رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 6

 

➖مات و مبهوت به در بسته نگاه کردم.انتظار این واکنش رو اصلا از طرف آمین نداشتم اونم بعد گذروندن یه روز فوق عاشقانه و صدالبته یه بوسه ی شیطنت آمیز و رویایی!

جلو رفتمو دستمو به در چسبوندم.. .تو ذهنم دنبال یه دلیل گشتم….یه چرای قانع کننده….یه جواب….

سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه انداختم.هیچکسی اون دورو بر نبود که با خودم بگم دلیل این عصبانیتش حضور ناگهانی پسند خانم،سمیه یا مثلا خانم الماسی یا آقای نجات باشه…

دستمو از در فاصله دادمو با شونه های خمیده گفتم:

-به درک ! پسره ی پر روی خودخواه…لعنتی مغرور…بوزینه….حیوان…

وسط این فحش دادنهای نه از ته دل بلکه زبونی در اتاق آمین باز شد و با همون ابروهای در هم گره شده بیرون اومد.اینبار پیرهن تنش بود و بوی خوب اسپری بدن میداد…

اصلا انگار که نه انگار منی اونجا واستاده باشه از کنارم رد شد بدون اینکه نگاهی بهم بندازه…راستش بی محلی کردنهاش بدجوری به تیریش قبام برخورد ولی عشق و علاقه ام پا رو غرورم گذاشت و وادارم کرد به سمتش برم.

پیرهنش رو از پشت کشیدمو گفتم:

-وایسا…

ایستاد و چرخید سمتم.درست مثل یه رباط بی احساس بود.با چشمایی که تا قلب نفوذ میکردن…معلوم نبود چشمن یا شمشیر جومونگ !!!

اخمهاش دلمو میلرزوند…من من کنان و با صدایی بغض دار گفتم:

-من کار بدی کردم !؟؟؟ حرفی زدم!؟؟ چیزی گفتم که اینجوری اخم میکنی و محل نمیزاری !؟؟؟

دوباره گفت “هه” وخواست بره که با حالتی زاز اسمشو صدا زدم:

-آااااامین….

صدای من نگهش داشت.نفس عمیقی کشید و دوباره چرخید سمتم.پر بغض لب زدم:

-چرا اینجوری میکنی !؟؟؟

اومد سمتم.با عصبانیت شالمو کنار زد و دستشو رو گردنم گذاشت و با فشردنش گفت:

-با کی خوابیدی که گردنتو اینجوری کبود کرده !!!!؟؟؟هاااان !؟حقته گردنتو همینجا بشکنم… هه…ولی تو برو پیش همونی که احتمالا آه و ناله هات اونقدری وحشیش کرده بود که نتونست ساده ازت بگذزه!

هیچ حرفی از دهنم خارج نشد…یعنی لبهام مثل دهن ماهی هی باز و بسته میشد ولی صدایی بیرون نمیومد…

نفهمیدم آمین کی ازم فاصله گرفت و رفت اما وقتی به خودم اومدم به سرعت سمت نزدیک ترین آینه ای که توی مسیرم بود دویدم.رو به روی آینه ایستادم و به گردنم خودم نگاه کردم….از دیدن خونمردگی روی سفیدی پوستم آااااه از نهادم بلند شد و دلم هری ریخت….نه! با این گند بزرگ دیگه هیچ امیدی به داشتن این پسر نمیتونستم داشته باشم….هیچ امیدی…

عاجز و درمونده کمرم رو به دیوار تکیه دادم…من احمق گند زده بودم…یه گند بزرگ….گندی که عاملش اون بهزاد عوضی بود…دستام مشت شدن و دندونام روی هم قفل شدن…اگه دستم بهش می رسید خونشو میمکیدم….

➖پشت درخت رو به روی باشگاه خودمو پنهون کردم تا آمین رو موقع رفتن ببینمو باهاش صحبت کنم….

تمام مدت به این فکر میکردم که باید بهش چیبگم !؟؟؟ بگم پسرخاله ام منو بوسیده!؟؟ این جواب آرومش میکرد یا آتیشی!؟؟ قطعا دومی منطقی تر بود…

من ابله چقدر راحت و مفت از دستش دادم اونم بخاطر شیطنت یه پسرخانم !!!

تکیه ام رو به تنه ای درخت دادمو آروم سر خوردم روی سنگفرشهای پیاده رو…آمینی که اصلا تحویلم نمیگرفت و کم و کاستی های بدنمو هی به رخم میکشید یهو بهم اظهار علاقه کرد و به همون سرعتم منم بهش دل باختم و قد یه عمر عاشقش شدم…سخت بود برام…سخت بود که به این راحتی ازش دل بکنم…

با لرزش موبایلم توی جیب مانتوم ،خسته و کسل بیرون کشیدمشو به صفحه اش نگاه کردم.پنج تماس بی پاسخ و ده پیام از یلدا داشتم که همشون ختم میشد به یه موضوع

“”” کجایی دیوونه استاد رسیده””
“کجایی استاد داره حضور غیاب میکنه”
“کجایی چرا جواب نمیدی”
و…و…و کلی چرت و پرت دیگه که من اصلا انگیزه و حس و حالی واسه جواب دادن نداشتم

خودمم نفهمیدم کی و چه موقع و چه وقت تا این حد دلباخته اش شده بودم اما هر چی بود دلم نمی خواست از دستش بدم…

دل و دماغی برای دانشگاه رفتن نداشتم.درس کیلو چند وقتی ذهنم یه جای دیگه در. بنده !

ساعت از یک و نیم ظهر هم گذشته بود ولی از آمین خبری نشد…با کفش چند ضربه به سنگریزه های کف پیاده رو که زدم که بالاخره چشمم به ماشین آمين افتاد…

از پشت عینک آفتابیش نمیشد شدت عصبانیتش رو حدس زد….می ترسیدم نزدیکش بشم اما اون همه اونجا ایستادن و انتظار کشیدن هم نباید بیفایده بوده باشه…..

وقتی میخواست از نزدیکی پیاده رو. رد بشه از پشت درخت بیرون اومدم و براش دست تکون دادم….

خجالت میکشیدم ولی حرفهای توی ذهنم آماده کرده بودم که میخواستم برای ازهم نگسستن این رابطه به گوشس برسونم…اولش از کنارم رد شد تا دل من بلرزه ولی بعد ترمز کرد و عقب عقب اومد…شیشه رو پایین کشید و گفت:

-بگو…میشنوم…

با قدمهایی سریع سمت ماشینش رفتم و گفتم:

-پسرخاله ام منو به زور بوسید…قسم میخورم…من…من خیلی دعواش کردم ولی کاری از دستم برنیومد…باور کن هیچ رابطه ای نداشتم..همش خلاصه شد تو همین گاز یهویی و زوری…قسم میخورم…

دستشو بالا آورد و گفت:

-منو خر نکن یاسمن…

با استیصال گفتم:

-خرت نمیکنم…واقعنی میگم…..من…من….من اصلا از اون خوشم نمیاد….من….من…..

هی من من میکردم تا بگم “من دوست دارم”اما هی غرورم میگفت اونی که اول به دوست داشتن اعتراف میکنه باید آمین باشه نه من !

آه عمیقی کشیدم.من توضیحاتمو دادم.میخواست باور کنه میخواست نکنه….عاشقی بعضی وقتها نتیجه های اسفناکی داره…اگه رابطه ای تموم بشه واسه اونی که این جدایی سخت تره ، مراحل مشخص و اثبات شده ای وجود داره…

خب من به این مراحل اعتقاد داشتم….تو لحظه به خودم تحمل کن یاسمن…دو سه روز اول همش گریه میکنی،دو سه روز بعدش گریه نمیکنی ولی اشتهاتو از دست میدی…دو سه روز بعد بداخلاق و دپرسی و احتمالا فراری از همه…ولی درنهایت دوباره میخندی….

سکوت بینمون واسه من ترجمه های بدی داشت…حیف شد…حیف شد سر یه بچه بازی احمقانه یه همچین شاخی رو از دست دادم….

ازش رو برگردوندمو جهت مخالف به راه افتادم….

تحمل کن یاسمن….این شاخ نشد یه شاخ دیگه !

ولی خیلی حیف شد بخصوص ماشینش!

➖کبودی گردن من شد بهانه ای کاملا روشن برای گسستن این رابطه ی تازه پیوند خورده…!

آمین پی من نیومد و منم سرافکنده و پکر بیخیال درس و دانشگاه ، دست در جیب با سری خمیده پیاده تا خونه راه رفتم…
جلوی در بود که یلدا از سر کوچه بدو بدو خودشو بهم رسوند…مقنعه اش کج شده بود و جزوه های توی دستش بهم ریخته بودن…!

به من که رسید دستشو به دیوار تکیه داد و نفس زنان گفت:

-س..سلام…خوبی !؟؟ کجا بودی تو دختر؟؟ چرا سر کلاس نیومدی…استاد ستوده گفت بهت بگم حذفی…

ناباورانه گفتم:

-حذفم کرده !؟؟ واسه چی آخه !؟؟؟

یلدا مقنعه اش رو صاف کرد و گفت:

-هزار بار التماسش کردم ولی محلم نذاشت…گفتم مریض بودی…بازم اهمیت نداد….

ابرو درهم گره کردمو گفتم:

-آره دیگه…نباید هم محل بده…اونایی که بهش شماره میدنو باهاش لاس میزنن کل ترم هم نیان باز نه غیبت میخورن نه میفتن اما به ما که می رسه کال میشه!

یلدا دسته کلیدش رو از جیب کیفش بیرون درآورد و درحالی که با قفل در برای باز کردنش ور میرفت گفت:

-حالا چرا اینقدر تو همی!؟ کم مونده اشکت دربیاد ! والاااا…. اصلا تو واسه چی دیر اومدی!؟ تویی که از اخلاق گه این یارو خبر داشتی میترکیدی یه امروز رو جیم فنگ نمیشدی!؟؟؟؟

با بی حوصلگی به یلدا نگاه کردمو گفت:

-گور باباش…اصلا بزار حذفم کنه….

یلدا دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-زده به سرت !؟؟ خل و چل شدی یا چی !؟ چهار واحده…بیفتی با توجه به بقیه نمرات درخشانت مشروط میشی…

شونه بالا انداختمو گفتم:

-دیگه برام مهم نیست….

یلدا سد راهم شد و گفت:

-واستا ببینم…تو یه چیزیت شده !؟؟وگرنه آدمی نبودی که به این سادگی ها بگی گور بابای یه درس چهار واحده….ببینم…نکنه با شازده دعوات شده !؟؟

شالمو دور گردنم سفت کردمو گفتم:

-آره..

صورت یلدا وا رفت.لباشو کج و کوله کرد و گفت:

-پع ! این رابطه رو کشک هم که حساب میکردی نباید شروع نشده تموم میشد که !! آخه چرا اینقدر یهویی….؟؟

یلدا راست میگفت.این رابطه شروع نشده به یه دعوای بزرگ ختم شده بود و باعث و بانیش هم خودم بودم که اون شب محکم و جدی با بهزاد برخورد نکردم.با لب و لوچه ی آویزون گفتم:

-تقصیر من بود !

یلدا دستمو گرفت و از آیفن دورم کرد و بعد کنجکاوانه پرسید :

-تقصیر تو….!؟؟؟ مگه چیکار کردی توله !؟؟؟

نمیتونستم که حقیقتو بگم…واسه همین یکم اون پا و اون پا کردمو از اونجایی که میدونستم یلدا تا جواب نگیره ول کن نمیشه دلیل دیگه ای تراشیدم:

-منو تو شهر با بهزاد دیده….فکر کرده دوست پسرم….

➖یلدا یکم با تعجب نگام کرد و بعد با شک پرسید:

-واقعا واسه این شکراب شدین!؟؟ خب دیده باشه…مگه چه اشکال داره !؟؟

یلدارو کنار زدمو روی سبزه های نم دار توی حیاط نشستمو گفتم:

-خب اون فکر کرد بهزاد دوست پسرمه..

یلدا اومد سمتمو با ولوم صدای کنترل شده ای گفت:

-خب بهش توضیح میدادی که نیست…

علف ها رو با حرص کندمو گفتم:

-بهزادو که میشناسی…اونقدر فک میزنه و دلقک بازی انجام میده که ادم یه لحظه هم خنده هاش قطع نمیشه….خب…اونم دید فکر کرد من از اوناشم…

-از کدوماش!؟

-از اوناش دیگه…از اونا…

-هان! فهمیدم از اوناش…

آهی کشیدمو همونطور که صورت آمین رو تصور میکردم با حسرت گفتم:

-ولی خیلی حیف شد یلدا…

یلدا با سردرگمی بهم نگاه کرد و گفت:

-دقیقا چی حیف شد !؟

چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:

-جدایی سیمین از نادر…خب آمینو میگم دیگه…آخه تو که نمیدونی چه کیس فول آپشنی بود.
لامصب هیکل توپ…قیافه توپ…ماشین…وای ماشینشو بگو….چقدر نقشه ریخته بودم براش….میخواستم پزشو به همه بچه ها بدم تا اونجاشون بسوزه….

یلدا پاهاشو روی چمنها دراز کرد و گفت:

-اهوووم ! همینکه حال پانیذ رو هم میگرفتیم خودش خیلی بود…با اون دوست پسر بنز سوار مزخرفش….از هر چی پسر خوشتیپ بنز سوار متنفرم !

و بعد نگاه پر از افسوسش رو از چمنها گرفت و گفت:

-ولی فردا حتما بیا با ستوده صحبت کن..نزار بیخودی بندازت…کم چیزی نیست..چهار واحده !

انگار رفته رفته داشتم عمق فاجعه رو درک میکردم.من بخاطر تهیه پول این دانشگاه کوفتی میرفتم کار میکردم اونوقت چه میشد اگه یه ترم مشروط میشدم !؟؟؟

دست یلدارو گرفتم و با نگرانی گفتم:

-یلدا من اگه درس ستوده رو بیفتم حاج بابا دخلمو آورده…باید چیکار کنم حالا !؟

-فردا که رفتیم دانشگاه برو و ازش خواهش کن یه اینبارو گذشت کنه !

لپمو باد کردمو از بینی نفس کشیدم:

-این ستوده آدم چشم هیزی…از ما دخترا بهتر اندامهای بدنمونو میدونه و میشناسه…میترسم بگم استاد گذشت کن اونم بگه به شرطها و شروطها….اونوقت شرطها و شروطهاش هم ختم بشن به قسمت فوقامی و تحتانی من !

یلدا سرشو تکون داد و گفت:

-آره تو درست میگی…به اونایی که نمره میده و موقع حضور غیاب هواشونو داره هم لاس میزنه هم از اون کارااااا….

و بعد یکم باخودش تو فکر فرو رفت و گفت:

-میگم میخوای به ایمان بگم !؟؟

اسم ایمان که اومد وسط صورتم حالت اخمویی به خودش گرفت..انگار اسمش واسه گوش هام حکم ناقوس خطر داشت.از روی چمنها بلند شدمو حین تکوندن پشت مانتوم با تاکید گفتم:

-نه خیر…اصلا و ابدا….همینم مونده از اون داداش عصاقورت داده ی تو کمک بخوام…اصلا چه کمکی میتونه به ما بکنه….استادیه چیزیه !؟وزیر ؟؟

یلدا پوفی کرد و با گرفتن دست من از روی زمین بلند شد وگفت:

-از دست تو که نمیفهمم چه پدرکشتگیی با داداش من داری….راستی یاسی…مامان بابام صبح رفتن اراک…ایمان هم که بیشتر شبا دیر میاد…میای بریم خونه ی ما…پیش من بمونی!؟

یکم فکر کردمو گفتم:

-اگه ایمان اومد چی!؟؟ میدونی که من اصلا ازش خوشم نمیاد…

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-نووووچ! نمیاد….بیاد هم شاید سه چهار صبح بیاد….

لبخند خبیثانه ای زدمو با فکر کردن به شیطنتهای شکوفا شده توی کله ام گفتم:

-باشه…بریم بالا من لباس بپوشم به مامام هم بگم …

➖یه مانتوی بدون دکمه روی تیشرت آستین کوتاه سبز آبیم پوشیدمو با برداشتن روغن خراطین و گذاشتنش توی جیب مانتوم،سینی غذایی که مامان برای شام من و یلدا کنار گذاشته بودم رو برداشتمو رفتم پایین…زنگ رو که زدم یلدا بلافاصله درو باز کرد و گفت:

-وای عجب بویی تو پله ها پیچیده….کشک بادمجون آره!؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

-آره…

و بعد سینی رو به دستش دادمو داخل رفتم.یلدا درو با پاش بست و سینی رو روی اپن گذاشت و با کشیدن زبونش روی لبهاش گفت:

-آخ آخ ! عجب رنگ و طعمی !

شال و مانتومو از تن درآوردمو پرت کردم روی مبل و رفتم سمت اتاق ایمان…واسه دیدن اتاقش خیلی کنجکاو بودم….همینکه دستمو سمت دستگیره بردم یلدا با ترس و وحشت گفت:

-چیکار میکنی یاسمن…!؟؟

دستم روی دستگیره بود و سرم سمت یلدا ی بهت زده که انگشتش به کشک بادمجون آغشته بود و منو با تعجب نگاه میکرد.با حرص پرسیدم:

-چیه !؟ مگه جن دیدی !؟

انگشتشو لیس زد و گفت:

-میخوای بری اتاق ایمان !؟

-آره جرم !؟

از پشت اپن آشپزخونه بیرون اومد و دستو زیر گلوش کشید و گفت:

-ایمان بفهمه تو…پا گذاشتی توی اتاقش بدون فوت وقت شادروانت میکنه!

-الان اینجاست !؟

-نه !

-پس چطور میخواد بفهمه!؟

-ایمان تیز…زود میفهمه…

یلدا رو چپ چپ نگاه کردمو گفتم:

-زده به سرت یلدا !؟؟ من فقط میخوام داخل اتاق رو نگاه کنم چحوری میخواد بفهمه…نکن جن داره…؟

و بعد بدون اینکه منتظره جواب بمونم در اتاقش رو باز کردمو رفتم داخل…یلدا هم وقتی دید مجاب نمیشم بدو بدو خودشو بهم رسوند…

وسط اتاق ایستادمو دور خودم چرخیدم

اتاقش خیلی مرتب و تمیز بود…مثل اتاق پسرخانما….تو قسمتهای بخصوصی از دیوار اتاقش تابلوهای هنری ای دیده میشد که اصلا با روحیاتی که من از ایمان سراغ داشتم سازگاری و مطابقت نداشت…پرده ی اتاقش قهوه ای بود و رو تختیش کرم-شکلاتی….
همه چیز کاملا مرتب و منظم…و خوشبو!
سمت گنجه ی چوبیش رفتم…سراسر کتاب بود…از همه نوع…!

یه کتاب رمان به نام ” کوری ” از لای کتابها بیرون کشیدم و آهسته ورق زدم…یلدا با شتاب خودشو بهم رسوند..کتاب رو از دستم بیرون کشید و بعد از اینکه گذاشتش کنار و گفت:

-چیکار میکنی یاسمن !؟؟؟ من به تو چیگفتم!؟؟؟ ایمان تیز…دقتش زیاده…میخوای بفهمه یکی اومده تو اتاقش !؟؟

یلدارو کنار زدمو اینبار سمت میز و آینه رفتمو با بو کردن عطر و ادکلن هاش گفتم:

-چقدر تو بیخودی حساسی !؟؟ نمیفهمه بابا…بعدشم مگه نمیگی دیر وقت میاد…!؟

یلدا پی ام اومد و گفت:

-خب که چی!؟؟

سر ادکلن توی دستم رو برداشتمو گفتم:

-خب نداره دیگه…اون وقتی بیاد خونه اونقدری خسته اس که به این چیزا فکر نمیکنه…

و بعد چند پیف عطر به خودمو زدمو گفتم؛

-عجب بویی داره لامصب….چند خریده اینو !؟

یلدا دو دستی به سر خودش کوبید و گفت:

-وای یاسمن…بیچارمون کردی….ایمان اصلا خوشش نمیاد کسی بدون اجازه بره تو اتاقش حالا توی اسکول با زدن این عطر جا واسه شک نذاشتی !

عطر و ازم گرفت و گذاشت سر جاش و بعد مثل خنگها با تکون دادن دستهاش سعی کرد بوی عطر رو از اتاق فراری بده..

بی توجه به یلدا که واسه فراری دادن بوی عطر بدجوری به تب و تاب افتاده بود یکی از کشوها رو باز کردم که چشمم به یه انگشتر نقره ی زنونه با نگین بزرگ زرد افتاد….

➖با تعجب و ناباوری به انگشتر نگاه کردمو گفتم:

-یلدا به سبیلات قسم داداشت دوست دختر داره !

یلدا اول پشت لبش رو لمس کرد و بعد با اخم گفت:

-اولا من سبیلامو سوم دبیرستان زدم قالش کنده شد رفت…دومااااا….نداره…آخه ایمان و دوست دختر !؟؟ با عقل جور در میاد!؟

انگشتر زیبا رو که توی یه جعبه ی سر باز بودو جلوی چشماش تکون دادمو گفتم:

-پس این چیه!؟؟؟ مدرک از این واضحتر !؟؟؟

و بعد انگشتر نگین زرد خوشگل رو روی انگشت بزرگم امتحان کردمو گفتم:

-اهههه ! فیت دستمه ! عجب داداش مارمولکی داری یلدا…به ما تا سرحد مرگ و تا خرخره سخت میگیره اونوقت واسه دخترش انگشتر میخره قایم میکنه…5لط نکنم یا واسه ماهگردشونه…یا سالگرد…یا شایدم ولنتاینشون…

یلدا با نگرانی گفت؛

-اینقدر تخیلی فکر نکن….اون انگشترو دربیار تا یه بلایی سرش نیاوردی…

بی توجه به یلدا دستمو دور نگه داشتم تا با فاصله انگشترو تو انگشت خودم ببینمو بعد گفتم:

-کوفت دختره بشه….بخدا این به من میاد نه به اون دختره مخ زن….فکر کنم از این دختر چادری ها باشه…از این بسیجی ها…از اینا که هد میزنن بعد روسریشونو تا توک دماغشون میکشن جلو…تازه ساق دست هم میپوشن….مانتوهاشون هم معمولا ساده و یه نواخت و البته گشاده اونم جهت پیدا نشدن برجستگی هاشون ! خلاصه از اون دخترای حاج بابا پسند!

یلدا ” ای خدایی ” زمزمه کرد و گفت:

-همینجوری واسه خودت میبری و میدوزی …بابا اینو مامان خرید نه ایمان….

دستممو رو سینه اش گذاشتمو بعد اینکه از خودم دور نگهش داشتم تا انگشترو ازم نگیره گفتم:

-برو خودتو خر کن….

حرصی نگام کرد و گفت:

-قسم آیه بخورم برات !؟؟ بابا میگم اینو مامان تو زیارت مشهد که رفته بود خرید…

-یعنی میخوای بگی مامان تو فرق انگشتر زنونه و مردونه رو نمیدونه !؟؟؟

-بابا اینو واسه خود ایمان نخرید…واسه نامزد ایمان خرید….

با تعجب و گیجی گفتم:

-صبر کن ببینم …مگه داداش داعشی تو نامزد داره !؟؟؟

انگشتر رو به زور از انگشتم بیرون کشید و گفت:

-نه خنگ…گفت به نیت نامزد اینده ی ایمان خریده…که یه روزی …حالا هر وقت…ایمان نامزد کرد اینو به دختره بده حالا هم مرگ من بیا و از خیر شیطنت بگذر و از اینجا بریم بیرون تا گندش در نیومده….ایمان تیزه…میفهمه تو اتاقش سرک کشیدیما…

-خبه بابا…کشتی مارو با این داداش ریشوووت!

یلدا دستشو پشت کمرم گذاشت و به زور از اتاق بیرونم برد و خودش هم یه راست رفت سمت سینی غذا و آوردش…

کشک بادمجون رو که تا لقمه ی آخرش خوردیم شروع کردیم غیبت کردن…اونقدر گفتیم و گفتیم که فکمون افتاد و ساعت شد 2 نصف شب.. با کرختی شیشه روغن رو از جیب مانتوم بیرون کشیدمو بعداز اینکه کف زمین دراز کشیدم گفتم:

-یلدا !؟؟؟

با صدای خوابالودی گفت:

-هوووم…

-بیداری!؟

-نه…

-اگه نیستی بیا این روغن رو بمال به سینه هام

یلدا کش و قوسی به بدنش داد و خمیازه کشون گفت:

-خوابم میاد بجون تو…چشمام باز نمیشن…

بعدهم همونجا روی کاناپه ، رو به روی تلویزون دراز کشید و تا چشم روهم گذاشت خرناسش بالا رفت….

از یلدا که نا امید شدم خودم تیشرتمو بالا دادم و با پایین کشیدن لباس زیرم مشغول مالیدن روغن شدمو گفتم:

-خدایا پس اینا کی بزرگ میشن…لامصبا….

روغن رو که مالیدم چشمای خوابالودمو بستمو به استاد ستوده فکر کردم.به اینکه با چه بهونه ای میشه راضیش کرد از خیر انداختنم بگذره که همون موقع احساس کردم یه نفرو در خونه رو باز کرده و داخل شده….

 

➖بیحالتر و تنبلتر از اونی بودم که بخوام بلند بشمو اوضاع رو چک کنم واسه همین با همون چشمای بسته پامو بلند کردمو یه لگد به پهلوی یلدا زدمو گفتم:

-بلند شو…فکر کنم یکی اومده داخل….

یلدا که مثل خرس لم داده بود رو کاناپه و جم نمیخورد حتی با لگد من هم خواب از سرش نپرید و بیدار نشد منم دیگه پیگیر نشدم اما حس میکردم میتونم تو اون حالت خواب و بیداری صدای قدمها و حضور یکنفر رو احساس کنم…و این حس وقتی قوی شد که با جفت گوشای خودم نفسهای پر حرص یکنفر رو شنیدم…

پلکهامو که از هم باز کردم چشمم به ایمانی افتاد که بالای سرم ایستاده بود و با تعجب به من نگاه میکرد.

اولش حس کردم تو هپروتم و دارم توهم میزنم ولی بعد که چشمامو مالوندم و تقریبا خواب از سرم پرید مطمئن شدم دیدن ایمان خواب و توهم نیست.

دندوناشو بهم فشرد و خیلی سریع پشت به من ایستاد و گفت:

-مرده شورتو ببرن…تو اینجا چه غلطی میکنی….!؟

نیم خیز شدمو گفتم:

-مامان بابات رفتن اراک من اومدم پیش یلدا تا تنها نباشه…فهمیدی بچه پررو…

دستشو مشت کرد و بدون اینکه سرشو بچرخونه سمت من گفت:

-خواهر من از تنهایی قبض روح میشد بهتره از این بود که تو بیای پیشش با این سرو وضع فجیعت….

موهامو از روی صورتم کنار زدمو گفتم:

-سرو وضع من مگه چشه!؟ حالا چرا پشتتو به من کردی!؟

با حرص گفت:

-پیرهنتو بکش پایین با اون جوشات…

سرمو خم کردمو به خودم نگاه کردم.پیرهنم بالا بود و سوتینم پایین…خیلی جا خوردم از اینکه چرا متوجه وضع خودم نشدم اما عصبانیت حرف ایمان تلخی و خجالت کار خودمو از یادم برد…قفل لباس زیرمو بستمو بعد از پایین کشیدن پیرهن بلند شدمو پشت سرش ایستاد. تو یه تصمیم آنی از روی خشم
موهاشو از پشت چنگ انداختمو گفتم:

-دفعه آخرت باشه عیب رو من میزاری…

برگشت سمتمو با عصبانیت دستمو از روی موهاش کنار زد و درحالی که سعی میکرد ولوم صداش رو برای بیدار شدن یلدا کنترل کنه گفت:

-برو بیرون…همین حالا !

برگشتم سر جامو روی زمین دراز کشیدمو گفتم:

-به تو چه…!؟ نمیرم بیرون…میخوام همینجا بخوابم…

وقتی دید تو این ساعت از شب نمیتونه از پس بیرون انداختن من بربیاد بالاخره تسلیم شد و با گفتن” دختره ی پررو خجالت هم نمیکشه ” سمت اتاقش رفت…

چشمام رو بستم و ملحفه رو تا روی صورتم بالا کشیدم اما به فاصله ی دو سه دقیقه بعد دوباره هیکل بلند ایمان بالای سرم ظاهر شد و با پاش دو سه لگد آروم به کف پاهام زد و گفت:

-بلند شو ببینم افریطه ی فضول…بلند شو ملعون….

➖دوباره نیم خیز شدم و با خاروندن سرم گفتم:

_هوووو مگه داری یزید رو از خواب بیدار میکنی!?? ملعون خودتي…

کم مونده بود از عصبانیت تو خودش منفجر بشه و به تاریخ بپیونده اما بازهم برای بیدار نکردن یلدا به هر نحوی که بود خودش رو کنترل کرد و گفت:

_تو رفتی تو اتاق من آره !???

خواب از سرم پرید و چشمام دود و زد.لعنت! یلدا گفته بود این دادش پيرپسرش شامه ی تیزی داره ولی مگه به خرج من رفت!?

حقیقت رو انکار کردم و گفتم:

_نه …کی گفته…..من چرا باید برم تو اتاق تو…..نه نه

نفسش رو از بينيش بیرون فرستاد و گفت:

_هزار تا مدرک تو اون اتاق هست که ثابت میکنه تو رفتی اونجا…

دستم و به حالت “برو بابا ” واسش تکون دادم و گفتم:

_نصف شبی زده به سرت ??? اینقدر مدرک مدرک راه نندار آق پلیسه!

و بعد بلندشدمو همونطور که سمت اتاقش میرفتم گفتم:

_کو….بیا این مدارکتو نشنوم بده ببينم….

دنبالم تا توی اتاق اومد…هنوز مثل چند لحظه پیشش از شدت عصبانبت کارد میزدن خونش در نمیوند.چرخی توی اتاق زدم و گفتم:

-هان!؟؟ پس کو این مدارکت !؟؟

چشماشو تو کاسه چرخوند و بعد با بالا آوردن انگشت اشارش گفت:

-ببین ! دفعه آخرت باشه تو اتاق من سرک میکشی…حجب و حیا که هیچ، اخلاق و ادب که هیچ، روده راست که هیچ…فضول هم از آب در اومدی !؟ فقط شیطونه که میتونه اینهمه خصلت بد رو یکجا باهم داشته باشه….تو از شیطون هم سبقت گرفتی….دختره ی نسناس فضول !

و بعد خیلی سریع خودش رو بهم رسوند و با گرفتن گوشه ای از پیرهن تنم به بیرون از اتاق خودش کشوندمو گفت:

-برو سر جات بتمرگ…

در رو که بست با بی خیالی شونه بالا انداختمو برگشتم سر جام و دراز کشیدم.

“””””””””””””

حرفهای نا مشخص یلدا درست کنار گوشم ، کم کم برام واضح و قابل فهم شدن…دستمو تکون میداد و میگفت:

-باند شو…بلندشو یاسمن…بلند شو کلاسمون دیر میشه هاااا….یاسی بلند شو…اههه ! بلند شک دیگه چقدر میخوابی تو لامصب !

ملحفه ی رنگ وارنگ رو کنار زدمو گفتم :

-اه ! اون از داداشت که دیشب نذاشت کپه مرگمونو بزاریم اینم از خودت…چی میخوای هی ور دلم ور ور ور….

عقب رفت و با یه نگاه به در اتاق ایمان گفت:

-دیشب تو بیداری بودی که ایمان اومد!؟

نیم خیز شدمو با کنار زدن ملحفه گفتم:

-فرض کن بودم….

چشماشو درشت کرد و گفت:

-با همین ریخت و قیافه تو رود دید !؟

کله امو خاروندمو گفتم:

-فرض کن با همین سرو ریخت منو دید!

دهنش باز موند.با یه نگاه کوتاه به درو یه نگوه طولانی به من ، روباره پرسید:

-فهمید رفتیم تو اتاقش !؟

-فرض کن فهمید…

-یا حضرت فیل ! دعوات هم کرد !؟؟

-فرض کن کرد….اه ! یلدا چقدر سوال میپرسی …ساعت چنده !؟

یلدا لباس پوشیده و آماده ،جزوه و کیفش رو از روی میز برداشت و گفت:

-ساعت هفت صبح ! برو خونه چکشی لباس بپوش چکشی بیا پایین….تو که نمیخوای بازم به کلاس استاد ستوده دیر برسی …میخوای !؟

با خوابالودگی گفتم:

-نه نمیخوام !

دستشو سمتم دراز کرد و گفت:

-پس بلندشو تا زود بریم باهاش صحبت کنیم…

دست یلدارو گرفتم و با پوشیدن مانتو و روسریم هردو باهم از خونه ییرون اومدیم…یلدا تو حیاط منتظر موند و منم بالا رفتم تا برای رفتن به دانشگاه آماده بشم…

➖استاد ستوده با اینکه سرش تو لپ تاپ و کلی ورقه بود اما تا متوجه حضور ما شد نگاهشو از وسایل پراکنده ی روی میز برداشت و به یلدا اشاره کرد که میتونه بشینه اما در مورد من کمی مکث کرد و بعد گفت:

-تو نیا حبیبی….

با نگرانی به یلدا نگاه کردم.متاسف سرشو برام تکون داد و رفت روی یکی از صندلی ها نشست.با مظلومیت گفتم:

-آخه چرا استااااااد !؟

لیست حضور غیاب رو بالا آورد و همونطور که تکونش میداد و گفت:

-درس چهار واحده با دو بار غیبت دانشجو حذف میشه …ولی تو سه بار غیبت کردی…حالا هم که تاخیر داشتی! پس بهتره خودتو خسته نکنی و نیای سر کلاس….از نظر من تو حذف شدی….

این پا و اون پا کردمو همونطور که توی ذهنم دنبال یه بهونه ی پدر مادر دار میگشتم گفتم:

-استاد خواهش میکنم همین یه بار رو ببخشید…باور کنید…پدربزرگم مرده بود…مراسم خاکسپاریش خورد به کلاس شما…دیگه غیبت نمیکنم….

محکم و قاطع گفت:

-خیررررر…اولا خدا پدربزرگتو بیامرزه دوما بفرما بیرون….

یلدا برای چندمین بار بخاطر من به استاد رو انداخت و گفت:

-استاد ستوده تورو خدا بزارین یاسمن بیاد سر کلاس…مشکل داشت واسه همین ….

استاد با اخم و تخم و عصبانیتی که کمتر ازش سراغ داشتم چشم غره ای به یلدا رفت و گفت:

-شما کلاه خودتو بچسب باد نبرش خانم پارسا…

یلدا خجالت زده و عصبی سرشو پایین انداخت و دیگه چیزی نگفت…دخترای کلاس ریز ریز خندیدن و پسرا هم یه رویی زدن و عوضش سه چارتا لیچارد از استاد ستوده شنیدن….

فکر نمیکردم قضیه اینقدر جدی باشه ..البته میدونستم ستوده آدم سخت گیر و لجوجیه اما فکر میکردم یه قیافه مظلوم به خودم بگیرم و عجز و ناله کنم ، از خیر حذف کردنم بگذره اما انگار قضیه به اون سادگی ها هم که من فکر میکردم نبود…

آه عمیقی کشیدم و با خجالت زدگی از کلاس بیرون رفتم و درو پشت سرم بستم.
واقعا اگه جدی جدی حذفم میکرد تکلیفم چی میشد !؟؟ تکلیفی وجود نداشت…من رسما یه ترم مشروط میشدم !

با شونه های خمیده و کیفی که روی زمین دنبال خودم میکشیدم سمت صندلی های طوسی رنگ ردیف شده ی چسبیده به دیوار رفتمو روی یکی از همون ها نشستم..

سرم رو به دیوار تکیه دادم و به کفشهام خیره شدم.حتی یه پارتی هم تو این خراب شده نداشتم تا واسم پادرمیونی بکنه و استاد رو از خر شیطون پایین بیاره !

انگشتامو تو هم قفل کردمو پاهامو بی هدف به زمین کوبیدم دستم رفت سمت تلفن ولی واقعا باید به کی رو مینداختم !؟؟

موبایلم رو دوباره تو جیبم گذاشتم، که سایه مردی رو بالای سرم احساس کردم.

بی حوصله و بی نهایت ناراحت سر خم شده ام رو بلند کردمو به کسی زل زدم که قیافه اش هم واسم آشنا بود و هم نه !!

عینک طبیش رو داد بالا و گفت:

-به قیافه ات میخورد از این گاگولا باشی..از این دخترای خنگ تنبل که چپ و راست از کلاس پرتشون میکنن بیرون….

صدا،لحن و هیکلش رو که تو مغزم اسکن کردم رسیدم به اسم ” شهاب ریاحی” پسر رئیس دانشگاه !

➖حذف شدن از کلاس استاد ستوده دل و دماغی واسم نذاشته بود واسه همین با اینکه فهمیدم همون آقای قیچی هستش اما بازم عکس العمل خاصی نشون ندادم و فقط دست به سینه نگاهمو دوختم به جهت مخالفش!

سکوتم رو که دید کنارم نشست و گفت:

-چیه !؟ نکنه واقعا زبونت قیچی شده !؟

نگاه بی حوصله ای بهش انداختمو گفتم:

-خیلی خوشحالی آره !؟

دستاشو تو جیب پلیورش فرو برد و گفت:

-از چی !؟

-از اینکه استاد نذاشته من برم داخل کلاس…از اینکه پسر رئیس دانشگاهی و هیچوقت هیچکس در هیچ صورتی نمیتونه اجازه نده سرکلاسش نیای….

و بعد دوباره نگاهم رو دوختم به یه نقطه ی نامشخص و تو فکر چاره رفتم که صدای خونسردش تو گوشم پیچید:

-با کدوم استاد کلاس داری !؟

با لحن تندی گفتم:

-به تو چه !

سوتی زد و گفت:

-ماشالله تربیت ! نه ! انگار واقعا لازم که زبونت قیچی بشه !

از روی همون صندلی چررخیدم سمتش و تندتند گفتم:

-ببین من الان داغونم و حس و حال اون
اژدهای افسرده ای رو دارم که دنبال یه بهونه ی کوچیکه تا دهنشو باز کنه و درداشو مثل آتیش رو سر یکی هوار کنه پس دست از اذیت کردن من بکش بیرون و برو پی کارت داداش….!”

فکر کردم آتیشی میشه و سه چارتا لیچارد بارم میکنه اما برخلاف تصورم درحالی که خیلی سخت جلوی خنده هاشو میگرفت از کنارم بلند شد و گفت:

-خانم اژدهای افسرده با کدوم استاد کلاس داری !؟؟

دردمو آه کشیدمو گفتم:

-ستوده…رامین ستوده

سرشو تکون داد و گفت:

-خیلی خب! حلش میکنم !!

متوجه منظورش نشدم.نگاهمو از کفشام گرفتمو سرمو به طرفش چرخوندم که دیدم ریلکس و راحت داره با پشت انگشتاش به در تقه میزنه….راجب بعدش هبچ پیش بینی ای نداشتم تا اینکه ستوده که با توجه به صدای بلندش ظاهرا درحال توضیح یه مبحث درسی بود، شخصا اومد دم درو بازش کرد…تا چشمش به شهاب ریاحی افتاد دستشو به سمتش دراز کرد و گفت:

-به به ! آقا شهاب گل ! حال و احوال !

شهاب دستشو به نشانه ی ارادت روی سینه اش گذاشت و گفت:

-مخلصیم آقا…راستش غرض از مزاحمت اومدیم پادرمیونی و وساطتتو…خلاصه از این حرفا….

قلبم تند تند میتپید.کمرمو چسبوندم به دیوار تا چشم ستوده بهم میفته در حالی که خودم بدجوری از این حرکت شهاب ریاحی که اصلا منو نمیشناخت و آشناییمون به واسطه ی یه اتفاق بد بود، تو تعجب بودم!

صدا و لحن ستوده آمیخته به تعجب و کنجکاوی بود:

-پادرمیونی کی شهاب جان !؟

شهاب عقب عقب اومد و بعد از اینکه دستشو به سمت من دراز کرد گفت:

-ایشون!

تا نگاه ستوده رو روی خودم احساس کردم فورا سرمو پایین انداختم…حس میکردم اونم از اینکه شهاب وساطتت منو کرده یکم تو حالت تعجبه اما رفته رفته اون تعجب جاشو به یه لبخند خبیثانه و شک برانگیز داد….دستی به صورت سه تیغه اش کشید و گفت:

-مگه میشه شما امر بفرمایید و بنده اطاعت نکنم….چشم…با اینکه خیلی غیبت داشته ولی ….خیالی نیست…

شهاب لبخندی زد و گفت:

-مخلصیم ستوده جان…

ستوده سری تکون داد و گفت:

-عزیر دل مایی….

شهاب لبخندی زد و با یه نگاه به من از ستوده خداحافظی کرد و رفت….هنوزم نه باورم میشد شهاب واسه منی که تو دیدار اولمون کلی حرف بارش کرده بودم وساطتت کرده و نه اینکه ستوده به این راحتی کوتاه اومده باشه ….

با همون سر خم شده نگاش کردمو گفتم:

-میشه بیام سر کلاس !؟

لبخند خبیثی زد و گفت:

-بیا جلو ببینم…

کیفم رو برداشتمو رفتم سمتش…در اتاق رو تا اونجایی که هم بقیه مارو نبینن و هم بسته نشه جلو کشید و گفت:

-اومدنت سر کلاس شرط داره حبیبی…

و من بلافاصله از اون نگاه پلیدش که سرتا پام رو با لذت برانداز میکرد دو هزاریم افتاد شرطش در نهایت ختم میشه به بدنم….

 

➖منتظر بودم استاد با سفارش شهاب ریاحی ، همونطور که خودش گفته بود اجازه بده وارد کلاس بشم اما انگار این تازه اول ماجرا بود.

از نگاه های خیره اش به خودم متنفر بودم….از اینکه دخترا براش حکم یه گوشت ناقابل جهت لذت بردن رو داشتن نه چیز دیگه ای…..

سر ماژيک توی دستش رو بست و گفت:

_نه! خوش اومد! دختر باهوشی هستی….مخ خوب کسی رو زدي!

صورتم نقاب مظلومیت رو کنار زد و رنگ عصبانیت به خودش گرفت…اخم کردمو آهسته گفتم:

_من نمیفهمم شما دارین در مورد چی حرف میزنید استاد…

پوزخندی زد و گفت:

_اتفاقا می فهمی….خيليم خوب می فهمی….

مستقیم تو چشماش زل زدم و گفتم:

_منظور شما از این حرفا چیه استاد!???

پوزخندش رو کنار زد و با جدیدت گفت:

_سفارش دوست پسرتون….

حیرت زده پریدم وسط حرفش و گفتم:

_چی میگی استاد ? اون اصلا….

انگشتشو به نشانه ی سکوت جلوی لبهاش گذاشت و گفت:

_هیس! حرفم و قطع نکن….

_آخه….

عصبانی شد و گفت:

_گفتم حرفمو قطع نکن….دوس پسر شريفتون سفارش کرد که من بزارم بیای داخل ولی نگفت که بهت نمره بدم….و در جریان هستی که پروژه ی شما چندان چنگی به دل بنده نزده و شما از من نمره ی قبولی نمی گیره مگر….

اینو حس میکردم که نفسم خیلی سخت داره بالا میاد…همیشه توی یه همچین زمانهایی…وقتی احساس میکردم قراره یه خبر بد بشنوم از استرس زیاد دستشوييم ميگرفت…پاهام سست میشدن و سرم گیج میرفت……مثل حالا که تمام این علائم هارو تو خودم احساس میکردم.

شاید من اونقدرها قوی نبودم که لنگه کفشمو در بيارمو صورت استاد ستوده رو چپ و چوله کنم….شایدم می ترسیدم که مشروط بشم…شایدم نگران بودم که خبرش به گوش حاج بابا برسه و بعدش همه چی رو از چشم من ببینه و بقول خودش دیگه نزاره من به بلاد کفر بیام….

خیره به چشمای پلید ستوده بودم که برگه ای از جیب شلوارش بیرون کشید و بعد از اینکه سر ماژيک رو با دندونش کند چیزی روی برگه نوشت و به سمتم گرفتش…
نگاهم از ستوده به سمت تیکه کاغذ سر خورد….

ستوده به لحن حرف زدنش سرعت بیشتری داد و تند تند گفت:

_اگه نمره میخوای امروز عصر بهم زنگ بزن آدرس خونه ام رو بهت بدم….اگه اومدی که هیچ….نیومدی …

گوشه پيرهنش رو گرفتم و به سختی لب زدم:

_ا….اس….استاد….استاد بخدا من با شهاب رياحی….

لبخندی کريهي زد و گفت:

_باور کن من جذاب تر از اون بچه سوسولم…بیای خونه ام خودت می فهمی …

و بعد دوباره سر ماژيک رو بست و تیکه کاغذ رو گذاشت کف دستم و عقب عقب رفت و گفت:

-حالا میتونی بیای داخل…..

رفت داخل و درو نیمه باز گذاشت تا من هم داخل برم…حالم بد بود….اونقدر بد که حتی نميتونستم واکنشي ار خودم نشون بدم……به تیکه کاغذ توی دستم که با ماژيک قرمز شماره و اسمش رو روش نوشته بود نگاه کردم…ذهنم بدجور بهم ریخته بود …و مدام از خودم می پرسیدم من باید چیکار کنم!???

کوله پشتيمو بالا آوردم و بعد با قدمهای. آهسته و آرومی وارد کلاس شدم…بچه ها طبق معمول از سکوت استاد که سرش تو کتاب و جزوه بود. نهایت استفاده رو بردن مشغول پچ پچ کردن شدن…..صداشون مثل وز وز زنبور بود…..اصلا انگار کلاس درس نبود…انگار لونه زنبور بود!

کنار یلدا که نشستم با ناباوری گفت:

_چجوری اجازه داد بیای داخل…..؟؟

سرم و چرخوندم سمت یلدا و گرچه فکرم یه جا دیگه بود اما با گیجی گفتم:

_هان!?

_میگم چطور شد که این یارو گذاشت بیای سر کلاس…..

بازم با ذهنی آشفته و حواس پرتی گفتم::

_هان!? چیزی گفتی!?

یلدا چپ چپ نگام کرد و گفت:

_خوبی تو!? یه چيزيت شده هااااا….هی همش میگی هان هان هان….میگم چیشد ستوده گذاشت بیای سر کلاس !؟؟

گفتن حقیقت برای خودمم سخت بود چه برسه به اینکه بخوام به یلدا هم توضیحش بدم….نگاهم از یلدا کشیده شد سمت ستوده….هیکل بلند و بد قواره ای داشت …همیشه ی خدا اخمو بود مگر وقتهایی که دخترا دوره اش میکردن…اونوقت بود که میشد یه لاس زدن قهر….

از تصور اینکه بخوام برم پیشش بدجوری به تهوع افتادم…

رنگم پریده بود و احساس میکردم اگه کلاس همینجوری لاک پشتی بگذره من همونجا کف زمین پخش و پلا میشم…

سرمو گذاشتم رو دسته صندلی و چشمام رو بستم.

یلدا دستشو روی کمرم گذشت و گفت:

-تو یه چیزیت شده حالا هی از من پنهونش کن !

سرمو بلند کردمو با عصبانیت گفتم:

-دست از سر کچل من بردار میفهمی!؟ بردار….ای بابا….

یلدا اول با تعجب و بعد با ناراحتی نگام کرد.از خودم بدم اومد که واسه چتد لحظه از کوره در رفتمو تلافی رفتار ستوده رو سر یلدا خالی کردم. تو چشماش خیره بودم که صورتش رو آهسته برگردوندن و چشم دوخت به تابلو و گفت:

_اصلا به جهنم…نگو…

همون زمان ستوده از پای میز بلند شد و مشغول توضیح مابقی مبحث درس شد اما من همچنان غرق اون تیکه کاغذ و حرفهاي تلخی بودم که اگه انجامشون نمی دادم مشروط میشدم….و اگه انجامشون میدادم ار خودم بیزار میشدم…..

بعد تموم شدن کلاس اولین نفری که بیرون رفت من بودم….یلدا بدو بدو خودش رو بهم رسوند و گفت:

_دختر تو چته…همش تو لکی! اخلاقت عینهو سگ شده….خب بگو چی شده دیگه آه!!!

برای اینکه پاپيچم نشه گفتم:

_هیچیم نیست فقط یکم خسته ام…حال و حوصله باشگاه رفتن رو هم ندارم…..

یلدا سرشو بالا انداخت و گفت:

_خب یه امروز رو نرو….

دستامو دور خودم حلقه کردم و با لرز گفتم:

_نم…نمیشه….نرم اخراجم میکنن…پسند دنبال یه بهونه است ردم کنه بره فک و فامیل خودشو بیاره…..

_پس یعنی الان میری باشگاه!?

شالل گردنمو تا روی دماغم بالا کشیدم و گفتم:

_آره میرم اونجا ….

_نهار نميخوري!؟

_نه نمی خورم….اشتها ندارم

یلدا با تعجب گفت:

_اوووو…تو و بی اشتهایی!??? تو با شکموی فامیل مشهوری اونوقت حرف از بی اشتهایی میزنی!????

یلدا راست میگفت….من یه جورایی شکموی فامیل بودم چون تنهایی قد سه نفر غذا میخوردم اما حالا ….واقعا هیچی از گلوم پایین نمی رفت و بدبختی اینجا بود که نمی تونستم این مشکل رو با کسی در میون بزارم……

از یلدا خداحافظی کردم و راه افتادم سمت باشگاه. تو اون زمان دیگه حتی به آمین هم فکر نمیکردم چون جمله ی استاد به تنهایی کل وجودم و درگیر خودش کرده بود.دل و دماغی نداشتم و اونقدر بد و ناشیانه زمین و وسیله هارو تمیز میکردم که حسابی داد پسند خانم بالا رفت……

ولی من با اون کاغذ توی جیبم و ساعتی که هی بهم نبودن فرصت رو یادآوری ميکرد واقعا انگیزه و حس و حالی واسه انجام هيچ کاری نداشتم…..

یه گوشه نشستم و با بغض و استیصال تیکه کاغذ رو از جیب مانتوم بیرون کشیدمو به اعداد نگاه کردم….کمکم داشتم به گریه کردن میفتادم.هی برگه رو بیرون ميکشیدم و هی دوباره تو جیبم ميذاشتم و پشتبندش ساعت رو چک میکردم….

یا باید بهش زنگ میزدم یا ميگفتم گور ترم و دانشگاه و کاغذ و پرت میکردم قاطی آشغالا….و من کاملا گیج بودم که شجاعت انجام کدوم یکی از این دو مورد رو داشتم !؟؟؟

ولی نه….عین فاجعه بود یه ترم مشروطی و رفوزه شدن تو یه درس چهارواحده…..

غرق فکر بودم که یکنفر گفت:

_توی این باشگاه جای واسه از زيرکار در روها نیست…..

سرم و که بلند کردم با آمين چشم تو چشم شدم.مثل همون وقتی بهم نگاه میکرد که چشمش به کبودی و خونمردگي گردنم افتاده بود.

تند و سریع کاغذ توی دستم رو گذاشتم تو جيبم و با گفتن ببخشید خواستم از کنارش رد بشم که سد راهم شد و گفت:

_چی بود تو جیبت قایم کردی!??

به چشمهاش نگاه کردم…..به همون سرعتي که به دست آوردمش به همون سرعت هم از دستش دادم….ولی مشکل من الان چیز دیگه ای بود….یه دوراهی ترسناک….بین هرزه شدن و مشروط شدن….

دستپاچه و هول زده گفتم:

_ه….هیچی نبود….د…دستمال کاغذی بود….آره آره…دستمال بود….

یه نگاه “خر خودتي ای ” بهم انداخت و بعد با جلو آوردن دستش گفت:

_رد کن بیا ….

آب دهنم و قورت دادم و بریده بریده گفتم:

_چ….چه گیری دادی….میگم دستمال بود….

نمیخواستم راجبم فکر بد کنه…نمیخواستم با دیدن اون تیکه کاغذ بازم تو ذهنش ازم یه دختر بی بندوبار بسازه..دختری که از مردم تو خیابون شماره میگیره….با هول و ولا نگاش کردم…اون اما جدی ولی خونسرد گفت:

_گفتم رد کن بيا….زودباش…..

انگار چاره ای نداشتم.نفس زنون دست کردم تو جیب مانتوم و تیکه کاغذ تا شده رو به سمتش گرفتم.بازش کرد و بعد با پوزخند گفت:

_هه …رامین !! دوست مسر جدیدت !؟ خوبه ! عالیه!ّ

و بعد کاغذ رو پرت کرد تو صورتم و گفت:

_حالا دیگه راحت تر میشه فراموشت کرد!

دنبالش رفتم و دستش و گرفتم و تندتند گفتم:

_رامین ستوده یکی از استاتيد دانشگاهه که بخت بد من یه درس چهار واحده باهاش دارم…ّّدوباره بخاطر دل درد یه بارم بخاطر قرار با تو سرکلاسش نرفتم همینو بهونه کرد تا ازم سواستفاده کنه.ّّامروز از کلاس انداختم بیرون…

?شیک و پیک?, [۰۵.۱۲.۱۸ ۱۸:۴۲]
.با وساطت یکی از بچه های دانشگاه اجازه داد برم سر کلاس ولی قبلش این کاغذ و بهم داد و گفتم اگه بهش زنگ نزنم و نرم خونه اش. بهم نمره نمیده…..بخدا من اصلا چراغ قرمزی بهش نشون ندادم که جا واسه يه همچين پیشنهادی باز کنم….خودش ناخالصی داره و فلز خراب!

قیافه ام بدجوری زار شده بود میتونستم جوشیدن اشک رو تو چشمام احساس کنم….
آمين کاملا چرخید سمتمو پرسید:

_خب…..میخوای چیکار کنی…..??

مستاصل و درمونده با سر خمیده و چونه ای لرزون و صدایی بغض دار گفتم:

_من از ستوده متنفرم…..حاضرم مشروط بشم ولی ….

آمين چند دقیقه ای تو سکوت نگام کرد و بعد گفت:

_برو این وسایل و بزار سر جاش و بیا بیرون…..سرخيابون منتظرتم…..

➖تو ماشین نشسته بود و انتظار منو میکشید.به شیشه که زدم،خودش بدنش رو کش آورد و در رو برام باز کرد.برای سوارشدن مردد بودم ولی پس اونجا چیکار میکردم!؟؟

وقتی دید سوار نمیشم،اخم کرد و گفت:

-داری استخاره میگیری!؟ سوارشو دیگه !

نگاهی به اطراف انداختم و بعد سوار شدم.ماشین رو روشن کرد و با دراز کردن دستش به سمتم گفت:

-اون کاغذو بده !

دست کردم توی جیب مانتوم و کاغذ تا شده رو بیرون درآوردم و به سمتش گرفتم.کنجکاو بودم که بدونم چی توی سرش میگذره ولی هم اون تو دار بود و هم من برای سوال پرسیدن کمی موذب!

اصلا دلم نمیخواست رابطه امون اونجوری شروع بشه و به اینجاها بکشه…

وقتی کاغذ تا شده رو باز کرد و بعد با گوشی موبایل خودش شروع به گرفتن شماره کرد،دستپاچه و مضطرب پرسیدم:

-میخوای چیکار کنی!؟

جوابی نداد و به گرفتن شماره ادامه داد. ساعد دستشو از روی لباس گرفتمو با ترس کاملا مشهود ی گفتم:

-نگیر…شمارشو نگیر….این شماره ی ستوده اس…نگیرش…

صدای اولین بوق که توی ماشین پیچید روی دستها و پیشونیم عرق نشست.من داشتم از ترس و اضطراب میمردمو اون خونسرد و آروم هرکاری دلش میخواست انجام میداد.دستمو سمت تلفنش بردمو خواستم دکمه قطع اتصال رو بزنم ولی آمین با گرفتن شونه ام سر جام نشوندمو گفت :

-سعی نکن منو عصبانی کنی ….

تو اون لحظات نفسگیر اونقدر دستپاچه و گیج بودم که از گفتن همه چیز و اصل و راست ماجرا به آمین مثل سگ پشیمون شده بودم. یه چشمم به تلفن بود و یه چشمم به آمین…وای وای کنان گفتم:

-اونی که داره اون یکی و عصبانی میکنه تویی نه من….شمارشو چرا گرفتی؟؟؟ میخوای بهش چیبگی!؟؟؟

سرشو چرخوند سمتمو گفت:

-من چیزی نمیگم…تو میگی…بگو میخوای بری خونه اش….

مثل این روان پریش های لا اعصاب،لا حوصله،لا طاقت خندیدمو گفتم:

-چ…چرا…چرا چرت و پرت میگی….م…من نمیتونم….من….من ….

صدای “الو بفرمایید ” گفتن ستوده که تو ماشین پیچید ،عملا تبدیل شدم به بانوی یخی! یه موجود منجمد شده که حتی چشماش هم تکون نمیخورن …واقعا نمیدونستم چیبگم و چیکار کنم….دوباره صدای ستوده پیچید “ای بابا…بر پدر هرچی مزاحم لعنت”….

امین چشم غره ای رفت و لب زد” جواب بده تا قطع نکرده ”
ومن تحت فشار اون نگاه های عصا قورت داده گفتم:

-س.س.سلام استاد….

ظاهرا قصد داشت قطع کنه ولی من سر بزنگاه دهن باز کرده بودم…صداش بشاش شد و جواب داد ” سلام …من میشناسمتون ؟ ”

به آمین نگاه کردم سرش رو تکون داد و همچنان با لب زدن بهم فهموند که حرف بزنمو آدرس بگیریم….نگاهی به گوشی تلفن انداختمو با صدای کاملا غیرعادی و لرزش دار گفتم:

-من…من…حبیبی ام استاد….

-هاااااان….تویی حبیبی….دیگه کمکم داشتم ازت ناامید میشدم یاسمن خااااانم..پس بالاخره تماس گرفتی….دختر تو کی میخوای بیای!؟؟ یا نکنه نمیخوای بیای…

بازم زبونم بند اومد.چقدر از شدت صمیمی شدنش احساس چندش بودن بهم دست میداد…ما میرفتیم دانشگاه که درس بخونیم و چیزایی جدیدی یهدبگیریم ولی فقط فوت و فن نمره گرفتن رو یادمیگرفتیم…گاهی هم یادمون میدادن….و تلخ ترین قسمتش زمانی بود که بهای یه نمره میشد هرزگی!

آمین ماشین رو یه گوشه نگه داشت و روی صندلیش چرخید و پشتش رو به شیشه تکیه داد تا دقیقا رو به روی من قرار بگیره…اخمهاش ترسناک بودن و خونسردیش ترسناکتر….با حالت زاری گفتم:

-میام استاد…آدرس رو بگید …ل…لط…لطفا!

صدای خنده هاش توی ماشین پیچید.هیچوقت هیچ زمانی نمیشد نصور کرد مردی که ظاهرا از نظر علمی در سطح خیلی بالایی قرهر داره تا این حد کثیف و دندون گرد باشه!
انگشتامو تو هم قفل کردمو سرمو پایین انداختم….صداش دوباره گوشمو اذیت کرد:

” آدرس رو برات لس ام اس میکنم عزیزم”

آخرین کلمه از جمله اش یعنی ” عزیزم” رو آمین چندین بار باخودش زمزمه کرد و بعد دستشو سمت تلفن دراز کرد و با قطع تماس ماشین رو روشن کرد…همون مسیر رو تو سکوت ادامه داد تا اینکه صدای پیامک تلفنش به صدا در اومد.به محض خوندن مسیجی که قطع به یقین از طرف ستوده بود، تغییر مسیر داد و با یه ترمز و یه چرخش به راست به سمت دیگه ای حرکت کرد….من میتونستم بوی دعوای دو مرد رو از همین حالا استشمام کنم…به نیمرخش خیره شدمو گفتم:

-میخوای باهاش دعوا کنی!؟

-نه میخوام بوسش کنم !

-پس میخوای دعوا کنی….!

-نه !

این ” نه ” واسه من مفهوم همون “بله ” رو داشت! و تاحدودی ترسناکتر…همیشه از دعوای مردها تصور وحشتناکی داشتم…مثل حالا که همه جوره خطر رو احساس میکردم….با نگرانی گفتم:

-من حقیفتو به تو نگفتم که تو با ستوده دعوا کنی !

بدون اینکه نگام کنه جواب داد:

-من نگفتم میخوام دعوا کنم….

-پس چرا داریم میریم اونجا….؟

-به تو شماره داد که بری خونه اش…ماهم

➖وقتی ماشین رو نگه داشت و با پایین کشیده شیشه به پلاک خونه های ردیف شده نگاه کرد متوجه شدم که رسیدیم و ستوده تو یکی از همین خونه ها منتظر…کاش جواب نمیداد…کاش مثل اصحاب کهف به خواب طولانی میرفت ولی در خونه اش رو باز نمیکرد که فکر دعوا منو اونجوری پریشون حال و پریشون فکر نکنه !

چند لحظه بعد شیشه رو داد بالا و با باز کردن کمربندش گفت:

-پیاده شو…

وقتی نگران میشدم ،قیافه ام شکل بدی به خودش میگرفت و من دوست نداشتم وقتی زشت میشم آمین منو ببینه چون یجورایی دلم میخواست تو زیبایی لااقل برابر باشیم….اون خیلی چهره ی جذاب و باشکوهی داشت .درست مثل بستکبالیستهای آمریکایی…پوست سفید و صاف و بدنی عضله ای و صورتی فوق جذاب!

پیاده که شد،تلفن همراهشو تو جیبش گذاشت و به منی که پشت ماشین پنهون شده بودم گفت:

-بیا جلو یاسمن….

نیشم به طرز مسخره ای از هم باز شد و گونه های رنگ پریده ام سرخ شدن…چقدر خوب اسممو صدا میزد…اونقدر خوب که دلم میخواست صداشو وقتی اسممو میگه تو هوا بقاپمو بزارم تو شیشه درش رو هم صفت و سخت ببندمو تا ابد نگهش دارم….

ماشین رو دور زدمو رفتم سمتش.به در آهنی طلایی رنگی اشاره کرد و گفت:

-اینجاست…برو زنگ رو بزن….

با ترس و تعجب گفتم:

-من برم !؟؟

ابرو بالا انداخت و گفت:

-نه پس! من برم!

عقب رفتمو گقتم:

-من نمیرم ! تو هم نرو…

دوباره رفتم جلو..بازوشو با دوتادستم گرفتمو خیره تو چشماش گفتم:

-بیا برگردیم…اشکالی نداره….مشروط بشم اصلا…به جهنم….ترم بعد درسش رو با یکی دیگه برمیدارم…

اصلا انگار که نه انگار چیزی از من شنیده باشه تکرار کرد:

-برو زنگ رو بزن ….

-اگه نزنم چیکارم میکنی !؟

چشماشو ریز کرد و گفت:

-دوست داری باهات چیکار کنم !؟

خیره به چشمهاش گفتم:

-دوست دارم منو بخاطر اون کبودی گردنم ببخشی…قضیه ستوده رو فراموش کنی و بعدش از اینجا بریم…باهمدیگه!

نفس عمیقی کشید و گفت:

-چرا اینقدر ترسیدی !؟

-چون دوست ندارم تو با کسی دعوا کنی..خط و خشی روت بیفته…جاییت آسیب ببینه…

لبخند خیلی ظریفی روی لبهاش نشست و گفت:

-من یه شئ نیستم که خط و خش روم بیفته….جاییم هم آسیب نمیبینه چون معمولا این منم که آسیب میزنم…

-دقیقا من از همین میترسم…تو میری داخل..با ستوده دعوا میکنی…یه بلایی سرش میاری و من تا آخر عمرم از خودم متنفر میشم….

لبخندش جون گرفت…کوتاه اما بسی دلکش خندید و بعد دستشو پشتم قرار داد و گفت:

-برو جلوووو…بروووو….برو زنگ رو بزن…

دستش دقیقا روی بند سوتینم بود.جلو رفتم که دستشو برداره…حس کردم خودشم فهمید.نیمچه لبخند معنی داری زد و گفت:

-تو آخه سینه داری که سوتین میبندی…!؟

اون نگرانی تو یه آن جاشو به اخم وحشتناکی داد.با دستهای مشت شده چرخیدم سمتشو گفتم:

-تو مگه دیدیشون که هی میگی ندارم…!؟؟؟؟؟؟؟؟ دستای خودت بزرگن همه چیزو کوچیک میبینی…خوبه منم بگم اونجای تو کوچیک….؟؟

جفت ابروهاشو بالا انداخت و ا شوخ طبعی گفت:

-نوچ کوچیک نیست….میخوای بهت نشون بدم !؟؟؟

سرم آهسته بین شونه هام فرو رفت و لبم زیر دندونام پنهون شد … این ککلکل و کری خوندن کوچیک و بزرگی داشت به جاه هایی باریکی کشیده میشد.از چیزی که اون گفت خجالتش رو من کشیدم.

اومد سمتم.دستشو پشت گردنم گذاشت وبعد اینکه از زور بازوش استفاده کرد و به سمت در چرخوندم گفت:

-برو زنگ زو بزن و درو باز نگه دار…داخل نرو…بمون تا خودش بیاد….

با تعلل به سمت زنگ رفتم و با به نگاه به آمین که سمت چپم ایستاده بود تا تصویرش مشخص نباشه زنگ رو فشار دادم

ستوده فورا جواب داد و با اون صدای چندشش گفت:

-به به….ببین کی اینجاست…بیا داخل عزیزم….

درو که باز کرد دوباره به آمین نگاه کردم.زمزمه وار لب زد:

-آروم باش…برو داخل و بمون تا بیاد بیرون…درو هم نبند من بتونم بیام داخل…..

با اضطراب گفتم:

-قول بده دعوا نمیکنی…

انگار اصلا به همین قصد اومده بود که حضر نمیشد با یه قول ساده دل آشوب منو آروم کنه…اخم ترسناکی کرد و گفت:

-برو دیگه….

با نگرانی از در داخل رفتمو بدون اینکه ببندمش وارد حیاط سرسبز خونه ی بزرگ ستوده شدم….همونطور که آمین گفته بود داخل نرفتم تا اینکه خودش بیرون اومد…لباسای تنش شامل یه رکابی سفید و یه شلوارک قرمز میشد…لبخند چندش و موهای سینه اش تهوع آور بودن….لبخند زنان اومد سمتمو گفتم:

-باباااا خجااااالتی…چرا اونجا واستادی…بیا داخل….

➖تو اون فاصله ای که ستوده با قدمهای تند به سمتم میومد تا خودشو زودتر برسونه، اگه دستمو به دیوار تکیه نداده بودم حتما و بی شک همونجا روی زمین پخش و پلا میشدم!

ترس و دلهره از سر و وضعم هویدا بود و تو اون لحظات مثال بارز ضرب المثل ” رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون ” بودم!

حرکات، طرز نگاه و رفتارم اونقدر ناشیانه اضطرابم رو لو میداد که ستوده اگه یکم دقت به خرج میداد خودش تو آنی میفهمید یه نفر پشت در براش کمین کرده !

وقتی فاصله اش باهام کم شد خیلی خودمونی و صمیمی گفت:

-چرا اونجا واستادی !؟

تو سکوت بهش خیره شدم…وقتی دید چیزی نمیگم چشمکی زد و گفت:

-آهاااان…دوست داری من خودم تا داخل بیارمت آره!؟؟ گرفتم….خوبی خوشی چطوری !؟ درو چرا نبستی….!؟؟

تا خودش خواست اینکارو انجام بده ،لنگه ی در کنار رفت و آمین از بیرون داخل شد و درو پشت سرش بست….
ستوده شوکه و سردرگم به آمین نگاه کرد و بعد با تاخیر گفت:

-یعنی چی مرتیکه! همینجوری سرتو انداختی پایین اومدی خونه مردم که چی !؟؟؟

آمین مچ دست مشت کرده ای خودش رو گرفت و همونطور که ورزشش میداد گفت:

-آدم سرشو بندازه پایینو بدون اجازه بره خونه مردم خیلیییی بهتره از اینکه نمره دادن و ندادن رو وصل کنه به دادن و ندادن….دادن و ندادن خیلی مسئله مهمی واسه تو آره !؟

پشتمو به دیوار چسبوندم و یکم خودمو از ستوده دور نگه داشتم.کاملا مشخص بود ترسیده و قیافه اش یه جورایی شبیه اون آدمی بود که بد موقع فهمید رکب خورده…سیبک گلوش هی پشت سرهم بالا و پایین میشد…با اخم ترسناکی منو نگاه کرد و بعد رو به آمین گفت:

-برو بیرون آقا….اصلا باهردوتانم….هردوتاتون برید بیرون…..

آمین قری به گردنش داد و چند قدم به سمت ستوده برداشت و پرسید:

-بریم بیرون !؟؟؟ مگه خودت بهش نگفتی بیاد اینجا پس چرا داری میندازیش بیرون !؟؟؟

نگاه ستوده از آمین چرخید به سمت من…اون بیشتر از من ترسیده بود و من اینو به خوبی تو چشماش و رفتارش میدیدم.با حالتی عصبی گفت:

-باریکلا حبیبی….رفتی با گنده لات چاله میدون اومدی !؟؟؟

خیلی ترسیده بودم ولی حضور آمین و اینکه میدیدم از هیبتش ستوده هم به جلز و ولز افتاده احساس قوی بودن و شجاعت بهم دست داد.لبهای خشک شده ام رو از هم باز کردمو به هنجره ام دستور دادم کلمات رو بیان کنه:

-من سه تا غیبت داشتم…دوتاش موجه هستم و فقط یکیش موجه نبود…از امتحان میان ترمم نمره کافی گرفتم…پروژه امم بدک نبود….چرا میخواستین حذفم کنید….ناعادلانه است….

بازم با حالتی عصبی آب دهنش رو قورت داد و گفت:

-خب که چی! مثلا با این یارو اومدی که چی !؟

آمین خیلی جدی گفت:

-تو به من نگاه کن…سوالی داری از لات چاله میدون بپرس!

ستوده چپ و راستش رو نگاه کرد.شاید نگران بود آمین سرو صدا راه بندازه و همسایه ها متوجه بشن چه گندی زده ..و این یعنی احتمالا متاهل بود….هیکلش مقابل آمین مثل چوب کبریت درمقابل چماق بود.این یعنی اگه دعوایی صورت میگرفت نتیجه اش رو از همین حالا و شروع نشده میشد حدس زد! خودشم فهمید هیچ شانسی نداره وخیلی سریع گفت:

-من اینجا آبرو دارم….از خونه من بزنید بیرون…

پوزخند آمین مضطرب ترش کرد.دقیقا مقابل ستوده ایستاد و پرسید:

-متاهلی آره !؟؟؟ از اون مردای متاهل بدبخت که حلقه اشون از عمد خونه جامیزارن تا خیلی راحت تو خیابون به اینو اون شماره بدن!؟؟ مرد متاهل بدبخت….تو به چه حقی این دخترو گذاشتی لای منگنه….به چه حقی گذاشتیش سر دوراهی….!؟؟؟ فکر کردی شهر هرته بوف شوم….!؟؟

رنگ از رخ ستوده پرید.میخواست چیزی بگه که هم کم نیاورده باشه و هم آبروش نره …به در اشاره کرد و گفت:

-بفرما بیرون آقا…ما چمیدونستیم مادمازل صدتا صاحاب داره…بفرما ….

حرفش تموم نشده بود که مشت آمین رو صورتش نشست و دقیقا چند قدم اونورتر پرتش کرد…

مات و مبهوت به ستوده که خون از دماغش جاری شده بود نگاه کردم.آمین رفت بالای سرش و با عصبانیت گفت:

-من خوب بلدم مشتامو کجا بنشونم که طرف دیگه بلند نشه ولی اینبار بهت رحم میکنم….ولی تو اینو بدون که اگه به یاسمن نمره ای کمتر از حقش بدی حقتو میزارم کف دستت….

و بعد دست منی که پاهام هی خود به خود میلرزیدن رو گرفت و از خونه بیرون کشید…

????????

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن