رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 70

مسواک زدم و اومدم توی اتاق ….

تو لباس خوابهایی که ست بودن و واسه ایمان هم ازشون خریده بودم احساس خوبی داشتم.لطیف و نرم بودن هرچند نسبتا گشاد.

ایمان پشتشو تکیه داده بود به تخت و باگوشیش ور می رفت….رو به روش ایستادمو گفتم:

-قراره چند روز یا حتی بیشتر تو غربت بمونی اونوقت بجای اینکه از بودن بامن نهایت استفاده رو ببری سرت تو گوشیت!؟؟

خندید و گفت:

-باشه میزارمش کنار….

کاری رو انجام داد که وعده اش رو داده بود.گوشی رو گذاشت کنار و گفت:

-خب…الان باید تکرو تماشا کنم !؟

دستامو به کمرم تکیه دادم و گفتم:

-من میرقصم تو تماشا کن…خواستی هم فیلم بگیر بعد که دلت واسم تنگ شد بزار نگاه کن….

دستاشو روی هم گذاشت و بعد گفت:

-نه…ترجیح میدم تماشات کنم….

ژست رقص گرفتم و بعد گفتم:

-پس تو یه آهنگ بزار….

-چی بزارم!؟

-هرچی که دوست داری!

-باشه!

یکم تو لیست آهنگهاش گشت و بعد یه آهنگ انتخاب کرد و گفت:

-خب شروع کن….

خندیدمو تو همون فضای نه خیلی بزرگ اتاق خواب،شروع کردم به رقصیدن اونم تماشام میکرد و واسم دست میزد و گاهی هم قاه قاه میخندید….

اونقدر براش رقصیدم که دیگه از نفس افتادم…عین روح سرگردان همونجوری با یه حالت ترسناک رفتم سمت تخت و خودم انداختم روش …نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-آاااخیش…نفسم برید!

دستمو گرفت و با شوخ طبعی گفت:

-خسته نباشی دلاور…خداقوت پهلوون….

نگاه معنی داری بهش انداختم و گفتم:

-داری مسخره میکنی!؟ میدونی اگه همین رقص رو میخواستی تو کنسرت تماشا کنی چقدر باید بابتش باید پول میدادی !؟ هوم !؟

سرشو تکون داد و همچنان شوخ طبعانه گفت:

-آره راست میگی…تازه پول کنسرت رقص تو گرونتره…اصلا تو حق خیلی هارو ضایع کردی لامصب…

شروع کرد خندیدن…زدم به بازوش و گفتم:

-منو مسخره نکن بدجنس!

دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

-باشه باشه…نزن تسلیم….اصلا رقص تو بد…

چشمامو واسش درآوردمو شاکیانه اسمشو صدا زدم.

خندید و گفت:

-ای بابا تعریف کنم میزنی…نکنم بازم میزنی….چیکار کنم آخرش…?

پتورو آوردم بالاتر و گفتم:

-هیچی…هیچی نمیخواد بگی…منو بگو واسه کی اونهمه انرژی هدر دادم…

خواستم کلید رو بزنمو چراغ رو خاموش کنم که گفت:

-نه نه…صبر کن…بزار یه چندتا سلفی بگیرم بعد….

گوشیشو از رو عسلی برداشت و بعد خودشو بهم نزدیک کرد و شروع کرد سلفی گرفتن….خیلی گرفت…شاید بیشتر از ده تا و بعد گفت:

-اینا بمونن به قول تو واسه همون به وقت دلتنگی….

گوشیی رو ازش گرفتم و همونطور که عکسارو نگاه میکردم گفتم:

-به شرطها و شروطها…من باید اونایی که خودم توش بدافتادم رو دیلیت کنم….

گوشی رو ازم گرفت و گفت:

-برو دیوانه….مگه من میزارم….

سر حذف کردن و نکردن عکسها افتادیم به جون هم آخرشم اجازه نداد دست بهشون بزنم.

گوشی رو گذاشت رو آلارم و بعد چراغ رو خودش خاموش کردو متو کشید تو بغلش….

تو لحظه آروم گرفتم و دست از اونهمه جوش و خروش برداشتم….

واقعا چه خوب حرفیه اون که گفت بهترین مکان دنیا همون فضای چند وجب درچند وجب بین بازوهای کسی که دوستش داری هست….

چشمامو بستم و گفتم:

-صبح ساعت چند میری!؟

دستشو تو موهام کشید و گفت:

-رفیعی هشت میاد دنبالم باهم میریم…

بازوشو بوسیدم و گفتم:

-قول میدم فردا قبل از خودت بیداربشمو برات صبحانه درست کنم….

خندید و گفت:

-قبول!

الوعده وفا کردم و صبح زود از خواب بیدار شدم.

تقریبا زودتر از همه صبحای گذشته…

اول رفتم نون سنگگ داغ خریدم و بعدهم چیزای دیگه رو آماده کردم.

فکر کنم این اولینباری بود که من زودتر از ایمان بلند میشدم.

داشتم از کابینت گردو درمیاوردم که صداشو شنیدم:

-به به یاسمن خانم….

سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-عه بیدار شدی! بیا ببین چه کردم برات….

خندید و اومد تو آشپزخونه.صندلی رو عقب کشید و بعداز اینکه روش نشست گفت:

-اگه میدونستم وقتی میرم ماموریت اینقدر برات عزیز میشم هی مرتب می رفتم.

براش چایی ریختم و همزمان گفتم:

-خیلی بدجنسی….یعنی هروقت میخوای بری ماموریت برای من عزیز میشی !؟

زبون درآورد و گفت:

-مگه من همیشه واسه تو عزیزم!

زیرلب “خودشیرینی”زمزمه کردم و براش لقمه گرفتمو دادم دستش و بعد هم شروع کردم حرف زدن:

-اونجا هوا گرم…کلاه و عینک و ضدآفتاب برات گذاشتم تو ساکت حتما استفاده کن….

واست مغز پسته و گردوهم گداشتم…شامپو و‌شونه هم گذاشتم….

من نگران حرف میزدم ولی اون زد زیر خنده…دست از لقمه گرفتن براش برداشتم و بعد گفتم:

-چیه !؟ چرا هرچی من میگم تو فقط میخندی….!؟نکنه دارم جک تعریف میکنمو خودم خبر ندارم !؟

به زور جلوی خنده اش رو گرفت و بعد گفت:

-یاد مجید و بی بی افتادم…مجید میخواست بره اردو و بی بی تا تونست واسش خرت و پرت گذاشته بود…

لقمه ای که واسش گرفته بودمو خودم خوردمو گفتم:

-منو باش نگران کی هستم…خاطره تعریف میکنه….دیگه واست لقمه نمیگرم!

بازم باخنده سر تکون داد و گفت:

-خدا بگم چیکارت کنه یاسمن……

صبحونه اش رو که خورد، لباس پوشید و آماده ی رفتن شد.دلم گرفت.یه گوشه ایستادم و محو تماشاش شدم از الان تا وقتی که برمیگشت من باید همینطور نگرانش می موندم.

همکارش که بهش زنگ زد و گفت پایین منتظرش صورت من پکر و درهم شد.

ایمان تا سر کوچه می رفت من دلم واسش یه ذره میشد دیگه حالا که قراره این مسافت طولانی رو ازم دور باشه نمیدونم چجوری تاب میاوردم.

دستاشو باز کرد و گفت:

-بدو بیا بغل…

از خدا خواسته رفتم سمتش و خودمو تو بغلش…سرمو گذاشتم رو سینه ستبرش و دستامو دور کمرش حلقه کردم.کاش میشد نزارم بره…کاش من میگفتم نرو و اون ساکش رو میذاشت کنار و میگفت چشم….

دستشو رو پشتم کشید و گفت:

-همه اش تو خونه نمون که دلت بگیره…با دوستات برو بیرون و بگرد و خوش بگذرون….

غمیگن گفتم:

-تورو خدا زود برگرد….

-من ازخدام زودبرگردم…حواست به خودت باشه….

سرمو از روی سینه اش برداشت.دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و بعد ازم لب گرفت….

و این بوسه ولب دادن و لب گرفتن تا وقتی ادامه پیدا کرد که بهش زنگ زدن و اون رفت….

همین که رفت دل منم گرفت و بی حوصله شدم…

نمیدونستم چیکار کنمو با کی حرف بزنم.حتی حال و حوصله آشپزی هم نداشتم.

رفتم تو اتاق با دراز کشیدن روی تخت سرگرم گوشی شدم.البته دیگه با یلدا هم نمیشد صحبت کرد آخه اصلا وقت آزاد نداشت…

از سر بیکاری و بی حوصلگی به سمیه خل و چل که جدیدا هیچ خبری ازش نبود پیام دادم…

چوت حوصله نداشتم تو خونه بمونم با سمیه بستنی فروشی قرار گذاشتم.

یه دامن خردلی پوشیدم و یه بلوز سفید و یه روپوش سبز هم روش انداخنم که رنگشون با کفشهام ست بود و بعدهم با برداشتن کیفم از خونه زدم بیرون….

واسم عجیب بود که تو این مدت سمیه هم کمتر بهم پیام پیداد و هم کمتر سراغمو میگرفت و خلاصه لازم بود ببینمش…

من زودتر از اون رسیدم به محل قرار…بجای داخل ترجیج دادم همون بیرون روی صندلی بشینم.

یه چند دقیقه ای با گوشیم ور رفنم تا اینکه بالاخره عین جن جلوم ظاهر شد.

خودشو انداخت رو صندلی و گفت:

-سلام علیکوم….

دهنش باز بود و آخرین دونه ی دوندنش مشخص…رژ سرخ و سفیدی دندوناش خیلی به چشم میومد.چشم تنگ کردم و بدون جواب دادن به جواب سوالش گفتم:

-چیه کلک!؟ میبینم در گاله ات بازه…قیافه ات هم که شبیه اوناییه که کبکشون خروس میخونه…

یه حالت پر غرور به خودش گرفت و گفت:

-کبک من همیشه باید خروس بخونه وگرنه چوب میکنم تو….

لبمو گاز گرفتمو با گرفتن انگشتم جلوی دهنم گفتم:

-هییییین!!! خونه نیستیمو بیرونیم….حواست باشه ها!

آینه ای از کیفش بیرون آورد و با نگاه کردن به صورت خودش گفت:

-خب باشه خانم باحجب و حیا!ببینم…شالم بهم میاد…

تازه متوجه شال گرونقیمت خوش رنگش شدم.لبخند زدمو گفتم:

– آره خیلی!

تاکید کنان گفت:

-مارک هااا

چپ چپ نگاش کردم:

-حالا هی پزشو بده…آره میدونم….

چشمکی زد و گفت:

-هدیه گرفتم….

هیجان زده پرسیدم:

-از کی!؟

کیفشو گذاشت رو میز و گفت:

-بزار اول دوتا بستنی تووووپ سفارش بدم !

بلند شد و رفت داخل و چند دقیقه بعد با دوتا کاسه بستنی مخصوص برگشت.من همچنان کنجاو بودم بگه کی همچین شال خوشگلی بهش هدیه داده بود.

نشست رو صندلی و بستنی من و سر داد سمتم.

بی طاقت پرسیدم:

-خب لو بده ببینم کدوم مرد خوش سلیقه ای این شال خوشگل رو بهت داده…!؟ هااان!؟

خندید و گفت:

-حدس بزن!؟

-یعنی میشناسمش…

-آره…

بی توجه به بستنی رفتم تو فکر..تنها گزینه آمین بود ولی اون که بازم رفته بود خارج….ولی دیگه جز خودش کسی نبود که بخوام به عنوان حدس اسمشو به زبون بیارم!

از فکر بیرون اومدم و قاطعانه گفتم:

-میدونم! آمین!

اول نگام کرد بعد با صدای خنده ی خخخخخخ که از گلوش بلند میشد گفت:

-اسکل موسکلی چیزی هستی!؟؟ اون آمین که مثل کش تومبون…همش درمیره…

متعجب گفتم:

-یعنی میخوای بگی باهاش کات کردی!؟

یه قاشق بستنی دهن خودش گذاشت و گفت:

-یعنی تو نمیدونستی!؟

-نه والا

-خب الان بدون! ما خیلی وقت بهم زدیم….به درد من نمیخورد پسری که قراره بیشتر وقتشو تو جایی بگذرونه که من نیستم…آدم دوست پسر یگیره که باهاش بگه بخنده بگرده نه اینکه همش چشمش به تلفن باشه ببین سالی یه بار اصلا ازش خبری نمیشه!

دستمو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:

-یعنی الان با کس دیگه ای دوست شدی!؟؟

با لبخند سر تکون داد..من غرق فکر گفتم:

-یه نفر که من میشناسمش…!

-آره…

هر چقدر به مخم فشار آوردم کس خاصی به ذهنم نرسید…کسی که واسه من آشنا باشه….در نهایت خوردم به خنسی و گفتم:

-اهههه! نمیدونم…خودت بگو!

معنی دار نگاهم کرد و گفت:

-هم میدونی هم میشناسی هم دیدیش…

ظرف بستنی رو برداشتمو گفتم:

-واسه من معما طرح نکن…بگو ببینم کیه!

تند تند گفت:

-باشه باشه …هول نکن میگم برات…فقط قول بعداز شنیدنش کولی بازی درنیاری!

یکم بدنمو کش آوردم تا بتونم ازش نیشگون بگیرم و بعدش با اخم گفتم:

-کولی خودتی! من کی تاحالا کولی بازی درآوردم الان زود بگو دوست پسر جدید کیه که دارم آتیشی میشم!!!

یه قاشق بستنی دهن خودش گذاشت و بعد سرفه کرد و یا تنظیم صداش گفت:

-پسرخاله ات!

هاج و واج نگاهش کردم.پسرخاله ی من…یعنی بهروز!؟؟

حیرت زده گفتم:

-چییییییی!؟؟ بهروز !؟؟؟

با لبخند و ناز سرشو تکون داد و گفت:

-با اجازه بزرگترها بله!

هنگ کردم.آخه اینا کی وقت کردن باهم وارد رابطه بشن!؟؟

-آخه کی!؟

-کی چی!؟

-کی باهم دوست شدین!؟

با کمی خجالت که شدیدا از سمیه بعید بود گفت:

-همون روز عروسی شما شماره رد و بدل کردیم بعد دیگه….من راضی..اون راضی گوربابای ناراضی….

پووووفی کردمو کمرمو به عقب تکیه دادم و دست به سینه گفتم:

-مرده شور ریخت هردو تاتونو ببرن!

با ناز سرشو کج کرد و گفت؛

-این شال روهم خودش برام خریده…از عروس خاله ات راضی هستی!؟؟

نیشمو کج کردمو گفتم:

-بزک نمیر بهار میاد…بهراد تا حالا شونصدهزار دخترو به عنوان عروس آینده به خاله ام معرفی کرده…توهم شونصد و هزارویکمین….

کاملا مطمئن گفت:

-نه خیر! ما اسم بچه مون روهم انتخاب کردیم!

تا اینو گفت پقی زدم زیر خنده….

چه ترکیبی بشه سمیه و بهزاد و بچه شون! مثلث برمودا!

عصرم احتمالا پادت هس چک شه

واسه چندمین بار، شاید محض خاطر اطمینان از سمیه ای که مدام واسه شال گرونقیمتش افه و ناز خرکی میومد،پرسیدم:

-سمیه…جون من…تو واقعنی با بهزاد ریختی رو‌هم !؟

صورتشو جدی کرد و گفت:

-دیگه داره بهم برمیخوره هااا…یعنی میخوای بگی من دروغ میگم!

دستمو واسش تکون دادم و گفتم:

-خبه خبه! واسه من قیافه جدی به خودت نگیر که اصلا بهت نمیاد!

دوباره دستمو زیر چونه ام گذاشتم و به فکر رفتم.عجب مارمولکی بود این بهزاد! نمیدونم دختری هم تو تهران مونده بود که این بشر مخشو تیلیت نکرده باشه!!???

دستشو جلو صورتم تکون داد و گفت:

-هِلوووو…داری به چی فکر میکنی!؟

از فکر بیرون اومدم و گفتم:

-به اینکه خدا چجوری درو تخته رو واسه هم جور میکنه !

-میخوای بگی منو بهزاد به هم نمیایم !؟

-چرا اتفاقا ناااااجور چفت همین!

قاشق بستنی رو انداخت تو ظ ف یه بار مصرف صورتی رنگ و گفت:

-بلندشو…بلندشو که میخوام تو نبود بهزاد وقت گرانمایه ام رو با شما بگذرونم …

چپکی نگاهش کردم و بلند شدم.

قدم زنان تو پیاده روی شلوغ به راه افتادیم.

توراه ازم پرسید:

-یاسی خب نظرتو نگفتی!؟

درحالی که گاهی عابرای پیاده ای که از روبه رو میومدن رو نگاه میکردم جواب دادم:

-راجب به چی!؟

آدامسای توی دستشو به سمتم گرفت و همزمان گفت:

-خب منوبهزاد دیگه…

یه دونه آدامس ازش گرفتمو جواب دادم:

-این دیگه نظر دادن داره آخه!؟ همه چی مشخص…یه دوسه هفته دیگه دوتاتون دوباره با یه آدم جدید وارو رابطه میشین…

اینبار اون بود که غضب آلود نگاه میکرد.ظاهرا رگ غیرتش بدجور باد کرده بود.با حالتی مثلا خشن اما ساختگی گفت:

-اول جلو زبونتواز بگیر سق سیاه…دوما…بهزاد غلط میکنه جز من به دختر دیگه ای محل بزاره چه برسه به اینکه بخواد پیشروی هم بکنه…..

شونه بالا انداختمو گفتم:

-ما که بخیل نیستیم…ایشالله نسبتتون از دوست پسر دوست دختر به زن و شوهر تغییر کنه…ولی تو خیلی نامردیاااا…پس بگو دلیل اینکه اینهمه مدت یه بار هم سراغمو نگرفتی چی بود.حسابی با بهزاد مشغول بود!

با خجالت خندید و گفت:

-عشق اصلا آدمو از کارو زندگی مینداره…

با تاسف سری براش تکون دادمو گفتم:

-یعنی الان عاشقی!؟

-آره مگه من چمه!؟

-تو هیچیت نیست ولی شنبه با یکی دوستی دوشنبه با کی چهارشنبه با یکی دیگه

ریلکس گفت:

-این رفتار مربوط به گذشته بود.از این به بعد بچه ی خوبی میشم….

-ببینیمو تعریف کنیم!

تا شب بیرون بودیم و بعدهم هرکدوم رفتیم سمت خونه مون….

تا وقتی با سمیه بودم همچی خوب بود.سرگرم بود اما بعدش دوباره همچی برگشت به همون روال سابق قدیم….

در حیاط رو باز کردم و رفتم داخل…

بی حوصله داشتم پله هارو بالا میرفتم که چشمم به چمدون جلوی در خونمون افتاد.

تعجب کردم.آخه این چمدون مال کی بود!؟

دوسه پله باقی مونده رو هم بالا رفتم و بعد کنجکاوانه چمدون رو لمس کردم.

ما که مسافر نداشتیم!

همون لحظه عمه با لباسهای بیرونش از خونه اومد بیرون و به کنجکاوی های من پایان داد.

یعنی عمه میخواست بره!؟

حالت صورتش ناراحت بود ولی واقعا چی باعث شده بود که اون بعد اینهمه مدت بالاخره تصمیم گرفته بود بره!؟

متعجب پرسیدم:

-عمه این‌ چمدون شماست!؟

-نه چمدون عممه!

پع! حتی تو این شرایط هم دست از این خرفهاش برنمیداشت…

مامان چاودرش و سفت تر گرقت و گفت:

-کوتاه بیا فرخنده…آخه از اینجا میری که چی!؟ نکنه من رفتار بدی کردم….

با ناراحتی گفت:

-نه فاطمه….این چه حرفیه….مگاین تصمیم خودم…باید برم….

باورم نمیشده عمه بخواد بره…آخه چرا اینقدر یهویی!؟؟

یه جای کار میلنگید‌….شک نداشتم….

 

490

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن