رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 58

خوشحال بودم چون بالاخره بعد کلی گشت و گذار تونستم تور مورد علاقه ام رو پیدا کنم …

حتی دلم نمیومد از تنم درش بیارم….

عکسایی که سمیه ازم گرفته بود رو برای یلدا که مدام زنگ میزد و پیگیر بود فرستادم …اونم به اندازه ی من خوشحال شد و کلی از تورم تعریف کرد….

همونطور که داشتم با یلدا چت میکردم سمیه پرید جلو و واسه خرسوندم خیلی بلند تو صورتم گفت:

-پخخخخخ…….

هیییین بلندی گفتم و چند قدم رفتم عقب و گوشی ای که نزدیک بود شت و پت بشه رو توهوا گرفتم و گفتم:

-بتررررکی به حق تمام پیامبرا و اماما و امامزاده هاااااا…

شروع کرد خندیدن …دستمو رو قلبم گذاشتم و به توری که پوشیده بود رو نگاه کررمو گفتم:

-این چیه تنت کردی؟

دو طرف تور رو گرفت و بعد چرخی زد و گفت:

-خوشگل شدم….!؟؟ بهم میاد!؟؟؟

-نه خیلیم زشت شدی! عین اینکه یه لباس سفید بکنی تن یه میمون!

نیششو کج کرد و گفت:

-حسود هرگز نیاسود!!! ولی خیلی خوشگل شدم…دیگه فکر کن آمین کنارم باشه چی میشه….اوووف اوووف .بچه مون رو بگو….چی دربیاد…..

شروع کردم خندیدن….چه ازخودش تعریف میکرد.. کمرشو قر داد و گفت:

-زود ازدواج کن یه پسر خوشتیپ مثل ایمان بزا که میخوان دختر خوشگلنو بهش بدم ….

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-واسه خودت بریدی و دوختی تو اولا اصلا ببین کسی تورو میگیره ….

تور جلوی صورتش ردداد بالا و گفت:

-برو باباااا … من همین حالاش هم خواستگارامو اگه بخوام ردیف کنم از اینجا تا اتوبان نواب طول میکشه صفشون …

-وای مامانمیناااااا…..

تلفنم زنگ خورد…ایمان بود با لب خندون تماس رو وصل کردمو پیش از اونکه اون حرفی بزنه گفتم:

-سلام ایمان جوووونم….

با صدای خسته ای کفت:

-سلام عزیز دلم….تپل خودم جطوره!؟

-خوبم…تو خوبی؟؟ انگار خسته ای!

-آره…دیشب تا الان سرجمع دو ساعت هم نخوابیدم…

با لحتی دلسوز گفتم:

-آخ آخ میتونم حدس بزنم چقدر خسته ای! بگو چی دوست داری بگم مامان واسه شامت درست کنه!

-فرق نمیکنه . مامان تو هرچی درست کنه خوشمزس….کحایی!؟؟ رقتی واسه انتخاب تور!

-آره الان تو شهرم!

-انتخاب کردی!

-آره خوشبختانه بعد کلی گشت و گذار اونی که میخواستنو دیدم!

-الان تنت !؟

-اهوم….

-من یه ده بیست رقیقه دیگه از اداره میزنم بیرون درش نیار بیام پیشت تو تنت ببینمت…..

با خجالت گفتم:

-ایماااان….نههه….

-آررره….درش نیار تا بیام…

به ناچار گفتم:

-باشه…منتظر میمونم بیای….

فروشنده اومد سمتم و گفت:

-خب گلم…همین که تنم هست رو انتخاب کردی!

-بله ولی میخوام اگه از نظر شما مشکلی نداره منتظر بمونم تا برگرده….

لبخندی زد و گفت:

-نه عزیزم مشکلی نیست……

سمیه دنباله ی تور تنش رو برداشت و اومد سمت تنم و گفت:

-هووووف….نمیخوای درش بیاری!؟

-نه منتظرم ایمان بیاد اون بپسنده‌…..

-آهان باشه…..

ربع ساعت بعد بالاخره ایمان بود….به لب خندون از در رد شد و اومد داخل….تلفنی باهاش صحیت کردمو گفتم که بیاد کدوم قسمت‌…..

سمیه مثل جن رفت جلوش و با اشاره به قسمتی که من اونجا بودم گفت:

-عروس شما اونجاست….

قدم زنان اومد سمتم .‌‌محو تماشام شده بود و حتی پلک هم نمیزد‌…

با شرم خاصی نگاهش کردم….گونه هام گلگون شد……

با لبخند نگاهم میکرد….

حتی چشماش هم شکل لبخند بودن….آره…حتی داشت با چشماش بهم لبخند میزد….

چند قدمی اومد جلوتر…دو طرف لباسم رو گرفتمو گفتم:

-قشنگ !؟؟

خندید و گفت:

-خیلی…خیلی …خیلی….تو ماه بودی…ماه تر شدی…گل تر شدی …خانوم تر شدی…..

از اینهمه تعریف و تمجید قند تو دلم آب شد….سراسر ذوق و شوق شدم اما چیزی که بیشتر از همه دلمو شاد میکرد نوع نگاهش هاش به خودم بود…

چنان با لبخند و عشق نگاهم میکرد که میتونستم از جنس نگاه هاش شدت عشق و علاقه اش رو حدس بزنم و بفهمم و باور کنم…..!

دستمو تو دستش گذاشتم و چرخی زدمو خندیدم و بعد گفتم:

-من اینو بعد از کلی گشت و گذار پسند کردم….نظر تو چیه!؟

سرتا پام رو برای چندمین بار توی اون توز ساده و ظریف برانداز کرد و گفت:

-خوشگل …چون تو تن توئہ خوشگل…..

با ناز نگاهش کردمو گفتم:

-پس همین دیگه….!؟

سرش رو آورد جلو و کنار گوشم گفت:

-آره عزیز دلم….اونقدر تو این لباس خوشگل شدی که دلم نمیخواد کسی جز خودم تورو تو این لباس ببینه…..!

تو چشمهای هم خیره شدیم…چنان با عشق نگاهم میکرد که خودم از طرز نگاهش کیف میکردم……باید نوار این نگاه های ممتد رو قطع میکردم….لااقل قبل از اینکه دوتامون بریم تو حس و باز زمان و موان و همچی رو از یاد ببریم….

درحالی که زیر سنگینی نگاهاش احساس خجالت میکردم گفتم:

-من برم درش بیارم !

عجله ای گفت:

-نه بمون چندتاعکس ازت بندازم….

باشه ای گفتم و موندم و ژست گرفتم تا ازم عکس بندازه.. خسته نمیشد از عکس انداختن و هی عکس میگرفت…..شاید بیستا بیشتر…..

سمیه با خستگی از پشت سر ودرحالی که لباس عروس رو درآورده بود گفت:

-وای…سیر نشدید شما دوتا ازهم!؟؟؟

ایمان خندید و گوشیشو غلاف کرد و گفت:

-خسته شدی!؟

سمیه که اصلا خجالتی و کم رو نبود گفت:

-جلوی من نیمه سینگل از اینکارا میکنید خب گناه دارم….

با اشاره به سمیه رو به ایمان گفتم:

-راست میگه ایمان رعایت کن بچه هست اینجا

-باشه برو درش بیار…..

تور رو از تنم درآوردم و همراه ایمان و سمیه رفتیم سمت فروشنده و تورو برای آخر هفته آینده اجاره کردیم و بعد هم از اونجا زدیم بیرون ….

سمیه باخستگی گفت:

-خبببب….من دیگه مزاحم جمع دونفره ی خوشگل موشگلتون نمیشم…..

ایمان خیلی زود گفت:

-نه…بمون باهم بریم رستوران شام رو بخوریموبعدهم خودم میرسونمتون…..

من که میدونستم سمیه اهل خجالت و تعارف نیست….ولی با این حال مثلا با قیافه ای خجالت زده گفت:

-آخه نمیخوام مزاحمتون بشمو خلوتتونو بهم بزنم…..

ایمان تو گلو خندید و گفت:

-نه شما نگران خلوت ما نباشین.. ما خودمون خلوت رو ایجاد میکنیم ….

-باشه پس حالا که اینقدرررررر اصرار دارین…حالا که بدون من اصلا بدون من بهتون خوش نمیگذره….حالا که اصلا بدون من هیچ جای تهرون واستون صفا نداره میام دیگه…چه کنیم!

من و ایمان هردو باهم همزمان یه حرفهای در پیت سمیه خندیدیم….اون گلوله ی نمک و انزژی بود!

چپ چپ نگامون کرد و گفت:

-میخندین! شما باید از وجود من …از این موهبت الهی نهایت استفاده رو ببرین!

نیشخندی زدمو گفتم:

-هه هه هه موهبت هلهی،‌گلوله ی نمک…شیرینی…باقلوا…..یه وقت پشه و مگس بهت نزنه!

ابو بالا انداخت و گفت:

-نه نترس….ما شدت شیرینیمون اونقدر زیاده که اگه بخوان بخورنمون دلشون زده میشه ….

باهم سوار ماشین شدیم….

شام رو توی یه رستوران درجه یک مهمون ایمان بودیم…سمیه هن که عین گاو میخورد و با حرفهای درهم برهمش مارو میخندوند….لامصب خیلی انزژی داشت ..خجالتی هم که اصلا نبود….هر چیزی دلش میخواست رو میگفت و خودش و مارو میخندوند….ساعت 11شب بود که رسوندیمش در خونه شون…

پیاده شد و بعد از یه خداحافظی مفصل رفت….

دو طرف چونه ام رو فشار دادم و گفتم:

-آی خدا بکشه سمیه رو …اونقدر خندیدم فکم درد گرفت….

ایمان لبخند محدی زد و گفت:

-اهوم….خیلی باحال…..صبح من نبودم اوستای رنگار اومد !؟

-آزه….بابا که نبود ولی عمه عین یه شیر بالای سرش بود…..

-یه چتد تا لامپ نو خریدم…یادم باشه رسیدیم برم نصبشون کنم….

-باشه یادت میندازم…..

وقتی رسیدیم خونه اون لامپهارو برداشت و رفت خونه تا نصبشون کنه ….خوشبختانه شام رو خورده بودیم ودیگه نگران این نبودم چی واسش درست کنم….

من جلوی خونه خودمون هیستادم و اون همونطور که پله هارو بالا میرفت گفت:

-یه بهونه بیار تو هم بیا بالا….

سر تکون دادم و از خداخواسته گفتم:

-باشه….

عمه درو به روم باز کرد و من رفتم داخل….کیف و وسایلمو گذاشتم توی اتاق وبعد چایی درست کردم تا با این بهونه برم بالا پیش ایمان…..

ساعت 12شب بود اما هنوز حاج آقا نیومده بود….

خب این البته نفع من میشد چون اگه بود، حتی اگه بهونه هم داشته باشم باز نمیذاشت این موقع شب با ایمان تنها باشم…یا برم پیشش….اونم تو خونه ای که خالیه و ظاهرا واسه بابا یه حالت شیطانی داره!!!

درو باز کردم تا برم بیرون درحالی که سینی چایی رو با یه دست نگه داشته بودم اما درست همون موقع مامان از پشت سر صدام زد و گفت:

-یاسمن…؟ کجا میخوای تشریف ببری….!؟؟

هووووف! حالا باید یه ساعت براش توضیح بدم….

به چایی ها اشاره کردم و گفتم:

-خب مادر من مگه نمیبینی…!؟ دارم چایی میبرم….

چشماشو تنگ کرد و پرسید:

-واسه کی اونوقت!؟

-خب…واسه ایمان دیگه…

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-حالااااا !؟؟ این موقع شب !؟؟انگار نمیدونی ساعت چند….!؟

یه جوری سوال میپرسید انگار من میخواستم برم بالا و تو مرکز فسق و فجور عرض اندام کنم…. دلخور گفتم:

-خب ایمان خستشه…داره لامپهای جدید نصب میکنه….میخوام براش چایی ببرم….

حرصی نگام کرد و گفت:

-باشه برو ولی زود برگرد….

از نوع نگاه هاش مشخص بود اصلا دوست نداره برم…ولی خب ایمان هم مدام بهم تک میزد و پیام میداد که برم پیشش….خودمم دلم میخواست برم بالا….داشتتم با دلخوری نگاهش مبکردم…روسریشو درآورد و رفت سمت اتاق خوابشون…

خواستم برم که

صدای پیس پیس کردنای عمه توجه ام رو جلب کرد…میخواست بره توالت…سر و وضع و جهت مسیرش که همینو ثابت میکرد….!!

رو کردم سمتش و نگاهش کردم….خمیازه ای کشید و گفت:

-برو باخیال راحت پیشش بمون….بابات امشب نمیاد…

هیچوقت فکر نمیکردم از اینکه بابام شب رو خونه نیاد تا به این حد خوشحال بشم…ذوق زده گفتم:

-واقعنی!؟

خوابالود گفت:

-اهومممم….تهرون نیست…حالاحالاهم نمیاد….برو تا هر وقت دلت خواست اونجا بمون….

نیشم تا بناگوش باز شد….از خدا خواسته چشم کشداری گفتم و از خونه زدم بیرون….

پله هارو با احتیاط رفتم بالا و در نیمه باز رو کنار زدمو رفتم داخل….

تو همون بدو ورود صداش زدم:

-ایماااان….ایمان جوووونم….کجایی….

صداش از اتاق خواب به گوشم رسید…

-بیا من اینجام…..!

به سمت اتاق رفتم…رو چهارپایه ایستاده بود و لامپ رو نصب میکرد.لبخند زدمو گفتم:

-خسته نباشی اقا….

یه لحظه سرشو خم کرد و یه نگاه بهم انداخت و به لب خندون گفت:

-امید نداشتم بیای….

ختدیدمو گفتم:

-چرا !؟؟

-آخه از حاحی بعیده بزاره تو بیایی اونم این موقع شب….

خبر نسبتا خوب رو هم به اون انتقال دادم و گفتم:

-نبود که اومدم….

ناباورانه گفت:

-جدا!؟

-آره…خارج تهرون…..

-پس بگو….نبود که اومدی وگرنه عمرا میذاشت….

رو روزنامه های پهن شده ی روی زمین نشستم و گفتم:

-بیا چاییتو بخور تا سرد نشده!

چند لحظه بعد اومد و کنارم نشست….تکیه اشو داد به دیوار و دستشو انداخت دور گردنم و گفت؛

-به به….خودت درست کردی!؟

با مسرت گفتم:

-ها که خودم درست کردم…خوش رنگ نه !؟

نگاهی به چایی انداخت و گفت:

-رنگش که خوب تا ببینیم طعمش چجوریه!

چایی رو باهم خوردیم و بعد هم به اصرار اون روی همون روزنامه ها دراز کشیدیم…سرمو گذاشتم رو بازوش و گفتم:

-بنظرت رنگ کاری چقدر طول میکشه!؟زود تموم میشه که من وسایلمو بچینم…!؟

یکم چرخید تا سرشو فرو ببره تو گردنم و بعد چشماشو بست وگفت:

-آره خیالت راحت….تا اون موقع تموم میشه….

آهسته خندیدمو گفتم:

-ولی یه چیزیو بهش دقت کردی!؟

-چی رو….

-اینکه انگار هیچوقت قرار نیست من و تو از این خونه فاصله بگیریم….

منو به خورش فشار داد و محکمتر از قبل بغلم کرد و گفت:

-آره…..

-ایمان داری مچاله ام میکنیاااا….

هی منو خودخواهانه به خودش فشار میداد و اصلا هم به اعتراضاتم اهمیت نمیداد….

لبخند زد و گفت:

-یاسمن!؟

آروم جواب دادم:

-جانم !؟

-میشه امشب پیش هم بمونی……حاجی که نمیاد….پس پیشم بمون….میمونی!؟

نیکی و پرسش!؟؟ معلوم بود که دوست داشتم بمونم…

با صدای خسته ای گفت:

-میشه امشب پیش هم بمونی……حاجی که نمیاد….پس پیشم بمون….میمونی!؟

نیکی و پرسش!؟؟ معلوم بود که دوست داشتم بمونم ولی اگه یه وقت مامانم گیر میداد چی!؟

سوال توی ذهنمو به زبون آوردم و پرسیدم:

-فکر کنم بیخیالش بشی بهتره….اگه مامانم بفهمه چی!؟

انگار که این گیر دادنها و سخت گیری هارو درک نکنه گفت:

-یعنی چی اگه مامانت بفهمه !؟ مگه قراره آدم بکشی یا مثلا کار خاصی بکنیم!،؟؟

با حرص نگاهش کردم….توقع نداشتم همچین حرفی بزنه اونم با توجه به شناختی که نسبت به خانوادم داره….

-مامان من عین بابام فکر میکنه…..من دختر حاج آقا و دختر حاج خانمم….!

واسه همین که میگم مامان من عین بابام فکر میکنه….به همون دلایلی که اگه بابا اینجا نبود نمیذاشت من اینجا بمونم دقیقا به همون دلایل هم مامان نمیزاره من اینجا بمونم…..

خسته از این بهونه ها گفت:

-باشه باشه……فعلا تو بمون……هر وقت اومد دنبالت برو….

برو….

به پهلو چرخید ‌….دستشو دور کمرم گذاشت و وادارم کرد مثل خودش به پهلو بچرخم تا از جلو تو بغل هم باشیمو بعد گفت:

-خدارو چه دیدی…..شاید مامانت خوابش برد و یادش رفت تو اینجا پیش منی…….

سرم رو سینه اش بود و دستم مثل دستهای خودش دور کمرش……

راست گفتناااا……

آرامش یعنی تو بغل کسی باشی که تک تک سلولهای تنت خواهانش هستن……

اونوقت حتی اگه کف زمین و روی چند تا روزنامه هم دراز کشیده باشی باز انگار رو پر قو درازی………

شیرینتر از اینم احساس دیگه ای داریم آخه!؟؟؟

داغی بوسه اش رو روی پیشونیم حس کردم….لبخند زدم…

وقتی منو میبوسید یه حس خوبی تو وجودم مینشست….حسی که به شکل یه لبخند خودشو نشون میداد……!!

من بوسه هاشو دوست داشتم…..خیلی هم دوست داشتم…..

نفسمو تو گردنش فوت کردمو گفتم:

-ایماننن!؟

-جوووونم تپل خانم‌…..

-بعد ازدواجمون منو به شدت الان دوست داری!؟

پهلومو به عنوان تنبیه واسه گفتن این حرف چنگ زد چون بیشتر از ماباقی اعضای بدنم در دسترسم بود و بعد گفت:

-دقیقا چی باعث شده که فکر کنی من ممکنه بعد از ازدواج دوست نداشته باشم!

همونطور که با دکمه پیرهنش ور میرفتم گفتم:

-آخه خیلی از زوجها بعد از ازدواجشون به شدت روزای نامزدیشون همدیگرو دوست ندارن…..

از این حرفم که ظاهرا براش جای خنده داشت،خندید و بعد پرسید:

-یعنی تو بعد از ازدواجم منو دوست نداری!؟

-عه این چه حرفی….من تا روزی که زنده ام بیخ ریش خودتم…..

نیشخندی زد و گفت:

-پس نترس…..من ممکنه علاقه ام به تو بیشتر بشه ولی کمتر عمرااااا…..

شدیدا از هین حرفش قند توی دلم آب شد….

آخ که چقدر حس خوبیه یه نفر مارو بیشتر از خودمون روست داشته باشه……

پلکهامو روهم گذاشتم…‌عین خودش…..اینبار بدون شیطنت و از اونجایی که حسابی خسته بودیم هردو خیلی زود خوابمون گرفت……

~~~~~~~~~~~~~~

به صدا زدنهای ایمان پلکهای سنگینمو که انگار بهم چسبیده بودن و قصد جداشدن نداشتن ،به زور ازهم باز کردمو با کرختی تکونی به خودم دادو خوابالود گفتم:

-هُمممم چیه!؟

-نمیخوای بری خونه….!؟

هنوزم انگار تو حال و هوای خواب بودم چون گفتم:

-میخوام بخوابم ایمان…..

تکونم داد و گفت:

-بلندشو دختر خوب….بلندشو….اینجا رو زمین کمرت درد میگیره…. برو خونه بخواب اونجوری اگه حاجی هم بیاد بهت گیر نمیده…..بلند شد عزیزم….

دوست نداشتم بلند شم….دلم میخواست همونجا رو زمین تو بغلش بخوابم…..

حتی حس میکردم هنوز شب ولی ظاهرا صبح بود و ایمان هم خیلی وقت پیش بیدار شده بود………

دستمو گرفت تا بلند بشم…

باورم نمیشد اینقدر راحت و با خیال راحت اونجا خوابیده بودم….نه روی تخت یا تشک نرم بلکه روی چتدتا روزنامه رو کف سرد زمین……

داشتم چشمای خوابالودمو میمالیدم که گفت:

-اول برو دست و صورتتو بشور بعد بیا این نون سنگگ هایی که خریدم رو یاخودت ببر که اگه در زدی سوال پیچت نکنن و فکر کنن رفته بودی نون بخری….

بی حوصله خندیدم….فکر همه جاشو کرده بود…..

اول رفتم دست و صورتم رو شستم و بعد هم نون سنگگ ها رو برداشتم و با خداحافظی از ایمان از خونه زدم بیرون…

ذوق و زیادی برای جشن عروسیم داشتم و یه جورایی از خوش حالی تو پوست خودم نمیگنجیدم!

این پایان اون رابطه های پنهانی و اضطرابهای اعصاب خورد کن بود!

بیشتر ذوق و شوقم اما بیشتر به این خاطر بود که یلدا و امیرحسین ۳رهر بود بیان تهران آخه تا عروسی من چند روز بیشتر باقی نمونده بود!!

خریدهامو انجام داده بودم….جهیزیه ام رو هم که تو خونه کاملا چیده بودم!

تو حیاط منتظر اومدن یلدایی بودم که احتمالا الان شکمش باید براومده شده باشه!

عمه باظرف آهنی کوچیک اومد کنارم و گفت:

-دختر اونجا نشستی که چی!؟ هرکی ندونه فکر میکنه در انتظار یوزارسیفی!؟؟بلند شو یکم اسپند از پارکینگ بیار من برم تو خونه ات دود بدم….

میدونستم اگه بلند شدم تا صبح به جونم نق میزنه…..واسه همین بلند شدم و رفتم از پارکینگ یکم اسپند آوردم و دادم دستش….

اسپندهارو روی زغال ها ریخت و گفت:

-اسپند دونه دونه اسپند سی و سه دونه…بترک چشم حسود و بخیل و بیگونه وهمسایه سمت راست و همسایه سمت چپ و همسایه های دو کوچه بالاتر ودو کوچه پایینتر عمه هاش و خاله هاش و شوهرخاله هاشو شوهرعمه هاشو….

کلافه پووووفی کردمو گفتم:

-اووووو عمه تو که کل تهرونو کشتی….

چپ چپ نگام کردو گفت:

-خبه خبه لازم نیست تو واسه من نطق بپیچونی ….اینکارا واسه توئہ هاااا گرد قلمبه….

حرفاشو زد و بعد هم رفت داخل که بره اسپند رو تو خونه ی من دید بده….

من اما همچنان روی سکو نشسته بودم تا یلدا بیاد داخل ….

پاهامو تکون میدادمو زیر لب یه ترانه از محسن یگانه زیرلب زمزمه میکردم که اول صدای توقف ماشین اومد و بعدهم صدای زنگ در…

گوشهای تیزم یقین پیدا کردن که اونایی که منتظرم بودن بالاخره اومدن…..

ذوق زده دویدم سمت در و بازش کردم …تا با یلدا چشم تو چشم شدم خِجالت مِجالت و همچی یادم رفت و خوشحالی عمیقی جاش رو گرفت….

اونقدر ذوق دیدن یلدا رو داشتم که اصلا امیرحسین رو ندیدم….

صوزت یلدا هم پر شوق بود وهم پرکنجکاوی سوال….

میدونستم الان باید یه ریز سوالاشو جواب بدم اما خب قبل هر چیزو هر کاری اولش همدیگرو به تلافی تمام روزایی که ازهم دور بودیم بغل کردیم…..

امیرحسین کیفهاشونو بلندوکردو همونطور که میومدداخل گفت:

-هیچی دیگه….ماهم که شَلغم….

از آغوش یلدا که شکمش عین توپ قلقلی شده بود جدا شدم و گفتم:

-سلام امیرحسین جونم ….

خندید و گفت:

-سلام وکوفت….تو باید اول منو بغل کنی نکبت! تو باید خواهرشوهربازی دربیاری….باید یلدارو تحویل نگیری…..

از حرفهاش فقط خندیدم….امیرحسین وسایل رو برداشت و جلوتر از ما راه افتاد.یلدا مچ دستمو گرفت و گفت:

-ای نامرد روزگااااار….

ریز ریز خندیدم …میدونستم چرا داره تیکه میپرونه….زد به شونه ام و گفت:

-کثافت مارمولک تو با ایمان ریخای رو هم !؟؟ وااااای خدا هنوزم باوز ندارم….آخه تو و ایمان که چشم دیدن همدیگه رو نداشتین و مثل سگ و گربه به هم میپریدین……یعنی اگه میگفتن تو با بردپیت عروسی کردی و ایمان با آنجلینا جولی بیشتر باورم میشد تا اینکه بگم شما دوتا باهم ریختین روهم……

آخه اصلا چجوری!؟؟ ولی خیلی بدجنسی یاسی…..شما دوتا آب زیرکا باهم بودین و رو نمیکردین!؟؟ خیلی مارمولکین جفتتون ها….

با خنده اون صورت ورم کرده اش رو نگاه کردم….

بخاطر بارداریش خیلی صورتش ورم کرده بود….

با لبخند پشت کله ام رو که حالت دیگه ای از خجالت کشیدن من بود خاروندم و گفتم:

-حالا بیا بریم داخل یکم استراحت کنیم…

با کنجکاوی و تاکید گفت:

-ببین یاسی….مو به مو باید همچی رو واسه من توضیح بدیاااااا……همچی روووو……

خندیدم…اخم تصنعیش به صورت ورم کرده اش نمیومد….

-نخند…..باید بگی…..مارمولک….

چون میدونستم نمسشه از زیراین قضیه در برم گفتم:

-باشه باشه….میگم….تو فعلا بیا بریم داخل….

دستشو گرفتمو همونطور که در مورد بچه ازش میپرسیدم رفتیم بالا…

وقتی یلدا میومد خونه من به کل نادیده گرفته میشدم…

اونقدری که حس بچه سرراهی بودن بهم دست داده بود….

یه ظرف پاستیل و آجیل تو دست راستش بود و یه ظرف پر گیلاس تودست چپش و رو به روش هم که انواع و اقسام میوه و خشکبار و خلاصه همه چیزایی که آدمو سر ذوق میاورد…..ده بیست سی چهل کرد تا انتخاب کنه از کدوم شروع کنه و بعد بالاخره پسته و تخمه هارو انتخاب کرد ….

خواستم دست ببرم تو ظرف آجیلش و ازشون یه مشت بردارم که عمه از توی آشپزخونه با صدای بلند و به صورت کاملا هشدار دهنده ای گفت:

-بترکی چاقالو…دست به آجیلهای دختر نزن اون دو نفره….دست بهشون بزنی دستتو قیمه قیمه میکنم….

انگار عمه اصلا با کسی شوخی نداشت…..

با ترس عقب نشینی کردم و پس کشبدم…نه مثل اینکه نمیشد به خوراکی های یلدا دست درازی کرد…..

پسته های توی دهنش رو جوید و گفت:

-خب….پس آخرش مخ داداش منو زدی!؟

حالا که نمیشد از خوراکی هاش بخورم پس بهتر بود نگاهشم نکنم که دلم آب نشه!

دستامو به عقب تکیه دادم و گفتم:

-داداشت مخ منو زد….

کنجکاوانه به نیمرخم خیره شد و گفت:

-یاسی اون اول اظهار علاقه کرد یا تو !؟

یکم فکر کردمو گفت:

-اون!

انگار که باورش نشه خندید و گفت:

-وای چقدر اصلا بهش نمیاااااد….باورم نمیشه اون به تو گفته باشه دوست داره….اصلا عشق و عاشقی بهش نمیاد… ببینم یاسی…بلف که نمیزنی!؟؟

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-من اهل بلفم آخه!؟ داداشت اول گفت منو دوست داره….خفتم کرد…بوسم کرد….

مکث کردم….

کنجکاو و هیجان زده عین کسی که داره یه ماجرای خفن رو میشنوه گفت:

-خب خب…بعدش….

با تصور اون روز لبخندی روی لبم نشست:

-بعدش گفت دوستم داره….

چشماش گرد شد … فکش اما همچنان درحال جنبیدن بود…..مخمو خورده بود از بس در این مورد سوال می پرسید…رفت تو فکر و گفت:

-ای ایمان نامرد…پس بکو دلش پیش تو گیر بود که هرکی رو بهش معرفی میکردم میگفت نمیخوامش….ولی خدایی اصلا باورم نمیشه….آخ شما همیشه عین سگ و گربه بهم می پریدین…

رو کردم سمتش و گفتم:

-عه خب یه بلانسبت بگو لامصب…..

مشت مشت آجیل دهن خودش گذاشت و گفت:

-خب من اصلا باورم نمیشه…عروسی هم کنین باورم نمیشه ولی یه چیزی بگم یاسی!؟؟

همونطور که پاهای آویزونمو تکون میدادم گفتم:

-بگو!

خاطر جمع و با اطمینان گفت:

-ایمان خیلییییی زیاد تورو دوست داره….چون من هرشب هی واسش عکس دخترای خوشگل موشگل میفرستادمو اون فقط میخندید و مسخره بازی درمیاورد….میخوام بگم تو رو با دنیا عوض نمیکنه….

لبخندی به پهنای صورت زدمو گفتم:

-خودم میدونم…..چون منم اونو با دنیا عوض نمیکنم….

-ای جوووونم…..ولی من خیلی خوشحالم که تو شدی زن دادشم….خیلی زیاد…اصلا حسم قابل وصف نیست…حالا درست وقتی شنیدم کلی شوکه شدم ولی خب…به شدت خوش حالیش می ارزه….

خسته از سوال و جوابهای یلدا پرسیدم:

-این حرفارو ولش کن….بگو ببینم…بچه ات دخمل یا پسر !؟؟

ظرف آجیل که خالی شد ظرف گیلاسها رو برداشت و گفت:

-نمبدونیم….یعنی قرارمون همین بود…میخوایم سورپرایز بشیم ولی قرار گذاشتیم اگه پسر بود من اسمشو بزارم اگه دختر بود اون بزاره…

-حالا اگه پسر بود چی میزارین اگه دختر بود چی!؟

همونطور که میلونبوند با شوق جواب داد:

-اگه پسر بود میزاریم امیرسام اگه دختر بود میزاریم یارا….

سری تکون دادم که همون موقع در باز شد و ایمان اومد داخل….

ذوق زده نگاهش کردم اما قبل اینکه من واکنش نشون بدم این یلدا بود که عین فرفره به سمتش دوید……

یلدا ذوق زده ایمان رو بغل کرد و فرصت نداد من حتی بهش سلام کنم…..

از نوع نگاه های ایمان به یلدا که معمولا خیلی اهل بروز دادن احساساتش نبود مشخص بود دلش چقدر برای آبجی کوچولوش تنگ شده…دستشو دور کردنش انداخت و گفت:

-توله سگت چطوره!؟

یلدا دستشو رو شکم برآمدش کشید و جواب داد؛

-خوب…بچه ی خوبیه! زیاد اذیت نمیکنه!!!

-داییش یه چیزایی براش خریده!

یلدا که برای همه چیز همیشه از خوش ذوق و شوق نشون میداد گفت:

-عه واقعا!؟؟ چی خریدی دایی خوشتیپ….؟؟؟

عجباااا….ایمان واسه نی نی کی چیز میز خریده بود که من نفهمیدم….؟؟

چون همش سرگرم صحبت با یلدا بود اصلا متوجه من نشد…یعنی طول کشید تا منو ببسنه….رو کرد سمتمو کفت:

-چطوری تپل !؟

با خوش رویی گفتم:

-خوبم…..

خسته گردنش رو تکون داد و بعد گفت:

-من برم یه دوش بگیرم …شما برید بشینید به غیبتهاتون ادامه بدید… !

ما خندیدم و اون رفت خونه که دوش بگیره….به یلدا گفتم:

-میخوای بریم بالا؟؟بریم خونه مارو نگاه کنی!؟؟؟

استقبال کرد و گفت:

-آره آره….بریم بالا ببینیم…

باهمدیگه رفتیم بالا…درو باز کردم و اول یلدارو فرستادم داخل…..

با ذوق و تحسین داخل خونه رو نگاه کرد و گفت:

-واااااای….عجب

دکوراسیونی….عجب چیدمانی….عجب سلیقه ای…واییی….وسایلشو ببین….

من رو مبل نشستم اما اون همچنان درحال تماشای فضاهای مختلف خونه و وسایل بود…گرچه مشخص بودخوشش اومده امت بازم پرسیدم:

-خوبه !؟؟

خیلی محکم و جدی گفت:

-اصلا عالیه!!!!

خیلی خوشم اومد….خصوصا رنگ خونه و ست شدنش با مبلهای فانتزیتو….

الان دلم میخواد برم اتاق خوابتونو ببینم شیطون خانم….

خندیدمو گفتم:

-تو شیطونی یا من !؟

-بلند شو بیا بریم اتاق خوابتو نشونم بده….

دستمو گرفت و باهم بلند شدیم و رفتیم سمت اتاق خواب….به اندازه ی بقیه فضاهای دیگه ی خونه ازش خوشش اومد….

اومد و نشست رو تخت و بعد آروم به پشت روش دراز کشید و به شوخی گفت:

-یه چند روز دیگه اینجا تو همین اتاق ایمان به فااااا*….

چون نیشگونش گرفتم جیغ کشید و گفت:

-آخ اخ باشه باشه ول کن…ول کن غلط کردم….

گوشت تنشو ول کردم و بعد گفتم:

-من دختری ام که کلا گوش و چشمم بسته اس….از این چیزا پیش من نگو که اصلا باهاشون آشنایی ندارم…..!

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-تو…!؟؟ تو یاسی!؟؟ توووووو!؟؟؟ من هرچی چیز منفی بلدم از تو یاد گرفتم……

ریز ریز خندیدم و با تصور چیزی که یلدا بهم گفته بود چشمامو بستم…..

درست میگفت….آخرهمین هفته ما مثل یه زوج واقعی شب رو اینجا کنارهم میخوابیم….داریم از این قشنگتر و بهتر!؟؟؟

وای که چه حس خوبیه و صدالبته که غیر قابل توصیف با مابقی حسهای دیگه!

دستمو رو شکم یلدا گذاشتم و گفتم:

-یه پسر خوشگل دنیا بیار که بعدا دخترم بی خواستگار نمونه…..

خندید و گفت:

-باشه چشممم…..

وسط بگو بخندهامون در اتاق خواب باز شد و ایمان اومد داخل و گفت:

-به احترام بزرگترتون بلند بشین نکبتا…..

لبخند زنون اومد سمتمون ودرست بینمون درلز کشید…..

یه دستشو رو شکم من گذاشت و یه دستشو رو شکم یلدا…..

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫9 نظرها

  1. سلام ادمین توروخدابه نویسنده بگوعروسی ایمان ویاسمن اخردلستان نباشه وهنوزیه خورده ادامه پیداکنه ممنون

    1. سلام ادمین فاطی جون راست میگه تروخدا به نویسنده بگید ادامه بده یه جورایی فکر میکنم آخرشه😔😢😢

  2. .سلام رمان عالیه امید وارم ادامه داشته باشه خیلی مشتاقم ادامشو بدونم چی میشه امید دارم زود تمومش نکنی واگر ممکنه فصل دوم هم داشته باشه 😊😊😊❤❤❤❤👍👍خیلی انرژی میده

    1. به نظرم که این رمان حالا حالا ادامه داره
      ولی فکر کنم ایمان بعد ازدواج اخلاقش عوض بشه
      آخه عکس جدیدی که گذاشتین ی دختر سیاه و گبود و نشون میده

  3. به نظرم که این رمان حالا حالا ادامه داره
    ولی فکر کنم ایمان بعد ازدواج اخلاقش عوض بشه
    آخه عکس جدیدی که گذاشتین ی دختر سیاه و گبود و نشون میده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن