رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 71

ظاهرا عمه تصمیمش رو گرفته بود و قصد منصرف شدن هم نداشت.

قبلا بودن عمه خیلی اذیت میکرد بخاطر اینکه زیاد گیر میداد.تیز بود و نمیشد پیشش خطا و شیطنت کرد.

یه جورایی بخاطر این چند ماهی که پیشمون بود بهش عادت کرده بودیم همه جوره….

مامان چادر سفیدش رو کشید جلوتر و گفت:

-فرخنده جان لااقل صبر کن احمد بیاد بعد….

عمه دسته ی کیف رو گرفت و گفت:

-نه فاطمه….جعفرقلی الان میاد در خونه ببرتم….نیاز نیست احمدو بخاطر من از مغازه تا اینجا بکشونی….

مامان با دلخوری گفت:

-خب وقتی تو اینجوری میری ما دلگیر میشیم دیگه..لابد یه کاری کردیم که تو ازمون دلخوری و میخوای بری…

عمه گوشه شالشو انداخت رو دوشش و گفت:

-نه دیگه وقت رفتن….من خیلی وقت اینجا موندم و مزاحم زندگی شماهاهم شدم.صلاح نیست بیشتر از این بمونم…

تلفنش که زنگ خورد هول زده گفت احتمالا جعفرقلی اومده دنبالش که برسونتش…

کیفش رو برداشت و با ماچ کردن صورت من و مامان پله هارو باعجله پایین رفت ماهم دنبالش راه افتادیم….

وقتی میخواست از در بزنه بیرون دیدم که دور اط چشم ما نگاهی به خونه ی آقا رحمان انداخت اما مکث نکرد و به راه رفتنش ادامه داد.

برای بدرقه اش بیرون رفتیم.

سوار ماشین جعفرقلی شد و برای چندمین بار خداحافظی کرد….

دلم گرفت … کی میدونه عادت کردن به وجود یه نفردیگه چقدر بد و وحشتناک!

رو کردم سمت مامانی که مشغول تماشای دور شدن عمه بود و بعد گفتم:

-مامان عمه چرا یهو بی هیچ مقدمه چینی قبلی ای تصمیم گرفت بره….!؟

کنج لبهاشو داد پایین و گفت:

-والا اگه من فهمیده باشم!

مامان رفت داخل اما من همچنان همونجا جلوی در موندم.یه حسی بهم میگفت دلیل رفتم عمه فرخنده آقا رحمان بود.

آقا رحمانی که خیلی یهویی از پاپیش گذاشتن واسه خواستگاری از عمه پشیمون شده بود.

دستامو تو جیب لباسم فرو بردم و به دلگیری این روزهای منتهی به پاییز فکر کردم.

من از همین حالا داشتم حس دلگیر روزای سرد رو تجربه کنم.

اومدم تو حیاط و درو بستم.

پله هارو بالا رفتم و رو سکو کنار باغچه نشستم.

پاتوق ساده اماوصمیمی و همیشگی منو یلدا….

جایی که مینشستیم و چایی میخوردیم و تامیتونستیم غیبت میکردیم.

حالا درست کار شاخی نمیکردیم ولی بقول سمیه غیبت کردن واسه ما دخترا لازم….عینهو نفس کشیدن…میگه یه جور ویتامین تو بدن محسوب میشه….

ویتامینی که کمبودش برابر با افسردگی و بی ذوقی و بیحالی….

داشتم کف دستمو رو گلها می کشیدم که آقا رحمان با دست پر از در اومد داخل.

قبل از اونکه حواسش جلب من بشه گفتم:

-سلام عمو رحمان…

منو که دید سرشو بلند کرد و با زدن یه لبخند مهربون گفت:

-سلام یاسمن عزیز! تنها نشستی چرا !؟

با لحنی که از ناچاریم نشات میگرفت گفتم:

-دیگه…چیکار کنیم دیگه..نه رفیقی…نه دوستی…ایمان که ماموریت.یلدا که رفته…عمه هم که….

مکث کردم تا واکنشش رو ببینم.بهم خیره شده بود و به طرز آشکارایی انتظار شنیدن جمله ی بعدیم رو میکشید.

با تاخیر جمله ام رو ادامه دادم:

-عمه هم که واسه همیشه رفت….حالا فقط منم و من و من!

با لحنی که به قبراقی چند دقیقه پیش نبود پرسید:

-فرخنده خانم رفتن!؟؟

-بله! رفتن!

-کی!؟

-همین پیش پای شما….

چند لحظه تی تو فکر فرو رفت.صورتش پکر شد.اما بعد به سختی لبخندی زد و گفت:

-به سلامت!

بعدهم از کنارم رد شد و غرق فکر رفت داخل!

دلم خیلی برای ایمان تنگ شده بود و خونه بدون اون هیچ لطف و صفایی واسم نداشت.

همش کسل و بی حوصله بودم بی هم زبون و بی رفیق….

یلدا مدام درگیر بچه اش بود و دیگه مثل سابق هی آنلاین نبود که بشه روش حساب باز کرد و باهاش تو مجازی وقت گذروند سمیه هم که هیچ….عین پسر ندیده ها یه ثانیه هم بهزاد رو ول نمیکرد و فقط این من بودم که صبح به ایمان پیام میدادم و شب جواب کوتاه دریافت میکردم.

از بی حوصلگی و خسته از تماشای سریالهای تلویزیون رفتم توی اتاق و خواب و ولو شدم رو تخت….

یکم سقف رو نگاه کردم و یکم بیخودی با ناخنهام ور رفتم و بعد بلند شدم رفتم سمت کمد…

همینکه درهاشو باز کردم بوی عطر لباسهای ایمان سرمستم کرد.

چشمامو بستمو عین خل و چلها سرمو بردم بین لباسها و عمیق بو کشیدم….

انگار که واقعا خودش اونجا بوده باشه….

انگار که بغلش کرده باشم.

دستمو رو لباسها کشیدم و بعد از بینشون یه تیشرت مشکی بیرون کشبدم و بعد با درآوردن لباس خودم اونو تنم کردم….

حالا احساس میکردم اون پیشم…درست کنارم و هردم هم که بوش میومد…بوی خوشش…

دوباره رفتم سمت تخت و دراز کشیدم بعد

گوشیمو برداشتم و عکس ایمانو که صفحه قفلم بود یه دل سیر نگاه کردم.

تماشا کردنش باعث شد نتونم خودمو کنترل کنم و شماره اش رو گرفتم و زیر پتو کز کردم….

بعداز خوردن چند بوق جواب داد:

-جانم یاسمن …

خوشحال شدم از شنیدن صداش و گفتم:

-سلام ایمان.خوبی عزیرم!

-خوبم عزیز دلم…تو چطوری!؟

خودمو براش لوس کردمو گفتپ:

-ایماااان…بگو کی میای…دلم ولست تنگ شد! من تورو میخوامممم….

آهسته خندید و بعد گفت:

-بهونه بچگوه میگیریا…من که تازه یه روز اومدم….

-خب من دلم واست تنگ شده!

انگار که بخواد دراز بکشه صدای نفسهاش تغییر کرد و بعدبا تاخیر گفت:

-دل منم عزیزم…

-کجایی الان !؟

-تو خوابگاه آگاهی….

-جات خوب!؟ راحتی!؟

-آره بد نیستم.اومدم استراحت کنم.تو کجایی؟ داری چیکار میکنی!؟

-من رو تختم…

خندید و پرسید:

-چی تنت !؟

انگار که واقعا ندونم چی تنم نگاهی به خودم انداختم و بعد جواب دادم:

-پیرهن تو…

صدای جووووونش رو که شنیدم لذت شیرینی تو بدنم جریان پبدا کرد.اونقدر که پاهامو تو خودم جمع کردمو نیشم تا بناگوش باز شد.

خیلی آروم پرسید:

-حالا چرا لباس منو پوشیدی!؟

-چون دلم هواتو کرده!

-فقط هوای خودم!؟

تو لحنش شیطنت موج میرد و من حتی از پشت تلفن هم اینو حس میکردم اما منم کم نیاوردمو گفتم:

-هردووو…هم تو و هم اوشون….

-فکر کنم بیشتر اوشون…

خندیدمو جدی جدی گفتم:

-ایمان من واقعا این تخت رو بدون تو دوست ندارم….من دلم میخواد الان تو اینجا دراز بودی منم سرمو میذاشتم رو بازوت و میخوابیدم….

صداش آرومتر شد:

-منم دوست داشتم…

جواب رو خودم میدونستم اما علاقه ای که به شنیدنش داشتم باعث شد تا بازم بپرسم:

-چی !

-اینکه الان دست راستم توسینه ات بود و دست چپم رو اون هلوی خو….

حرفشو ادامه نداد.سرفه کرد و بعد با یه نفر دیگه مشغول صحبت شد.

چقدر هم که سرد و خشک جوابشو میداد . . . .

اه! هرکی بود خروس بی محل بود آخه بحث ما داشت کم کم می رسید به جاهای خوبش….

اجازه دادم صحبتهاش تموم بشه تا اینکه

یه چند دقیقه بعد گفت:

-یاس من خودم بعدا فرصت شد بهت زنگ میزنم فعلا یه کار مهم برام پیش اومده….

-باشه..

-دوست دارم مواظب خودت باش

-منم همینطور…

با لب و لوچه آویزون و اه کشون گوشی رو انداختم کنار.بعداز خودم پرسیدم “واقعا فقط یه روز گذشته؟؟”….

ولی پس چرا من حس میکردم یه سال گذشته!؟؟؟

آخ کاش زودتر برگرده….

رو تخت دراز بودم و باخودم کلنجار می رفتم که ز خونه به صدا در اومد….

بلند شدم و رفتم سمت در همین که بازش کردم چشمم به صورت پکر بی حس و حال عمو رحمان افتاد….

معمولا خیلی بالا نمیومد چون با خونه بود یا درحال پیاده روی یا شیرینی فروشیش و یا توی حیاط…حالا اومدنش به اینجا یکم جای تعجب داشت.

با لبخند گفتم:

-سلام عمو رحماااان…

حتی نتونست لبخند بزند.عین آدمی که از بیخ حالش خوب نباشه و نتونه حتی زورکی هم لبخند بزنه گفت:

-سلام دخترم…تو خوبی!؟

لبخندزدم:

-ممنون عالی ام…شما خوبی !؟ بفرمایید داخل…بفرمایید…

کنار رفتم تا بیاد اخب ولی نیومد.همونجا ایستادو بهم خیره شد.حس کردم میخواد چیزی بپرسه ولی مردد بود.

لب باز میکرد حرف بزنه و ثانیه ای بعد لبهاش روی هم چفت میشدن …

همینطور بهم خیره بودیم.من در انتظار و اون پر تردید…

این پا و اون پا کرد و پرسید:

-میگم تو…تو خبری هم از..

باز حرفشو نصف و نیم رها کرد واسه همین

حس کردم باید خودم پاپیش بزارم و بگم:

-عمو رحمان چیزی میخواید بگید!؟

حس کردم میخواد سراغ عمه رو بگیره اما روش نمیشد.نمیدونم شاید حسم اشتباه بود اما خب این تنها چیزی بود که میتونستم حدس بزنم وگرنه چه دلیلی داشت اون به من سربزنه…

سرآخر وفتی دید فقط داره وقت تلف میکنه گفت:

-اومدم بگم میرم بیرون چیزی لازم داشتی بهم بگو..هر وسیله ای خواستی بخری بهم زنگ بزن….خب…مزاحمت نمیشم…

نه! ابن حرفی نبود که اون بخواد بزنه شک نداشتم.اون تغییر حرف داده بود و من فکر کنم کار درست این بود که کمکش کنم واسه همین قبل اینکه بره گفتم:

-امروز باعمه تلفنی صحبت کردم.گفت بهتون سلام برسونم!

سرش رو برگردوند سمتم و تو چشمام نگاه کرد و انگار که انتظار شنیدن این حرف رو از طرف عمه نداشته باشه متعجب گفت:

-واقعا !؟

با لبخند سر تکون دادم:

-آره…گفت دلش واسه اینجا خیلی تنگ شده…ولی میدونید چیه عمو رحمان…گاهی موندن بهونه میخواد…فکر کنم عمه این بهونه رو نداشته یا اینکه ازش گرفته شده…

چیزی نگفت.رفت تو فکر هم بعدهم بدون اینکه اصلا منو ببینه یا حواسش بهم باشه از پله ها پایین رفت …

همونجا تو قاب در ایستادم و پایین رفتنش رو تماشا کردم.

نمیدونم چرا حس کردم نباید اینجوری رهاش کنم…یا دست کم نیاز به دخالت من هست این وسط….

چند دقیفه بعد یه چایی درست کردم و رفتم تو حیاط چون میتونستم حدس بزنم عمو رحمان الان اونجا تو حیاط کنار باغچه اش نشسته.

وقتی رفتم توحیاط فهمیدم که حدسم درست.نشسته بود کنار باغچه و همزمان با تمیز کردن اون اطراف اهنگ قدیمی ای رو باخودش زمزمه میکرد.

رفتم و کنارش نشستم دوباره بهش سلام دادم و اون بازم خوش روتراز همیشه جوابمو داد.

چشمش که به بساط چایی افتاد لبنمد کمرنگی روی صورت بی حوصله اش نشست و گفت:

-دست گلت درد نکنه یاسمن بانو….دختر دوست داشتنی…خانم خانما….

عمو رحمان همیشه همینجوری ازمن تعریف میکرد بدون اینکه آدم حس کن تمجیدهاش بوی ریا و دروغ و فریب میدن … !

ادمد و کنارم نشست و گفت:

-این چایی خوردن داره…چایی یاسمن….

خندیدم و گفتم:

-نوش جونتون….

تو سکوت هردو مشغول خوردن چایی شدیم درحالی که من مدام تو ذهنم از خودم میپرسیدم باید درمورد عمه ام باهاش صحبت کنم یا نه…

بالاخره بعداز کلی دل دل کردن گفتم:

-عمو رحمان شما از رفتن عمه ناراحتید!؟

سرشو به سمتم چرخوند و خیره نگاهم کرد.حرفی تو دهنش نیومد که بهم بگه از سکوت پیش اومده استفاده کردم و گفتم:

-بنظر من تو دوست داشتن کسی که دوستمون داره ودوستش داریم نباید تعلل کنیم…دوست داشتن گناه نیست.. توهیچ سنی گناه نیست….

فهمید که من میدونم عمه رو دوست داره واسه همین گفت:

-بعضی وقتها بعضی اعمال هستن که دلمون میخواد انجامش بدیم ولی منطق به دلایل زیادی ردشون میکنه…همیشه بین عقل و دل ، دل حال لحظه رو خوب میکنه و عقل حال آینده مونو….

تو سن تو آره…گفتن این جمله که دوست داشتن به نفر توهرسنی غلط نیست ، بجا و قابل درک اما واسه من نه…

بزار برسی به سن من بعدا میفهمی چی میگم….

نفس عمیقی کشید و شروع به خوردن چاییش کرد درحالی که با حرفهاش غیر مستقیم فهموند نمیخواد اون کارو انجام بده…..

خونه حاج‌بابا بخوابم.

لباس خوابهای که توشون به شدت احساس راحتی میکردن رو پوشیدم و بعد رفتم سمت میز آرایشی…

نشستم رو صندلی و درحالی که به عمو رحمان و عمه فکر میکردم شروع کردم به مالیدن کرم به دستها و پاهام…

عمو رحمان عصر با زبون خاص خودش به من فهمونده بود به خاطر مسائل مختلف نمیتونه به ازدواج با عمه فکر کنه حتی اگه این چیزی باشه که دلش میخواد اتفاق بیفته…

باید به نظرش احترام گذاشت ولی من اگه بودم راه دلمو درپیش میگرفتم.به نظر دیگران اهمیت نمیدادم و میرفتم دنبال آدما و کارایی که دوست دارم….

بیچاره عمه!

و من چقدر خوشحال بودم که ایمان تو این یه مورد به عمو رحمان نرفته بود..

تلفتم که زنگ خورد از فکر بیرون اومدم.دیدن تصویر ایمان لبخند عریضی روی صورتم نشوند…فورا از رو میز برداشتمش و با کشیدن دکمه سبز قبل اینکه خودش چیزی بگه با اشتیاق گفتم:

-ایمااااان جووونم….

خندید و گفت:

-سلام گربه تپلو…خوبی!؟

-خوبم.تو چی!؟ خویی!؟

برعکس من که تند و باهیجان حرف میردم اون خونسرد جواب داد:

-آره عزیزم…من خوبم…کجایی!؟ خونه خودمونی!؟

-آره…

-چه عجب! فکر میکردم الان باز ترسیدی و در رفتی …

کرم مرطوب کننده رو روی صورتم پخش کردمو با مالیدنش گفتم:

-چرا در برم !؟

با شیطنت و از قصد واسه اذیت کردنم گفت:

-از جن دیگه…تو حموم و تو اتاق حواب همه جا هستن…نیستن !؟

باز ترسیدم.لوس نبودم ولی واقعا من از این چیزا ترس داشتم واسه همین گفتم:

-خیلی بدی ایماااان…خودت که نیستی هیچ منم میترسونی…

باز خندید…آهسته لب زدم “دیوانه “و بعد غمگین گفتم:

-ایمااااان….

-جونم

-بابا دلم واست پوکیده …پس تو کی برمیگردی! دارم آب میشم…

-چند روز دیگه!

با ترس گفتم:

-واااای…چند روز دیگه!؟؟؟؟ نههههه…من طاقت نمیارم تا چندروز دیگه تورو خدا ایمان…توروخدا زودتر بیا …

-نمیتونم یاسی…دست خودم نیست….خب من دیگه برم بخوابم خیلی خستمه تو هم برو پایین خونه بابات و امشبواونجا بخواب…تنها نمون

کسل و غمگین گفتم:

-چشممممم

-دوست دارم عزیزم.شبت بخیر….

آه کشون بلند شدم.من دیگه از نبود ایمان واقعا خسته شده بودم اونقدر که دلم میخواست اصلا بلند بشم برم پیشش….

از خونه زدم بیرون تا امشب و تو اتاق قدیمیم بخوابم.

مامان درو به روم باز کرد.

سلام کردم و رفتم داخل.درو بست و همونطور که از پشت میومد پرسید:

-ایمان نمیخواد برگرده !؟

بجای جواب دادن به شوخی ازش پرسیدم:

-چیه فاطی کلک !؟ دوست داری زودتر بیاد که هی شبا ریخت منو نبینی!؟

چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-تو هیچوقت آدم نمیشی یاسمن….دازم جدی ازت میپرسم!

خندیدم و بعد همونطور که دلش میخواست جوابشو دادم…بقول خودش جدی:

-نه هندز نیومده فرداهم نمیاد پس فرداهم نمیاد پسون فردا هم نمیاد….

اینکه گفتم و رفتم توی اتاق و بی روشن کردن چراغ دراز کشیدم روتخت….

یکی از بالش هارو بغل کردم و بعد واسه اینوه بیخوابی ولم کنه سرگرم گوشی شدم.

یه حورایی سرگرم چت با سمیه و تماشای عکسهای دونفره اش با بهزاد….

مگه دستم به بهزاد نرسه…مارمولک دختر باز…

اونقدر تو مجازی ها چرخیدم تا اینکه بالاخره نفهمیدم کی خوابم برد ولی میدونم که دیروقت بود…خیلی دیر وقت…..

تو خواب بودم که دستی روموهام نشست و نوازششون کرد….

از این نوازشهای طولانی لبخندی روی لبم نشست….

نوازشهایی که کم کم تا بدنم هم ادامه پیدا کردن…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

    1. فعلا داره روزای خوبشونو میگه بعد یهو همه چیو نابود میکنه😐😅انگار شاید بشه قضیه ایمان و دخترعمش که خیلیا میگن‌…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن