رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 66

دوستان بابت این چند روز که پارت ندادم معذرت!🙏🏻واقعا حجم درسهام‌زیاد بود!❤❤

ممنون که درک کردین🌸🌸

—————————————————————————————————————————————–

هرچه بیشتر منتظرش میموندم بیشتر مطمئن میشدم قراره نیاد! نگاهم رفت سمت ساعت!!

یک شده بود و آقا هنوز قصد اومدن نداشت!

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم .گوشی رو برداشتمو زدم رو تکرار اسمش توی تماسها….

خیلی زود جواب.لبخندزدم.پس منتظرهمین بود.خواستم یه شروع خوب داشته باشیم و یه جورایی بنای آشتی رو بزارم که یهو گفت:

-زنگ نزن جاییم !

گوشی رو از کنار گوشم برداشتمو جلوی چشمام ناباورانه بهش زل زدم!!!

جایی بود نمیتونست جواب بده!؟؟؟ یک شب کجا میتونست باشه که نتونه!؟؟

وای که همین جرقه کلفی بود تا مغز و ملاجم درد بگیرن!

نیم خیز شدم و تند تند بهش پیامک داوم که کجاست و دارا چیکار میکنه!

جواب نداد…دوباره پیتمک دادم بازم جواب نداد….زنگ زدم که رد داد!

پوووف! پس حسابی میخواست اذیت کنه….تو فکزش بودم که یه چیزی به شیشه خورد.از ترس جیغ نه خیبی بلندی کشیدمو رفتم زیر پتو…ببین لامصب بخاطر یه غذای ناقابل چجوری منو انداخت تو ترس و هول و ولا!

جرات نداشتم برم سمت پنجره و ترجیج دادم تا اومدن ایمان اصلا سر از زیر پتو بیرون نیارم….

همش احساس میکردم الان یه جنی خوناشامی چیزی پتورو از سرم میکشه کنار و…حتی فکر هم که بهش میکردم قلبم درد میگرفت!

نمیدونم چقدر گذشت..شاید اصلا چند دقیقه ولی واسه من عین چند روز بود!

آخه در سه حالت آدم خوابش نمیبره…گرسنه اش باشه…نگران باشه…ترسیده باشه!

صدای پیچیدن کلید که توی در پیچید فهمیدم ایمان ویکم دلم قرص شد!

اصلا حس حضورش عین ریختن آب رو آتیش بود!

اومد داخل و خیلی بی حوصله گفت:

-سلام!

سلام!؟ فقط سلام…چه خونسرد…اخم کردمو پرسیدم:

-تا الان کجا تشریف داشتی!؟

خودشو انداخت رو تخت.جورابای بدبوشو درآورد و پرت کرد توصورتم…با انزجار جورابارو از خودم دور کردمو گفتم:

-اههههه! بی ادب! بگو ببینم کجا بودی!؟ کجا بودی که نمیتونستی حرف بزنی!

دراز کشید و دستاشو گذاشت زیر سرش و بعد گفت:

-سینما….

حیرت زده نگاهش کردم! احتمال هرجایی رو میدادم بجط اینکه سینما باشه…پس واسه همین میگفت هیس زنگ نزن!

نخوام افکارم سانسور کنم باید اینم بگم که تصورم این بود لخت و عریون رو تن یه زن درازه و داره….! نه نه! این یه مورد ار ایمان من بعید بود!

باعصبانیت گفتم:

-تو رفتی سینما ولی منو نبردی!؟؟؟

ریلکس جواب داد:

-آره!

-چطوری تونستی آخه!؟

یازم ریلکس گفت:

-به راحتی!!! همونطور که تو تونستی غذا بخوری و به من ندی…البته جات سبز یاسمن خانم….یه رستوران سنتی رفتمو یه غذای درجه یک خوردم با سلف آزاد…انواع سالاد…انواع کباب..انواع ترشیجات…

اگه یکم دیگه ادامه میداد دق میکردم واسه همین با لحن قهرالودی گفتم:

-خیلی بدی ایمان…خیلی…حالا کار به بقیه ی کارات ندارم ولی این نامردی بود بری رستوران اونم بدون من…

با حالت قهر پشت بهش دراز کشیدم.دیگه حالا که اون اومده بود ترسی نداشتم حتی اگه واقعا یه جن میومد تو اتاق!

تا پلکهامو گذاشتم رو هم از پشت بهم چسبید و دستشو روی شکمم گذاشت….کنار گوشم تو گلو خندید و گفت:

-جون به جونت کنن بنده ی شکمتی یاسمن!

لبهام ازهم کش اومدن…دستشو از زیر پیرهنم رد کرد و با مالیدن شکمم گفت:

-الان مثلا قهری!

سوال خوب و کاملا بجایی بود.دلخور گفتم:

-چه عجب ! کنشی..واکنشی…

همونطور که دستشو آروم آروم بالا میبرد و می رسوند به بالا تنه ام گفت:

-بفرما ببینم چرا قهری!؟ اگه واسه غذایی بدون و آگاه باش که شوخی کردم…سینما هم نرفتم…همین ساندویچی سر خیابون داشتم هات داگ میخوردم!

با آرنجم به شکمش زدم و گفتم:

-برو دیوونه! تو واقعا فکر کردی من واسه این ازت دلخورم…

-خب بگو میشنوم!!!

اینو گفت و سینه امو تو مشتش فشار دادم.خواستم دستشو از زیر پیرهنم بیرون بکشم ولی نذاشت و آروم آروم شروع کرد مالیدنش…گرچه حس های زنونه ام داشت فعال میشد اما شروع کردم به گفتن دلیل قهرم:

-تو اون روز با من بد حرف زدی…اونم بخاطر غذا..

همچنان که به کارش ادامه میداد گفت:

-خسته ام بود…دلم‌میخواست بیام خونه و تو با یه غذای درست حسابی خستگیمو درکنی ولی…

آره راست میگفت.من تنبلی کردم‌…واسه همین گفتم:

-ببخشید…منم یکم‌خسته ام بود…

موهامو کنار زد و با بوسیدن گوشم‌ و گفت:

-عب نداره خانم خانمااااا…..

-ولی توهم رفتارت بد بود

-من از شما معذرت….

آه که کشیدم جمله اشو ادامه نداد..‌‌آخه دست دیگه اشو برده بود درست وسط پاهام‌…..

خوشش اومد و خیمه زد رو تنم….

با حال بد از خواب بلند شدم.

حس و حال خوبی نداشتم.مثل کسی که استفراغش بیاد اما نیاد…

مثل کسی که دستشویش بیاد اما نیاد…در همین حد مزحرف!

ایمان رفته بود و من طبق خیلی از روزها باید تنهایی صبحانه میخوردم.رفتم سرویس بهداشتی…دلم میخواست بالا بیارم چون احتمالا میدادم اگه این اتفاق بیفته حالم بهتر میشه….

کسل بودن از سرو روم میبارید اما وقتی به این فکر میکردم که یلدا قراره بیاد تهران دوباره واسه چند دقیقه یا حتی چندثانیه هم که شده حال و احوالم کمی بهتر میشد!!!

رفتم تو آشپزخونه…گرچه یخچال پر بود اما دلم هوس خوردن هیچکدوم رو نمیکرد! یه جورایی از هیچی خوشم نمیومد…نه مربا نه عسل نه خامه نه شیرعسل..نه حتی مرباهای گیلاس دست ساز عمه!

بجای صبحانه ترجیح دادم یه سیب بخورم و بعدهم منتظر بمونم تا یلدا بیاد…

گازی به سیب زدمو شماره اش رو گرفتم.توراه بود ولی گفت که تقریبا نزدیک و کمتر از ربع ساعت دیگه میرسه جلوی در….

چون حوصله موندن توی خونه رو نداشتم لباس پوشیدمو زدم بیرون…ترجیح میدادم توی حیاط منتظر بمونم….

چقدر حرف داشتم که با یلدا بزنم…خصوصا در مورد عمه و پدرش…یعنی واکنشش چیه اگه بفهمه آقا رحمان از عمه فرخنده خوشش میاد ..!؟؟عصبی و ناراحت میشه!؟ دلش میشکنه که قراره عمه جای مامانشو تو خونه پر کنه !؟

ولی بنظر من تنهایی رنج دهنده است…آدم تنها و بی یار هرچقدر هم که خوشحال و سرحال و قبراق باشه باز انگار یه چیزی کم داره …

در حیاط رو باز کردم و چشم دوختم به اول کوچه…به جایی که انتظار اومدن یلدا رو میکشیدم…!!!

تکیه دادم به دیوار….چشمامو بستم و از ورزش باد خنکی که عین نوازش صورتمو لمس میکرد لذت بردم….

چند دقیقه بعد صدای چرخهای ماشین هوشیارم کرد…تکیه از دیوار برداشتم و رفتم وسط کوچه…خودشون بودن…امیرحسین و یلدا!

نیشم تا بناگوش باز شد…چقدر حالا که بهم نزدیک بودن بیشتر اون دلتنگی رو حس میکردم….

ماشین که جلوی خونه توقف کرد اول یلدا با اون شکم گمده اش پیاده شد.خنده ام گرفت از شکمش….

دویدم سمتش و آروم جوری که بهش فشار نیاد بغلش کردم….

اونقدر دلمون واسه هم تنگ شده بود که حتی ازهم جدا نمیشدیم تا صورتهای همو نگاه کنیم…

امیرحسین کرایه تاکسی رو حساب کرد و بعد گفت:

-ما ندیدیم خواهرشوهر زن داداش رو بیشتراز خودداداش دوست داشته باشه…

از یلدا جدا شدم و گفتم:

-حسودی نکن امیرحسینی…تورو هم میبوسم….

رو نوک پا بلند شدم و گونه اش رو بوسیدم و بعد وسایل رو کمکش برداشتم …

امیرحسین جلوتر از ما رفت داخل و چون یلدا خیلی تند نمیتونست راه بره من آروم آروم باهاش قدم برمیداشتم…دستمو گرفت و گفت:

-وای چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده…چقدر دلم میخواد دیگه نرم اصفهان …کاش کارای امیرحسین ردیف بشه و واسه همیشه همینجا بمونیم…خب خب…چخبر!؟ خبرای جدید چی داری!؟

با آب و تاب گفتم:

-خبر جدید که خیلی دارم…اصلا یه خبرایی دارم بشنوی کف میکنی….

کنجکاو و هیجان زده گفت:

-خب معطل چی هستی بگو که دارم از فضولی میترکم!؟

خندیدمو گفتم:

-از فضولی بترکی بچه ات میفته کف حیاط پس تحمل کن..تنها که شدیم مفصل برات میگم داستان چیه!

حرفهای من کنجکاوش کرده بود ولی هرچقدر اصرار کرد وا ندادم….

راستش منم عین نوددرصد دخترای دنیا نمیتونستم یه راز رو تنهایی نگه دارم واسه همین میخواستم با یلدا تقسیمش کنم….خب البته یه جورایی داستان به اونم مربوط میشد آخه هرچی باشه آقا رحمان باباش بود…

اول رفتیم خونه بابا …

یه ساعتی اونجا موندیم و بعد چایی درست کردیمو رفتیم رو تخت وسط حیاط نشستیم تا قد تمام روزایی که ازهم دور بودیم واسه هم گپ بزنیم…

چند جرعه از چاییش رو خورد و گفت:

-خب خب…بگو…داستان چیه!؟

من من کنان گفتم:

-قول بده ناراحت نشی!؟

یکم باخودش فکر کرد وبعد پرسید:

-یعنی ممکن من ناراحت بشم!؟

با مکث گفتم:

-70درصد احتمالش هست تو ناراحت بشی…30درصد هم احتمالش هست نشی…

دوباره باخودش رفت تو فکر…ذهشن رفت پی ایمان و بعد گفت:

-مربوط به ایمان !؟

ابرو بالا انداختم:

-نووووچ….

-مربوط به من یا امیرحسین!؟

-اینبارم نوچ….

عصبی شد و گفت:

-عه یااااااسی اذیت نکن جون من….بگو دیگه….

من من کنان گفتم:

-قضیه مربوط به عمه ی من….

کنج لبهاشو داد پایین و گفت:

-اگه مربوط به عمه فرخنده اس پس دیگه چرا پای ناراحتی منم ممکن درمیون باشه!؟

نیشخندی زدم و بعد گفتم:

-واسه اینکه….واسه اینکه…

طاقت از دست داد و گفت:

-بمیری تو یاسمن…حرف میزنی یا این قندونو بکنم تو حلقت …!؟

-عه باشه…حامله شدی وحشی شدیاااا….واسه اینکه یه سر قضیه عمه ی من یه سر قضیه بابای تو…

اینو که گفتم ساکت موند و بهم خیره شد.انگاری هنگ گرده بود…

و من فقط امیدوار بودم گند نزده باشم…!!

راستش تو ذهنم پیش پیش همه چی رو تقریبا حدس زده بودم .مثلا اینکه یلدا کفری و عصبانی میشه…دلگیر میشه…از عمه فرخنده و یا شاید حتی از پدرش بیزار میشه…گریه میکنه….

و گریه کرد.اشک تو چشمهاش حلقه زد و پرسید:

-واقعا!؟؟؟

آخ اخ آخ! پس شد اون چیزی که نباید میشد…ناراحت شده بود این دختر! کاش اصلا حرفشو پیش نکشیده بودم …کاش نگفته بودم….ای لعنت به من که نمیتونم رازنگهدار باشم…دستپاچه گفتم:

-ببین یلدا…تو…تو نیاید ناراحت بشی…بخاطر نی نی کوچولوت هم که شده حتی اگه باید ناراحت بشی ناراحت نشو…ببین…این یه اتفاق کاملا عادی…عشق و عاشقی و دلدادگی که سن و سال سرش نمیشه میشه!؟

با پره ی روسریش اشکاشو پاک کرد و گفت:

-چی میگی تو….مگه من ناراحتم….

متعجب گفتم:

-نیستی یعنی!؟ اگه نیستی پس این اشکا چی میگن!؟؟

باز گوشه ی روسریشو زیر چشماش کشید و بعد فین فین کنان گفت:

-یعنی تو هنوز فرق اشک شوق و اشک ناراحتی رو نمیفهمی !؟؟

یه آن هنگ کردم.گفت اشک شوق!؟؟ مگه میشد آخه! اشک شوق چی!؟؟؟

چپ چپ نگاهش کردمو پرسیدم:

-یلدا تو خوبی!؟ قبل اینکه بیای اینجا سرت نخورده به جایی!؟

خوشحال و قبراق گفت:

-نه من خیلی خوشحالم یاسی …خیلی…میدونی من هیچوقت به تو نگفتم اما همیشه خیالم آسوده نبود یا تو فکر بابا بودم یا ایمان…خیالم از بابت ایمان راحت شد اما بابا نه….همش میگفتم تنهایی تو خونه میپوسه…

هیجان زده گفتم:

-یعنی توهم خوشحالی که بابات از عمه خوشش اومده!؟

مطمئن و محکم گفت:

-آره که خوشحالم…چون دلم نمیخواد بابا از صبح تا شبش رو تنهایی تو خونه بگذرونه….هر آدمی به همصحبت نیاز داره…هر ادمی….

اصلا انتظار لین شدت از منطقی و عاقل بودن رو از یلدا نداشتم….نیشم تا بناگوش باز شد که با تردید گفت:

-ولی…ولی….

سرمو جلو بردم و گفتم:

-ولی چی!؟

-میگم….از اخلاق تند عمه ات…یکم….آخه….نیز قبلا دوسه بار شوهر کرده…..

ریز ریز خندیدم.

-یلدااااا….عمه رو اینجوری نبین….ازدواجهای قبل از بابای تو سوتفاهم بود….

نتونست خودشو کنترل کنه و از خنده ریسه رفت و لا به لای خنده هاش گفت:

-ببین چه ترکیبی میشه بابای آروم‌من و عمه ی شلوغ و زبون دار تو….

-آره دقیقاااا…میگم‌بنظر تو…ایمان چی میگه!؟

باز رفت تو فکر و بعد گفت:

-نمیدونم والاااا…..فکر کنم خیلی هم خوش حال به عمه ی زبون دار تو بشه زن باباش…..

-آره فکرشو بکن…من از رفتار های بد ایمان میتونم پناه ببرم به مادرشوهرم…

دوباره باهم زدیم زیرخنده.‌‌

وسط خندیدنهامون حس کردم باز اون حال بد اومده سراغم چون صورتم درهم شد….

یلدا پرسید:

-چیشدی!؟ حالت بد شد!؟

لیوان چاییم رو برداشتمو گفتم:

-نمیدونم….از صبح که پا شدم همچین بگی نگی حال و هوام خوب نی….

با هیجان و انگار که چیزی رو بخواد کشف کنه تند تند گفت:

-ببینم…حالت تهوع هم داری!؟

-آره دارم

-حس نمیکنی حالت از بعضی چیزا بهم میخوره!؟

-آره آره….

چشاشو گرد کرد و گفت:

-منم همینجوری بودم…بعد….

هیجان زده گفتم:

-بعدش فهمیدی که چی!؟

به شکمش اشاره کرد و گفت:

-بعدش شد این….

هیییییینی گفتمو بعد دستمو رو شکمم گذاشتم و گفتم:

-یعنی میگی من….من….

خندید و با گرفتن دستهام‌گفت:

-وای خدا داداشم داره بابا میشه!

ماتم برد….باورم نمیشد…یعنی من باردارم !؟

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن