رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 64

با حالت قهر بلند شدم و دوباره رفتمو یه جای دیگه نشستم.خریدهایی که کرده بود رو برداشت و دوباره دنبالم اومد.باز کنارم نشست و پرسید:

-لااقل بگو بدونم سر چی قهر کردی!؟

عه عه! عجباااا…رو رو برم… ولی

انگار که دقیقا منتظر شنیدن همین یه سوال بوده باشم پشت سرهم شروع کردم حرف زدن:

-چرا با اون دختره حرف زدی؟ اصلا چرا جوابشو دادی؟؟ چرا اسمتو بهش گفتی؟؟ چه دلیلی داشت اصلا اینکارو بکنی!؟ چرا بهش نگفتی زن داری؟ چرا کم محلش نکردی!؟؟

دستشو بالا آورد و گفت:

-اییییست!

انگشتشو گذاشت رو لبهام و با خنده گفت:

-آنجلینا جولی و کریستین استوارت و کیم کارداشیان و جنیفر لوپز هم بیان سمت من من باز تورو میخواهم ای یاس قشنگم…

-تو اسم اینهمه زنو از کجا بلدی!؟

-ای بابا….

-چه دلیلی داره تو همه دافهای هالیوودی رو بشناسی!؟

-یاسی خانمم…من تو رو باهیچکدوم از اینا عوض نمیکنم…باهیچ کدوم

نیشمو یه وری کردم.چه خوب زبون می ریخت مارمولک….با این حال دل من صاف نشد.توقع داشتم اصلا اونقدر از خودش نرمی نشون نمیداد و یه جوری رفتار میکرد که دختره جرات نکنه حتی بیاد سمتش چه برسه به اینکه تا مرحله ی پرسیدن اسم هم پیش بره…

کلاه خوشگل کرم رنگی که ظاهرا تازه خریده بودو روی سرم گذاشت و گفت:

-بلند شو دخی خوشگله…بلندشو بریم رستوران ناهار بخوریم…بلندشو…

سر بالا انداختمو گفتم:

-نمیام.گشنه ام نیست…

مچ دستمو گرفت و گفت:

-عه لوس نشو! بلند شو…

گرچه دلم نمیخواست ولی به زور بلندم کرد و باهم رفتیم رستوران.حتی همون دخترو دوستاش هم همونجا بودن…نمیخواستم به این زودی ها باهاش بگمو بخندم.باید ادب میشد…باید بدونه همچین موردهایی خط قرمزهایی من هستن….

ناهارو تو سکوت خوردیم.البته اون خیلی تلاش میکرد منو بخندونه ولی تلاشهاش بیفایده بود.

آخه همینم مونده بود شوهرمو تو ماه عسل ازم بقاپن و اونوقت باید عین لشکر شکست خورده برمیگشتم تهرون !

تا وقتی اون دخترای جلف اونجا بودن و بلند بلند میخندیدن و شیلنگ تخته مینداختن من نمیتونستم از خوردن غدا لذت ببرم….

بعد خوردن ناهاری که خوشمزه بود اما به دلم خیلی نچسبید دوباره پیاده راه افتادیم…ایمان واسه اینکه از دل من در بیاره و دوباره لبمو خندون کنه یه دوسه جای باحال بردم و به زور چندتا عکس ازم انداخت…

هوا دیگه تاریک شده بود.بی حوصله و همچنان دلخور گفتم:

-بریم کلبه…من دیگه خستمه….

-باشه..بریم….

دستمو گرفت.خواستم دستمو از توی دستش بیرون بکشم که محکم نگهش داشت و گفت:

-عه یاسی…چرا اذیت میکنی!؟ آخه مگه بچه ای قهر میکنی!؟ شدی عین برج زهرمار

-قهر نیستم….

-هستی…اگه نیستی چرا اینجوری رفتار میکنی!؟ چرا نمیگی نمیخندی!؟ ببین من باهیچکس نگفتمو نخندیدم خودتم میدونی چقدر میخوامت…من دوست دارم تو به من اعتماد داشته باشی…در ضمن دختره شیش و هشت میزد گمون میکرد من مجردم…یه مجرد که منتظره یه دختر بهش بگه علیک و بعدهم….

ایستادو منم نگه داشت…کمرم رو چسبوند به تنه ی درخت و بعد رو به روم ایستاد و گفت:

-من و تو دونفر نیستیم…ما یه نفریم…هوم!؟

لبهامو روهم فشردم و سرمو پایین انداختم….

وسیله های توی دستشو گذاشت زمین و بعد چونه ام رو گرفت و گفت:

-میدونی شاعر چی میگه!؟

تو چشماش خیره شدم.آهسته گفتم:

-چب میگه !؟

-میگه قهر نکن عشق من…قهر تو آتیشم…

به زور جلو لبخندمو نگه داشتم و بعد گفتم:

-اگه یه پسرهوبیاد از من سوال بپرسه و من با صبر دو دون سوالشو جواب بدم واکنش تو چیه!؟ناراحت میشی!؟؟

-باور کن من حتی نگاهشم نکردم….

-جواب سوالاشو که دادی….

-غلط کردم….

تا اینو گفت نگاهمو از زمین برداشتمو به چشماش خیره شدم….اولینباری بود اینجوری میگفت غلط کرده…لبخند زدم….چونه امو فشار دادو گفت:

-توله سگ ….من گفتم غلط کردم خوشحال شدی!؟

سرمو تکون دادم…به این هیبت نمیخورد همچین حرفی بزنه….خندیدم که لباشو رو لبهام گذاشت و دستاشو دور کمرم حلقه کرد…

شما تاحالا عشقبازی تو جنگل…تو تاریکی….تو هوای خنک رو امتحان کردین !؟

من کردم….

و چقدر شیرین بود خوردن لبهای ایمان تو اون طبیعت تاریک وقتی یه دور کمرم قفل شده بود و دست دیگه اش درحال شیطنت و ماجراجویی بین پاه های من…..
چقدر شیرین بود خوردن لبهای ایمان تو اون طبیعت تاریک وقتی یه دستش دور کمرم قفل شده بود ودست دیگه اش درحال شیطنت و ماجراجویی بین پاه هام…

صدای زوزه اما که به گوشم رسید، وحشت سراسر وجودم رو فرا گرفت حتی با وجود ایمان….

اما خب کلا من میترسیدم.اگه چندتا گرگ یا هر حیوون وحشی بهمون حمله میکردن اونوقت از دست ایمان چه کاری برمیومد ؟؟

قطعا هیچی! حیوونهای نااهل و وحشی تیکه پارمون میکردن و حتی استخونامو رو هم قورت میدادن بعد هم احتمالا یه آروغ میزدن و برمیگشتن سمت خونه شون!

ایمان وقتی دید من همراهیش نمیکنم سرشو عقب برد و گفت:

-یاسی!؟

از فکر بیرون اومدم و گفتم:

-هان!؟

-چیه!؟ دوست نداری من ببوسمت!؟ هنوزم عصبانی هستی!؟ قهری !؟

دستمو سمت دستش دراز کردمو محکم گرفتمش و بعد گفتم:

-می ترسم…بریم کلبه…

وقتی فهمید دلیل همراهی نکردنم ترسم خندید و گفت:

-باشه…بیا بریم…ولی تو طبیعت میچسبیدااا…

پشت چشمی نازک کردمو گفتم:

-من هنوز قهرم….

همونطور که تند تند گام برمیداشت گفت:

-چیکار کنم آشتی کنی!؟ چیبگم اشتی کنی!؟ چی بدم آشتی کنی….؟؟؟

نگاش نکردم…همین نگاه نکردن یه اولتیماتیوم واسه دیگه…!

کف انگشتامو قلقلک داد و گفت:

-یاااسمن…..

دستمو از تو دستش بیرون کشیدمو گفتم:

-وقتی اون لحظه رو تصور میکنم مغزم میخواد بترکه…

یکم دلخور گفت:

-دیگه داری این قضیه رو زیادی جدی میگیری یاس…هزاران بار ممکنه من به طور اتفاقی و یاحتی مجبور بشم با یه خانم همکلام بشم…یا حتی تو با یه مرد…این دلیل نمیشه که هی بخاطرش به جون هم بیفتیم…

همون موقع رسیدیم کلبه..دروباز کرد و کنار رفت تا من اول وارد بشم.

بااخم و تخم رفتم داخل…خب یه بخشی از حرفهاش هم حقیقت داشت…ممکن بود منم با یه مرد همکلام بشمو این دلیل نمیشد که بعدش اینجوری نق بزنیم….

شال و ساپورتم رو گذاشتم یه گوشه و رو تخت نشستم.

حالا احساس راحتی داشتم…

احساس راحتی ای که بعد از کندن ودور انداختن لباسهای اضافی به وجود میاد….

لم داد رو صندلی و گفت:

-اگه قهر نیستی چایی درست میکنی!؟

از رو تخت بلند شدم و گفتم:

-نه دیگه قهر نیستم….

خندید و گفت:

-احسنت!

رفتم سمت بساط چایی و گفتم:

-ولی اگه دفعه دیگه دختری ازت با نااااز و عشوه بپرسه اسمت چیه و هم مستقیم اسمتو بزاری کف دستشون من با یه روش خفن سامورایی دو نیمه ات میکنم….

دستشو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

-چشم چشم! خیلی ترسیدم! از این به بعد هرکی ازم بپرسه اسمت چیه یه اسم الکی بهش میگم….

چشم غره ای بهش رفتم که باز شروع کرد خندیدن….

میدونستم داره سر به سرم میزاره واسه همین دیگه چیزی نگفتم.

دوتا چایی درست کردمو رفتم کنارش نشستم….

داشت کانالها رو بالا و پایین میکرد و با اون تلویزیون کوچولو ور میرفت…..

کنارش که نشستم،

دستشودور گردنم انداخت و گفت:

-یه چیز خوب هم پخش نمیکنن که ارزش تماشا کردن داشته باشه…

-مثلا چه چیز خوبی !؟؟؟

-چمیدونم….یه چیزی که ارزش تماشا کردن داشته باشه….

لم دادم و گفتم:

-حالا هی بالا و پایینش کن…هی بالا و پایینش کن….

کنترل رو پرت کرد یه گوشه و گفت:

-ولش کن اصلا خودتو عشق….

اینو گفت و کشیدم سمت خودش و شروع کرد بوسیدن لبهام…..از نگاه هاش به خودم جریان شرینی تو تمام بدنم پیچید….من حتی میتونستم نگاه هاش به خودمو ترجمه کنم…بفهمم چقدر خواهانمه….

چشمامو بسته بودمو تو بغلش بهش لب میدادم…..

دستاش هی کمرمو می مالوند و من از این نوازهاش شدیدا لذت میبردم….

موهومو گرفت و سرمو به عقب خم کرد اما نه خشن و وحشی…اون همه کارهاشو با ملایمت انجام میداد…..

چشمامو بستمو سرمو به عقب خم کردم….میخواست گلوم رو لیس بزنه…..

تا زبون تر و خیسشو رو سیبک گلوم کشید آه بلندی کشیدم و صدای ناله ام تو کلبه پیچید…..

بین پاهام نبض زد و وجودم برای وجودش به تکاپو افتاد!

دستاشو زیر پاها و کمرم برد و بعد تو هوا بلندم کرد…

حتی تو اون حالت هم سرشو خم کرده بودو ازم لب میگرفت…لبهای کوتاهی که ملچ ملوچ صدا میدادن !

آهسته گذاشتم روی تخت و بعد خودشم رو بدنم دراز کشید….

پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم و لب پایینیمو با دندوناش کشید و همزمان ستشو از زیر لباس نخی بلندم که هیچی جز یه شورت زیرش نپوشیده بودم دراز کرد و به وسط پام رسوند…..

ناخواسته و از شدت شهوت چشمامو روهم فشردمو پاهامو چفت کردم اما دست اون بی توجه به این قفلی پاها هی پیشروی کرد تا رسید به اونجایی که باید….

شک نداشتم لباس زیرم خیس خیس شده و همینطور هم بود چون روون شدن آب از بین پاهامو میتونستم حس کنم….

دستش اما تا وسط پامو لمس کرد آه کشیدمو به خودم پیچیدم…..

سنگینیشو رو تنم انداخت که نتونم زیر بدنش وول بخورمو بعد یقه لباسو تا زیر سینه ام پایین کشید که بتونه بخورش….

سوتینمو داد پایین و سینه امو تودستش گرفت و نوکش رو گذاشت دهنش…

اونقدر خوب میخورد و می مکید که اصلا انگار رو ابرا بودم….

دستامو رو کمرش گذاشته بودمو هی آه و ناله میکشیدمو گاهی هم اسمشو صدا میزدم….

حسابی که با سینه هام ور رفت خودشو کشید پایین…

لباسمو زد بالا و بعد شورت خیسمو از پا درآورد و جلوی چشمام بوش کرد…..

انگشتمو بین لبهام گذاشتمو خمار نگاهش کردم….

اینکاراش دیوونه ام میکرد…

اونقدر که دلم له له میزد واسه آلت کلفتش اما انگار قرار نبود حالاحالا هم نصیبم بشه…..

شورتمو کنار گذاشت و بعد لهامو سفت گرفت و سرشو برد بین پاهام و بی مقدمه زبونشو وسط واژنم کشید….

کمرم رفت بالا و وقوس برداشت….چشمام بسته شد و آه کشیدم و تمام وجودم غرق لذت شد….

فهمید چقدر دارم لذت میبرم و اینبار لبهاشو کامل گذاشت روش و شروع کرد خورونش….

بدنم منقبض شده بود….

دستهام لحاف روی تخت رو چنگ زدن.. ..

داشتم از لذت زیاد جون میدادم….

صدای بوسه های ایمان با صدای ناله های من قاطی شده بود…..

دستامو رو سرش گذاشتم و روموهاشو چنگ زدم….

-آاااه ایمان…آاااه…اووووم….هاااه……

فکر کنم اصلا صدامو نمیشنید چون چنان با لذت میخورد که حتی خودشم تو فضا نبود عین من…..

این کارهاش چنان لذت زیادی رو به بدنم تزریق کرد که تمام تنم به تکاپو افتاده بود…

بالاخره اما اونقدر به این کارش ادامه داد تا تنم لرزید و ارضا شدم…..

اونوقت بود که یه حس خوب بهم دست داد….اون انقباض رها شد و آروم گرفتم….

چشمامو وا کردمو لبخند زدم…

اونم با لبخند نگام کرد و بعد اومد بالا و دوباره ازم لب گرفت و همزمان بازم سینه هامو یا دست مالوند…

حالا نوبت من بود که واسش جبران کنم …..

دلم میخواست هردو لخت شیم …

دلم میخواست منم اونو به اوج برسونم……

اینبار چرحیدیم تا من روی بدن اون باشم نه اون….

موهامو پشت گوشم زد و با لبخند صورتمو از نظر گذروند…
اینبار چرخیدیم تا من روی بدن اون باشم نه اون….

موهامو پشت گوشم زد و با لبخند صورتمو از نظر گذروند…

اونقدری دوستش داشتم که گاهی حتی وقتی کنارش بودم هم احساس میکردم دلتنگشم!

چشمامو آروم بستمو بعد سرمو خم کردم…اگه من به ایمان نمی رسیدم‌تکلیف دلم‌چی میشد آخه؟

لبهامو گذاشتم رو لبهاش و درحین بوسیدنش دستامو رو سینه ی لختش کشیدم…..

دستهاش آهسته روی پهلوهام‌نشست و بعد دو طرق لباسی که تا زیر سینه هام پایین اومده بود رو کشید بالا…..

حسابی که لباشو خوردم کمرمو صاف نگه داشتم و خودم لباس رو از تنم درآوردم و لخت رو پاهاش نشستم…..

دوست داشتم منم براش همون کاری رو بکنم که خوشش میاد….

با لبخند نگاهش کردمو بعد رفتم پایین….

فهمید میخوام‌چیکار کنمو به همین دلیل محو تماشام شد….

شلوارش رو پايين كشيدم مردونگی ش*ق شدش از شلوار بيرون زد….

لیسی به سرش زدمو گفتم:

-واسه کی اینجوری قدعلم کرده هااان !؟

دستاشو سمت سینه هاس آویزونم دراز کرد و با مالوندن نوکشون گفت:

-واسه تو عزیزم….بخورش یاسی‌…آااااه بخور…..

از دستم بزرگتر بود توي دستم گرفتمش وفشار ريزي دادم كه آه مردونه اي كشيد…. كلاهكش رو توی دهنم فرستادم و آهسته شروع کردم خوردنش…..

چون دهنم واسش تنگ بود اون حسابی لذت میبرد….

بیشتر اما دوست داشت اینکارو تند تند انجام بدم چون وسط آه های مردونه اش که حسابی منو داغ کرده بودنیم خیزشد و خودش شروع كردتو دهنم تلمبه زدن !

بزور همرو داخل دهنم فرستاد ديگه داشتم حس مي كردم الاناس دهنم جر بخوره….

موهامو گرفته بودو تند تند اینکارارو میکرد و منم چیزی نمیگفتم چون خودمم یه جورایی از اینکار لذت میبردم…‌‌

ایمان دیرارضا بود و اینبارهم با وجود اونهمه ساک زدن بازم ارضا نشده بود…‌

خودش مردونگیشو بیرون کشیدو بعد دوباره منو

روی تخت خابوند و روم خيمه زد…دوباره از لبام بوسيد تا به پايين تنم رسيد نگاهش الوده به شه*وت بود.

نفس زنون نگاهش کردم که دوباره سرشو برد بین پاهام و زبونش و دورش چرخوند و مك عميقي بهش زد …

باز همون حس لذت بخش شیرین نوی وجودم پیچید….

پاهام و سعي كردم بهم نزديك كنم با اين كارم جري تر به كارش ادامه داد اما خیلی یهو سرشو بلند کرد و خودشو بین‌پاهام تنظیم کرد.‌‌‌‌.‌

هدفش از اون کار بیشتر این بود که من خیس کنم تا راحت تر کارشو انجام بده….

پاهامو سفت گرفت و بعد با احتیاط واردم کرد…

اولش آروم آروم اما بعد با شدت…..

صدای برخورد تنش با تنم و تکون خوردن تخت تو کلبه پیچیده بود…

چشمامو بسته بودمو بی اختیار ناله میکردم……

از ناله هام بیشتر لذت میبرد و سرعت کارشو بیشتر میکرد……

و فکر کنم اصلا بهترین قسمتش همین بود…

همین دخول شگفت انگیز…..

خودم لنگهامو نگه داشتمو گفتم:

-آه محکمتر…محکمتر ایمان….‌آااااه….

دلم‌میخواست یه بار دیگه اون به ارگاسم رسیدن رو تجربه کنم‌….اون چیزی که بخاطرش اونجوری بیتاب شده بودم…..

شدت ضربه هاشو که بیشتر کرد اینبار هردو باهم ارضا شدیم اما اون فورا بیرون کشید ..چندتا دستمال برداشت و بعد آبشو ریخت روش…..

نفس کشداری کشیدمو چشمامو باز و بسته کردم…

حس خوبی داشتم….حس رهایی……

ایمان دستمالارو انداخت تو سطل و اومد کنارم دراز کشید …گونه ام رو ماچ کرد و بعد گفت:

-مرسی عزیزم…. خیلی خوب بود….

لبخند زدم:

-منم ازت ممنونم…..

کشیدم تو بغلش….محکم و عاشقانه و بعد هردو باهم چشمامونو بستیمو خوابیدیم….

.
دو سه روزمون شد یک هفته…

آره ما حدودا یک هفته تو اون کلبه زندگی کردیم…زندگی که نه…چیزی فراتر از اون…هرچی بود لذت بود و خوشی و بس!

عادت کرده بودم بهش و دلم نمیخواست برگردیم اما مرخصی ایمان دیگه تقریبا تموم شده بود….

خلاصه خیلی دلگیر و ناراحت شده بودم…خیلی زیاد….

با بغض به کلبه نگاه کردم…

چی میشد اگه ما واسه همیشه این گوشه دنج زندگی میکردیم!؟؟ واقعا چی میشد!؟

ایمان همه وسایلو جمع کرد و گذاشت تو صندوق عقب ماشین و بعد صدام زد:

-یاسمن جان….نمیای تپل خانم!؟

آه پر حسرتی کشید…اهی که از دلتنگی نشات میگرفت.با لب و لوچه ی آویزون نگله از کلبه برداشتم و رفتم سمت ایمان و گفتم:

-دلم خیلی واسه اینجا تنگ میشه!خیلی زیاد….

دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-بازم میارمت عزیزم….بار اول و آخر که نیست…جالا سوارشو که من باید قبل شب اداره باشم….پرونده جدید دارم باید برم…

ناچار سوار ماشین شدم.

دلم گرفته بود…یه حس بد داستم اخه اینجا خیلی بهم گذاشته بود …خیلی زیاد…

خیلی از مسیر رو خواب بودم….خسته بودم و ناراحت واسه همین ترجیح داوم بخوابم….

ایمان بازوم رو تکون دادو صدام زد:

-یاسی…یاسی جان….یاس ….

پلکهامو آهسته باز کردم و نگاهش کردم :

– چیه!؟

-رسیدیم!بلند شو…

کمرمو از روی صندلی ماشین که تختش کرده بودم تا راحت بتونم بخوابم بلند کردمو خوابالود نگاهی به اطراف انداختم…

آره رسیده بودیم!

ایمان خودش وسایل رو برد داخل و بعدهم بدون اینکه حتی استراحت کنه رفت ….

کلیدانداختمو خواستم برم داخل که صدای عمه رو از پشت شتیوم!

-حالا دیگه چراغ خاموش میای بچه!؟

چرخیدمو نگاه خسته ام رو دوختم به عمه و بعد گفتم:

-سلام عمه‌…

پله هارو اومد بالا و بعد گفت:

-کی اومدین !؟

-همین حالا….

-خوب شد….یه حرفی هست که من حتما باید به تو بزنم…..

کنجکاو نگاهش کردمو گفتم:

-باشه عمه….

باهم رفتیم داخل…دوست داستم اول دوش بگیرم ولی خب…عمه درهر صورت دراولویت بود.

بیشتر از ده دقیقه بود که رو به روی هم نشسته بودو همو نگاه میکردیم….

حوصله ام از سکوتش که سر رفت پرسیدم:

-عمه…نمیخوای بگی چی شده!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-چرا چرا….ببین….من….

-توچی عمه…

-من…

بازپریرم وسط حرفش و کنجکاوانه گفتم:

-تو چی عمه….!؟

عصبی شد و گفت:

-عمه و حناق…میزاری حرفمو بزنم یا نه!

با ترس گفتم:

-حله عمه حله….بفرما….

نفس عمیقی کشید و همونطور که با شرم دخترونه ای گوسه شالشو دور انگشتش پیچ و تاب میداد گفت:

-من یه خواستگار دارم….

تا اینو گفت شروع کردم خندیدن.چشم غره ی ترسناکی بهم رفت و بی ملایمت گفت:

-کووووفت!!! به چی میخندی!؟

زودی خودمو جمع و جور کردمو گفتم:

-ببخشید عمه….خب…حالا کی هست این مرد خوشبخت!؟

تو ذهنم بلند بلندخندیدم.دخترای جوون خواستگار نداشتن اونوقت عمه ی من با سابقه ی سه ازدواج ناموفق بازم خواهان داشت….کنجکاو پرسیدم:

-عمه نمیخوای بگی خواستگارت کیه!؟

-بین خودمون میمونه!؟

مطمئن گفتم:

-خب معلومه که میمونه….

با تهدید گفت:

-یاسمن از دهنت بپره به کسی بگی من تورو تیکه پاره میکنمو…

آب دهنمو باترس قورت دادمو گفتم:

-من غلط کنم عمه…

یه نفس عمیق کشید و آماده ی گفتن شد.خیلی تو کف فهمیدن هویت خواستگار عمه بودم….

من و من کرد و بعد درنهایت گفت:

-آقا رحمان!

تا اینو گفت ماتم برد و همینطور شوکه بهش نگه کردم….هاج و واج پرسیدم:

-منظورتون آقا رحمان بابای ایمان که نیست!؟

کاملا جدی جواب داد:

-چرا اتفاقا بابای ایمانو میگم….دیروز شب ازم خواستگاری کرد ….وای یاسی خوب شد که اومدی آخه من مونده بودم باید این خبرو با کی درمیون بزارم…. خب نظرت چیه!؟

من کاملا هنگ بودم……واقعا آقا رحمان از عمه فرخنده خواستگاری کرد!؟؟

واکش ایمان چی میتونه باشه….!؟ یا مثلا بابا….

پرسیدم:

-عمه واقعا همین آقا رحمان رو میگی!؟

با اخم گفت:

-نه پس …بقال سرکوچه رو میگم!

هنوزم برام دور از باور بود.اگه میگفتن الان روز بیشتر باورم میشد تا اینکه بگن آقا رحمان از عنه خواستگاری کرده….

عجب ماجرایی!

 

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫13 نظرها

    1. قابل توجه کسایی که گفتن بعد از عروسیشون رمان تموم نشه …
      فکر کنم pdf رمان الآن حدود هزار صفحه را باشه ..
      خسته شدیم دیگه . تو رو به خدا تموم کنید .
      حالا تازه فکر کن این وسط دوباره یه اتفاقی هم بیفته اینا دوباره قهر و دعوا داشته باشن .😠😐😑😧😧😵

  1. ببخشیدا ببخشیدا ولی منم با نظر بچه ها موافقم بسه دیگه مسخره بازی در اوردید تمومش کنید بره رد کارش…..ااه

  2. نویسنده دوست داره تا مردن این دوتا ادامه بده شما اگه دوست ندارید نخونید ما هایی که میخوایم بخونیم ادامه شو و دوست داریم ان رمانو در حقمون ظلم میشه

  3. بچه ها خوشتون نمیاد خب نخونین مجبور ک نیستین اتفاقا قشنگه دم نویسنده گرم آدم با خوندنش انرژی مثبت میگیره ن مث ی سری داستانا همش مصیبته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن