شدن….بعد عمه پرسید کی اومده !؟؟؟

با آب و تاب گفتم:

-داشتم از نونوا برمیگشتم که یهو دیدم یه نفر پشت در ایستاده…بعد رفتم جلو دیدم که عه…آقا رحمان…

هردو باهم یکصدا گفتن:

-آقاااا رحمان!????

سر تکون دادم و گفتم:

-بلههههه…آقا رحمان…بالاخره اومد خونه…..

مامان تو فکر فرو رفت و بعد گفت:

-پس بالاخره برگشت….فکر کنم واسه سالگردزهرا خانم برگشته….اگه اشتباه نکنم هفته دیگه سالگرد زهرای خدابیامرز باشه…..

عمه کنج لبشو داد بالا و گفت:

-چ چ چ….بیچاره آقا رحمان….سن و سالی هم نداره هااااااا…..

پرسیدم:

-کی زهرا خانم !؟

نگاه تندی بهم انداخت و گفت:

-نه …آقا رحمان رو میگم ! بیچاره خیلی هم سنش زیاد نیست….تو بد سن و سالی زنش رو از دست داد…..

گرچه منظورشو دقیقا نفهمیدم اما سری تکون دادم و چیزی نگفتم و پشت میز نشستم…داشتم نون و پنیر میخوردم که مامان بلند شد و گفت:

-من امروز کلاس قرآن دارم…باید برم کلاس….فرخنده جون کاری نداری!؟

عمه دستشو تکون داد و گفت:

-وووی….عجب حوصله ای داری تو فاطمه جون….بابا بیو برو کلاس یوگا موگای چیزی…..

مامان لبهاشو بهم فشرد و گفت:

-دستت درد نکنه فرخنده جون….یوگا موگا بمونه برای شما….

ریز ریز خندیدم که زد پشت کله ام و گفت:

-نخند….رو صف نونوا کسی گلوش پیشت گیر نکرد!؟

یکم چایی شیرین خوردم تا لقمه بره پایین و بعد گفتم:

-نه عمه جون…..

دستشو برد بالا و گفت:

-خااااااک…..دختر خواهر شوهر زن همسایه ام رفت نونوایی اونجا سر صف با یه یارویی آشنا شد….طرف پولش از پارو بالا میره ….

با لب لوچه آویزون گفتم:

-عه! خب به من چه! دوتا پیرمرد بود و چندتا بچه….

-مرده شور شانستو ببرن…

سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم…من خواستگار میخوام چیکار….من ایمان رو دارم….همین واسه من بسه….

عمه از پشت میز بلند شد و گفت:

-بلند شو و جمع کن….

مظلوم نگاهش کردم و گفتم:

-عمه….من که چیزی نخوردم….

-وااااا….یعنی میخوای بخوری!؟ بلند شو ببینم….بلندشو…..گرد قلمبه!

بلندشو یه طناب بردار طناب بزن…..زود باش…..

تا مجبورم نکرد وسایل صبحونه رو بردارم راضی نشد….منم به اجبار همه رو جمع کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون…..

عجب گیری افتادیما…..

چون میدونستم ممکنه مجبورم کنه طناب بردارم فورا حوله برداشتم و رفتم حموم…بیخودی حموم رو کش میدادم که کمتر بخوام برم بیرون و با عمه سرو کله بزنم….اما همش هم که نمیتوتستم تو حموم بمونم…

حوله رو تنم کردم و زدم بیرون….خونه تقریبا امن و امان بود…این یعنی خبری از عمه نبود….صداش زدم ولی جواب نداد. .اتاقاروهم که گشتم ندیدمش…..

یعنی کجا رفته!؟؟ بهتر…ده دقیقه آرامش هم بد چیزی نیست!

سرو تنمو خشک کردمو لباس پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه آب بخورم که صداشو از پایین شنیدم…متعجب رفتم سمت پنجره آشپزخونه و حیاط رو نگاه کردم که متوجه صدم اونجا کنار آقا رحمان ایستاده و داره باهاش صحبت میکنه!

عمه و آقا رحمان!؟؟ ترکیب عجیبی بود!

پنجره رو بستم واز خونه زدم بیرون…..آهسته قدم برمیداشتم که صدامو نشنون….

بعد رفتم کنار در و بیرون رو نگاه کردم….هردو نشسته بودن کنار باغچه و چایی و خرما میخوردن….

عمه چنان لفظ قلم و مودبانه حرف میزد که باورم نمیشد این همون عمه فرخنده باشه…

در کل به این میگن حادثه ی عجیب…..

بی سرو صدا رفتم بالا…..دقیقا چند ساعت بعد بالاخره عمه اومد…یعنی تا اون موقع همش داشت با آقا رحمان حرف میزد…..

پشت اپن ایستاده بودم و وقتی دیدمش مرموز و شیطون نگاهش کردم و گفتم:

-چخبرا عمه !؟؟

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-دنبال خبر خاصی هستی!

-نه….آخه…دیدم پیش آقا رحمان نشستی…..گفتم….

نگاه تندی بهم انداخت و گفت:

-رفتم کارت پسرشو بهش بدم دیگه…یه چند دقیقه ای هم باهام همکلام شدیم….

اینکه از کی تاحالا به چند ساعت میگن چند دقیقه مهم نبود….اینکه چرا کارت رو پس داد مهم بود….یعنی واقعت کارت رو داد به آقا رحمان…..!؟؟؟

با بغض پرسیدم:

-کارت رو دادین!؟؟

-نباید میدادم!؟

آهی کشیدمو گفتم:

-چرا باید می دادین….

تو اتاق نشسته بودم که پیامک اومد رو گوشیم….ایمان بود….صدای ماشینش رو شنیدم وقتی اومد تو حیاط اما یکم تعجب کردم آخه این اولبنباری بود که خسته از سر کار برمیگشت و قبل هرکاری به من پیام میداد… بازش که کردم اما بعد فهمیدم دلبلشو….آخه پرسیده بود چرا کارت رو دادم به باباش!

ظاهرا این موضوع واسه خودشم حسابی جای تعجب داشت….براش توضیح دادم که چیشده و اونم خیلی راحت پذیرفت…..

********

یه هفته ای از اومدن عمه میگذشت….و تو این مدت حسابی اذیت کرد…خصوصا من بدبخت رو! میگم اذیت چون بخاطر وجود نازنینش نشد که بشه ایمانو ببینم…

دلم لک زده بود واسه دیدنش….

هیچ نقشه ای هم به ذهنم نرسید که بخوام از طریق اون یه سری بهش برنم….

و بدبختی اینجا بود که با اومدن عمه تنها را وچاره جهت دیدن ایمان هم برفنا رفت…..آخه خود عمه هی غذاهارو واسشون میبرد….

حالا تنها امید من همون روز سالگرد زهرا خانم بود….اینکه اونجا ببینمش…..

یلدا واسه روز سالگرد مادرش اومد تهران…اما بدون امیرحسین…..

آخه میگفت کار داشت و هیچ جوره نتونست بیاد تهرون!

یلدا اول اومد خونه ما به مامان بابا سلام کرد و بعد رفت خونه خودشون…..

خیلی ذوق و شوق داشتم چون به بهانه ی یلدا میتونستم برم خونشون….آخه بدجور تو خماری دیدن ایمان بودم…..

لباس پوشیدم و خواستم برم‌پیایین که عمه پرسید:

-کجا میری به سلامتی!؟

-میخوام برم پیش یلدا شاید کمک بخواد…..

چیزی نگفت و رفت تو آشپزخونه که میوه بخوره….

من اصلا این عمه رو نمیفهمیدم…..خودش تا میتونست میخورد اما منو نمیذاشت ….زور نبود!؟

درو وا کردم و رفتم بیرون…..

دعا دعا میکردم ایمان هم باشه….عین تشنه به آب تشنه ی دیدنش بودم…..

زنگ رو که زدم یلدا درو به روم وا کرد…لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:

-وای چخوب که اومدی یاسی…..

کنار رفت تا برم داخل….صورتش تو اون لباسهای سیاه معصومتر و سفیدتر شده بود….

داشت حلوا درست میکرد آخه بعداز ظهر باید میرفتن قبرستون….

رفتیم تو آشپزخونه …یلدا سرگرم حلوا شد و من چیدن خرماها تو ظرف شیشه ای…..

موقع انجام اینکار زیر جلکی نگاهی به اطراف انداختم و وقتی دیدم ایمان نیستش گفتم:

-حالا عصر با کی میری قبرستون!؟

-خب با ایمان….

-مگه سرکار نیست !؟؟

-نه….امروز ندیدم بره سر کار….

-پس کجاست!؟

-با بابا رفتن بیرون…..

همون موقع یه نفر به در زد…اینبار من بودم که رفتم درو وا کردم…از دیدن مینا نیشم‌کج شد….بدون سلام اومد داخل …

ایششش…دلم‌میخواست بزنم تو کله اش…آخه بگو یعنی چی که سلام‌نمیکنی!؟ مثلا خیلی شاخی یا خیلی با کلاس!

درو زدم و از پشت سر با نفرت نگاهش کردم…..

رفت پیش یلدا و گفت:

-سلام یلدا…خوبی!؟ کمک نمیخوای!؟

-نه ممنون….یاسی هست….چیزیم نمونده‌…..

پشت صندلی نشست…از کنارش رد شدم و به چیدن خرماها تو ظرف ادامه دادم که پرسید:

-کی اومدی یلدا جون!؟

-صبح زود رسیدم!

-تنها اومدی!؟

-آره…امیرحسین نتونست بیاد….خیلی …

حرفش تموم نشده بود که سرش گیج رفت و ساکت موند…رفتم سمتش و گفتم:

-عه چیشدی…..

نشست رو صندلی و گفت:

-هیچی….فکر کنم ضعف کردم….حواست به حلوا باشه نسوزه…..

غمگین نگاهش کردم…من که میدونم‌چش بود….باز بخاطر مامانش غمگین شده بود…..

دلم به حالش میسوخت…..یلدا خیلی زود مامانشو از دست داد….خیلی…..

چند دقیقه بعد در وا شد و آقا رحمان و ایمان اومدن داخل‌…..

وای….اصلا دلم حال اومد با دیدنش….عین اینکه تو دل تابستون بخوام یه لیوان آب خنک بخورم……

اومد تو آشپزخونه و چیزایی که خریده بود رو گذاشت رو میز…..

مینا نگاهش کرد…در واقع اول ساعت مچیش رو و بعد خودشو گفت:

-چطوری..؟

ایما رفت سمت سینک و گفت:

-بد نیستم…..

یه لبوان آب خورد…..

از گوشه چشم نگاهش کردم….منو حتی یه لحظه هم نگاه کرد….بعدشم رفت بیرون و یه راست رفت سمت اتاقش….

یلدا با لیخند گفت:

-چه ساعت ایمان خوشگل بود!

-من واسه تولدش گرفتم…..

مینا اینو گفت و با افتخار خرمایی دهن خودش گذاشت…..

یلدا هم با آب و تاب گفت:

-واسه روز تولدش ؟؟

-آره!

-وای…چه عالی….پس تو یادت بود…..

-آره…معلوم که یادم….

-خیلی ساعت قشنگیه….خیلی…

دمغ و پکر به قیافه های یلدا و مینا نگاه کردم….قیافه هاشون بدجور رو مخ بود….خصوصا مینا که فکر میکرد ساعت رو مچ ایمان همون ساعتیه که خودش خریده!

خیلی دلم‌میخواستم بگم” هاهاها…ساعت تو فروخته شده و پولشم تو کیف من …همراه با یک استیکر فااااک “

اما….هیییی…. چیکار کنم که نمیشد هیچ جوره به روی خودم بیارم….

تلفن‌مینا که زنگ خورد رفت یه گوشه مشغول صحبت شد و بعد دوباره برگشت تو آشپزخونه و رو به یلدا گفت:

-یلدا من دوستم اومده دنبالم باید بریم کلاس….بعدازظهر از همون طرف میام قبرستون….

بعد رو به من کرد و با یه لبخند چندش گفت:

-خب دختر همسایتونم که هست کمکت…خوشبختانه همیشه سروتهشو بزنی همینجاست….پس فعلا….

-به سلامت‌…..

با عصبانیت نگاهش کردم….بعد گفتم:

-این بادمجون کپک زده چیگفت الان!؟ منظورش من بودم؟؟ منو سروتهمو بزنن اینجام؟؟؟؟ دقیقا منظورش چی بود!؟؟؟

یلدا دستمو گرفت و گفت:

-اووووه! چقدر حساس شدی یاسی…ول کن بیخیال….

با حرص زیادی گفتم:

-آخه خیلی پرروئه…..

-مینا همیشه پر رو بوده….تو به دل نگیر گل من…..

هرجور شده بود خودمو کنترل کردم که چیزی نگم…..جعبه خرما رو کنار گذاشتم که یلدا اومد کنارم و آروم و یواش گفت:

-یاسی….ولی من یه چیزی کشف کردم!؟

اونجوری که اون کنار گوش من اونجوری حرف زد منم‌بشدت کنجکاو شدم…و برای شنفتن پرده برداشتن از راز بزرگ پرسیدم:

-چی!؟؟ چی کشف‌کردی!؟

یه نگاه به اطراف انداخت و گفت:

-غلط نکنم ایمان و مینا باهمن……من شک ندارم ایمان میخواد بعد سالگرد مامان بره خواستگاری مینا….

شوکه زده به یلدا نگاه کردم….اصلا یه لحظه حس کردم‌قلبم از کار واستاده….

به سختی لب زدم:

-ایمان خودش گفت!؟؟

یلدا نچ نچی کرد و گفت:

-نه…من خودم کشف کردم….آخه دیدی…اینا تولد گرفتن….یعد این واسه تولدش ساعت خریده….بعد اینم ساعت رو انداخته رو مچ دستش….اینا معنیشون چیه ؟؟ اصلا چی میتونه باشه جز اینکه باهمن!؟

دیگه نتونستم چیزی بگم…..

اه…تف تو کارت مینا….حالا تو باید بری دقیقا همون چیزی رو بخری که من خریدم !؟؟؟

پووووووف! نکنه این قضیه شوخی شوخی جدی بشه! نکنه بره خواستگاری مینا !

غلط میکنه ولی….چشاشو از کاسه در میارم اگه بخواد همچین کاری بکنه…..

آقا رحمان اومد سمت آشپزخونه تا مطمئن بشه چیزی کم و کسر نباشه….

کارهارو که انجام دادیم من لباس پوشیدم که همراه یلدا بریم‌قبرستون…..

قشنگیش اینجا بود که ایمان میخواست مارو برسونه…..

وسایل رو برداشتیم‌و باهم رفتیم‌بیرون….من و یلدا عقب نشستیم و آقا رحمان جلو کنار ایمان….

همه چیز یه جوری بود که اصلا نمیشد و فرصتش پیش نیومد که با ایمان فرصت حرف زدن پیدا کنم…..

یه جورایی حتی وقت نمیشد باهم چشم تو چشم بشیم…..

اونجا که رسیدیم آقا رحمان و یلدا زودتر راه افتادن…منم ظرفهارو برداشتم از عقب و خواستم‌برم‌که ایمان چندتا از وسایل رو کمکم آورد …..

این بهترین فرصت بود….اما تاخواستم‌برم‌سمتش جلوتر از من راه افتاد….جا خوردم….چرا حتی سلام‌نکرد!؟

چرا حالمو نپرسید….؟؟ چرا سعی نکرد از فرصت استفاده کنه!؟؟

همه ی اینها یهویی ریختن تو سرم…عین حمله ی ارتش مورچه….

ولی بعدش که صورت نسبتا ناراحتش رو دیدم فهمیدم که احتمالا ناراحت مادرش…..

منم دیگه هیچی نگفتم…..اونم رفت سراغ مداح و با اون سرگرم صحبت شد…

بعدهم که درگیر چیدن صندلی ها و دیگه هیچی نشد بهش بگم…درواقع

نباید بهش سخت گرفت….آخه یه جورایی حقشه که ناراحت باشه….

رفته رفته قوم و خویشهاشون اومدن واطراف مزار شلوغ شد…..

یلدا همش گریه میکرد و منم به تنهایی مجبور بودم هی به مهمونها هم شربت بدم و هم خرما تعارف کنم…

مادمازل مینا که‌کلا چند دقیقه آخر مراسم اومد و بدون اینکه خودشو مادرش دست به سیاه و سفید بزنن مثل مهمون فقط گوشه نشستن…..

این وسط اما…اونی که عینهو ناجی ظاهر شد و به داد من رسید و کارهارو کمکم انجام داد کسی نبود جز عمه فرخنده…..

خداروشکر به موقع اومد و حسابی کارهارو سرو سامون داد…

آخر مراسم که شد تقریبا همه رفتن و همین خودی ها موندن…..

جون راه رفتن نداشتم…..نشستم یه گوشه و با خستگی لیوان یکبار مصرف رو پر از آب کردمو یه نفس سر کشیدمش……

داشتم از خنکیش لذت میبردم که آقا رحمان اومد کنارمو گفت:

-دستت درد نکنه یاسی جان….تو و عمه ات و مادرت حسابی افتادین تو زحمت.‌.‌..

ان شا الله تو شادی ها جبران کنیم….

لبخندی زدمو گفتم:

-خواهش میکنم عمو رحمان من که کاری نکردم…..

-من برم از فرخنده خانم و حاج خانم یه تشکر…..

هنوز حرف آقا رحمان تموم نشده بود که یلدا یهو از حال رفت و صدای جیغ عمه بلندشد….

هممون دستپاچه دویدیم سمتش…..رنگ به رو نداشت…..

بدجور نگرانش شده بودیم…..ایمان بغلش کرد و بردش ماشین و گفت:

-یاسمن بیا کمک…..

گرچ

ه همشون میخواستم بیان اما درنهایت این من بودم که همراهشون رفتم درحالی که خودمم از نگرانی رنگم پریده بود و قلبم تند تند میتپید…

وقتی دکتر بهمون گفت که یلدا باردار و ضعف و از حال رفتنش به همین خاطر بوده من خندیدم و ایمان ماتش برد…..

اون حالتی بهش دست داده بود که آدم یهو یه خبر خیلی خوشحال کننده میشنوه اما نمیدونه چی بگه….و ناخواسته ساکت میشه …

واسه من خنده دار بود چون هیچوقت تاحالا یلدارو با شکم برآمده تصور نکرده بودم….حالا واسه همین این خبر برام یه جورایی مثل شنیدن یه جک بود…..

تا دکتر دور شد نگاهی به ایمان انداختمو گفتم:

-چطوری دایی جون !؟

به سمتم نگاه کرد و بعد لبخندی زد و گفت:

-من میرم داروهاشو بگیرم….

خندیدم….و خودم راه افتادم که برم پیش یلدا….هنوز خیلی از سرمش مونده بود اما خب تقریبا رنگ و روش بهتر از قبل شده بود….

هیجان زده بودم که خبر مادرشدنشو بهش بگم…..

تا منو دید گفت:

-من یهو چم شد یاسی!!! فکر کنم ضعف کرده باشم…حالا چرا آوردینم اینجا….یه آب قند میدادین خوب میشدم…

خندیدم و گفتم:

-یلدا….

با بیخالی گفت:

-هوممم…..

-اگه بهت بگم حامله ای میگی چی!؟

بی رمق گفت:

-میگم برو بابااااا….

سرمو نزدیک صورتش بردمو با خنده گفتم:

-بکن بکنهاتون آخرش کار دست خودت و امیرحسین داد…تو ننه شدی اونم آق بابا….

باورش نشده بود و همچنان فکر میکرد من دارم شوخی میکنم….آب دهنش رو به سختی قورت داد و گفت:

-یاسی داری سر به سرم میزاری!؟

-نه بجون خودم….واقعی واقعی مامی شدی….

-بروووو

-عه چرا آخه باور نمیکنی…دکترت خودش گفت….گفت بارداری و ضعفت بخاطر همین بوده….

انگار رفته رفته داشت باورش میشد.. چون دچار یه سری تحول شد….مچ دستمو سفت گرفت و گفت:

-یاسی بگو جون مادرم سر به سرت نمیزارم!

پوووفی کردمو گفتم:

-از دست تو….آخه چرا باید بخوام سر به سرت بزارم….

لبخند قشنگی روی صورتش نقش گرفت….اون صورت بیحالش شاداب شد و گونه هاش گلگون….

یکم خودش رو کشید بالا و نشست رو تخت و گفت:

-وای….باورم نمیشه…..یعنی ….یعنی من….

دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:

-بله! یه توله سگ تو شکمته!

اینو که گفتم هردو باهم زدیم زیر خنده…..خودش هم باورش نمیشد مامان شده…هی بیخودی میخندید و میگفت که باورش نمیشه….

همون موقع ایمان با پلاستیک آب میوه اومد پیشمون …نگاهی به قیافه های خندونمون انداخت و بعد گفت:

-چیه!؟ نیشتون بازه!؟؟؟

یلدا باخجالت سرش رو پایین انداخت و هیچی نگفت…..

ایمان اپپلاستیک آب میوه هایی که خریده بود رو گذاشت رو تخت و با بیرون کشیدن تلفنش از جیب شلوارش گفت:

-هزار مرتبه بهم زنگ زدن…مخم سوت کشید از بس جواب تلفنهاشونو دادم….تو کی اینقدر عزیز صدی نکبت!؟؟

یلدا یا شرم و خجالت خندید و هیچی نگفت….یکی از آبمیوه هارو واسه خودم باز کردمو همونطور که میخوردم گفتم:

-عزیز بوده….هم عزیز هم خوش شانس….نه خداوکیلی…دختری که خواهرشوهرش من باشم باید روزی صد مرتبه سجده شکر بجا بیاره…

یلدادخندید و ایمان آبمیوه رو از دستم کش رفت و گفت:

-مریض اونه نه تو…..

بعدهم قبل اینکه اصلا بتونم از ابمیوه بخورم دادش به یلدا و گفت:

-سرمت که تموم بشه میریم….من یه چند دقیقه برم بیرون…..اینجا نمیتونم بمونم…..

ایمان که رفت کلی سر به سر یلدا گذاشتم و بعد گفتم:

-راستی ایمان داروهاتو آورد!؟ آخه باید به دکتر نشون بدم….

نگاهی به پلاستیکها انداخت و گفت:

-نه نیاورد …..

کلافه گفتم:

-داداشت از وقتی فهمید دایی شده خنگ شده…

یلدا با استرس گفت:

-وای…ایمانوهم فهمید!؟؟

از رو صندلی بلند شدمو گفتم:

-یهوجوری میگه وای ایمان هم فهمید انگار قتل کرده…حامله شدی آدم که نکشتی…..

آبمیوتو بخور من برم از داداش بی هوش و حواست داروهارو بگیرم….

پرده آبی رنگ رو کنار زدم و رفتم بیرون..

شمارشو گرفتم و ازش پرسیدم که کجاست وقتی دیدمش شاکی نگاش کردمو گفتم:

-چرا داروهاشو نگرفتی به دکترش نشون بدم!؟

دستشو تو موهاش کشید و گفت:

-ای بابا یادم رفت اصلا…

لبخند شیطونی زدمو گقتم:

-آره دیگه….از وقتی دایی شدی هوش و حواس واست نمونده. .بابا بشی چی میشه ..خندید و گفت:

-هیس …نگو میشنون ..

همونطور که دوشادوش هم سمت داروخونه میرفتیم گفتم:

-خب بشنون….مگه عیب!؟ وووی…فکرشو بکن….دخترمون ترکیبی از من و تو بشه…اوف چه میکنه این بازیکن…..یا مثلا پسرمون …دخترا واسش سرو دست میشکونن …

چیزی نمیگفت …فقط لبخند زنان به حرفهام گوش میداد……

خجالتی نبود…

بیشتر نگران این بود که مبادا آشنایی کسی مارو موقع بگو بخند ببینه واسه همین وقتی سر به سرش نمیذاشتم هی اخم میکرد و ازم میخواست ورجه وورجه نکنم….

هرچند که مصنوعی بودن اخمش هم کاملا مشخص بود اما من همچنان داشتم اذیتش میکردم…..

باهم رفتیم سمت داروخونه وداروهارو گرفتیم….بعدش پلاستیک داروهارو داد دستمو گفت:

-اونقدر میشینه گریه میکنه تا آخرش میشه این…..حالا اگه اتفاقی واسه خودش و بچه اش میفتاد چی!؟؟

نگاهی به داروها انداختمو گفتم:

-نگران نباش دایی جون! هیچ اتفاقی نمیفته! میگم دایی جووووون….دایی ایمان….شیرینی دایی شدنتو بهم نمیدی!؟؟؟

با لبخند نگام کرد و گفت:

-بس دیگه یاسی…..

لوس گفتم:

-خب من شیرینی میخوام….

نگاهی بهم انداخت و گفت:

-شیرینی میخوای ؟؟

-آره….

-باشه….سرموقعه اش یه شیرینی آبدار هم بهت میدم…

چون میدونستم منظورش چیه با شیطنت گفتم:

-مگه شیرینی آبدارهم وارد بازار شده!؟

-آره مگه خبر نداشتی!؟

-نه چجوریه!؟

-حالا وقتی تنها شدیم نشونت میدم چجوریه…..

ریز ریز خندیدم…..چقدر من حال میکردم وقتی ایمان از اون حالت غمگین و مغرور فاصله میگرفت و تبدیل میشد به یه آدم باحال!

اصلا درکل بنظرم اون خیلی پر انرژی شیطون بود…ولی این شیطنت رو فقط واسه آدمایی خاصی برزوز میداد…

ایمان‌رفت سمت ماشینش و من

خوش خوشان رفتم پیش یلدا….دیگه فکر کنم از این به بعد فقط باید اتفاقای خوب بیفته…..

پرده رو کنار زدم و رفتم پیش یلدا و گفتم:

-چطوری یلدا ژووووون….مامان ژوووون….

داشت با گوشیش حرف میزد و میخندید….فکر کنم با امیرحسین بود….

سرمو بردم جلو و گفتم:

-بابا شدنت مبارک امیرحسین….

فقط صدای خنده هاشو میشنیدم….ناقلاهاااا…..

نشستم رو صندلی تا یلدا تلفنش تموم بشه ….

یعنی میشه من و ایمان به این زودیا عروسی کنیم….!؟؟ میشه بچه دار بشیم…میشه پسرمون به خوشتیپی باباش و دخترمون به خوشگلی بازم باباش باشه !؟؟

تو فکر بودم که یلدا گفت:

-ایمان کو !؟

-بیرون….گفت تا ترخیص بشی بره ماشینشو بیاره داخل…..امیرحسین چیمیگفت!؟؟؟

خیلی خوشحال بود آره؟؟

باخجالت خندید و گفت:

-آره خیلی…..همش میگه مواظبش باشه…اینکارو نکن …اونکارو نکن…..انگار نه ماهمه…..

هردو باهم زدیم زیرخنده…و بعد گفتم:

-وااااای…بابامو بگو….باباتو بگو….ننه امو بگو….فکر کنم اگه بدونن تو حامله ای از خوشحالی بال دربیارن و پرواز کنن…..میگم کاش دختر باشه…من دختر خیلی دوست دارم….

گونه های یلدا گلگون شد و گفت:

-سالم باشه….جنسیتش مهم نیست…..

از رو صندلی بلند شدمو گفتم:

-بمون تا برم به پرستار بگم بیاد سُرت رو دربیاره…

-باشه…..

رفتم بیرون و با پرستار برگشتم….سرم یلدا دیگه تموم شده بود و بعد از نشون دادن داروهاش رفتیم بیرون….

ایمان ماشین رو آورده بود داخل….سوار شدیم و هی در گوش هم پچ پچ میکردیم ..از همین حالا داشتیم چک و چونه اسمشو میزدیم…..

وقتی رفتیم خونه همه باخوش حالی دور یلدا جمع شدن و هی قربون صدقه اش میرفتن…..

دیگه سورپرایز شدنی در کار نبود چون عمه فرخنده همون بار اول که بهم زنگ زد جویای اجوال یلدا باشه سیر تا پیازو به روش خودش از زیر زبونم بیرون کشید….

بعله! این شد که دیگه نشد قضیه مثل یه سورپرایز بمونه……

اونا نشسته بودن دور هم و عمه باوجود خستگی منو مجبور کرد بلند بشم چایی درست کنم…..

مگه رحم داشت لامصب….

بابا به روش خودش شروع کرد نصیحت کردن یلدا….

که دیگه غصه مادرشو نخوره….گریه نکنه….به فکر خودش و بچه اش باشه و خلاصه از همین حرفها….

آخرین فنجون چایی رو دادم ایمان و بعد یه گوشه نشیتم…عمه با لبخند گفت:

-آره یلدا جون….داداش راست میگن….غصه خوردنیه….اگه نبود که نمیگفتن غصه نخور….تو الان دیگه یه نفر نیستی و دوتایی…..از این به بعد باید حسابی حواست به خودت باشه…..

بعد رو کرد سمت آقا رحمان و گفت:

-بابابزرگ که شدین آقا رحمان….ایشالله دومادی ایمان….

چهره ی آقا رحمان از شنیدن این حرف بشاش شد و گفت:

-خدا از زبونتون بشنوه…اگه به من بود که ایمان الان باید ده بچه داشته بود…زن بگیر نیست فدخنده خانم…

عمه یکی از اون لبخندهای معروفش زد و گفت:

از دست این عمه….حالا تا ایمان رو زن نمیداد مگه ول میکرد…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫54 نظرها

  1. ادمین چ دلیلی داره ک هر چند مدت یبار پارت ها رو بصورت پی دی اف میزاری؟؟؟؟؟؟؟
    این پی دی افا رو گوشی من باز نمیشه نمیتونم بخونم اون چنتای قبلیم ک اینجوری گذاشتین نتونستم بخونم
    اخه چرا سر ی پارت گذاشتن اینقد ادا درمیارین خو مث قبلیا بزار حتما باید پی دی اف باشه ینی!!!!!!!
    این چ وضعشه اخه
    عادی پارت بزارین میمیرین؟!!!!
    نخواستیم بابا ب درک اصن

    1. درست بذارین دان نمیشه باز نمیکنه الحمدلله اصلا پارت نمیذارین اینم اینقد اافتضاح گذاشتین

  2. این همه وقت بزار …همیشه پارت ها رو دنبال کن ؟..آخر آقا ایمان دلشون هوای مینا خانوم رو بکنه …بی توجهی کنه به اون یاسمن بدبخت …عمه خانوم بشه مادر شوهر یاسمن …یا الله …من دیگه سکوت میکنم ….
    ولی از یه طرفیم این نگرانی ها تو رمان لازم بود …رمان داشت به سمت سبز بودن و آرامش و بدون هیچ نگرانی و استرس میرفت ….
    وا من که گفتم سکوت میکنم ؟ از همین حالا تا پارت بعدی سکوت …………………….بای

  3. ریییییپ زده کع
    دان نمیشه هیچجوره
    نمیزاری نزار
    میزاری درست بزار خدایی
    عنم در اومده ا. این مدلااااا

      1. شما لطفا از این فکر ها نکن ….بابا مگه هر دو روز درمیون نمیذاشتی حالا هر چهار روز …ایول بابا مشتی ..میخوای اصلا از این سال به اون سال بزار سر سال تحویل پارت ها رو بخونیم دلمون شاد شه …

  4. با سلام و خسته نباشید چرا بقیه خیلی جلوتر از پارت هارو میدونن جای خاصی باید خیلی جلوتر خوند

  5. ادمیم جون تورو خدا بگو کی پارت 43 رو میزاری.مردیم بخدا 4 روز گذشت . اگه نمی تونید بزارین بگین که ما انقدر امید وار نباشیم .اگه پارت نمی زارید وعده ندید که هر 4 روز یه بار بگید هر سال یبار.اوفففففففففف

  6. تا یه خورده رمان جالب میشه شما تصمیم میگرین مارو دق بدین تا پارت بعدی رو بزارین .لطفا زود تر اگه نموتونید بگید کجا میتونیم ادامه رمان رو بخونیم .تلگرامی چیزی .والا به خدا

  7. ادمین جون تورو خدا بگو کی ارت بعدی رو میزاری .دق دادی مارو .اول میگی 2 روز یه بار بعد میگی 4 روز یه بار خوب اشکال نداره اما 4 روز گزشت اما هنوز پارت جدید رو نزاشتی اگه نمیتونید از پسش بر بیاین به ما یه کانالی پیزی معرفی کنید اونجا ادامشو بخونیم . والا به خدا

  8. بابا دق مرگمون کردین خب ی پارت بذارین دیگه جریان چیه تا حالا ی روز درمیون پارت میومد الان بعد پنج روز هیچ خبری نیست واقعا ک ی کم برا مخاطبا احترام قائل باشین بد نیس ها

      1. سلام عزیز …سلام جیگر …فکر کردم دیگه تو این دنیا نیستی فدات شم ..5 روز ازت خبری نبود نگران شدم .اینقدر به خودت زحمت نده نفس خسته میشی هر روز بیای بگی پارت جدید بیاد میزارم … نویسنده رو به من معرفی کن با برو بچ میریم پارت جدید رو میاریم …

      2. چیشد یهو ادمین ؟!!! چرا دو روز یه بارت شد چهار روز یه بار
        چهار روز یه بارت هم که شده 5 روز ولی هنوز خبری نیس ؟
        جریان چیه ؟!!!!!!!!!!
        ینی نویسنده یهو تغییر موضع داد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  9. چیشد یهو ادمین ؟!!! چرا دو روز یه بارت شد چهار روز یه بار
    چهار روز یه بارت هم که شده 5 روز ولی هنوز خبری نیس ؟
    جریان چیه ؟!!!!!!!!!!
    ینی نویسنده یهو تغییر موضع داد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  10. سلام ادمین جان نویسنده های عزیز واقعا خسته نباشید اصلا خوب نیست این همه به خودتون زحمت میدید ماراضی نیستیم بخدا یکمم استراحت کنید خوب از این که انقدر برامخاطبا احترام میزارین نهایت سپاس رو داریم دقیقا ی هفته هیچ رمانی پارت جدید نداره دختر حاج اقا استاد خاص من دانشجوی شیطون بلا استاد خلافکار واقعا نمیدونم چرا چتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پاسخ ادمین : پارت جدید بیاد میزارم

  11. اسمش رو بزنید گوگل اینستاش میاد

    حماقت کوچک و شیطان مؤنث و ساقی رمان های دیگشن که کامل نیستن

    اسمش : مهتاب دوستی

    منم دعا کنید سر افطار😂

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن