رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 5

 

➖اهرسون دفترچه به دست بالای سرمون ایستاد و گفت:

-سلام.خوش آمدید.چی میل دارید!؟

آمین منو رو سمت من گرفت و گفت:

-انتخاب کن!

مودبانه منو رو پس زدمو گفتم:

-هر چی شما سفارش بدید منم همونورو انتخاب میکنم آقا آمین!

آمین پوفی کرد و با جلو آوردن سرش گفت:

-من توی سر به هوا رو به خوردن نهار دعوت کردم نه یه دختر مودب و اصولی رو…پس بگو چی میخوری!؟؟

خیره به چشماش منو رو ازش گرفتم وتندتند و پشت سرهم گفتم:

-پاستا،سالاد مخصوص،نوشابه سیاه…ترشی…

آمین سرشو تکون داد و گفت:

-حالا شد!

و بعد منو رو سمت گارسون گرفت و گفت:

-منم همون چیزایی که خانم گفتن!

گارسون چشمی گفت و با یادداشت سفارشات از میز دور شد.

تنها که شدیم چشم از صورت آمین که لحظه به لحظه در نگاهم جذابتر از قبل بنظر می رسید ،برداشتمو دور و برم رو نگاه کردم.

لذت نهار خوردن با آدم خوشقیافه،پولدار و با جذبه ای مثل آمین توی یه همچین رستوران لاکچرای یه چیزی تو مایه های آپلو هوا کردن بود…بخصوص وقتی بعضی از دختر تخس های پولدار با حسرت آدمو نگاه میکردن که دیگه اون موقع میشد نور الا نور… !

رستوران شلوغی بود و تقریبا اکثر مشتری هاش دختر و پسرایی که احتمالا رابطشون در حد یه رفاقت بود…..!

سمت چپمون پنج تا دختر نشسته بودن که سرو ریخت و اوضاع خوراکی های میزشون نشون میداد از اون بچه پولدارای سوسولین که بزرگترین دغدغشون “حالا من چی بپوشمه”…..!

ریلکس و خونسرد سیگار میکشیدن و درکنارش با کوبیدن لیوانهاشون بهم نوشیدنی هاشونو سر میکشیدن!

در نگاه اول حس خوبی بهشون پیدا نکردم چون مدام به ما نگاه میکردن و گاهی بلند و گاهی هم ریز ریز میخندیدن…آمین نسبت به این موضوع کاملا بیخیال بود اما من نه…دلم نمیخواست جایی بشینم که پنج دختر خبیث مدام بهم نگاه میکنن و درگوشی پچ پچ میکنن!

اون سرگرم گوشی موبایلش بود و منم گرچه با گلدون روی میز ور میرفتم اما تمام حواس پی اون دخترای عوضی ازخودراضی بود تا اینکه یه نفرشون از پای میز بلند شد و بعد از اینکه خیلی مودبانه صندلی رو بلند کرد و سرجاش گذاشت با اون نحوه ی راه رفتن لوند و پرعشوش سمت میز ما اومد…!

میدونستم مسیرش به آمین ختم میشه چون تمام مدت داشت به اون نگاه میکرد.

با چندش سرو وضع و پوشش شیک و پیکش رو نگاه کردم…بوی ادکلن گرونقیمتش زودتر از خودش به سمت میز ما اومد…!

زیبا بود..والبته تاحدودب جلف!خب! خیلی وقته تو ایران جلف بودن نشانه ی پولداری به حساب میومد!

شلوار آبی کوتاهش ساق پاهای لخت و سفیدش رو نمیتونست بپوشونه…کفشهاش سیاه و پاشنه بلند بودن و بندهای چرم نازک کفش دور پاش پیچ میخوردن!

بلوز سفیدو نازکی تنش بود که میشد خطوط سوتینش رو دید و پایینش رو زیر شلوارش زده بود
کمربند زنانه اش درست بالای خشتکش به شکل یه پاپیون بسته میشدو روسری روی سرش هم که عملا هیچ نقشی تو پوشندن موهای بلوندش نداشت،، با رنگ شلوار و و روپوشش تقریبا ترکیب رنگی زیبایی ایجاد کرده بود!

نزدیک ما دو نفر که شد انگار که نه انگار منی وجود داشته باشه رو به آمین با صدای خیلی لطیف و ناز و ادا داری گفت:

-سلاااااام ….

آمین نگاهشو از صفحه گوشی موبایلش برداشت و گفت:

-سلام

دختر لبخند پسرکشی زد و با فرستادنو مو های اتو کشیدش به پشت گوشش پرسید:

-اسم من دیانا هست…من و دوستام میخواستیم از شما بخوایم که نهار رو با ما میل کنید!!!

چشمای متحیرم از صورت بزک کرده ی دختر چرخید سمت صورت آروم آمین…
هاج و واج بهش نگاه کردم و منتظر موندم ببینم چه جواب و واکنشی از خودش نشون میده…..

➖هاج و واج به آمین تگاه کردم و عجولانه منتظر موندم که ببینم چه جوابی به دختره میده…آمین با مکث کوتاهی، نیمچه لبخندی زد و گفت:

-پاسخ منفیه!

برخلاف تصورم لبخند لوندانه ی دختره بجای محو شدن عریضتر از قبل شد.تار موهاای صاف و بدون پیچ ولو شده ی روی صورتشو که با هر بار تکون خوردن از پشت گوشش رها میشدن و روی صورتش میفتادنو کنار زد و با یه نگاه کوتاه به دوستاش به تمسخر گفت:

-عههه! قبلا رزرو شدید!؟؟واسه یه جوجه مدرسه ای!؟

ناخوداگاه به سرو وضع خودم نگاه کردم.چرا به من میگفت جوجه مدرسه ای!؟؟
صدای خنده های دخترا که بالا رفت دست من مشت شد.لپمو از داخل گاز گرفتمو چشم دوختم به آمین…لبهاش آهسته از هم باز شدن و صدای آروم و خونسردش ، خیلی گوش نواز تو فضا پیچید :

– اگه از این دوزاری های پولی نبودین شاید بهتون افتخار میدادم!

تیکه ی آمین زبونم منم قفل کرد چه برسه به دختره که با دهان باز داشت نگاش میکرد.خیلی محترمانه اومده بود جلو، خیلی شبک لبخند زد، خیلی مودبانه درخواست همراهی داد، خیلی بی رحمانه تیکه پروند و خیلی زیبا کنف شد!

لبه های رو پوشش رو بهم نزدیک کرد و با یه نگاه نفرت انگیز به منو یه نگاه خصمانه به آمین ، بی سرو صدا و سر به زیر سمت دوستاش رفت!!!

همون موقع گارسون سفارشایی که داده بودیم رو آورد و با سلیقه روی میز چید.
نگاه من اما همچنان خیره به آمین بود

چنگال رو برداشت و گفت:

-تماشای من سیرت نمیکنه! غذاتو بخور….

بی هوا پرسیدم:

-چرا منو بوسیدی!؟؟؟

اولین لقمه اش رو جوید و گفت:

-چرا گذاشتی من ببوسمت!؟

اون سوال منو جوری به خودم پاس داد که سکوت کنم و بیخیال جواب گرفتن بشم…به فکرم رسید که چرا باید حساسیت به خرج بدم درحالی که میتونم بیخیال بشم و تو لحظه زندگی کنم ولی بعد نتونستم این فکرو عملی کنم…آخه واقعیت داشت که میگن هیچ دختر و پسری نمیتونن دوست معمولی باشن…!

وقتی پسری دختری رو میبو سه یعنی عاشقش شده ولی من تو آمین این حس و حال رو نمیدیدم.

بعد از یک سکوت طولانی گفتم:

-هیچ دختری مردی رو که بهش حسی نداشته باشه ، نمیبوسه!

چنگال رو از دهنش دور کرد و گفت:

-هیچ پسری هم دختری رو که دوست نداشته باشه نمیبوسه!

و بعد نگاهشو ازم گرفت و گفت؛

-اینجوری بهم نگاه میکنی فکر میکنم بوس میخوای!

هول شدمو دستپاچه..نگاهمو ازش برداشتمو مشغول خوردن غذا شدم….

➖قدم زدن در کنار آمین یا حتی غذاخوردن و رد و بدل کردن مکالمه هایی هرچند کوتاه و مختصر شیرینترین و جذابترین تفریحی بود که تو کل عمرم داشتم.

بعد یه عمر تنهایی و غبطه خوردن به دوست پسرهای پولدار و خوشگل رفقا و همکلاسی هام، حالا خودمو در کنارم یه همه چی تموم نامبر وان میدیدم….!!!

البته هنوز رسما بهم پیشنها نداده بود ولی من یه جورایب عزممرو جمع کردم تا هرجور شده توجه و نظرشو به خودم جلب کنم …و هدفم این بود که اون بعدها و در آینده ای کاملا نزدیک بجای جمله ی ” با من دوست میشی؟ ” جمله ی ” با من ازدواج میکنی ” رو به زبون بیاره!!!

در کنار هم غذا خوردیم،بعدش از باغ وحش دیدن کردیم…و کلی کار هیجان انگیز دیگه که لذتشون بخاطر حضور آمین برای من صدبرابر شده بود!

آمین کم حرف بود و تلخ! اما وقتی هم حرف میزد منو به طرز شگف انگیزی محصور خودش میکرد.

مثلا اونقدر ازش خوشم اومدهدبود که حتی اگه یه کلمه ی بی معنی هم به زبون میاورد بهز برق تحسین تو چشمای من مینشست!

توجه کردید!!! هر چیزی که شخص مورد علاقمون دوست داشته باشه ،حتی اگه تا قبل برای ما عادی باشه دیگه بعدش واسمون “خاص ” هست…حالا میخواد یه جمله باشه،یه تیکه کلام…یا حتی یه آهنگ!

ساعت از هفت که گذشت خواهش کردم که جهت پیشگیری از نق و نوقهای حاج بابا تا نزدیکی های خونه برسونمو اونم قبول کرد.تو راه چیزی رو ازش پرسیدم که مدام تو ذهنم میچرخید و تا نوک زبونم میومد و میرفت:

-منو با منظور خاصی به بیرون دعوت کردی!؟

نیشخندی به سوالاهای عجیب و غریب من زد و گفت:

-فقط مادر آدم که بدون منظور هر کاری واسش میکنیم…در مورد من که اینطور!

پر هیجان لبخند زدم:

-پس منظوری داشتی!

یه نگاه گذری به صورت خندون من انداخت و دوباره چشم دوخت به جلو و پرسید:

-تا حالا کسی بهت گفته استاد پرسیدن سوالای عجیبی!؟

-اره….

-کی!؟

-همه!

-این همه شامل پسر غریبه هم میشه!،

از این حرفش دوباره قند تو دلم آب شد.ابرو بالا انداختمو گفتم:

-نوچ…ولی در کل واسم سوال بود!

-چی!؟

-اینکه اصلا از من خوشت نمیومد و با حرفها و رفتارات اذیتم میکردی اما بعد یهویی …..برای نهار دعوتم کردی….

نگاهش روی آینه بغل چرخید:

-گاهی وقتها نباید سوال یپرسی…باید با روزها پیش بری و ببینی بعدش چه اتفاقی میفته!

خیلی فلسفی حرف میزد…کلا هرچی بود درحد سواد من یکی که نبود.با اینکه منظورشو نگرفته بودم اما مثل وقتایی که استاد بیخودی وز وز میکرد و من غرق یه فکر دیگه، تنها برای اینکه توجه استاد رو بخودم جلب نکنم و ادای آدمای درسخون و حواس جمع رو دربیارم هرازگاهی سرمو در مقابل توضیحات تخم*یش تکون میدادم الان هم همون کارو انجام دادم…بر طبق عادت یا شایدم ناچاری…یا مثلا کم نیاوردن!

آمین خواست بپیچه تو کوچمون که تند و سریع گفتم:

-نه نه نه…همینجا نگه دار..همینجا…..

ابروهاشو بهم نزدیک کرد و پرسید:

-چرا !؟؟؟؟

یه نگاه به اطراف انداختمو گفتم:

-میترسم آشنایی چیزی منو با تو ببینه!

ابروهاش از هم فاصله گرفتمن و سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد.لبخند زدمو برای اینکه مثل این عاشق معشوق ها دم رفتن بوسه ای رو لبهام بکاره، رفتنم رو پیش پیش اعلام کردم؛

-خب…من دیگه برم…مرسی بابت امروز…

برخلاف حدس و گمانم و اون چیزی که تو ذهنم تصور کرده بودم فقط به تکون سرش اکتفا کرد.

لبخند روی لبم ماسید و جاشو به یه حالت کنف شدگی داد.کوله پشتیمو برداشتمو پیاده شدم و درو بستم..قبل اینوه بره شیشه ماشین پایین اومد و گفت:

-نمیخوام کسی از این ملاقات بویی ببره!

لبامو کج و یه وری کردمو گفتم:

-مثلا کی!؟؟؟

-نفس عمیقی کشید و گفت:

-عموم…کارکنای باشگاه….آقای نجات…پسندخانم….و بقیه ….گرفتی!؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-گرفتم!

نیمچه لبخندی زد و گفت:

-فعلا!

وقتی رفت…دل منو هم باخودش برد…اونقدر نگاهش کردم تا از دیدم محوشد و اگه صدای بمو همیشهدعصبان ایمان نبود حالا حالا برای بدرقه کردنش همونجا می موندم:

-تو سوار اون ماشین بودی گربه ی ولگرد!؟؟؟

➖از حرف ایمان بیشتر از حضور ناگهانیش جاخورده بودم.آب گلومو قورتوپ دادم و با اخم و حالتی گله مند به صورت همیشه ی خدا طلبکارش زل زدمو گفتم:

-داروغه ای!؟؟؟ اسکندرخان…

گرمپوش تنش بود و ساک ورزشی توی دست راستش! کلاه آفتابیشو چرخوند تا لبه ی آفتابگیرش پشت کله اش بیفته وبعد پرسید:

-اون کی بود!؟؟

اگه ایمان منو با آمین میدید عین این بود که بابا دیده باشه از همین جهت دستپاچه شدن و ترسیدنم کاملا عادی بود….

بندهای کوله پشتیمو سفت و سخت تو مشتم فشردمو تا خودمو نبازم و بعد گفتم:

-ک…کدوم ؟ کی!؟ کی رو میگی؟

چشماشوریز کردد و دندوناشو رو لب پایینیش فشار داد و بعد شمرده و عصبی گفت:

-تو از اون ماشین پیاده شدی….کی …بود!؟؟؟

برای خلاصی از دست ایمان باید میپیچیدم جاده فرعی،صدامو بردم بالا و تند تند گفتم:

-ای بابااااا…کدوم ماشین!؟؟ توهم زدی ها آقا پلیسه! کلا ذهن و فکرت خراب…تقصیر خودتم نیستا…از همون بچگیت همینقدر نچسب و بی شعور بودی….هی میگی از ماشین پیاده شدی…هی میگی…آخه کدوم ماشین…؟؟فقط یه یارویی جلو پام ترمز کرد و گفت خانم ببخشید آدرس فلان جا کجاست منم دادم….همین…

قیافه اش داد میزد چرت و پرتها و شرو ورای منو باور نکرده…نفسش رو آشکارا با حرص بیرون فرستاد و گفت:

-پرسیده آدرس فلان جا کجاست یا گفته چه لبای سرخی!!!؟؟؟؟

رفاقت و گشت و گذار با از ما بهترونی مثل آرمین بهم جرات و جسارت و صدالبته اعتماد بنفس داده بود…یعنی در واقع اینا از مزایای پریدن با قناری ها بود!

نمیخواستم مثل یلدا بله قربان گویی ایمان بشم درحالی که خودم هم سه تا آقا بالاسر داشتم…بابا…امیرعلی و امیرحسین!
پس چه دلیلی داشت به پسر همسایمون جواب پس بدم…حالا میخواد پلیس باشه یا هرچی!

صاف ایستادم و با غرور و شجاعت و کمی خباثت گفتم:

-لبام سرخن!؟؟؟ خیلی سرخن!؟؟؟ خب دلممممممم میخواد! دوووووست دارم…خوشت نمیااااااد!؟؟؟ باشه…پاکشون کن…البته نه با دستمال ..با لبات…..

صورت ایمان تو رنگ به رنگ شدن از آفتاپرست پیشی گرفت.خون به رگهاش دوید و پره های بینیش آهسته باز و بسته شدن ……

➖بارونی که صبح شروع شده بود و توی طول روز مثل آنتن تلویزیونهای قدیمی قطع و وصل میشد حالا قطره قطره داشت رو صورت شهر میچکید..

ایمان مثل یه گاو وحشی عصبانی که یه پارچه قرمز جلوش تکون میدادن با یه گام بلند فاصله بینمون رو به حداقل رسوند و با گرفتن مچ دستم گفت:

-بی تربیت و گستاخ بودی حالا لاابالی بودن هم به آپشنهات اضافه شد!؟؟

خونسرد و آرو به مچ دستم اشاره کردمو گفتم:

-برادر ایمان عزیز دل خواهر،، فرشته ی روی کول چپت الان داره گناه لمس نامحرم واست مینویسه هاااا….از ما گفتن بود!

اول اخم کرد.بعد چشم غره رفت بعدهم با چندش دستمو ول کرد و از جیبش یه دستمال بیرون کشید و تا من به خودم بیام دستمالو با خشونت روی لبهام کشید وبعد از اینکه مطمئن شد تمام سرخی رژ از روی لبهام پاک شده پرتش کرد تو یقه ام و گفت:

-یه چیزیو یادت باشه…از الان تا آخرعمرت…یه دختر…هرچی دست نیافتنی تر باشه جذابتر! مو بندازی بیرون و لب سرخ میکنی واسه کی!؟ واسه چی!؟ فقط ارزش خودتو پایین میاری…کارت عینهو تکدی گری میمونه …منتها اونا پول رو گدایی میکنن تو توجه رو…!

وقتی اونجوری نصیحتم میکرد و بخاطر آزادی ای که حقم میدونستم یه دختر بد جلوه ام میداد،دوست داشتم چنگ بزنم به صورتشو قیافه اشو شبیه زامبی ها کنم!!

دستمال کاغذی ای که حالا بعضی جاهاش از رد رژلب من قرمز و از قطره های بارون مچاله شده بود رو انداختم روی زمینو گفتم:

-ببین…آقای علیه السلام…جناب سروان…بنده ی محبوب پروردگار …یوسف پاکدامن…مامور مخصوص حاکم بزرگ…
تو….تو…نه پدرمی،نه برادرمی،نه داییمی،نه عمومی…هفت پشت جدت با هفت پشت جد من غریبه ان…تو…ربطی به من نداری…پس بار آخرت باشه که منو نصیحت میکنی!

نه تنها پا پس نکشید بلکه سمج تر از قبل گفت:

-چون کس و کارت نمیشم دلیل نمیشه تو رو از کثافت کاریهایی که زیرجلکی انجام میدی نهی نکنم.یه سیب خراب و کرمو بقیه رو هم مثل خودش میکنه….ن

یه لگد به ساق پاش زدم که اصلا واکنشی نشون نداد و بعد گفتم:

-اولا سیب کرمو خودتی …دوما….مگه تو فضولی!؟؟؟ آخه به تو چه!؟ هان به تو چه که من چی ام کی ام چیکار میکنم چیکار نمیکنم!؟؟؟به تو چه که من رژ چه رنگی میزنم…به تو چه که من به پسرا آدرس میدم…

خم شد و بعد از تکوندن شلوار ورزشیش که بخاطر ضربه ی پای من گلی شده بود ،گفت:

-چشم برادراتو دور دیدی هر غلطی دلت میخواد میکنی…بالاخره که سربازی امیرحسین تموم میشه…میخوام بدونم اون موقع همینطوری بلبل زبونی میکنه..

و بعد لبخند خبیثانه ای زد و با بیرون کشیدن گوشیش گفت:

-اصلا چرا همین الان بهش خبر ندم!؟؟؟ ها؟ فکر کنم اینطوری بهتر باشه

کاری که میخواست انجام بده ،جهت ترسوندن من یا هر کار دیگه ای که بود اصلا به مذاقم خوش نیومد.لبخمدی مصنوعی زدمو قبل اینکه آخرین عدد رو بگیره گفتم:

-میخوای چیکار کنی!؟

ابروی چپش رو بالا انداخت و گفت:

-میخوام به داداشت زنگ بزنمو بگم چجوری واسه پسرای ژیگلو عشوه خرکی میری!

مچ دستشو گرفتمو گفتم:

-آخه تو مگه دیدی که من واسه پسرای کوی و برزن عشوه برم…!؟؟ دیدی!؟؟ هان؟؟؟با جفت چشمات دیدی!؟

و بعد گوشی رو خیلی آروم از لای
انگشتاش بیرون کشیدمو گفتم:

-من که میدونم چون من واسه تو مثل یلدا و یجورایی مثل خواهرت میمونم اینجوری رو مخم راه میری…ولی گوش کن…

حرفم تموم نشده بود که با خشونت گوشی رو از دستم بیرون کشید و گفت:

-خیلی بیخود! کی گفته تو مثل خواهر منی!؟؟؟ غلط اضافی!!!!

مات و مبهوت بهش خیره شدم….هیچوقت تا این اندازه عصبانی ندیده بودمش ودرد اینجا بود که انگار من فاحشه بودم یا اینکه جذام داشتم که از اینکه منو خواهر خودش بدونه اینجوری آتیشی شده بود….

➖به صورتم حالت درد مندی دادمو
با یه بغض ناراحت کننده گفتم:

-مگه من جذامی ام که اینجوری پیف پیف اه اه راه انداختی!؟؟؟ زشتم ؟بدقیافه ام!؟ خرابم!؟ هااان!؟ چی ام که عارت اومد!؟؟؟

تنه ای به شونه اش زدمو از کنارش ردشدم.درد داشت همسایه آدم تو همه کار دخالت کنه بعد تازه آدمو یه موجود خراب فرض کنه و مثل نجسات باهاش بر خورد کنه!

اومد دنبالمو گفت:

-وایسا ببینم!

دماغمو بالا کشیدم و با لحنی بغض آلود بلند بلند تو خیابون گفتم:

-نمیخوام…من مکروه ام…حرامم…جایز نیستم….

تا به خودم بیام از پشت دستمو گرفت و کشید سمت خودش. خم شد تا قدش باهام میزون بشه و بعد مماس صورتم درحالی که بازوم رو تند تند تکون میداد گفت:

-من کی گفتم تو نجسی هاااان!؟؟؟ کی گفتم تو مکروهی !!؟؟! من میگم موهاتو اینجوری ننداز بیرون…پسرا رو محل نزار…بزار از یکی دیگه آدرس بپرسن…قحطی آدم که نیست

مقنعه ام رو جلو کشید و دوباره ادامه داد:

-من میگم رژ میزنی بزن….ولی نه اینقدر قرمز و سرخ که از ده کیلومتری مشخص باشی…

بازومو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدمو گفتم:

-تو هم یکی لنگه ی بابا و امیرعلی و امیرحسین…تو مذهبتون مردا هرگهی بخورن ایرادی نداره اما یه دختره عطر بزنه گناه کرده…به خودش برسه گناه کرده…ابرو برداره خراب…رژ لب بزنه گناه کرده…لباس رنگی بپوشه گناه کرده…کفش بدون جوراب بپوش گناه کرده…پشت پاش معلوم باشه گناه کرده…بخنده گناه کرده…صداش نازک باشه گناه کرده…همش گناه همش گناه…همش گناه….بابا دست از سرمون بردارین با این عقاید و افکار مسخرتون…اصلا میدونی بزرگترین آرزوی من چیه!؟؟
اینکه یه روزی از اینجا برم….برم.ایتالیا…فرانسه…اسپانیا…برم جایی که مردا با دیدن موهام تحریک نشن…ادکلنم تحریکشون نکنه…رژلبم تحریکشون نکنه…ساق پام تحریکشون نکنه…..خسته شدم از اینجا….از آدمایی مثل تو و بابا…

ایمان سرش رو با تاسف برام تکون داد و گفت:

-چه بدبختی که خوشبختی رو تو این چیزا میبینی!

با ترش رویی ازش رو برگردوندمو گفتم:

-خوشبختی از نظر هر کس تعبیر خاص خودشو داره….بهتره تو به حال من تاسف نخوری!

قطره های بارون صورت من و ریش بلند ایمان رو خیس کرده بود.گرچه پا به پای هم داشتیم سمت خونه میرفتیم اما هیچکدوم چشم همدیگه رو نداشتیم….

نگاهش سمت رو به رو بود و اخماش درهم.با تاسف گفت:

-پس تو این چرت و پرتها رو تو گوش یلدا خوندی که صبح تا شب کارش چک کردن تورهای مسافرتی خارج کشور….!؟

درحالی که کف دستمو بالا گرقته بودم تا قطره های سرد بارون رو احساس کنم سرمو چرخوندم سمتشو گفتم:

-تو کی زن میگیری از دستت خلاص بشیم!؟؟؟

کنج لبش به سمت پایین کش اومد.ساکشو توی دستهاش جا به جا کرد و گفت:

-زن هم بگیرم باز نهایت فاصله امون یه طبقه اس…!

با حرص خندیدم و گفتم:

-نه دیگه! اون موقع تو دیگه میری تو فاز عشق و حال و هوی و من و اون یلدای بدبخت از سرت میفتیم….

چپ چپ نگام کرد وگفت:

-خجالت بکش دختر! این چه طرز حرف زدن! یعنی حیا هم هیچ!!!!

با تاکید گفتم:

-بله ! حیا همممم هیچ!

سرش رو با تاسف تکون داد و من بدو بدو ازش جلو زدمو سمت خونه دویدم درحالی که بازهم صداش به گوشم می رسید که میگفت:

-خجالت بکش دختر گنده…مثل آدم راه برو
..

محلش ندادمو سمت خونه رفتم.خوشبختانه در باز بود. همینکه پریدم تو حیاط چشمم به یلدا افتاد.یه گوشه نشسته بود و به گلهای عزیزش رسیدگی میکرد…یه راست سمتش رفتمو گفتم:

-بیا که کلی حرف واسه زدن دارم باهات…

➖یلدا دستمو گرفت و با هیجان وادرم کرد روی لبه ی باغچه بشینمو بعد پرسید:

-بگو بگو..دارم از هیجان میمیرم…خبر جدید چی داری!؟؟؟

به لبهام اشاره کردمو گفتم:

-بنظرت چه اتفاقی واسشون افتاده!؟

صورت هیجان زده ی یلدا درهم شد.کنج لبهاش به سمت پایین خم شدن.چونه اش رو خاروند و گفت:

-حالا اگه بین لنگاتو میگفتی باز یه چیزی….میگفتم احتمالا مراسم افتتاحیه بودی….ولی…

زدم رو شونه اشو گفتم:

-شاید باورت نشه ولی این لبهای خوشگل و معصوم و لب ندیده ی من بالاخره امروز بختشون باز شد….

یلدارو مات برد.سرشو آورد جلو و موشکافانه به لبهام نگاه کرد و بعد پرسید:

-تو یه مرد رو بوسیدی!؟؟؟؟؟؟؟

با پشت انگشت زدم تو مخ یلدا و گفتم:

-جملتو برعکس باید بگی…یه مرد منو بوسید!

چشمای یلدا ستاره بارون شد.دستاشو بهم کوبید و گفت:

-وای خدایاااا…دختر ترشیده ی مارو یکی بوسیده!؟؟

” کی کی رو بوسیده؟؟ ”

با شنیدن صدای ایمان ، یلدای بیچاره تبدیل به یه تیکه سنگ خشک شد.ایمان در حیاط رو بست و قدم زنان جلو اومد برای رفتن به داخل ساختمون باید از کنار ما رد میشد. یلدا روسریشو کشید جلو و گفت:

-فیلم…فیلم بود داداش! دارم یه فیلمی رو تعریف میکنم

ایمان رو به رومون ایستاد و منتظر به صورت ترسیده یلدا چشم دوخت.
و با شک پرسید:

-اسمش!؟؟

یلدا آب دهنشو قورت داد و گفت:

-اسم چی داداش!؟

-اسم همون فیلمی که دو نفر توش همو بوسیدن!؟

قبل اینکه یلدای بیچاره بندنافش پاره بشه گفتم:

-آخرش ما نفهمیدیم تو پلیسی..؟.سانسورچی ای …؟گشت ارشادی…چند چند با خودت!؟؟؟

بدون اینکه نگاهم کنه یلدارو خطاب قرار داد و گفت:

-مگه بهت نگفته بودم خوش ندارم باهرکسی بپری !؟؟؟ هان یلدا !؟؟؟

یلدا سقلمه ای به من زد و گفت:

-داداش فیلمش ایرانی بود!

ایمان پوزخندی زد و گفت:

-اهوووم..مثل خطهای تلفن که خط تو خط میشن تلویزیون تصویر تو تصویر شده و کاملا اتفاقی یه فیلم هالیوودی کاملا یهویی بجای کلیداسرار پخش شد…

قبل از اینکه سخنروی های ایمان به بد بودن من و بلند کردن یلدا از کنارم ختم بشه خوشبختانه نلفنش زنگ خورد و بهش خبر دادن باید فورا خودشو به کلانتری برسونه اونم بدون اینکه حرفهاشو به پایان برسونه با عجله از کنار ما رد شد و رفت.

ایمان که رفت یلدا نفس حبس شده تو سینه اش رو آشکارا بیرون فرستاد وبا گذاشتن دست راستش روی قفسه ی سینه اش گفت:

-وای خدایااااا….دیدی چیشد! نزدیک بود به فنا بریم…

با تاسف سرمو تکون دادمو گفتم:

-بدبخت من و تو که میون یه مشت عهدقجری زندگی میکنیم…

یلدا دستمو گرفت و گفت:

-بیخیال بابا….ما که دیگه عادت کردیم…خب بگو ببینم…کی تو رو بوسید!؟ همه رو باید واسم بگی…مو به مو…لحظه به لحظه بدون سانسور با ذکر نکات مثبت هجده….

نگاهمو دوختم به یلدا و با هیجان و آب و تاب کل ماجرا رو براش توضیح دادم…از روز اول آشناییم با آمین تا گیر دادن حاج بابا و اومدنش به محل کارمو و صدالبته اون بوسه ی رویایی….

یلدا مات و مبهوت…مثل این پیر دخترای نر ندیده،صامت و بی حرف،بدون پلک زدن تک تک حرفامو گوش داد و هرازگاهی فقط با گفتن ” خب خب بعدش” پارازیت مینداخت…به ماجرای بوسه که رسید پلکاشو تکون تکون داد و گفت:

-اسمش چیه!؟؟

-آمین…

-چه اسم قشنگی…

-خودشک ببینی چی میگی!!!!

-چه شکلی ؟!

-بلند و هیکل ورزشکاری!

-مهربون !؟

-امممم….خب….اگه ببینیش فکر میکنی اصلا نمیشه بهش نزدیک شد ولی در واقع اینطوری نیست…از اون آدماس که خیلی زود میشه باهاش احساس صمیمیت کرد.

یلدا با ناراحتی گفت:

-خوشبحالت ! حالا دیگه یه کسی رو داری که باهاش خوش بگذرونی منو بگو که تنها رفیقام شدن این گلدونا….

چشمکی زدمو گفتم:

-میخوای یه دوست پسر واسه تو جور کنم!؟

بی ذوق و شوق گفت:

-کی مثلا!

خبیثانه نگاهش کردمو لب زدم:

-داداش امیرحسینم!

➖دستای یلدا که به سمت گلدون دراز شده بود با وسط اومدن اسم امیرحسین تو هوا خشک شد.نی نی چشماش درخشید و لبهاش برای لبخند زدن به تکاپو افتادن..!

از همون شبی که فهمیدم قایمکی شماره امیرحسین رو از من کش رفته و چک ش میکنه ملتفت شدم خاطرخواه داداشمه !!!

داداشی که عینهو حاج بابا فکر میکرد و اگه عشق و علاقه ی فوران شده اش به طراحی صنعتی زبانزد عام و خاص نبود قطعا و بدون شک مثل داداش امیرعلی آخوند میشد و به قم عظیمت میکرد.

سقلمه ای به پهلوی یلدا زدمو گفتم:

-این لبخند خجالت زده چی میگه!؟

یلدا گلدونی از روی لبه ی باغچه برداشت و گفت:

-سر به سرم نزار یاسمن!

دستامو زیر چونه ام گذاشتمو گفتم:

-حیف شد! پس از امیرحسین خوشت نمیاد!

تندی چرخید سمتمو گفت:

-من کی یه همچین حرفی زدم !؟؟؟

موذیانه گفتم:

-پس خوشت میاد !

شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-خوش اومدن یا نیومدن من چه اهمیتی داره…ما دخترا اونقدر بدبختیم که حتی حق نداریم عاشق کسی بشیم…ما فقط میتونیم انتخاب بشیم نه اینکه انتخاب کنیم….حالا اگه من از امیرحسین خوشم بیاد چه فایده داره….!؟ اگه انتخابش کنم چه فایده داره ؟؟ اصلا از کجا معلوم کسی رو دوست نداشته باشه!؟؟؟

پوزخندی زدمو گفتم:

-امیرحسین اصلا تو این فازا نیست….ولی تو هم اینقدر مایوس نباش! خدارو چه دیدی ! شاید آخرش شدی عروس خودمون!

خندید و گفت:

-فکرشو بکن! بشیم زن داداشای همدیگه..من زن امیرحسین…تو زن ایمان!

اخم کردمو گفتم:

-خدا نیاره اون روز رو !

-که من بشم زن امیرحسین!؟

-نه ! که من بشم زن داداش عقب مونده ی تو!

یلدا صورتشو مظلوم کرد و گفت:

-دلت میاد !؟؟ ایمان هم شاغل،هم باهوش، هم یه کاراگاه حاذق و کاربلد که همه ی رئیسهاشو تحت تاثیر قرار داده….بخدا فقط تویی که اینقدر ازش بدت میاد…دخترای فامیلمون واسه یه لبخندش جون میدن!

به یلدای سر خوش نگاه معنی داری انداختمو گفتم:

-مرده شور ریخت اون دختری رو ببرن که بخاطر لبخند داداش تو بخواد جون بده…اصلا مگه داداش تو هم لبخند زدن بلده!؟ عینهو سگ پاچه گیر…

یلداگله مندانه گفت:

-ئه !!! یاسمن !! بخدا ایمان اونقدرا هم که تو فکر میکینی هیولا دیو صفت نیست!

پامو روی اون یکی پام انداختمو گفتم:

-در هر صورت من ازش خوشم نمیاد..از همون 13 سال پیش که شدیم همسایه شما دقیقا از همون روز اول پاچه امو گرفت…یادت نیست!؟؟ زد تو گوشم!

یلدا خندید و گفت:

-خب چون تو بهش گفته بودی بچه کونی!

-خب اونم قبلش پاشو گذاشته بود روی پای من…منم خیلی دردم گرفت و بهش گفتم بچه کونی…اونم نه گذاشت نه برداشت یکی محکم خوابوند تو گوشم…

-به دل نگیر ! گذشته ها گذاشته! ایمان دیگه مثل قدیما بدخلق نیست و دست بزن نداره …بهتر شده…مامان و بابام خیلی دوست دادن زودتر واسش زن بگیرن اما ایمان هی الکی رو هر دختری که بهش معرفی میکنیم عیب میزاره….غلط نکنم…دلش پیش یکی گیره!

بابی خیالی گفتم:

-مثلا کی!؟

-نمیدونم…ولی شاید مینا…

-دخترعموتو میگی!؟؟

-آره…البته این یه حدس!

بلند شدمو گفتم:

-بیچاره اونی که دادش تو عاشقشه! سر سه روزه طلاق میگیره! ببین کی گفتم!

و بعد با برداشتن کیفم کش و قوسی به بدنم دادمو گفتم:

-خب دیگه! منم برم یه دوش بگیرم و از خجالت شکمم در بیام!

یلدا هم بلند شد و گفت:

-صبح از عطاری بابای دوستم واست روغن خراطین خریدم…

با ذوق گفتم:

-مرگ من!؟

-مرگ تو! بیا بریم بهت بدم!

-جوووون بابا عاشقتم !

باهم از در ساختمون داخل رفتیم.من به نرده ها تکیه دادم و یلدا داخل خونه رفت تا روغن رو بیاره…گوشیمو بیرون کشیدم و چکش کردم که همون موقع ایمان با عجله و شتاب زده از داخل خونه بیرون اومد…اصلا متوجه من نشد چون خیلی سریع و هول خم شد و پشت به من مشغول بستن کفشهاش شد…

خندیدمو گفتم:

-جووون بابا چه کونی!

دستش از حرکت ایستاد و تو همون حالت خمیده به جاکفشی چوبی خیره شد.چند لحظت بعد با بستن بند کفشش کمرش رو صاف کرد و چرخید سمتم….

اونچنان با تنفر و غضب بهم نگاه کرد که یه لحظه از مزه پرونی های خودم حالم بهم خورد.ولی نه ! به عصبی شدن و بهم ریختن اعصابش می ارزید….

یه مدت طولانی همونطور خیره خیره نگام کرد و بعد گفت:

-خیلی بی تربیت شدی!

چشمکی زدمو گفتم:

-بیا و تربیتم کن!

-هم بی تربیت تر از قبل شدی هم بی حیاتر….

-بیا با حیام کن…

نفسش رو که با حرص بیرون فرستاد ، نگاهی به ساعت مچی سفید رنگش انداخت و گفت:

-ادب کردن تویی که حتی نمیشه توی دسته ی جاندران پستاندار قرارت داد اصلا ارزش وقت تلف کردن رو نداره….!

➖ایمان که از جلوی چشمای مات برده ام رد شد و از ساختمون بیرون رفت، دستهام باز دوباره ناخوداگاه سمت سین*هام رفت و کنج لبهام به سمت پایین کش اومدن….تو شمام اشک جمع شد و با لبهای لرزونی خیره به سقف گفتم:

-خدایا…این چه ناحقی ای بود که تو در حق من انجام دادی…چه هیزم تری بهت فروختم که حتی …که حتی….که حتی ایمان کثافت هم کوچیکی اینارو تو سرم میکوبه….بخدا اون فرشته هایی که تو کار ساخت و ساز آدما هستن بعضی وقتها که شما حواست نیست دل به کار نمیدن و موقع پیکر تراشی تنبلی میکنن…خب اگه حقوق عقب مونده دارن بده…یا لااقل زمان کاریشون رو کمتر کن تا با کیفیت تر کار کنن…بفرما…چوبشو امثال من باید بخورن….

سینه هامو تو مشتم بالا و پایین کردمو گفتم:

-اینم شد سایز !؟؟ جاندار پستانداردم آخه از من کلاسش بیشتره !!! رسیدگی کن خواهشاااا….

صدای قدمهای یلدا که به گوشم رسید مناجاتم رو باخدا تموم کردم و چشم امید دوختم به شیشه ی سر سفید توی دست یلدا…خندون و خوشحال شیشه رو به طرفم گرفت و گفت:

-مال مردمو ول کنو اینو بگیر!

تا رد نگاهشو گرفتم منظورش رو متوجه شدمو دستمو از روی سینه هام برداشتم.به شیشه نگاهی گذری انداختمو از یلدا گرفتمش…بالا و پایینش کردمو گفتم:

-بنظرت تاثیر دارن!؟؟

-تو بمال…اگه نداشتن پولامونو جمع میکنیم میریم تو فاز پروتز !!!

پکر و دمغ گفتم:

-بخدا اونقدرا هم کوچیک نیستن…مردا زیاده خواه شدن!

-یلدا خندید و گفت:

-حساس نشو …حساس نشو….

پوفی کردمو گفتم:

-من برم بالا….

-باشه…دستور عمل و طریقه ی استفاده اش روش نوشته شده…بخون حتما!

باشه ی آرومی گفتمو با کسلی از پله ها بالا رفتم…زنگ که زدم بجای مامان یا بابا پسرخاله ی شیطونم بهزاد، درو برام باز کرد!

کنار رفت تا من داخل بشم..چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-تو اینجا چی میخوای!؟

لبخند که زد ردیف دندونای بزرگ و سفیدش مشخص شدن…با سرانگشتش یه ضربه به پیشونیم زد و گفت:

-به تو چه !؟؟؟ اومدم خونه خاله ام!

درو بستمو گفتم:

-چهار شنبه هفته قبل با یه دختر تو کافی شاپ دیدمت…خاک تو سرت کنن دخترباز…

بازم لبخند زد و بازم گفت :

-به توچه !؟؟

و بعد روغن خراطین رو از دستم قاپید و حین نگاه کردنش گفت:

-سه شنبه همین هفته باهاش کات کردم…بجون یاسمن…

-جون خودت…اونو بده!

اینبار دستشو رو شکمش گذاشت و بلند بلند شروع به خندیدن کرد.اونقدر خندید که از گوشه چشماش اشک چکید.شیشه رو به زور از دستش قاپیدمو گفتم:

-هرهرهر…دختر باز !

خندیدن هاش که تموم شد دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:

-دخترخاله پزشکان ثابت کردن تو این یه مورد دستای مردا تاثیر گذار تر از روغن خراطین…از ما گفتن بود!

چشم غره ی ترسناکی بهش رفتمو گفتم:

-اصلا اعصاب شوخی ندارم پس دمپرم نپلک!

دنبالم تا توی اتاق اومد و با تکیه به قاب در گفت:

-یه دوست دختر دبیرستانی داشتم وقتی با من بود مم*ه هاش اصلا سایز نداشتن…حالا برو عکسای اینستاشو نگاه کن…لامصب 800کا ممبر داره که 99درصدش بخاطر اونچیزی که تو فکرشی، فالوش کردن….بزرگ شدن هر کدوم قد یه هندوونه! فکر میکنی چرا!؟؟؟

کیفمو روی تخت و شیشه ی روغن رو روی میز آرایشی گذاشتمو گفتم:

-چمیدونم…لابد پروتز کرده!

درو بست و همونطور که سمت من میومد گفت:

-نوچ ! حاصل دستهای جادویی من بود! میخوای ولسه تو هم امتحان کنم…هان خوشگله!؟؟؟

➖بهزاد دومین پسر و سومین فرزند تنها خاله ام بود…از اون پسرای شیطون و ناقلا که توی ده سالگی چیزایی رو میدونن که بعضیا تازه تو بیست سالگیشون ازش مطلع میشن….!

سه سال از من بزرگتر بود ولی تو دونستن بعضی چیزا صد سال جلوتر…کلا پسر کنجکاو و شر و شیطونی بود از همون دوران طفولیتش تا الان که25 سالش بود.

اولین بوسه ام رو با اون تو خونه ی بابا بزرگ تجربه کردم.وقتی که من 14 ساله بودمو اون 17ساله…

اول یه فیلم مثبت هجده نشونم داد و بعد از اینکه باهم تماشاش کردیم بهم گفت ماهم میتونیم همینکارو انجام بدیم و بفهمیم چه لذتی داره….منم که راضی…پس گفتیم گوربابای ناراضی و رفتیم تو انبار و به بهونه ی پیدا کردن دوچرخه ی قدیمی دایی کوچیکه اونقدر اونجا همو بوسیدیم که لبای هردومون کبود و سیاه شد.

بعد از اون بوسه شیرین که مزه اش حسابی زیر زبونمون مونده بود ، هر بار که پامون به خونه ی بابا بزرگ باز میشد از این شیطنتا میکردیم اما خوبیش این بود که هیچوقت عاشق و معشوق و وابسته ی هم نشدیم….یعنی من به عنوان یه دختر شاید میتونستم حسابی به بهزاد وابسته بشم اما رفتاری که از طرفش میدیدم یه جور دیگه بارم آورد….آمار دوست دختراش اونقدر زیاد بود که گاهی خودش اسمشون رو از یاد میبرد و همین به من فهمونده بود بهزاد قابل کنترل و چشم دل سیر نیست و مطمئنن با من بودن قانعش نمیکرد….!

همیشه همه دوستش داشتن اللخصوص دخترای فامیل،چون هم خیلی میدونست،هم خیلی اهل بگو بخند بود هم از همه چیز سردرمیاورد…قد موهای سرش هم لقب داشت…مثل بهزاد قشنگه،بهزاد همچی دون،بهزاد فرفره،بهزاد جوک، بهزاد قهقه.. و هزار و یه لقب دیگه…..

کلا پسر دوست داشتنی ای بود از اونایی که حتی اگه نگاشم کنی بدون رد و بدل کردن هیچی حرف و کلامی ناخواسته مهرش تو دل میره…یه پسر بلند مو فرفری با پوست سفید ،چال لپ ، خنده های گوش نواز، صدای دلنشین و فکی که هیچوقت ساکت نمی نشست….ببین چی بود که حتی حاج بابا هم کشته مردش بود دلیلشم برمیگشت به مسخره بازی های بهزاد…به اینکه اگه تو مراسم عزا هم پا میگذاشت بدون شک همه به جای گریه میخندیدن….اصلا نمونه اش مراسم تدفین بابا بزرگ پدری خودش….اونقدر همه رو خندوند که ناچار از مراسم انداختنش بیرون!

خلاصه اینکه از اونایی بود که هیچ دختری دست رد به سینه اش نمیزد و درواقع پسر خاله ی توپی میشد اگر دست از دختر بازی هاش برمیداشت!

قبل از اینکه دستهاش به سمت بالا تنه ام جلو بیان هلش دادم عقبو گفتم:

-نمیگی بابا یا مامانم سر برسن سیم ظرفشویی!؟

خودشو لوس کرد و گفت:

-میای مثل قدیما یکم بهم حال بدیم…

خم شدم تا جورابامو از پام بیرون بکشمو بعد گفتم؛

-گه خوردی! برو با دوست دخترات حال کن!

لحنشو مظلوم کرد و گفت:

-یاسمن بمیره اگه من از سه شنبه به اینور با دختری دوست شده باشم….

و بعد همونطور که دستشو به صورتش میکشید گفت:

-روی این جوون از همه جا فیلتر شده رو زمین ننداز یاسمن….هرکی بوسیده راضی بوده…

خبیثانه نگاهش کردمو بعد جورابامو به دهنش فشار دادمو گفتم:

-عمراااااا

با انزجار آب دهنشو تف کرد و گفت:

-عه عه عه…مردشور ریختتو ببرن …

و بعد شروع کرد توی اتاق دنبالم دویدن…خنده کنان خواستم سمت در برم که کمرمو گرفتو تو هوا بلندم کرد…دست و پا زدم اما اون پرتم کرد روی تخت و خیمه زد رو بدنم و شروع کرد قلقلک دادنم…اونقدر خندیدم که اشک تو چشمام جمع شد ..با التماس گفتم:

-نکن…نکن….بهزاد تورو خدا….جون خاله فریده…جون بابات…بهزاد توروخدا….آخ الان میترکم.

دستامو سفت نگه داشت و گفت:

-بوس میدی!؟؟؟

نفس زنان گفتم:

-وای…الهی بمیری….برو اونور

ابرو بالا انداخت:

-نوچ…لب بده تا بلند شم!

-زده به سرت روانی بیان مارو اینجوری ببینن که چوب تو ک….ونمون میکنن!

تند و سریع یه بوسه به پیشونیم زد و گفت:

-نوچ! بابات که کلا نیست…یعنی از وقتی من اومدم نبود….خاله هم رفت خرید بکنه….چیمیگی؟؟ پایه ای!؟؟

➖دستامو رو سینه اش گذاشتمو سعی کردم از خودم دورش کنم و بعد گفتم:

-برو کنار بهزاد…چه مامان بابا باشن چه نباشن اصلا دوست ندارم بهم نزدیک بشی!

موهای فرفریشو به صورتم مالوند و گفت:

-چیه یاسمن!؟ جدیدا ادا تنگارو درمیاری…میگم نکنه رل زدی!؟؟هان کلک !؟؟

دقیقا زده بود وسط خال!قطعا و بدون شک اونقدر مجذوب آمین شده بودم که دیگه هیچ پسری به چشمم نمیومد…!
اما انکارش کردمو گفتم:

-بنظرت دختر حاج احمد حبیی میتونه با یه پسر غریبه دوست بشه!؟؟

نوک دماغش رو به نوک دماغم مالوند وکاملا مطمئن گفت:

-اگه اون دختر تو باشی صدرصد میتونی!! یادت رفته چجوری بقیه رو میپیچوندیمو میرفتیم تو انباری شیطونی میکردیم!؟؟تو اونقدر خوب دروغ میگفتی که هیچوقت هیچکس از غیبتهات شک نمیکرد!

موهامو از روی صورتم کنار زدمو گفتم:

-تقصیر توی مارمولک بود…من شاگرد توی ملیجک بودم….

سرشو خم کرد و بعد از گاز گرفتن لبهام دوباره فاصله گرفت و گفت:

-الحق که شاگرد خوبی بودی….یادش بخیر شیطنتهای 17 سالگی…

نیشمو یه وری کردمو گفتم:

-یه جوری حرف میزنی انگار تو جک بودی و من رز اون انباری هم تایتانیک….بیا برو اونور تا بابا و مامان سر نرسیدن….

خندید و گفت:

-تا نبوسم نمیرم….

-هزارتا دوست دختر مجازی و غیرمجازی داری برو اونارو ببوس!

یه بوسه ی نه خیلی طولانی و تقریبا زوری از لبهام گرفت و بعد گفت:

-اونا به خوشمزگی تو نیستن یار قدیمی!!

و بعد سرش رو تو گردنم فرو برد و قبل از هر واکنشی از طرف من مک عمیقی به گردنم زد و بعد گفت:

-آاااااخیش! هنوز همون طعم…همون مزه….به به !

عصبانی شدمو به هر بدبختی ای بود از روی تنم کنارش زدمو داد زدم:

-پسره ی نی قلیون!

دویدم سمت آینه و با نگاه کردن به گردن قرمز شده ام جیغ ارومی کشیدمو گفتم:

-عوضی! حالا من با این مهرتایید وزارت بهداشتی که رو گردنم کاشتی چیکار کنم!؟؟ خیبی بی شعوری بهزاد…!خیلی!

بلند شد و گفت:

-یاسمن من باربی ام…مانکنم….شاخ ایسنتاگرامم…دایرکتمو بهت نشون بدم تعداد کشته مرده هامو ببینی ضعف میری…بعد تو به من میگی نی قلیون !؟؟ یاسمن به خدا تو مسلمون نیستی!

کرم نرم کننده رو روی قرمزی گردنم که کمکم رنگ تغییر میداد و رو به کبودی میرفت مالوندمو گفتم:

-آره در جریان هستم…هر یک ماه یک بار با یه دختر کلیپ یه دقیقه ای میزاری …فاز عشق و عاشقی برمیداری و بعد دوباره یکی دیگه….یکی دیگه و یکی دیگه…

خندید و گفت:

-باور کن من تو تمام اون لحظاتی که با اون دخترا بودم فقط به تو فکر میکردم ..چه 65 چه 75 چه 85 ش !!

ابرو درهم کشیدمو گفتم:

-این عددایی که گفتی سن و سالن!؟؟

موذیانه نگام کرد و گفت:

-نه این سایز اون چیزییه که تو نداری و میخوای با خراطین حل و فصلش کنی!

با نفرت ازش رو برگردوندم و گفتم:

-واقعا که بی شعوری

و بعد هم با عصبانیت از اتاق بیرون رفتمو درو محکم پشت سرم بستم…بهزاد اما با خنده دنبالم اومد و گفت:

-اهوی یاسمن…هر بار این درو محکم نبند نرو….

دستمو تو هوا تکون دادمو گفتم:

-برو پی کارت پسرخانم!

➖صدای چرخوندن کلید توی قفل در که به گوشم رسید فورا موهامو زیر شال قرمز رنگم پنهون کردمو رو به بهزاد که همچنان درحال مزه پرونی بود گفتم:

-هیس هیس هیس! لال شو و برو یه جا دیگه بشین!

من پریدم تو آشپزخونه و بهزاد هم با یه پرش فوق العاده درحد المپیک خودشو انداخت روی کاناپه و تلویزیون رو روشن کرد!

مامان با دستهای پر از خرید داخل شد و بعد از درآوردن کلید کیسه های خرید رو برداشت و اومد سمت آشپزخونه.زودتر از من این بهزاد بود که بدون خاموش کردن تلویزیون اومد تو آشپزخونه و گفت:

-چقدر دیر اومدی خاله !

مامان بی توجه به من یه دونه موز از نایلون بیرون کشید و گرفت سمت بهزاد وگفت:

-بخور عزیز دلم…بخور فدات بشم…بخور دورت بگرده خاله! ان شالله خدا فالووراتو بیشتر از این کنه نرخ تبلیغاتت بره بالا !!!

با تعجب به مامانم نگاه کردم.خدا میدونه قبل اومدن من بهزاد در مورد این فضاهای مجازی چه حرفهایی تو گدش مامان خونده بور که هنوز هیچی نشده از تعداد فالوور و هزینه تبلیغات حرف میزد!

بهزاد لبخندی به پهنای صورت زدو همونطور که خودشو واسه مامان لوس میکرد گفت:

-مخلصتم خاله ! یه دونه ای به مولا !

خواستم یه موز بردارم که مامان زد پشت دستمو با اشاره به روسری خوش طرح و رنگی که پوشیده بود گفت:

-اینو ببین…!؟ بهزاد خریده….اونم با پولی که از اینستاگرامش درمیاره…شاخ مجازیه…یکی واسه من خریده یکی واسه آبجی فریده…هرکدومو دونه ای دویست هزااااارتومن….یاد بگیر…اینهمه مدت تو اون باشگاه کار میکنی یه بار نیومدی بگی مامان این هدیه ی ناقابل واسه شما…
اون شاخ مجازی اونوقت تو شاخ بز هم نیستی!

بهزاد که خندیدنش گاهی اینجوری بود که با گلوش ” خخخخخخ ” کنه ، کله ی موز رو یه لقنه ی چپ کرد و گفت:

-خخخخخخخح این یاسمن پشم بزم نیست خاله….زیاد روش حساب باز نکن! شوهرش بده بره خاااااله فاطی..میمونه رو دستت مضحکه فامیل میشیا…!

مامان با تاسف بهم نگاه کرد و گفت:

-هییییی خاله جان! خواستگارش کجا بود گیس بریده ! اونایی هم که هر چند سال یکبار به واسطه حاجی میان رو هم میپرونه….میترسم بختشو بسته باشن!

یه میوه سمت بهزاد پرت کردمو گفتم:

-تو کارو زندگی نداری قوزمیت!؟؟ شاخ اینستا!

و بعد ناراحت و پکر از آشپزخونه بیرون رفتمو بی توجه به یاسمن گفتننای بهزاد رفتم سمت اتاقمو درو رو هم از داخل قفل کردم.

پیرهن و حتی لباس زیرم رو هم از تن بیرون کشیدمو رو به روی آینه ایستادم.
شیشه رو از روی میز آرایشی برداشتم طبق دستورعملی که روش نوشته بود روغن رو روی بالا تنه ا
م مالوندم و گفتم:

-خدااااایا…چی میشه من صبح بلند بشم ببینم این دوتا یکی دو سایز بزرگتر شدن….؟؟ هان!؟چی میشه !؟ این چیزا که واسه تو کاری نداره ! داره !؟؟؟ اصلا مگر میشود خالق دانه های انار ، اصلا انار چیه…مگر میشود خالق الکسیس تگزاس سین*های منو اینجوری آفریده باشه!؟ آخه قوربونت برم چرا از اول آدما رو درست حسابی نمیسازی که مجبور نشن هی پولاشونو واسه تعمیر سرو شکلشون تو حلقوم دکترا بریزن! فکر کردی منم مایکل جکسونم که بکوبمو از اول بسازم !؟آخه من از کجا بیارم ده میلیون بدم اینارو باد کنن….!؟؟؟؟

بهزاد چند تقه به در زد و گفت:

-دختر خاله داری با خودت حرف میزنی یا چی!؟؟

ایشی کردمو گفتم:

-به تو مربوط نیست!

-حالا چرا درو قفل کردی!؟؟؟

-اینم به تو مربوط نیست!!

” دختر با پسرخاله ات مودبانه حرف بزن…وقار داشته باش…حیا داشته باش….متین باش….!”

این یکی صدا متعلق به مامان بود ولی من اصلا توجهی نشون ندادمو همون طور که صلوات میفرستادم بدنمو حسابی روغم مالی کردم…..تا شاید فرجی بشه!

➖بهزاد یه گاز به رون سوخاری شده ی توی دستش زد و یه توک به سالاد و بعد از جویدن لقمه های توی دهنش پرسید:

-دخترخاله نگفته بودی شاغل شدی!؟

یه کاهو دهنم گذاشتمو با طعنه جواب دادم:

-ما مثل بعضیا با دلقک بازی و پریدن با این و اون پول درنمیاریم…روش ما زور بازوی خودمونه!

خندید و همونطور که نگاهش روی صورت مامان و حاج بابا می چرخید گفت:

-دیگه هر کس یه جوری پول درمیاره…مثل من که نون خوشگلی و خوشتیپیمو میخورم! بد میگم عمو احمد !؟؟

بابا با لبخندی کمتر دیده شده ،جواب داد:

-صدالبته ! روز به روز هم که داری خوشتیپتر میشی کره خر ! رفتی خونه به مامانت بگو اسپند واست دود کنه !

-مگر تو قدر منو بدونی عمو !

بهزاد اینو گفت ولبخند زنان از زیر میز یه لگد به ساق پام زد…! چیزی نگفتمو مشغول خوردن غذا شدم که اینبار مامان پرسید:

-محل کارش خوب بود حاجی…!؟؟ پسندیدی!؟

حاج بابا با دستمال اطراف دهنش رو تمیز کرد و گفت:

-الحمدالله ! بد نبود ! خانمها محجبه بودن ، مرد هم زیاد اونجا تردد نمیکرد…یاسمن تو قسمت مخصوص بانوان کار میکنه….دفتر و دستکشم بد نبود!

لبخند پیروزمندانه ای زدم که لقمه پرید تو گلوی بهزاد..با حیرت سرشو چرخوند سمت منو پرسید:

-تو دفتر و دستک داری!؟؟؟ باو بیخیال !حالا شغل شریفت چیه!؟؟ محل کارت چیه !؟

میدونستم ته کنجکاوی های بهزاد ختم میشه به یه دردسر جدیدتر…اما قبل اینکه من به نحوی موضوع رو از کار و بارم به یه چیز دیگه سوق بدم بابا با لحنی خرسند گفت:

-توی یک باشگاه بدنسازی خیلی بزرگ کار میکنه …

-اسم باشگاهه چیه !؟

باز هم قبل از اینکه دهن من باز بشه بابا جواب داد:

-باشگاه بدنسازی جباری !

بهزاد تا اینو شنید با دهنی که مثل غار باز مونده بود من و بعد حاج بابا و مامانو نگاه کرد و گفت:

-اههههههه ! باشگاه جباری !؟؟؟؟؟ ایول بابا دختر خاله ! این باشگاه خیلی بزرگ و معروف ! اصلا خود من هر وقت میخواستم واسه فالوورام ادای ادمای پولدارو دربیارمو دو سه تا عکس لاکچری بگیرم میرفتم اونجا….رفیق خودم…اسمش اشکان…از اون مایه دارای الهیه نشین…تا قبل اینکه بره تورنتو تو همین باشگاه بدنسازی دوره میرفت…هزینه هر یک ماهش ..خاله شاید باورت نشه…ولی ماهی سی چهههههل تووووومن میشد!

من اینو میدونستم ولی مامان و بابا که خبر نداشتن تو سکوت با تعجب به همدیگه نگاه کردن…مامان زودتر به خودش اومد و گفت:

-آخه کدوم آدم عاقلی ماهی سی چهل تومن میده واسه باشگاه بدنسازی!

بهزاد همونطور که تند تند سوخاری هارو می جوید گفت:

-خاله این پول که واسه مایه دارااا پوووولی نیست…سی چهل تومن واسه اونا حکم سه چهار هزارتومن رو داره! والا…مرگ یاسمن!

با حرص گفتم :

-مرگ خودت !

بابا یه سبزی دهن خودش گذاشت و گفت:

-سی چهل تومن بدی که چی بشه!! میخوان ورزش کنن مثل بچگی های ما یه توپ وردارن برن تو برو بیابون دنبالش بدون! همه ی این ورزشکارایی که میبینید…علی دایی…علی کریمی…مهدوی کیا..اینا همه از گل کوچیک رسیدن به اینجا…

بهزاد خندید و گفت:

-عمو دیگه شرط مزدوج شدن یه مرد باشگاه رفتنشه! مرد باس بدنش ورزشکاری باشه اصلا….نباشه دخترا محل نمیزارن !!! بدبخت بیچاره هایی مثل ما با وسایل ورزشی توی پارک بدنشونو هفتی میکنن پولدارا هم تو یه همچین باشگاهی….تازه جدیدا میگن یه مربی امده توووووپ ! اشکان اسمشو گفت…چی بود خدااا….آهان یادم اومد…آمین جباری….آخ آخ آخ….تحصیلکرده ی آمریکا…بدن تووووپ !

اسم آمین که اومد وسط دیگه نتونستم جلوی لبخند زدنم رو بگیرم…..

➖وقتی بهزاد اونجوری از آمین تعریف میکرد بیشتر و بیشتر از اینکه یه جورایی باهاش دوست شده بودم لذت میبردم…دلم میخواست داد بزنمو بگم اینی که بهزاد تعریفشو میکنه یجورایی به من فهمونده دوستم داره…دلم میخواست داد بزنم آمین منو بوسیده…منو به نهار دعوت کرده…با زبون بی زبونی گفته دوستم داره !

لبهامو بهم فشردم تا متوجه خنده های عجیب غریبم نشن که بهزاد سرشو چرخوند سمتمو گفت:

-دخترخاله تو چجوری تونستی تو این باشگاه کار پیدا کنی!؟؟؟رازشو بگو ماهم یه حرکتی بزنیم…

تعریف و تمجیدهای بهزاد باعث شده بود مامان و بابا هم یجورایی از اینکه من تو این باشگاه بدنسازی کار میکردم مسرور و خرسند بشن….چنگال رو کنار گذاشتمو با غرور گفتم:

-خیلی سخت بود…ولی خب…از اونجایی که بنده خیلی دختر با جنم و عرضه ای بودم خیلی زود متوجه شدن که نباید از دستم بدن…. !

بهزاد سرشو تکون داد و بعد گفت:

-از وقتی اشکان رفته دیگه بهونه ای واسه رفتن به اونجا و عکس انداختن ندارم…میشه تو پارتی من بشی بیام اونجا یه دو سه تا عکس لاکچری واسه فالوورام بگیرم ؟؟؟

خشکم زد و دهنم بی حرکت موند…حالا که همچی ختم به خیر شده بود این بهزاد عوضی دوباره میخواست کاسه کوزه های من بخت برگشته و بدشانس رو بهم بریزه..لیوان رو پر از آب کردمو و گفتم:

-نخیر…نمیشه! فالوورای تو به من چه!

مامان که بهزاد رو حتی بیشتر از منم دوست داشت گفت:

-یاسمن دخترم….بهزاد که نمیخواد بیاد اونجا کنگر بخوره لنگر بندازه…یا رو وسایل خط و خش بندازه…یه دو سه تا عکس لامچری….

بهزاد پرید وسط حرف مامان و با مظلومیت و صرفا جهت انداختن مامان به جون من گفت:

-لاکچری خاله…لاکچری…بخدا فقط در حد یکی دوتا عکس…

مامان دوباره گفت:

-یاسمن…بزار این بچه طفل معصوم بیاد عکساشو بندازه…مگه میخواد اونجارو بخوره…

یه نگاه پر حرص به بهزاد انداختمو گفتم:

-نمیشه مامان…نمیشه…من قسمت بانوان کار میکنم…قسمت مردها اصلا مدیر و منشی و سردفتر و مربی هاش ربطی به قسمت بانوان نداره…

حاج بابا دستی به ریش و سبیلش کشید و گفت:

-یاسمن بابا…بزار بیاد دو سه تا عکسشو بگیره…به هر حال تو اونجا خیلی ارج و قرب داری!

این اولینبار تو عمرم بود که میدیدم بابا اینجوری داره تحویلم میگیره واسه همین دیگه اصلا نمیشد نه آورد…سرفه ای کردمو با سپر کردن سینه ام گفتم:

-چشم.چون شما خواستین یه رویی میزنم!

بهزاد چشمکی زد و مشغول خوردن باقیمونده ی شامش شد و گفت:

-پس من هر وقت خواستم بیام قبلش به تو زنگ میزنم!

حرصی نگاش کردمو گفتم:

-باااااشه پسرخانم !!

اونا خوشحال و راضی مشغول خوردن غذاشون شدن اما من پکر و عصبی فقط به این فکر میکردم که اگه بهزاد شر و شور بیاد باشگاه و بفهمه کار من بدبخت تی کشی نه چیزی که بابا تعریف کرده بود یقینا دهن لقش نمیتونست این راز رو حتی واسه پنج دقیقه نگه داره…همونجا مشغول تی کشی ازم عکس مینداخت و میزاشت اینستا و زیرش مینویست ” در کنار دخترخاله تی کشم همین الان یهویی”!!!!

دیگه اشتهایی واسم نموند.از پای میز بلنر شدمو گفتم:

-من برم بخوابم…صبح که باید برم باشگاه بعدشم که دانشگاه کلاس دارم!

بابا شب بخیر گفت، مامان هم مشغول جمع شدن وسایل روی میز شد.بهزاد هم با یه نگاه پر شیطنت به من با دستمال صورتشو تمیز کرد و گفت:

-من برم که با دوستام قرار دارم…

واسه اینکه مجبور نشم تا جلو در بدرقه و همراهیش کنم فورا به سمت اتاقم پا تند کردم….

➖مثل همیشه اول اجازه دادم حاج بابا از خونه بزنه بیرون بعد هم حسابی به خودم رسیدم…موهای کوتاهمو کج زدمو رژلب قرمز رو برای لعاب دادن لبهام از بقیه ی رنگها ترجیح دادم.
دلم میخواست لباس شاد بپوشم،مثل همیشه!
بخصوص که حالا احساس میکردم یه نفر هست که حواسش پیشمه…یه مرد دوست داشتنی و خوشتیپ به اسم آمین!

شلوار و شال بلند مدل چروکم رو خردلی رنگ انتخاب کردم و مانتو و کفشهام رو سفید!

بعد از اینکه به گردن و مچ دستهام ادکلن زدم ، کوله پشتیمو برداشتم و با چپوندن مقنعه ته کیف، از مامان خداحافظی کردمو پله هارو پایین رفتم.

تا رفتن به باشگاه دل تو دلم نبود.دلیلشم برمیگشت به دیدن آمین….بیقرارش بودم…بیقرار دیدن صورتش،حالت چشماش…طرز نگاه کردنش…و صداش…صدایی که هی حواس آدمو پرت میکرد…

پر انرژی تر از همیشه جواب سلام همه رو دادم و رفتم سمت رختکن در حالی که هی چشم میچرخوندمو دنبال آمین میگشتم.از ندیدنش فقط یه حدس واسه میشد زد .اینکه تو سالن مردونه باشه !

دیدنش بهم انگیزه و انرژی میداد واسه همین امید نگاه کردن روی ماهش و شنیدن صداش ،تلخی کار کردن رو از یادم برد.

و چه کسی میتونست حدس بزنه تی کشیدن و نظافت کاری یه باشگاه که بخاطر فعالیت زیاد همیشه نیاز به تمیز کاری داشت یه روزی برای من تبدیل بشه به باحال ترین کار دنیا !!!؟؟؟

با اینکه من تو باشگاه بخاطر دزس و دانشگاه، یه شیفت کار میکردم اما حالا دلم میخواست تمام روز اینجا باشم….حتی شبها!!!

با خیال دیدن آمین،روپوش رو پوشیدمو با برداشتن وسایل مشغول تمیز کردن همون قسمتهایی که پسند خانم دستور داده بود شدم….

راس ساعت 11 وقتی مطمئن شدم آمین این موقعه واسه استراحت کوتاه سمت اتاقش میره، رنگ و لعابی به صورتم دادمو به بهونه تمیز کردن قسمتی که در واقع اصلا مربوط به من نبود سمت اتاقش پا تند کردم.

درست وقتی پیچیدم تو راهرو چششم به هیکل بلند و عضله ایش افتاد.پشت به من ،نرسیده به اتاقش پیرهنش رو از تن بیرون کشید و دستش رو سمت دستگیره ی در برد.غافلگیرانه ، قبل اینکه در رو باز کنه با صدای شیطونی گفتم:

-سلاااااام!

بلافاصله چرخید سمتم.بهم خیره شد و با دیدن صورت بشاشم لبخند دلنشینی به سبک خودش زد….

یعنی لبخندی آروم، بدون نمایان شدن ردیف دندونها اما بس عزیز و بس دلچسب!

با دستش بهم اشاره کرد که جلو برم و بهش نزدیک بشم.از گوشه چشم نگاش کردمو بعد مثل دختر بچه ای که باباشو دیده باشه، لوس و شیرین به سمتش رفتم.با فاصله ی کمی مقابلش ابستادمو گفتم:

-خوبی !؟

صدای بم و دلنشینش مثل نیروزا و دوپینگ شاد و سرحالم کرد.

-خوبم…تو خوبی !؟؟

لبخندی به پهنای صورتم زدمو جواب دادم:

-تو رو میبینم خوب میشم…

با اون صدای بمش شروع به خندیدن کرد ولی این خنده ها خیلی زود متوقف شدن…صورت آرومش رفته رفته شکل عصبانیت به خودش گرفت…ابروهاش درهم گره خوردن و چشماش حالت ترسناکی به خودشون گرفتن !

از این تغییر ناگهانیش متعجب و بهت زده شدم.پوزخندی زد و بلند گفت:

-هه!

این ” هه ” گفتن همراه با پوزخند یه “هه ” معمولی نبود…این یعنی یه جای این دیدار می لنگید…نگران و سردرگم پرسیدم:

-چیشده !؟؟

با عصبانیت نگاهشو ازم گرفت و درو باز کرد.قبل از اینکه داخل بره بدون اینکه برگرده و بهم نگاه کنه گفت:

-نمیخوام ببینمت…

مبهوت و حیرت زده گفتم:

-آخه چرااا….؟؟؟

سوال من بی جواب موند چون اون داخل رفت و درو بست……

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫9 نظرها

  1. این رمان در حال تایپ نیست و کامل نوشته شده چون خودم یه قسمت هایی رو خوندم میشه لینک کامل pdf این رمان رو بزارید چون هیچ کجا پیدا نمیشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن