رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 65

 

دستشو جلوی صورتم تکون داد تا من از اون عالم هپروت بیرون بیام.

موهای ریخته شده رو چشمامو دادم بالا تا تصویر عمه رو بی مزاحمت ببینم!

داشت از دستم حرص میخورد!واسه اینکه عینهو استارت ماشین شده بود…برای همین با تشر گفت:‌

-دختر تو اصلا حواست به من هست!؟ اصلا شنیدی من چی گفتم!؟؟

تند تند گفتم:

-آره آره شنیدم! ولی عمه…

به زبون آوردن همین”ولی عمه”کافی بود تا اونو جوشی کنه…یقه لباسمو گرفت و کشید و بعد گفت:

-هااان؟؟ چیه؟؟ نکنه توهم میخوای بگی سن و سالی ازمن گذاشته!؟من همش 40سالمم نیست چرا نباید به ازدواج فکر کنم!؟؟ هااان!؟

با ترس گفتم:

-عمه من غلط کنم همچین فکری بکنم…

دستشو آهسته از یقه لباسم جدا کردمو گفتم:

-من …من فقط میگم واقعنی آقا رحمان خواستگاری کرده!؟

-پ ن پ…دروغ و شوخی دارم من با تو میمون !!! ولی میدونی چیه یاسی ..من نگران واکنش بقیه ام ..و اخلاق رفتارای آقا رحمان…

آقا رحمان مرد خوبی بود. اونقدر خوب که ما یه عمر مستاجرش بودیمو هنوزم هستیم…اونقدر خوب که داداشم بادخترش ازدواج کرد و من با پسرش…واسه همین کاملا مطمئن گفتم:

-ولی عمه آقا رحمان خیلی مرد درجه یکیه…اونقدر خوبه که من قد حاج بابا دوستش دارم…اون واقعا جنتلمن….

عمه با ناز و لبخند کفت:

-خودمم میدونم…تواین مدت فهمیدم چقدر خوبه…ما شرایطمون عین همه…من تنها…آقا رحمان تنها… البته ازش وقت خواستم واسه فکر کردن….یاسی…بنظر تو من جواب مثبت بدم!؟ یا مثلا واکنش ایمان چی میتونه باشه!؟

اینا سوالایی بودن که خودمم داشتم بهش فکر میکردم واسه همین گفتم:

-نمیدونم عمه!

بلند شد و گفت:

-منو باش که دارم با کی درد و دل میکنمو ازش مشورت میخوام …

از خونه زد بیرون .کله امو خاروندم و به در بسته شده خیره شدم.

آقا رحمان واقعا از عمه فرخنده خواستگاری کرده بود !؟عجب….

رفتم حموم و یه دوش گرفتم و بعد اومدم بیرون…باید واسه شام ایمان یه چیزی درست میکردم و از اونجایی که حوصله غذای مفصل نداشتم نودلیت درست کردم و بعد منتظر موندم تا اون بیاد….

رفتم رو به روی تلویزیون نشستم تا ایمان بیاد.

خسته بودمو همه اش یا درحال خمیازه کشیدن بودم یا چک کردن ساعت…

آخه پس کی میاد که من باهاش حرف بزنم!؟

خسته از تماشای تلویزیون و عقربه های ساعت گوشی موبایلمو از رو میز برداشتمو یکی دوساعتی هم با اون سرگرم شدم….

ولی نه! ساعت 12شده بود و آقا نیومده بود!

گشنه ام شده بود و مایوس از اومدن ایمان یکم نودلیت خوردم….

بعد رفتم مسواک زدم و وقتی بیرون اومدم زنگ به صدا دراومد …با اشتیاق خودمو به در رسوندمو بازش کردم…

ایمان سلامی لب زد و بعدهم با اون قیافه خسته اومد داخل …

درو بستمو گفتم:

-خوش اومدی عزیز دلم!

چیزی نگفت بنظر خیلی خسته بود.ولو شد رو مبل و گفت:

-سرم درد گرفته! شام چی داریم!

رفتم سمتش و گفتم:

-نودلیت!

تا اینو گفتم صورتش درهم شد.بلندشد و گفت:

-اه آخه اینم شد شام…

ناراحت از این واکنشس گفتم:

-ببخشید…نمیدونستم دوست نداری

لباساشو از تنش درآورد و با همون اخمهای درهمش رفت سمت اتاق…

نه! مثل اینکه خیلی بداخلاق بنظر می رسید و نمیشد در مورد عمه و پدرش یه چیزایی رو بهش گفت!

من رفتارشو گذاشتم پای خستگیش واسه همین دنبالش رفتم و پرسیدم:

-خب میخوای واست املت درست کنم !؟

با اخم پرسید:

-الان !؟

-خب اره…

-ولمون کن بابا….

اینو گفت و خودشو انداخت رو تخت….

با ناراحتی نگاهش کردم.چقدر ار خودم عصبامی شدم که چیز بهتری واسش درست نکردم تاحالا اون اینطوری تو ذوقم بزن…آهسته گفتم:

-بببخشید…

باز عصبی گفت:

-ببخشید ببخشید…هی همش میگی ببخشید….بیکار تو خونه نشسته بودی خب یه چیز درست و حسابی درست میکردی! اون چراغو خاموش کن خوابم میاد…

رفتارش بدجور تو ذوقم زد و یه جورایی ازش ترسیدم…

غمگین اومدم تو اتاق و چراغ رو خاموش کردمو بعد خودمو به تخت رسوندم و روش دراز کشبدم!

لاصب لعنتی اصلا اعصاب نداشت!

پتورو تا زیر گلوم بالا کشیدم….

خب اخه چرا با من اینجوری رفتار کرد!؟؟؟

واقعا که،!!! حالا فردا دارم براش!

پشت بهش به پهلو دراز کشیدمو چشمامو بستم!

داشتم صبحانه مبخوردم که اومد سمت میز…زود بلندشدم.وسایل صبحانه رو برداشتم و حتی چایی رو ریختم تو سینک….

متعجب از این رفتارم پرسید:

-عه! بچه چرا وسایلو جمع میکنی!؟ چرا چایی رو ریختی!

پشت چشمی واسش نازک کردم و بعد همونطور که از کنارش میگذشتم گفتم:

-خودت درست کن بخور!

اخمی کرد و پرسید:

-آهان اینجوریه دیگه آره !؟

جوابشو ندادم و با برداشتن ظرف پفیلا رفتم سمت تلویزیون…

پاهامو رو هم انداختم و بعد کانالا رو بالا و پایین کددم…صداشو بالا بردم و بی توجه به ایمان مشغول تماشای تلویزیون شدم….

چپ چپ نگاهم کرد.

من نگاه های سنگینش رو حتی از پشت سر هم حس میکردم.

خب البته حقش هم بود.رفتار دیشبش با من خیلی بد بود…اونقدر بد که هنوزم وقتی یادش میفتم عصبی میشمو بهم می ریزم پس باید حالیش بشه دیگه نباید سر هر چیز بیخودی یا حتی باخودی اصلا با من اینطوری رفتار کنه….

چند دقیقه بعد از آشپزخونه بیرون اومد.

یه راست رفت سمت اتاق خواب لباس پوشید و بعدهم بدون اینکه چیزی بگه یا خداحافظی کنه از خونه زد بیرون….

وقتی از رفتنش ممطمئن شدم سرمو به سمت در چرخوندم….هییی!!! چقدر الکی الکی و مفت باهم قهر کردیم ولی عمرا اگه من کوتاه بیام…عمراااا….!

والا ! بس! هر وقت هرچی اون گفت من کوتاه اومدم و عین توسری خورها هی چشم چشم چشم گفتم!

تا ظهر خونه بودم و بعدهم چون حوصله ام سر رفته بود بلند شدم لباس پوشیدمو رفتم پایین….

بوی خوش ناهار مامان حتی از توراهرو هم میومد….

چشمامو بستمو با بو کردن اون عطر خوش غذا زدم به در….

مثل خیلی از اوقات عمه درو برام باز کرد.

سلام کردم و رفتم داخل…

مامان تو آشپزخونه بود و سالاد شیرازی درست میکرد.حتی بوی اون هم منو مست کرده بود.

بلند بلند گفتم:

-سلام فاطی جون….

-دختر تو شوهر کردی آدم نشدی!؟

خندیدمو گفتم:

-خب باشه…ماماااان….

– ایمان سر کاره !؟

کنار عمه که با تبلتش هی فروشگاه های اینترنتی لباس رو بالا و پایین میکرد نشستمو جواب مامان رو دادم:

-آره صبح زود رفته سرکار!

-واسه ناهار میاد!؟

گرچه میدونستم میاد اما با اینحال جواب دادم :

-نه نمیاد!

-خسته میشه…ولی باشه…غذا براش کنار میزارم بعدا باخودت ببر!

سرسری و اصلا بدون لینکه حرفهاشو بشنوم گفتم:

-باشه باشه….

بعد رو کردم سمت عمه و پرسیدم:

-دنبال لباسی!؟

-آره…

تنه ای بهش زدمو گفتم:

-ای شیطون!

سرشو آهسته سمتم چرخوند و نگاه معنی داری بهم انداخت تا حساب کار دستم بیاد….لبخند رو لبم ماسید.چیزی نگفتم و رفتم کمک مامان تا غذارو بچینم….ناهارو با اونا خوردم…یعنی با عمه و بابا و مامان و بعدهم رفتم بالا خونه خودمون…!

یه یه ساعت بعد ایمان اومد.

حتی وقتی درو براش باز کردم نه بهش سلام کردم نه حتی بهش نگاه انداختم…

رفتم تو اتاق خواب…درجه کولرو کم کردم و بعد زیر پتو جمع شدمو چشمامو بستم که صداشو بالای سرم شنیدم:

-گرفتی خوابیدی!؟؟ بلند شو یه چیزی بده بخورم….

از زیر همون پتو گفتم:

-من غذاخوردم توهم اگه خیلی گشنته برو یه چیزی درست کن بخور….

-بچه شدی!؟؟ میگم بلندشو..

-نمیخوام…میخوام بخوابم…خودت برو یه چیزی بخور…دیگه هم منو صدا نزن…

-عه اینجوری دیگه!؟

-آره دقیقا همینجوری!

-توله سگ!

-خودتی!

-بیشعور!

-نه تو باشعوری!

دیگه جروبحث رو کش نداد و باعصبانیت از اتاق بیرون رفت و تلافیشو از من سر در اتاق خالی کرد و محکم بستش جوری که شونه هام از ترس بهم لرزیدن….

دیگه جروبحث رو کش نداد و باعصبانیت از اتاق بیرون رفت و تلافیشو از من سر در اتاق خالی کرد و محکم بستش جوری که شونه هام از ترس بهم لرزیدن….

سرمو از زیر پتو بیرون آوردم و باانزجار رو به رو رو نگاه کردم.

پسره ی پررو! فکر کرده هر جور دلش بخواد میتونه بامن رفتار بکنه!

فضولی و کنجکاوی اجازه نداد همچنان روی تخت بمونم.واسه همین بلند شدم و رفتم سمت در…

آهسته بازش کردمو از لای در بیرون رو نگاه کردم….

داشت تو یخچال دنبال خوردنی میگشت…چیزی که بتونه شکمشو سیر کنه!

این مردا همه از دم بنده ی شکمشونن حالا بزار این ایمان هم قدر منو بدونه !

با غرور و افتخار رفتم سمت تخت.آی میچسبید…آی میچسبید که من سواره بودمو حالا او پیاده!

البته چیزی که بیشتر میچسبید این بود که با شکم سیر دراز بکشی رو تخت و زیر باد خنک کولر بخوابی!

خیلی زود اومد تو اتاق…این یعنی چیزی پیدا نکرد بخوره…خب حقشه!

پتورو باعصبانیت برداشت و بعد دراز کشید رو تخت و پشت به من خوابید.از اون‌اخمهاش مشخص بود اعصاب معصاب نداره!

چقدر اون لحظه دلم خواست برم سمتش…برش گردونم سمت خودم و بوسش کنم…ولبی نه…ایندفعه اون باید بیاد آخه اون بود که بی دلیل به من توپید!

اگه مقصر خودم بودم خودم هم اول واسه آشتی پیشقدم پیشد ولی….

ای بمیره تهرون! انگار منتظره بود مابرسیم اینجا تا قهرمون شروع بشه!

بدون هیچ حرفی خوابیدیم…من اینور و اون اونور….

بعدازظهر حدودای ساعت بود7 که از خواب بیدار شدم! انتظار داشتم مثل همیشه رفته باشه سر کار ولی نه ..هنوزم خواب بود..

چشمامو مالوندم و با کنار زدن پتو بیدار شدم.

گشنه ام بود و هوس خوردن همه خوراکی های دنیا زده بود به سرم….

اول دست و صورتمو شستم و بعد رفتم سراغ آشپزخونه…تو یخچالمون تنها چیزی که پیدا میشد یه پنیر و یه تیکه حلوا بود و یه سری خرت و پرت دیگه که به درد سیر کردن شکم نمیخورد!

رفتم سمت پفیلاهای جاسازم…همه رو از سوراخ سنبه بیرون کشیدم و بعد دوباره اومدمو رو به روی تلویزیون ولو شدم و صداش رو هم از عمد بلند کردم….

یه نیم ساعت بعد بلندشد و اومد رفت سرویس بهداشتی…زیرجلکی نگاش کردم.

نمیدونم چرا حالا که باهاش قهر کرده بودم اینقدر هی زود زود دلم واسش تنگ میشد حتی وقتی که زیر یه سقف هستیم.

اصلا این چرا نمیاد واسه آشتی….من دلم آشتی میخواست!؟

باخودم گفتم” بزار از قانون راز و کائنات و حس خوب استفاده کنم….اون الان میاد اینجا…کنارم میشینه…یکم نگاهم میکنه…بعد نوازشم میکنه….بعد بابت رفتار بد و تندش معذرت میخواد و بوسم میکنه”

صدای محکم بسته شدن در یخچال منو از فکر و خیال بیرون کشید.از همونجا بلند بلند گفت:

-تو از صبح تا شب تو این خونه چیکار میکنی که نمیتونی یکم خرید کنی یا لاقل دو سه تا تخم مرغ کوفتی بزاری تو این یخچال!؟

هیی نگفتم! چی فکر میکردمو چیشد.دوباره گفت:

-کوفتم توش پیدا نمیشه….آنگلا مرکل با اونهمه دبدبه سبد برمیداره میره خرید اونوقت یاسمن خانم کوفت هم نمیخره بزاره تو یخچال…

حرصمو درآورد واسه همین

منم صدامو بردم بالا و گفتم:

-مگه من خدمتکارتم!؟؟ یا آشپز مخصوصت!؟؟ اگه خیلی گشنته برو رستوران تا آشپزای درجه یک واست غدا بپزن…اگه هم نه برو آنگلا مرکل رو بگیر…

فقط یه پوزخند.بعدش اومد پیشمو با فاصله کنارم نشست..خواست دستشو فرو ببره تو ظرف پفیلا که کشیدمش عقب و گفتم:

-خودت برو واسه خودتودرست کن!

چپ چپ نگام کرد و بعد کنترلو از دستم قاپید و با عصبانیت شروع کرد بالا و پایین کردن کانالها….

بعد از چند دقیقه رفت همون کانالی که فیلم ترسناک پخش میکرد…یعنی چیزی که من ازش وحشت داشتم و مطمئن بودم از عمد اینکارو میکنه…

خب ایمان خان…بچرخ تا بچرخیم…..

غذایی که مامان داده بود واسه ایمان و من جای دنجی قایمش کرده بودمو گرم کردم و بعد آوردمو گذاشتم رو میز و جلوی چشمهای ایمان شروع کردم به خوردنش….

اون که تا اون لحظه فکر میکرد هیچی تو خونه پیدا نمیشه متعجب به من که عین نخورده افتاده بودم بجون قابلمه و هی میلونبوندم خیره شد و بعد گفت:

-ئہ! عجبااااا…تو که گفتی هیچی واسه خوردن نداریم…پس این چیه!؟ هان!؟

قابلمه رو محکم گرفتمو گفتم:

-آره درست شنیدی…واسه توهیچی توخونه نداریم ولی این واسه خودم….

قابلمه رو به زور از تو دستم کشید و گفت:

-بده ببینم…هی هیچی بهت نمیگم هی تو پررتو میشی…

کوتاه نیومدم ودوباره قابلمه رو ازش گرفتمو گفتم:

-این مال من به توهم نمیدم!

چند دقیقه ای تو سکوت نگام کرد و گفت:

-من گشنمه…

پوزخند زنان شونه بالا انداختمو با بیخیالی و بیتفاوتی گفتم:

-به من چه مشکل خودت..

با حرص روازم برگردوند و گفت:

-باشه خودت تو تنهایی کوفتش کن!

پاهاشو دراز کرد و مشغول تماشای ادامه ی فیلم جن گیر شد….

لقمه ی توی دهنمو با ترس قورت دادم.من از این دسته از فیلمها می ترسیدم….اونقدر که شبها خوابم نمیبرد و حتی کارم به دیدن کابوس می رسید…

باترس توخودم جمع شدم.

ایمان ریلکس پاشو تکون میدادو فیلم رو نگاه میکرد…تا جن ظاهر شد من جیغ کشیدمو قابلمه از دستم افتاد و محتواش ریخت رو میز….

ایمان با پوزخمد نگاهم کرد و بعد بلند شد رفت تو اتاق خواب و یه چند دقیقه بعد درحالی که لباس بیرون پوشیده بود بیرون اومد….

یعنی نمیخواست بره بیرون!؟؟؟ میخواست منو ول کنه و بره ؟؟؟

یه نگاه به تلویزیون و یه نگاه به ایمان انداختمو گفتم:

-کجا میخوای منو ول کنی بری!؟؟

هیچی نگفت…دستشو سمت دسته کلید ها دراز کرد و گفت:

-خوش بگذره …

ئہ ئہ ئہ….واقعا میخواست منو ول کنه و بره! بلند شدمو گفتم:

-کجا میری؟؟ من میترسم…

شونه بالا انداخت و گفت:

-مشکل خودت!

آهاااان…پس داشت تلافی میکرد! غذاهم که اونقدر چشمش دنبالش بود به فنا رفت…

غمگین نگاهی به برنج ریخته شده روی میز انداختمو بعد دوباره حواسم رفت پی تلویزیون….

بدنم از ترس شروع کرد لرزیدن…کنترل رو برداشتم و زودی خاموشش کردم…

نمیدونم چرا احساس میکردم جن توی فیلم الان پیش خودم هی داره نگاهم میکنه! ابن موقع از شب هم که نمیدونستم برم خونه بابا….

آب دهنمو با ترس قورت دادم و بعد رفتم سراغ جارو و خاک انداز…

برنجهارو از رو فرش و میز جمع کردمو بعد با روشن کردن تمام چراغای خونه دویدم سمت اتاق خواب و زیر پتو پنهون شدم….

باهر صدایی چهارستون بدن من به لرزه میفتاد….

حالا تمام چراغها روشن بودن اما با این حال بازم من وحشت داشتمو با کوچکتری صدایی تا مرز قبض روح شدن پیش می رفتم….

و قطعا به توجه به شناختی که نسبت به خودم داشتم اگه ایمان نمیومد من از ترس تو خودم عین تیتیش مامانیا خرابکاری میکردم ولی حالا مگه میومد . !؟

افتاده بود رو دنده لج و با وجود دیر وقت شدن قصد اومدن به خونه رو نداشت…

چندبار بهش زنگ زدم اما جواب نداد.. تا اینکه بالاخزه واسم پیامک اومد….

زکدی بازش کردم و خوندمش…ایمان بود

“با جن ها خوش بگذره”

تا اینو گفتم چشمام از کلسه دراومد و گوشی افناد رو پتو…جن!؟؟؟

خدایا این چرا داشت اینجوری تلافی میکرد؟؟؟

چرا دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم….بدجور به غلط کردن افتاده بودم…کاش باهاش لج نمیکردم…کاش بهش غذا میدادم….

من از ترس می میرم…من میدونم جن تو اتاقم…میدونم….

 

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫38 نظرها

    1. چه طوری به این نتیجه رسیدی ؟ یعنی واقعا ایمان به خاطر دختر عمه اش یاسی را ول میکنه ؟😮😢😦😳

      1. دیگه نمیشه که همینجوری تا صدسال دیگه روز و شب ایمان و یاسی رو نگا کنیم،نویسنده هم مرض نداشته واسه چنتا پارت شخصیت دخترعمه ایمانو وارد داستان کنه…حتما یه مشکلی با شوهرش داره و ایمان مجبوره کمکش کنه،عینه نصف رمانایه ایرانی

        1. واییییییییی
          نگو تو رو خدا …
          ولی اگرم اینطور باشه کاش حداقل به قول تو مثل همه رمان ها نباشه که بعد پسره میاد معذرت میخواد دخترا هم عین خر قبول میکنن ..😬😡😒😒😞

    1. بذار وقتی تموم شد اون موقع بپرس …
      من واقعا الآن نمیتونم در مورد خوب یا بد بودنش نظر بدم .
      باید دید تهش چی میشه …😐😑

    2. از شروع زندگیش میخاد دخترعمش وارد بشه
      خب اینجور خیلی مسخرس
      تازه ازدواج کردن
      چطور میتونه بهش خیانت کنه؟؟
      مردشور ریخت همه مردارو ببرن
      ادمین خیلی داستان یکنواخت شده و داره الکی کش پیدا میکنه
      حتما قراره ی اتفاق این مدلی بیفته که داره کش میده

  1. ب نظرم ایمان خودش از علاقه و رابطه پدرش و عمه فرخنده با خبر شده و چون دوست نداره کسی جای مامانش بیاد ب هم ریخته ولی خب حقم داره یاسی زیادی ک و ن گشاده 😂😂😂😂 خب مرد رسیدگی میخواد دیگه

  2. رمان خوبیههه یکم متفاوتر از بقیه رمان های ایرانیه، خودتونم میدونید اکثرا نویسنده ها (نویسنده ک نمیشه گف)تو رویاها زندگی میکنن
    (خودتون میدونید دیگ من خلاصه میکنم حرفامو) ولی نویسنده زیادی داره کشش میده،اوج داستان الان اینه ک یاس و ایمان دعوا میکنن سر چی؟
    تنبلی یاسی!!!کل روز و تو خونه س حداقل یه شام ایمان پسند درست میکرد دیگ!! :/
    (خو خیلی بچه بازیههه!لجبازی یاس اصلا جالب نیس دختری ک شوهر میکنع باید به شوهرش رسیدگی کنه… ووووو هزار تا چیز دیگ) ب نظرم اصلا دلیل خاصی برای اوج داستان نیس(انگار یه دختر 15ساله س یاسی رو میگم…)

    1. اره منم خوندم
      که یاس داره تلفنی با ایمان حرف میزنه و صدای نگار با ناز و عشوه میاد ایمان بیا دیگه و یاسی میگه دیگه تحمل ندارم و خودمو میکشم …

      1. واقعا … کجا خوندین؟؟مگه رمانش آنلاین نیس .؟.هنو بقیه قسمتاشو ننوشته چطوری شما فهمیدین …واقعا

  3. سلام اینا همش حرفای من دراوردیه اخه رمان انلاینه چطوری شمااخرشو خوندین درضمن ادمین مرتب داره پارتایی که نوشته میشه رو میفرسته دیگه اینکه یاسمن خودشو میکشه وایمان میره سراغ اون دختری که ازاول نمیخواستتش وبه عنوان خواهرحسابش کرده یه مشت حرف علکی وبیخودیه 🤗😊

    1. ن عزیز ب قول شما حرفامون علکی نیس من کانال این رمان رو توی تلگرام دارمم.برا افزایش ممبر اینا تبلیغ میکنن مجبورن یا راستشو بنویسن یا دروغش رو… تو ی کانالی تبلیغشو گذاشته بودند ک اینجوره! ولی مام مث بقیه نمیدونیم اخرش چی میشع؟؟! امیدوارم نویسنده گند نزنه و قضیه رو فیصله بده…

  4. بالاخره منم خوندن این رمان رو شروع کردم😅
    تا الان که خوبه امیدوارم تا آخرش خوب باشه
    البته من الان پارت 29 هستم😁

  5. سلام پس پارت جدید چی شد؟
    راستی میشه رمان ببار بارون جلد 3 رو بذارید توی سایتتون؟یا اگه میدونید کجاست آدرس سایتشو بهم میدید؟

  6. خواهشششش ميكنم اين رمانو مثه عروس استاد نكنين اصلا معلوم نيس چي ميشه
    همين فصلو تموم كنين ديگه چي همش سريه چيز كوچيك دعوا واقعا ديگه بيخود شده
    بعدشم جايي ك رمان از زبانه ايمان بود گفتش ك دخترعمم مثله خواهرمنه الان بياد تازه عروسشو ول كنه بره پيه يكي ديگه اونم با اين حجمه عشقي ك اينا داشتن واقعاااااا چرت ميشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن