رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 69

چقدر دلم واسه ایمان تنگ شده بود و همین دل تنگی باعث شد با حسرت عکسشو تو گوشی نگاه کنم.کاش میدیدمش…کاش….

همون لحظه یه نفر از پشت دستاشو گذاشت رو چشمام…

یه نفر که عطر آشنایی داشت..

دستامو روی دوتا دستی که روی چشمام بود گذلشتم و اولین اسمی که به ذهنم رسیده بودرو به زبون آوردم:

-ایمان تویی!؟

دستاشو برداشت وخندید.با ذوق و اشتیاقی وصف ناشدنی چرخیدم سمتش …

مگه میشد بوی تن و نرمی دستهاشو نفهم !؟

نتونستم شدت شادیمو از دیدنش اونم اینجوری غیر منتظره نشون ندم واسه همین دستامو روی شونه هاش گذاشتمو گفتم:

-ایماااااان جونم….ایمااااان من….کجا بودی دیوونه تو!؟ میدونی چقدر زنگ زدم!؟ چقدر پیغوم و پسخوم فرستادم!؟

چشماش روی اجزای صورتم به گردش در اومد و بعد گفت:

-گوشیم خاموش شده بود…همین الان رسیدم.رفتم خونه و گفتن بچه یلدا دنیا اومد واسه همین اومدم…

راست میگفت که همین الان رسیده.آخه صورتش کاملا خسته بود.

دلم میخواست بغلش کنم.به اندازه تمام لحظه هایی که پیشم نبود و هوس دیدنشو کرده بودم.

-الان بیداره!؟ یاسی…یاس باتوام….

از تو فکرش بیرون اومدم و گفتم:

-هان چی گفتی!؟ یلدا!؟ یلدارو میگی!؟آره بیداره…

-بچه چی!؟ اونم بیداره!؟

تند تند سر تکون دادمو بعد قبل اینکه از ضایع بازی من سردربیاره گفتم:

-نه اون همش خواب…یادرحال شیر خوردن یا درحال خوابیدن….

-پس بیا بریم پیشش!؟

جلوتر از من خواست بره که دستاشو از پشت گرفتم و گفتم:

-الان!؟

چرخید سمتم و گفت:

-خب آره…الان…پس کی!؟

-الان خواب…خواب هم نباشه اجازه نمیدن توبری تو بخش زنان….

آهانی گفت و بعد راه رفته رو برگشت و تکیه داد به تنه ی درخت و گفت:

-پس من دیر رسیدم!

رفتم سمتش.کنارش ایستادمو با گرفتن دستش گفتم:

-تو مگه تازه نرسیدی!؟ برو خونه امشبو تا فردا لنگ ظهر استراحت کن بعدش تا توبیدار بشی یلداهم اومده خونه….

با خودش زمزمه کرد:

-آره بدفکری هم نیست.الان دلم یه دوش میخواد..ولی من جز دوش یه چیز دیگه میخوام!؟

بهش خیره شدم و گفتم:

-چی!؟

-تو!

گفتم همین یه کلمه ی ساده و کوتاه چنان قندی تودلم آب کرد که نگو و نپرس!!!

با صورتی خوشحال دستمو رو بازوش کشیدمو گفنم:

-منم…

انگار که بخواد از زیر زبونم حرف بکشه گفت:

-توهم چی!؟

باخجالت نگاهی به اطراف انداختمو گفتم:

-منم دلم خیلی تورو میخواد…

با خجالت سرمو به سینه اش چسبوندم.عین بچه ای که بخواد خودشو پنهون کنه .

لبخند زد و با کشیدن دستش روی سرم گفت:

-راه نداره بریم خونه!؟ دلم میخواد تو بغلم باشی…دلم تنگ شده واست حسابی! هان!؟

عقب رفتمو با تاسف گفتم:

-نه چون باید پیش یلدا بمونم….تو برو خونه.دوش بگیرو بخواب…فردا وقتی بیداربشی من کنارتم….

خندید و گفت:

-حالا که اینقدر زحمت میکشی یه لباس خلبانی ملوانی یا پرستاری بپوش…

خندیدمد گفتم:

-کثافتتتتت!

-خب من دیگه میرم.مواظب خودت و یلدا باش….فردا میبینمت…

با حالتی غمگین نگاهش کردمو گفتم:

-باشه…

ازم فاصله گرفت و بعد رفت و من مشغول تماشاش شدم حتی وقتی درحال رفتن بود….

صبح زود بود که دکتر بالاخره اجازه ی ترخیص یلدا رو داد آخه حال خودش و بچه اش خوب بود.

زنگ زدمو خبر رو به امیرحسین دادم اونم همراه مامان اومد بیمارستان….من و مامان درخدمت یلدا و بچه بودیمو امیرحسین هم کارای ترخیص رو انجام میداد.

چقدر حال جو ساختمون میتونست بهتر بشه با اومدن این نی نی خوشگل!

ساعت ده بود که رسیدیم خونه…

بقیه رفتن خونه حاج بابا اما من دلم میخواست برموخونه ی خودمون..دوش بگیرمو خستگی در کنم.

چند پله بالا نرفته بودم که مامان صدام زد و پرسید:

-کجا میری یاسمن!؟

با خستگی گفتم:

-میرم دوش بگیرمو یکم استراحت کنم!

-آهان! خب باشه…دستتم درد نکنه که مواظی یلدا بودی!

لبخند زدم:

-چیکار کنیم دیگه! عمه شدن دردسر داره!راستی …ایمان بالاست!؟

-آره دیشب دیروقت بود اومد.خیلی خسته اش بمون…

دستمو رو گردنم کشیدم و با چپ و راست کردنش گفتم:

-پس من میخوابم و بعد با ایمان میام!

-باشه!

اون رفت داخل و منم مابقی پله هارو بالا رفتم و بعد با کلیدها درو باز کردم.آهسته و آروم قدم برمیداشتم که ایمان بیدار نشه ..دلم نمیخواست خوابشو بهم بزنم…پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق خواب ..دروباز کردم و بعد سرکی به داخل کشیدم.

لخت و عریون دراز کشیده بود رو تخت و تو چنان خواب عمیقی فرو رفته بود که فکر کنم زلزله هم میومد بیدار نمیشد….

لبخندی زدم و بعد رفتم سمت حموم هیچ چیز به اندازه ی یه دوش الان نمیتونست منو آروم بکنه …

لباسهامو که حس میکردم بوی بیمارستان میدنو انداختم تو سبدرخت چرکها و بعد زیر دوش آب ایستادم….

همین که قطره های آب رو بدنم سرازیر شد با چشمهای بسته لبخندی زدمو از ته دل”آااااخیشی” گفتم!

یه ربع ساعتی تو حموم موندم و بعد حوله تنم کردمو اومدم بیرون….

حدس میزدم حالا ایمان دیگه بیدار شده باشه ولی نه…هنوزم درحال دیدن خواب هفت پادشاه بود!

یه تاپ و شلوارک سیاه رنگ از کمد بیرون آوردمو پوشیدم…از خیر سشوار کشیدن موهام هم گذشتم چون خواب ایمان بهم میخورد و ترجیح داوم باهمون حوله اونقدر بتکونمش که خشک بشه و نمش گرفته بشه….دستها و پاهامو نرموکننده زدم وبعد آروم آروم رفتم سمتش و کنارش روی تخت دراز کشیدم.

صورتش سمت خودم بود.دلم میخواست لمسش کنم واسه همین انگشتمو آروم آروم رو صورتش کشیدم….

قبلنها فکر میکردم خیلی آدم بدشانسی ام.دلیلشم دوستی ها و عشق و عاشفگقی های بی سرانجامم بود…

شاید مثلا آمین….

فکر میکردم بعداون نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم و حتی یه مدت بخاطرش دیگه اعتماد بنفسی برام نمونده بود.

و چه شبها و روزهای بدی رو بخاطرش گذرونده بودم اما حالا میفهمم کار خدا بی حکمت نبوده..

اون اگه آمینو از من گرفت عوضش بهترین مرد دنیارو بهم داد….بهترین

چشمامو بستمو آهسته بوسیدمش و به محض اینکه سرمو عقب بردم دیدم چشماش باز و داره میخنده….

متعجی گفتم:

-عه بیداری!؟

به شوخی گفت:

-میخواستی بهم تجاوز کنی آره!؟؟؟

خندیدم….

وقتی دیدم چشماش بازه وداره میخنده یه آن دستپاچه شدم.دلیلشم این بود که باخودم نگفتم بلند بلند باخودم فکر کرده باشم.ولی نه….اگه بلند بلند فکر کرده بودم اون الان اخمو بود نه خندون….

پرسیدم:

-چیه به چی میخندی!؟

-به تو!

-من کجام خنده داره!؟

-هیچ جات…

اینو گفت و کشوندم توبغل خودش…غرق آغوشش شدم و بعد گفتم:

-من بیدارت کردم !؟

صورتمو بوسید و گفت:

-نه عزیز دلم…کی اومدی!؟ یلدارو هم آوردین خونه؟

دستمو رو بازوی عریونش کشیدم و گفتم:

-آره…آوردیمش دایی جاااان!

پشت تاپ تنمو داد بالا وبعد دستشو رو کمرم کشید و گفت:

-تو نبود من چه خبر…!؟

همین که دستش نوازشوار روی کمرم کشیده شد حس شیرینی تو بدنم جربان پیدا کردو همزمان که از تجربه ی این حس خوشایند لذت میبردم گفتم:

-خبرا که پیش توئہ….

تو گلو خندید و گفت:

-احیانا حالت تهوع بهت دست نداد.حالی به حالی نشدی…!؟

میدونستم داره مسخره میکنه منی رو که بخاطر پرخوری کارم به حالت تهوع رسید و اسم اون حالت تهوع رو گذاشته بودم بارداری!

پامو بردم بالا و آروم زدم به پاش و بعد گفتم:

-داری منو مسخره میکنی؟؟

بیشتر خندید تا من بازم بزنمش پاشو دور کمرم اندخت تا نتونم تکون بخورم و بعد گفت:

-ورجه وورجه نکن که منم شکنجه کردن بلدم!

نگاهی به‌صورت خبیثش انداختم و گفتم:

-تو نمیتونی منو شکنجه بدی!؟

-چرا فکر کردی نمیتونم…!؟

-چون نمیتونی….

حالت صورتش خبیث ترشد.چشماموشو تنگ کرد و گفت:

-الان به صورت عملی ثابت میکنم میتونم!

میدونستم میخواد یه کار خبیث انجام بده اما نمیدونستم چی تا وقتی که سرشو خم کرد و بعد نوک سینه امو از روی لباس گاز گرفتو ولش هم نکرد تا صدای جیغ من توی اتاق بپیچه!

هرچقدر دست مشت کردمو میزدم به کمر و بازوش ول کن نبود….

با درد گفتم:

-آاااااخ آاااااخ. ..ول کن ایمان….ایمااااان…..جون من ول کن….تورو خدا ول کن….وای داره کنده میشه….وای….

بالاخره ول کرد.انگار آتیش گرفته بود از بس درد میکرد.

اون خندید و عقب کشید اما من آخ اوخ کنان فورا پیرهنمو دادم بالا و بعد نگاهی به نوک سینه ام که حس میکردم از جا کنده شده انداختم….

یوم سرخ و متورم شده بود.

با لبهای آویزون گفتم:

-ببین چیکارش کردی!؟

ریلکس گفت:

-ناز نکن چیزیش نشده!

عصبانی نگاهش کردم و بعد گفتم:

-عه کجا چیزیش نشده…یه ثانیه ی دیگه ول نمیکردی از جا کنده میشد!

-عب نداره

شاکیانه گفتم:

-چی چیو عیب نداره مگه دم مارمولک دوباره رشد کنه !؟

باخودش گفت:

-وای ولی چقدر نق میزنه وقتشه ساکتش کنم….

اینو گفت و با یه نیم چرخ خیمه زد رو تنم…

نمیدونستم میخواد چیکار کنه تا وقتی که لبهاشو گذاشت رو لبهامو و بعد دستشو از زیر شلوارک و کوتاهم رد کرد و رسوند به وسط پام وبعد شروع کرد مالیدنش….

تو لحظه تسلیم شدم و اجازه دادم کاری رو بکنه که دوست داره آخه لذت منو رام و تسلیم کرده بود….

لبهاش پایین اومدن و شروع به مکیدن گردنم کردن….

چشمامو بستم و آه کشیدم….

سرعت دستشو بیشتر کرده بود عین ریتم نفسهای من….

اول این من بودم که از خواب بیدار شدم.خواب بعداز معاشقه!

نیم خیز شدمو کش و قوسی به بدن لختم دادم و بعد که تاری چشمای خوابالودم رفع شدپتورو کنار زدم و از روی تخت اومدم پایین….

فکر کنم دیگه وقتش بود یه سری به نی نی کوچولو بزنیم!

بلند شدمو رفتم سرویس و بعداز انجام کارهام اومدم بیرون.لباس بپوشیدم و ایمان رو صدا زدم:

-ایماااان….بیدارشو تنبل خان….خواب دیگه بسه…بلندشو…

به شکم دراز بود و خروپف میکرد.اونقدر صداش زدم تا بالاخره چشماشو باز کرد و با اون صدای بم شده و خمارش گفت:

-چیه!؟ چیه یاسمن…

رفتم روبه روی آینه تا موهامو ببافم و بعد گفتم:

-بیدارشو زیادی خوابیدیم..بریم که ناهار خونه حاج بابا بخوریم مامانم پیام داد بریم اونجا .بعدشم تو دلت نمیخواد خواهرزادتو ببینی!؟ هان!؟

چرخید و اینبار به پشت دراز کشید.دستاشو رو شکمش گذاشت و بعد گفت:

-ساعت چند مگه!؟

-2نمیخوای بلندشی بریم پایین!؟

-چرا میخوام ولی حال و حوصله ندارم چیزی که دلم‌میخواد اینکه یکم بیشتر بخوابم…این چند روز گذشته روهم رفته پنج ساعت هم نخوابیدم…

از تو آینه نگاهش کردمو همزمام با مالیدن کرم روی صورتم گفتم:

-تو بیدارشو…هرچی بیشتر رو تخت دراز بکشی کمتر میتونی ازش دل بکنی…من نمیخوام گشنگی بکشی بلندشو…

اونقدر بهش گفتم تا بالاخره بیدار شد.غرولند کنان رفت بیرون و منم بلوز کرم رنگمو که گلهای صورتی سبز به صورت پراکنده روش به چشم میخورد پوشیدم و ساپورت مشکیم رو هم پوشیدم.

چند دقیقه بعد ایمان بالاخره اومد داخل اتاق درحالی که فقط لباس زیرش پاش بود.

سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-زودتر لباس بپوش بریم!

بی حوصله و کسل بود.نشست رو تخت و دستشو تو موهاش کشید.

نه! با این سرعتی که این کاراشو انجام میداد لاک پشت جلوش لنگ مینداخت…

خودم بلند شدمو از توی کمد یه تیشرت و شلوار براش بیرون آوردمو گذاشتم کنارش و گفتم:

-بیا اینارو بپوش…

خمیازه ای کشید و تیشرت رو تنش کرد.

خیلی بی حوصله کاراشو انجام میداد.رفتم سمتش و بعد با حرص گفتم:

-دیر شده هااا…اونا واسه خوددن ناهار منتظر من و تو هستنا….

خندید و گفت:

-هموون…پس بگو تو حرص جوش چی رو میخوری…غذا!

چپ چپ نگاهش کردم:

-اینقدر بد نباش ایمان! چرا انگ شکمو بودن بهم میزنی! این برچسب برازنده ی مانکنی مثل من نیست!

خندید واومد سمتم.از پشت شونه ام رو با دندوناش گاز گرفت و بعد رقت سمت کمد تا شلوارش رو بپوشه.

یه شال نازک که پوشیدنش با نپوشیدنش خیلی فرق زیادی نداشت سرم انداختم و بعد دوباره فرصت رو غنیمت دونستم و جلوی خودمو تو آینه بدانداز کردم که ایمان دستمو از پشت کشید و گفت:

-چیکار میکنی تو دختر !؟ دل بکن از آینه…چرا اینقدر خودتو تو این نگاه میکنی!؟

دستشو از دور دستم آزاد کردمو گفتم:

-واقعا تو نمیدونی چرا خودمو تو آینه نگاه میکنم!؟؟

-چرا میدونم و چون میدونم ازت میپرسم چرا هی خودتو تو آینه نگاه میکنی!؟؟ خب من هستم…من آینه ی توام دیگه….!از من بپرس هرچی راجب خودت میخوای بدونی تا جوابتو بدم…الان هم عالی عالی هستی…

خندید و باهم از خونه زدیم بیرون.

دست در دست هم رفتیم سمت خونه حاج بابا…زنگ که زدیم امیرحسین درو برام باز کرد.با دیدنمون گفت:

-به به! ستاره های سهیل…بالاخره تشریف فرما شدین!؟ روده بزرگه ی ما بخاطر شما دوتا عزیز توسط روده کوچیکه حیف و میل شد!

به ایمان اشاره کردمو گفتم:

-تقصیر ابمان اون طولش داد…..

عمه رو انداختم به جون ایمان و بعدهم رفتم سر وقت جمع…

یلدا و امیرحسین میخواستن برن و من احساس افسردگی میکردم.

بیستر دلم به خاطر بچه کوچولوشون بود.بچه ای که بهش عادت کرده بودم و دلم نمیخواست به این زودی ها ازمون جدا بشه….

تو حیاط داشتن خداحافظی میکردن…حتی خود یلداهم خوب نبود و این خوب نبودن از حالت صورتش کاملا مشخص بود….

بچه اش تو آغوش عمه بود و خودش با مامان حرف میزد.

رفتم سمتشون…سرشو انداخته بود پایین و میگفت:

-دیگه از اونجا موندن خسته شدم…اونجارو دوست ندارم…دلم میخواد همینجا بمونیم…

مامان که‌یلدارو شدیدا و جور خاص تری دوست داشت دو طرف صورتش رو بوس کرد و گفت:

-الهی من دورت بگردم یلداجانم…یکم دیگه تحمل کن…باور کن واسه خود ماهم این دوری سخته ولی خب چه میشه کرد….امیرحسین گفته چند ماهه دیگه بیشتر اونجا نمیمونین و قراره شرکتشون رو انتقال بدن همینجا….فقط یکم تحمل کن….منم قول میدم با حاج آقا بیایم بهتون سر بزنیم….

یلدا سرشو تکون داد و اندوهگین گفت:

-باشه…

مامان که رفت سمت عمه تا نوه ی دردونه اش رو بوسه بارون کنه فرصت غنمیمت دونستمو ازش پرسیدم:

-تکلیف بابات و عمه چی میشن!؟

صداشو آروم کرد و گفت:

-من به بابا چندین مرتبه گفتم بزار قضیه رو علنی کنیم ولی خودش اجازه نداد…

ناراحت لب زدم:

-یعنی منصرف شدن!؟

یلدا شونه بالا انداخت و گفت:

-باور کن نمیدونم….فقط هرچقدر اصرار کردم گفت دیگه نیازی نیست حرفشو بزنی!

چون میدونستم هردونفرشون بعداز مدتها تنهایی به این نتیجه رسیدن که میتونن زوج خوبی واسه هم باشن …اما حالا انگار هردوشون بیخیال شده‌بودن به چه دلیل و به چه خاطر الله اعلم !

غمگین گفتم:

-تو بری من دلم میگیره!

آه کشید و گفت:

-من بیشتر…اصلا دوست ندارم برم اصفهان…عین اینکه بهم بگن برو جهنم….دلیل اینکه یه همچین جایی قشنگی واسه من عین جهنم شده اینکه شماها اونجا نیستین….خیلی ناراحت کننده اس!

حال من بدتر از اون بود.موهای پریشونمو که انگیزه ای برای مرتب کردنشون نداشتم بالا انداختم و بعد گفتم:

-حال من صدبرابر بدتر از توئہ…میدونی چرا!؟ چون تنهای تنهای تنها میشم….حالا تو این وروجک هست سرگرم اونی میشی اما من چی!؟ ایمان هم دوباره میره ماموریت….اینبار سیستان بلوچستان…نمیدونی چقدر از تنهایی خیلی بدم میاد!!!

ماشین که رسید امیرحسین که یلدا واسه چندمین بار خداحافظی کردن و زدن بیرون….ظاهرا قرار بود با رفیق امیر برن….

عمه و مامان باهم رفتم بالا و منم و ایمان هم باهم…

این مدت زیاد ماموریت میرفت و من اعصابم خورد میشد.

خونه که رفتیم یهویی بغلش کردم.خندید و متعجب گفت:

-ای جوووونم….چیشده!؟

سرمو چسبوندم به سینه اش و گفتم:

-ایماااان….من دلم نمیخواد تو بری…من از تنهایی بدم میاد…

دستشو رو سرم کشید و گفت:

-خب تنها نمون…با دوستات برو بیرون…برو خرید…جاهای تفریحی…

گلوش رو بوسیدم و گفتم:

-دوستام واسه من تو نمیشن…

تو گلو خندید.دستاشو دو طرف صورتم گرفت و بعداز بوسیدن لبهام گفت:

-من قول میدم ایندفعه زیاد طول نکشه…قبول!؟

چاره ای دیگه ای هم داشتم!؟ یا مثلا میتونستم بگم نه قبول نیست!؟؟ تو چشمهاش نگاه کردمو گفتم:

-کاش میشد منم همراه خودت هی اینورو اونور ببری!

باز خندید .دستمو گرفت و رفت سمت کاناپه.

خودش نشست و منو هم بغلش نشوند و بعد گفت:

-شوخی میکنی یا جدی میگی!؟

دستمو نوازشوار رو یه طرف صورتش کشیدم و بعد گفتم:

-نه خیلیم جدی ام….چه عیبی داره منم ببری!؟ قول میدم اذیت نکنم….

دستاشو رو پهلوهام گذاشتم و بعد همونطور که بالا و پایینشون میکرد گفت:

-حرفها میزنیا یاسمن…مگه من میرم اونجا تفریح….!؟ زود برمیگردم!

نیشمو کج کردمو گفتم:

-این زود برگشتنهای تو همیشه طولانی ان….

خندیدو سرشو برد تو گردنمو مکیدش….دستمو رو سرش کشیدمو گفتم:

-من دوست ندارم تو اینقدر بری ماموریت….

لبهاشو از رو گردنم برداشت تا بتونه جوابمو بده:

-این چیزا دست من نیست….

لبامو آویزون کردم:

-دلم واست تنگ میشه!

سرشو به عقب تکیه داد و باخیره شدن به چشمهام گفت:

-من قربون دلت برم…..

486

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

    1. احتمالا ماجرا از همین جا شروع میشه دیگه …
      به بهانه ماموریت میره پیش نگار …
      فقط خدا میدونه قراره تا کجا کش پیدا بکنه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن