رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 62

ناهار رو بعد از مدتها کنار خانواده خوردم…یه جورایی حس روزایی بهم دست داد که کنارشون بودم…روزای قبل از ازدواج…..

تا عصر موندم به این امید که ایمان سر برسه ولی نیومد……

یه جورایی هرکی در میزد فکر میکردم اونه….یه اگه پیامی روی گوشیم میومد بازم فکر میکردم اونه درحالی که میدونستم فعلا سر کار و احتمالا همونطورکه خودش گفته بود نمیتونه…..

از روی صندلی بلند شدم و باخستگی اما بلند بلند گفتم:

-من میخواااام برم بالاااااا خداحافظ همگییییی!

مامان از تو آشپزخونه گفت:

-بیا یکم از این غذا باخودت ببر واسه برای وقتی که ایمان اومد….

اینجوری خودمم راحت بودم…اینکه وقتی ایمان میاد غذاش آماده باشه…

برای همین موندم تا مامان برام غذا بریزه تو ظرف و بعد خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون……

وازد خونه خودمون که شدم کش و قوسی به بدنم دادمو گفنم:

-آااااخیش….هیچ جا خونه خود آدم نمیشه …

خمده کنان و رقص کنان رفم سمتم حموم‌‌‌‌…دلم میخواست دوش بگیرم و با اون لوسیون های خوشبو و خوش عطرم حسابی به خودم برسم و خلاصه صفایی به خودم بدم!

زیر دوش اونقدر آواز خوندم که فکم خسته شد و بعد از یه ساعت اومدم بیرون‌….سروتنمو خشک کردمو بدنم با انواع لوسیون واسه قسمتهای مختلف نرم نگه داشتم….

بعد از حمام اما خواب حسابی میچسبید خصوصا اگه شکمتون پر باشه و شهرتون سرکار ….

رفتم روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم….موهای که بخاطر نم دار بودن حالت لختی گرفتع بودم روی صورتم ریختن و حس خنکی خوبی بهم دادن..

تو خواب بودم که داغی بوسه ای رو روی گونه ام حس کردم….انگار که یه نفر سرشو بین گردن و کتفم فرو برده باشه و بخواد سماجتانه ببوسم….

آهسته چشماممو وا کردم که بوی ادکلنش مشامم رو قلقلک داد….

شناختمش و به اندازه بچه تی که از دیدن مادرش ذوق کنه با دیدنش گل از گلم شکفت….

دقیقا به اندازه ی یه روز کامل دلتنگی……یه دلتنگی بزرگ……

پر ذوووق گفتم:

-ایماااااان…..اومدی…..

چوم دسنامو دور تنش حلقه کرده بودم و ولش هم نمیکردم نتونست تعادلش رو حفظ کنه وافتااد تو بغلم…..

خندید و گفت:

-یاسمن شوهر ندیده..‌.‌…

-بگو یاسمن دلتنگ‌….

باهمون لباسهای بیرون کنارم دراز کشید…دستاشو دورم حلقه کرد و گفت:

-دلت برام تنگ‌شده بود!؟

زل زدم تو چشماش و گفتم:

-آره….خیلی….اصلا داشتم خوابتو میدیدم…..

-جدا !؟

-آره…

با دستش صورتمو نوازش کرد و گفت:

-حالا خواب چی میدیدی!؟

شیطون نگاهش کردم و بعد گفتم:

-خواب دیدم تو میای پیشم…..بوسم میکنی…نوازمش میکنی….میگی‌یاسمن قربون اون‌چشمای نازت برم…..همش استراحت کن و به خودت برس…..یه وقت کار نکنیاااا….یه وقت خودتو خسته نکنیااااا……

خندید…دستاشو قاب صورتم کرد و گفت:

-خب این تعبیر داره….تعبیرش اینکه من میام خونه…داد میزنم ضعیفه غذا چی داریم؟؟ بعد تو غذا رو واسه من میپزی…بعد میای رو تخت قمبل میکنی و میگی…..

نذاشتم حرفش تموم بشه و بعد لپشو محکم کشیدمو گفتم:

-تعبیر کوفتیتو نگه دار واسه خودت….عمرا اگه من واسه تو قمبل کنم…..

نیم خیز شدم و گفتم:

-شام خوردی !؟

خسته کش و قوسی به بدنش داد و گفت:

-نه…تا الان سر کار بودم….

-شام‌گرم کنم بخوری….؟

خندید و همونطور که کمرمو از روی پیرهن تنم نوازش میکرد گفت:

-آره….

بلند شدمو غذارو واسش گرم کردم …وقتی دست و صورتش رو شست اومد تو آشپزخونه و پشت میز نشست….

.دستمو گذاشتم زیر چونه ام و محو تماشا شدم…تند تند و مثل قحطی زده ها غذا میخورد…پرسید:

-چیه!؟؟ چرا عین ایمان ندیده ها نگام میکنی….!؟

-خب دلم برات تنگ شده بود!

چشماشو تنگ‌ کرد و گفت:

-بزار شکمم سیر بشه…دلتنگیتو رفع میکنم خانم خانما….

خندیدم و گفتم:

-پس زودتر بخور که زودتر دلتنگیمو رفع کنی…

راستش انتظار داشتم ایمان مثل تمام صبح های گذشته و طبق اون روال معمول شده صبح زود از خواب بیدار بشه و بره سرکار ولی هنوزم لخت و عریون کنار من دراز کشبده بود….

خودم فکرمیکردم شاید چون خسته ی رابطه های دیشب یکم واسش دل کندن از سخت…

خمیازه ای کشیدم…نگاهی بهدساعت انداختم و چون دوست نداشتم دیرش بشه با صدای خش دار شده ای گفنم:

-ایمان مگه نمیخوای بری سر کار؟

دستشو تو موهاش کشید و بعد پرسید:

-چطور مگه !؟

-ساعت هشت شده….

به پهلو چرخبد…دستشو دور بدنم انداخت و بعد گفت:

-چیه نکنه دوست داری نباشم پیشت….

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-کله صبحی خل و چل شدی…!؟ خودت میدونی که چقدر دلم میخواد پیشم بمونی….

انگار که بخواد سر به سرم بزاره گفت:

-چرا دروغ میگی گربه ؟؟ اگه دلت نمیخواست نمیگفتی بلندبشم برم….

چشم غره ای بهش رفتم و بعد با لحن شوخی گفتم:

-تو خجالت نمیکشی تو روز روشن تهمت ناروا میرنی!؟

کاملا جدی و جوری که باخودم به شک افتادم گفت:

-خودت چی!؟ خجالت نمیکشی تو روز روشن دروغ دزدی میکنی؟

متحیر پرسیدم:

-عه ایمان من چی دزدیدم !؟

قیافه امو که دید بلند بلند شروع کرد خندیدن …بعد محکم بغلم کرد و اول چندبار پشت سرهم لپمو ماچ کرد و بعد جواب داد:

-دل منو …دل منو دزدیدی!

درحالی که احساس میکردم بخاطر حلقه ی ت دستاش دارم له و لورده میشم گفتم:

-خیلی بدجنسی که اینقدر سر به سرم میراری….من گناه دارم….

سرشو تو گردنم فرو برد و با بو کردن عطر تنم گفت:

-هوووووم….قربون تو برم من دردونه جاااان…..

چشمامو بستم تا از این صبح دل انگیز نهایت لذتو ببرم….

صبحی که از ته دلم برای همه آرزوش میکردم…اینکه صبح وقتی چشماتونو وا میکنید بغل دستتون کسی دراز باشه که قلبتون شدیدا براش میتپه…..

اون بوسم میکرد و من با چشمای بسته از اون بوسه های شیرین لذت میبردم….

اما یهو چشمامو وا کردم…دستامو از دور کردنش آزاد کردم و بعد نسبتا غصه دار گفتم:

-اگه نمیخوای بازم هی نق بزنم و بگم دلم برات تنگ میشه زودتر برو سرکار چون من از همین حالا غصه ام گرفته که تو میخوای بری….با لبخند گفت:

-کی گفته من قراره برم!؟؟

اولش فکر کردم داره شوخی میکنه ولی بعد نه….خونسردی و بیخیالیش هم از اول مشکوک بود….آخه هر صبح این موقع اصلا خونه نبود….پرسیدم:

-نمیری اداره !؟؟؟ جون یاسی راستشو بگو….

-نه نمیرم….

خواب از سرم پرید….خیمه زدم رو تن لختش و بعد پشت سرهم لباشو بوسیدمو گفتم:

-یعنی پیشم می مونی…!؟

جفت دستاشو روی کمر لختم کشید و گفت:

-ببینم مگه نگفتی دوست داری بری ماه عسل!؟

تند تند سرمو تکون دادمو گفتم:

-خب آره….

-پس بدون که جور شد…

ناباورانه گفتم:

-درووووغ میگی!؟؟؟؟

خندید:

-دروغ نمیگم….بلند شو وسیاه هارو جمع کن بریم….

تا اینو گفت از شوق زیاد دستامو بهم کوبیدمو گفتم:

-وااااای آی جوووونم……چقدر خوشحالم کردی ایمان….عااااشقتم…

-منم عزیزم…منم عاشقتم…..

با ذوق از تخت پریدم پایین و داد زدم:

-الان همه چی رو جمع میکنم….ای جوووونم…

خوشحالیم بخاطر بودن درکنار ایمان بود و بس….دلم میخواست همه اش با اون باشم…فقط با اون….

از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم! باورم نمیشد ایمان به این زودی مرخصی گرفته باشه….

همونطور که وسایل ضروری و مورد نیاز سفر رو تو ساک میچیدم پرسیدم:

-ایمان مرخصی گرفتی!؟

بدون پیرهن و تنها با یه شلوارک ودرحالی که سرش تو گوشیش بود گفت:

-آره….

-تو که گفته بودی حالاحالاها گیری!؟

بدون اینکه نگاهم کنه ودرحالی که همچنان نگاه و حواسش پی چت کردنهاش بود گفت:

-آره..یه پرونده بود حلش کردیم …

عجب خبر دلچسبی! پیرهن توی دستمو به سینه ام چسبوندم و گفتم:

-چقدرررر خوب! اگه پرونده بازم مربوط به یه قتل دست قاتل درد نکنه که اینقدر زود خودشو تقدیم شما کرد…

حرفهای منی که همه جوره نشون میداد چقدر تو کف رفتن به این مسافرت بودم لبخندی روی صورتش نشوند گوشیشو گذاشت کنار و بعد جورابای بدبوش رو از کنار تخت برداشت وپرت کرد سمتم و گفت:

-بیا گربه تپلو…اینارم واسه عشقت بشور….

صورتم از بوی بد جورابها درهم شد…سرمو عقب بردم و با سرانگشتام جورابارو از خودم دور نگه داشتم و بعد گفتم:

-ایییییییی!!! چه بوی بدی میدن اینا! چند سال شسته نشدن!؟

رفت سمت آینه…یکم کمرش رو خم کرد تا بتونه خودشو تو آینه ببینه..دستشو تو موهاش کشید و گفت:

-دیروز از صبح که رفتم سرکار تا وقتی برگشتم پام بودن دیگه….

از آینه فاصله گرفت اومد سمتم ..نگاهی به وسایل انداخت و گفت:

-بارمونو سنگین نکن…همچیو تو همین یه ساک کوچیک بچپون چون زیاد نمی مونیم…بساط چایی و میوه یادت نره ..اینا مهمن!

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

-خودم میدونم آقااا ایمان..

خندید و گفت:

-باریک الله به تو که اینقدر باهوشی…

و بعد خم شد و با بوسیدن کتفم سمت حموم رفت و گفت:

-میرم دوش بگیرم زود وسایلو جمع کن که زودتر بریم…..

-باشه برو…

اون رفت حموم و من سعی کردم با حداکثر سرعت همه وسایلو جمع کنم…یه جورایی میخواستیم ناهارمونو تو جاده بخوریم که حسابی بهمون بچسبه….

وسایل و هرچی که نیاز بود رو جمع کردم و گذاشتم یه گوشه…این باهم بودن حتی اگه چند روز باشه بازهم به من حسابی میچسبه….

ما باید باهم‌ خاطره هتی قشنگ‌بسازیم….باید زندگیموم‌پر باشه از این‌اتفاقای شیرین…

داشتم تمام میوه هایی که تو یخچال داشتیمو تو نایلون می ریختم که زنگ خونه به صدا دراومد….

در یخچالو بستم و رفتم سمت درو بازش کردم…چشمم که به جمال مامان افتاد لبخند زدمو کنار رفتم تا بیاد داخل و بعد گفتم:

-سلام مامان بیاد داخل…

-سلام عزیرم…نه نمیام…ایمان خونه است….ماشینش تو حیاط ..

سر تکون دادم و گفتم:

-آره هست….بیا تو مامان…

ابرو بالا انداخت و گفت:

-نه عزیرم نمیام…کلی کار دارم فقط خوایتم بهت بگم ناهار درست نکن…ظهر با ایمان بیاین خونه….

با خوشحالی گفتم:

-مرسی ولی ما نمیایم…

-چرا!؟

-ایمان مرخصی گرفته قراره بریم مسافرت….

جاخورد.شاید چون انتظار داشت قبلش باهاش هماهنگ کرده باشیم…

-میخواین برید مسافرت!؟؟؟

-آره!

-حالا کجا میخواین برین؟؟ چرا اینقدر یهوویی!؟

انگشتامو توهم قفل کردمو گفتم:

-آخه ایمان مرخصی نمیتونست بگیره…حالا یکم سرش خلوت شده دیگه قرار شده بریم مسافرت….

سرشو متفکرانه تکون دادو گفت:

-آهان! خب حالا‌همه چیزو جمع کردی؟! کم و کسری ندارین!؟؟

-نه مرسی!

-پس برید به سلامت…چیزی لازم داشتی کاری داشتی بگو…وسایلتم‌چک کن یه وقت لنگ نمونی…

ماچش کردمو گفتم:

-چشم….

مامان که رفت درو بستم و رفتم داخل….ایمان هی از داخل حموم صدام میزد….

رفتم‌سمت حموم…پشت در ایستادم و گفتم:

-هاااااان چیه!؟

از داخل حموم‌گفت:

-حوله ی من توی اتاق واسم بیارش…..

باشه ای گفتم‌ورفتم تو اتاق…حوله رو برداشتم و دوباره اومدم سمت حموم و گفتم:

-وا کن درو حوله رو بگیر…

درو باز کرد…خواستم حوله رو بدم دستش که دستمو گرفت و ناغافل کشوندم داخل…..

دستمو گرفت و کشید داخل حموم و تا به خودم بیام دیدم که زیر دوش آبمو کار از کار گذشته…! بعله! تمام هیکلم خیس آب شده بود..درست عین یه موش آب کشیده…البته یه موش آب کشیده ی فوق العاده عصبانی!

سرمو خم کردمو نگاهی به سرو ریختم انداختم….این خیسی رو اعصابم بود خصوصا وقتی میخواستیم بریم سفر…..

بصدای خنده های ایمان توی حموم پیچید و عصبانیت منو بیشتر کرد…..

دوندونامو رو هم فشردمو پر حرص نگاهش کردم…اول خواستم هفت هشت تا فحش آبدار نثارش کنپ اما بعد به سختی خودمو نگه داشتم و بجاش گفتم:

-خیلییییییی…خیییییییلی بدی ایمان…..

با اون لبهای خندونش گفت:

-من بدم !؟؟

-ببله که بدی….ببین چیکار کردی با من!؟؟

-آوردمت آب تنی دیگه…آب تنی کجاش بده!؟

واسه اینکه بتونم زیر آب پر فشاری که دست کم از یه بارون شدید نداشت چشمامو وا کنم چند قدم عقب رفتم و گفتم:

-آب تنی خوب ولی نه اینجوری….

لبخند زد و گفت:

-لوس نشو دختر جون…بیا بوس بده که اینجا میچسبه…

دستمو رو صورت خیسم کشیدمو گفتم:

-اینجا؟ اینجا بوس میخوای!؟ جای دیگه ای نبود که تو اینجا هوس کردی!؟؟

دستاشو رو شونه هام گذاشت و دوباره کشیدم زیر دوش آب و بعد جواب داد:

-آره…اتفاقا اینجا بیشتر میچسبه….

حوله رو که یکمش خیس شده بود انداخت یه گوشه و بعد یکم خودش رو خم کرد تا هم قدم بشه و بتونه بهتر ببوسم….

لبهاشو که گذاشت روی لبهام عصبانیتم به کل فروکش شد….چشمامو بستم و دستای خیسمو قاب صورتش کردم…راست میگفتاااا…تجربه ی همچین چیزی زیر دوش آب میچسبید….یا حتی بهتر بگم باحالتر شده بود…..

دستاشو روی لباسهای چسبیده به تنم کشید….و بعد تا به سینه هام رسید مکث کرد…..آهسته از روی لباس زیرم نوازششون کرد…لذت شیرینی توی تنم پبچید…آه کشیدمو لباشو رها کردم…

سرشو تو گردنم فرو برد واینبار همه جای گردنمو بوسید و همزمان

پیرهنمو داد بالا و قفل سوتینمو از پشت باز کرد و بعد هردورو باهم از تنم بیرون کشید……

اون لخت و من حالا نیمه لخت….

اون یه قدم فاصله روهم پر کردو منو به خودش چسبوند…لحظه به لحظه بوسه هاش شدیدتر میشدن…یا بهتره بگم داغ تر میشد…درست عین خود من…

دستامو روی کمرش کشیدم…صدای بوسه هاش روی صورت و بدنم با صدای شر شر آب قاطی شده بود..سرمو به عقب بردمو آه کشیدم….دستاشو دور کمرم حلقه کرد تا من نیفتم….گاهی تند می بوسید و گاهی آروم …. و من هردومدل بوسه هاشو دوست داشتم…

ناخن هامو رو تنش کشیدم و چشمای خمارمو باز کردم…با لبخند به صورتش نگاه کردمو بعد گفتم:

-راست گفتیا ….

بدون اینکه دستاشو از دور بدنم رها کنه گفت:

-چی رو….

-اینکه زیر دوش آب میچسبه……

خندید و بعد گفت:

-تازه قسمتهای خوب خوبشو ندیدی…..

با ناز و لوندی نگاهش کردم….دستمو سمت مردونگیش دراز کردمو گفتم:

-قسمت خوبش اینجاست…درسته!؟؟

-دقیقا زدی تو خال….

میخواست بقول خودش قسمت اصلی رو اجرا بکنه که صدای زنگ توجه هردومون رو به خودش جلب کرد…..

ظاهرا برای فهمیدن هویت خروس بی محل باید می رفتیم بیرون….

غرولند کنا و همونطور که حوله رو میپوشیدم از حموم اومدم بیرون …

-تقصیر توئہ منو کشوندی زیر آب …یه کارایی میکنی یه وقتایی تو ایماااان….

چیزی نمیگفت و فقط با اون لبخندهاش هی منو حرص میداد…

زنگ پشت زنگ…در پشت در…

ایمان با پوشیدن دمپایی هاش گفت:

-فقط یه نفر اینطوری زنگ و در میزنه….

ظاهرا این قضیه برای هردوی ما قابل حدس بود…

پووووفی کردمو گفتم:

-عمه فرخنده !!!

-آاااووفرین…..

کلاه حوله رو روی سرم گذاشتم و رفتم سمت در…تا بازش کروم عمه بی سلام وعلیک و تعارف اومد داخل…درو بستمو و متعجب نگاهش کردم…موشکافانه اطراف رو از نظر گذروند و پرسید:

-راسته میخوای بری ماه عسل!؟؟

سرمو بالا و پایین کردم:

-آره….

متفکرانه نگاهم کرد..

-خب…مقصد کجاست!؟

عمه خیلی شبیه این بازجوهای ساواکی شده بود…از اینا که آدم جرات نمیکنه جز حرف راست چاخان پاخان تحویلشون بده…

-جاده چالوس…کلبه ی تفریحی دوست ایمان….

سری تکون داد :

-همه چیزای ضروری رو برداشتی….؟؟؟

-بله عمه….خیالت راحت….

-خب خوبه…

لبخندی به پهنای صورت زد…یهو خیلی خوشحال شد…و باز پرسید:

-حالا کی میرین!؟

-لباس بپوشیم رفتیم….

-آاااا باریکلااااا….خوب میکنین….

عمه مشکوک میزد…خیلی هم مشکوک میزد! آخه…زیاده از حد از رفتن ما احساس خوشحالی بهش دست داده بود…گونه امو ماچ کرد و گفت:

-مواظب شوهرت باش…و البته این دخترای هرزه ولگرد…اینا که کارشون دزدیدن قاپ شوهرای مردم…زرنگ باش دخترجون…پخمه نباش….پخمه باشی گرگها شوهرتو از چنگالت میکشن بیرون‌..

مطمئن گفتم:

-ایمان فقط عاشق من….

پوزخند زد:

-مرجان هم‌همینو میگفت ولی تهش کارش رسید به خونه باباش….اونم به خاطر همین دخترای هرزه مخ زن….

کنجکاو و انگار که دارم یه مسئله ی حیاتی رو تو خاطر ذخیره میکنم پرسیدم:

-دخترای هرزه ی مخ زن!؟؟؟ ابنا چه مدل دخترایین عمه!؟م

صداشو آروم کرد و گفت:

-همبن دخترا که با نوع لباس پوشیدنشون رسما به مردها میگن بیا منو بکن…همینا که سینه ها و باسن و پاهاشونو میندازن بیرون….همینا که با عشوه حرف میزنن…..یه رفیق صمیمی داشتم….اسمش مرجان بود…این و شوهرش رفتن شمال….اونجا یه دختر قرتی مخ شوهره رو میزنه و بعد هم صیغه شوهر مرجان شد و ….

با ترس گفتم:

-هییین عمه!!! واقعنی!؟

-نه پس دروغکی… خلاصه حواست به ایمان باشه اخه خیلی جیگر….

گوشی عمه زنگ خورد…لبخند زد و گفت:

-خب من میرم یه تماس مهم دارم…بای بای گرد قلمبه!

لب و لوچه امو آویزون کردمو باخودم گفتم:

-من آخه کجام گرد و قلمبه اس…..ای بابا…..

درو بستم و برگشتم تو اتاق…ایمان لباس پوشیده و آماده درحال سشوار کشیدن بود…تو چهار چوب ایستادمو دست به سینه نگاهش کردم….من چشمای ایمانو از کاسه در میارم اگه بخواد چشمش بره پی این داف مافها…

سنگینی نگاه هامو که دید پرسید:

-چیه ؟؟ چرا همچین نگاه میکنی..

-چون عین لولو ها شدی…

هیییین! وقتی منو لولو ببینه لابد دخترای خیابونیو هلو میبینه ….عصبی گفتم:

-من لولوئم ام !؟؟ هاااان!؟ بجای اینکه عزیزنی…فداتشمی…سوسنی..سنبلی….گلی….رزی…قربونت برمی چیزی بهم بگی صدام میزنی لولو !؟؟

سشوارو خاموش کرد و اومد سمتم….

لپهامواز دو طرف کشید و گفت:

-کشته مارو این ادا و اطوارات بداخلاق! بیا لباس پپوش که دیرمون شده ها…

تکیه از در برداشتم و دوتا دستمو رو لپهام کشیدم….

عمه راست میگفت…من باید حسابی حواسم به ایمان باشه….آخه اون واقعنی خیلی جیگر….

لباس پوشیدم و با برداشتن وسایل همراه ایمان از خونه زدم بیرون…..

البته سفر رفتن ما هم کش و قوس های خودش رو داشت برای اینکه تک تک از همه خداحافظی کردیم….

خلاصه اینکه همه درجریان ماه عسل رفتن ما قرار گرفته بودن …..حتی خواجه حافظ!

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫14 نظرها

      1. معلومه دیگه یعنی اون که نفهمیده خیلی خنگهههههههه
        به همه ی نظرا ج میدی الا من نمیدونم چرا
        ولی فکر کنم برا اینه که هی میگم پارت بعدش رو کی میزاری
        خخخخخخخخخخخخخخخخ

          1. من امتحان کردم مال منو نمیدع کلا
            یع بار یع دعوای کوچیک داشتیم از اون روز بع بعد دیگع جواب منو نمیدع

  1. چقدر کم بووود آخخخه
    فک کنم عمه فرخنده و بابای ایمان خونه خالی گیر اوردن ک انقد ذوق زده شده بود عمش آخر سرم گندشون در میاد. خخخخخخخ.

  2. سلام چرا دیر ب دیر ادامه رمانو میزارید ؟ ی رمانو تموم کنید بعد ی رمان دیگه دیوونمون کردی ادمین. راستی اسم نویسنده کتاب چیه ؟

  3. باسلام وتشکر
    اگر ممکن است دو جلد رمان ازدواج به خاطر برادرم رو در سایت بذارید ممنون میشم

  4. باسلام وتشکر
    اگر ممکن است دو جلد رمان ازدواج به خاطر برادرم رو در سایت بذارید ممنون میشم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن