رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 72

بدون اینکه به خودم زحمت باز کردن چشمام رو بدم فقط با تکون دادن دستم ، خوابالود گفتم:

-ول کن مامان…میخوام بخوابم….

اون همیشه عادت داشت آدمو از خواب بیدار کنه خصوصا اگه حس کنه طرف زیادی داره تو خواب بهش خوش میگذره!

مثل وقتایی که میومد بالا سرمن و اونقدر تکونم میداد تا از خواب بیدار بشم و بعرشم که اعتراض میکردم میگفت چه معنی داره دختر تا لنگ ظهر بخوابه……

سنگینی تنشو رو کمرم حس کردم چون به شکم دراز کشیده بودم …سرشو رو سرم گذاشت و گفت:

-نمیخوای بیدار بشی….?

بازم با چشمای بسته گفتم:

-نه…میخوام بخوابم…

-باشه…باشه گربه تپلو..حالاکه بیدار نمیشی پس منم میرم ….

تو عالم خواب به این فکر کردم که کی به جز ایمان میتونه به من بگه گربه کوچولو…تقریبا هیچکس! هیچکس جز خود ایمان….

ایمان!؟ یعنی ایمان اومده!؟ولی اون که گفته بود تا چند روز دیگه نمیاد…شاید اصلا خواب و خیال باشه..ولی ممکن بوی ادکلن هم تو خواب و خیال قابل فهم باشه!؟

خواب به کل از سرم پرید.نیم خیز شدم و هیجان زده سمت چپ رو نگاه کردم و بعد من با اون قیافه ی خواب الود…با اون چشمای قرمز تنگ شده و موهای شلخته به ایمان خیره شدم که لبش خندون بود و حتی چشمهاش هم میخندید.

ناباورانه اسمشو صدا زدمو گفتم:

-ایمااااان….تویی!؟

-نه فتوکپیشم.! خب خودشم…

خودمو کشیدم جلو و محکم بغلش کردم گفتم:

-وایییی ایماااااان….تو کی اومدی!؟؟ تو که گفتی حالا حالاها نمیایی؟؟؟ وای چقدر دلم واست تنگ شده بود…

شدت خوشحالیم از دیدنش اصلا قابل بیان نبود.

اینجور موقع ها وقتی چیزی که تو ذهن آدم و یهو اتفاق میفته از سر شوخی هم که شده میگه” کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم” ولی من نه…

من دقیقا همینو از خدا میخواستم.اینک

ه ایمان بیاد آخه شدیدا دلم واسش تنگ شده بود …

وقتی ازش جدا شدم دوباره این من بودم که پرسیدم:

-تو کی رسیدی!؟ کی اومدی!؟

-خیلی نیست…یه ساعتی میشه خوابالو…

خندون گفتم:

-تو گولم زدی! الکی گفتی حالا نمیای آره !؟ دیووونه…

دستشو گذاشت رو موهام و با بهم ریختنشون گفت:

-میخواستم سورپرایزت کنم!

عجب سورپرایزی بود! یعنی در واقع بهترین سورپرایزم بود چون از شدت خوشحالی فقط کم مونده بود دوتا بال دربیارم….آخه خیلی دلم واسه ایمان تنگ شده بود.اونقدر که هی باخودم میگفتم چجوری بدون اون شب رو صبح کنمو صبح رو شب…

از رو لبه تخت بلند شد و گفت:

-بلندشو بریم خونه خودمون…دلم لک زدن واسه خوردن لبات!

قند ت ودلم آب شد از این حرفش…با کرشمه پرسیدم:

-همینجا نمیشه!؟؟؟

ابرو بالا انداخت و دستشو به سمتم دراز کرد:

-نوووچ…برای اینکه هیچ تضمینی نیست کار فقط به خوردن لب ختم بشه….

لبخند زنان و سرمست از این حضور و این سورپرایز چشم بلندبالایی گفتم و با کنارزدن پتو از روی پاهام بلند شدم و همراه هم از اتاق بیرون رفتیم….

مامان از توی آشپزخونه گفت:

-بچه ها بیاین صبحونه بخورید….

ایمان بدون اینکه دست منو ول کنه گفت:

-ممنون خاله فاطمه ما می ریم خونه خودمون…

-باشه پس لااقل ناهار بیاین همینجا….

-چشم…

خداحافظی کردیم و از خونه زدیم بیرون….

ما بدجور واسه رفع دلتنگی هول زده بودیم….هردو تو کف هم بودیمو دلمون میخواست زودتر به خلوت خودمون پناه ببریم‌….

رو راه پله ها باز گفتم:

-چقدر خوش حالم که اومدی ایمان.

یه بوسه فوری رو گونه ام زدم و گفت:

-وقتی تو اینجایی من جای دیگه ای بند نمیشم….

از شوق حرفهاش لبمو زیر دندون گرفتمو کلید خونه رو دادم دستش تا درو باز کن….

درو باز کرد و باهم رفتیم داخل…

به اندازه ی تمام این چندروزی که نبود حرف برای گفتن باهاش داشتم.

خسته بود اما نه اونقدر که یه راست بره رو تخت و پلک هم نزنه.

اومد پشت اپن آشپزخونه و بعد با گذاشتن ارنجهاش رو اپن گفت:

-یه چایی برام بریز یاسی…

با لبخند و ارادت کشدار گفتم:

-چشممم ..شما جون بخواه…

شوخ طبعانه گفت:

-جون نمیخوام…فعلا همون چایی رو بده….

براش چایی دم کردم و دادم خدمتش بعدهم رو به روش نشستم و مشغول تماشاش شدم.

ابروهام بالا رفتن و چشمام زوم کرد رو گودی زیر چشمهاش….

نه! ایت ایمان اون ایمانی نبود که موقع رفتن من دیدم….حالا حسابی پدست سفیدش تیره شده بود.دلخور گفتم:

-مگه من ضدآفتاب نذاشتم تو ساکت.پس چرا اینقدر آفتاب سوخته شدی!؟؟

حین خوردن چایی دستی به روی صورت خودش کشید و گفت:

-سیاه سوخته شدم آره!؟

-خیلی!

-خوب این خوب که! الان شدم جنیفر لوپز….

نیشمو کج کردمو گفتم:

-هاهاها خندیدم ! نه خیر آقا پلیسه! الان شدی عینهو همبر سوخته!

یه خرما گذاشت دهنش و بعد گفت:

-سخت نگیر بابا…منو همه جوره بخواه خوشگله…تازه…برنزه شدن الان مد….

چیزی نگفتم.خبر نداشت که اگه زشت زشت زشت هم باشه هم باز من همینقدر خاطرخواشم….

چاییشو که خورد بلند شد رفت تو اتاق خواب و از منم خواست که دنبالش برم

باخستگی نشست رو تخت و به منی که تا اونجا دنبالش رفته بودم گفت:

-بیا دکمه های پیرهنمو باز کن….

رفتم سمتش و پرسیدم:

-در این حد خسته ای!؟

-آره…حتی بیشتر …این چند روز خواب و خوراک نداشتم هی از اینور به اونور…بدتر آب و هواش.. شرجی شرجی…باورت میشه روزی دوبار حموم می رفتم!؟ حالا باز رفیعی از این لباس محلی ها پوشیده بود و یکم راحت بود…

خندیدمو پرسیدم:

-عه چه جالب…! توهم پوشیدی!؟؟

-نه بابا…

جلوش زانو زدم اول جوراباشو که یکم بدبو شده بودن از پاش درآوردم و بعد دون دون دکمه های پیرهمشو باز کردمو گفتم:

-ایمان دیگه اگه خودتم بخوای بری سرکار این چند روز من نمیزارم بری…توروخدا یه چند روز خونه بمون !

خسته گردنشو کج و راست کرد و گفت:

-باشه.

.هرچی تو بخوای! خبر جدید چی داری!؟ تو نبود من کجاها رفتی چیکارا کردی!

چون اینو پرسید شروع کردم به توضیح دادن براش…هر اتفاقی که افتاده بود چه کوچیک چه بزرگ رو واسش تعریف کردم….

بعدهم لباساشو انداختم تو سبد رخت چرکها که بعدا بشورم.

دراز کشید رو تخت و دستاشو گذاشت زیر سرش…پتورو بالا آوردمو پهنش کردم رو تنش و گفتم:

-من برم یه چیزی واست درست کنم…

خیلی زود و قبل رفتن من گفت:

-عه کجا!؟؟ ما بعد اینهمه اومدیم روی ماه تورو ببینیم یعد تو میخوای بری تو آشپزخونه….!؟ بیا…بیا ور دل خودم

خندیدم.محو تماشام شد و بعد دوباره لب زد:

-چقدر دلم واسه خنده هات تنگ شده بود….

گرچه آروم حرف زد اما صداشو شنیدم…بیخیال آشپزخونه و آشپزی شدم ورفتم کنارش دراز کشیدم.دستمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم:

-من کهه هرچی خبر بود به تو گفتم…حالا تو بگو چخبر!؟

خمیازه ای کشید و جواب داد:

-خبری که بشه واسه تو تعریفش کرد و تو لذت ببری ندارم ولی سوغاتی چرا…برات آوردم…

هیجان زده گفتم:

-بگو جون من….!؟

-جون تو…

-واااای مرسی…همین که به یادم بودی خودش یه دنیا می ارزه…حالا چی آوردی!

دستشو آروم چندبار رو بازوی لختم و گفت:

-آهاااان…اگه سوغاتی هاتو بخوای بدون که واسه دادنشون شرط دارم…

چشمامو ت و گشاد کردمو پرسیدم:

-چه شرطی!؟

غلتید و اومد رو تنم…دوتا دستمو گرفت و دوطرفم نگه داشت و بعد به سانتی صورتم لب زد:

-شما دلت واسه من تنگ نشده بود!؟

وقتی اینقدر فاصله ها بینمون کم میشدن و یا حتی از بین می رفت من زبونم در برابرش قفل میشد و لال میشدم…

و بعد دنیا خلاصه میشد تو چشمهای خوشگلش….

وفتی دید هیچی نمیگم پرسبد:

-ببخشید خانم شما زبون دارید!؟

با لبخند سر تکون دادم.باز گفت:

-اگه زبون دارید بیار بیرون ببینم!؟

با تاخیر و البته مطیعانه زبونمو واسش بیرون آوردم و اون بی مقدمه سرشو بیشتر خم کرد و شروع به خوردن زبونم کرد…

چشمامو بستم و همراهیش کردم….

موهای خیسمو تو کلاه جا دادمو با پوشیدن حوله رو به روی آینه ایستادم.

نه! آب یخ خیلی چاره ساز نبود و همچنان رد خونمردگی ها و آثار جرم مشخص بود. البته من زیادی داشتم حساس میشدم مگه میشد از چیزای خوب یه رابطه منصرف شد صرفا به این خاطر که ممکن رد خونمردگی بمونه!؟؟

آره! من بیخودی داشتم حساسیت نشون میدادم.

از اونجا بیردن اومدم.هوس پیاده روی و کافه گردی دونفره زده بود به سرم.فی الواقع هوا دونفره شده بود و من با کمال افتخار باید میگفتم یه نفر دوم درجه یک به اسم ایمان داشتم!

درو کنار زدم و وارد اتاق شدم.هنوز رو تخت دراز بود و چرت میزد.اسمشو صدا زدم:

-ایماااان….ایمااااان….آقا خوشتیپه…باحال بانمک خفن….نمیخوای بیدارشی!؟؟

پتو رو از روی صورتش کشید پایین و خوابالود پرسید:

-ساعت چند !؟؟؟

-چیکار به ساعت داری…تو مگه گشنه ات نیست!؟

-هست…

-مگه غذای مورد علاقت قورمه نیست !؟

بازم همون پاسخ قبلی رو داد:

-هست!

رفتم سمت آینه و گفتم:

-پس بلند شو دست صورتت رو بشور بریم پایین ناهارو با مامان اینا بخوریم…

بلندشد.کش و قوسی به تنش داد وبعد هم از روی تخت پایین اومد و از اتاق بیرون رفت….

ترجیح میدادم به خاطر آسیب ترسیدن به موهام از سشوار استفاده نکنم و اجازه بدم موهام به صورت طبیعی خشک بشن و بعد با درآوردن حوله مشغول پوشیدن لباسهام شدم.

چند دقیقه بعد ایمان اومد توی اتاق…نگاهی به من که موهامو شونه میکردم انداخت و بعد گفت:

-کمکت کنم گل یاس من !؟

با کمال میل گفتم:

-آره اصلا چی بهتر از این…تو که شونه میزنی من اصلا عین آلیس میرم تو سرزمین عجایب….

خندید و اومد سمتم.پشتم ایستاد و با گرفتن شونه گفت:

-اونجا یه شب قبل خواب اونقدر بهت فکر کردم شب خواب دیدم دارم موهاتو شونه میزنم.از اون مدقع همه اش باخودم میگفتم اومدم اینجا فقط خودمو اینکارو واست میکنم….

از تو آینه نگاهش کردمو بهش لبخند زدم.واسه یه زن چی بهتر از اینکه همچین حرفهایی رو از مردش بشنوه….!؟ کاش مردها بدونن…کاش بدونن همچین حرفها و نجواهای عاشقانه ای ، آغوشی…نوازشی….اینا تمام دلخوشی های زنها هستن و اگه اینارو ازشون بگیرن هیچی ازشون نمی مونه جز یه روح سرخورده و غمگین….

موهامو که شونه میزد من پلکهام سنگین میشدن و دلم میخواست اینکارش تا فردا و پسفردا و پسون فردا ادامه پیدا کنه….

شونه رو اونقدر آروم رو موهام پایین میاورد که حس میکردم داره نوازشم میکنه…لبهام ازهم کش اومدن و طرح لبخند گرفتن.

اگه از من میپرسیدن دو پریده ی فوق العاده ی بشر چیه بی تعلل میگفتم نوازش و بغل کردن و تمااااام….

آره…آرامشی که تو نوازش و بغل کردن بود تو هیچ چیز دیگه ای نمیشد پیداش کرد!

شونه رو کنار گذاشت و با بوسیدن و بوییدن سرم گفت:

-تموم شد!

سرمو چرخوندم سمتش.ازش خواستم یکم خم بشه و بعد گونه اشو ماچ کردمو گفتم:

-خیلی مرسی!

-باشه…

خندیدم.لباس پ شید و منم آماده شدم و بعدباهم رفتیم پایین خونه ی ما تا ناهارو با مامان و حاج بابا بخوریم.

از پله ها که پایین می رفتیم گفتم:

-عصر بریم پیاده روی و کافه!؟

بی چک و چونه گفت:

-قبول!

-واقعا!؟

-آره

بازوشو گرفتمو گفتم:

-خیلی میخوامت

-ما بیشتررررر خانومممم

زنگ رو که زدم مامان درو باز کرد برامون و کلی خوشامد گفت.

ظاهرا واسه کشیدن ناهار بیصبرانه منتظر ما بودن.

جای خالی عمه سر میز ناهار حسابی تو ذوق میزد اما نمیدونم چرا ایمان متوجه حضور عمه نشد شاید دلیلش این بود که بابا مدام ازش در مورد ماموریتش و مسائل سیاسی و خیلی چیزای دیگه سوال می پرسید.

آره…قطعا دلیلش همین بود آخه اونا اونقدر مشغول صحبت در مورد سیاست و موردهای دیگه بودن که اصلا وقت نشد صحبت به عمه برسه…

بعد از ناهاروظیفه ی چایی درست کردن رسید به من…

ایمان و بابا رو به روی تلویزیون نشستم و هم گپ زدن و هم باهم اخبار دیدن…

دلم میخواست عصر بشه و باهم بریم بیرون واسه همین یه گوشه نشستم و سرگرم گدشی شدم تا وقت بگذره

صحبتهای هیمان و بابا به درازا کشید اونقدر که هی زرت و زرت بهش پیامک میدادم که بحث رو تموم کنه…اونم بالاخره یه جورایی گپ و گفت سیاسیشون رو خاتمه داد تا به قولی که به من داده بود عمل کنه .

باهم که از خونه زدیم بیرون گفتم:

-من هیچوقت دلیل

علاقمندی شما مردا به سیاست و حرفهای سیاسی و آمریکا و ظریف و ترامپ و فلان وبهمان رو نفهمیدم!!! هیچوقت!

دستاشو تو جیب لباس تنش فرو برد و گفت:

-دقیقا همین احساس رو ما مردا نسبت به خرید رفتن شما دخترا داریم…یعنی اگه کل هفته درحال خرید باشین سیر نمیشین….

بی اینکه درموردش بخوام فکر بکنم گفتم:

-خب دلیلش اینکه یه نوع سرگرمیه واسمون…

انگار که از اول بخواد به همچین توجیه و تفسیری برسه گفت:

-خب واسه مردها هم صحبت در یه همچین موردی عین همون خرید کردن خانمهاست!

لب و لوچه امو کج و کوله کردمو بعد با نگاه کردن به نبمرخش گفتم:

-قانع نشدم ولی اشکال نداره…

خندید و پرسید:

-چرا قانع نشدی!؟؟

-چون سیاست مزخرف …

-نه اشتباه نکن یاسمن…سیاست مزخرف نیست.هرکی این باورو تو ذهنت فرو کرد که سیاست مزخرف بدون حرف مفت زده….سیاست یعنی همچی و همچی یعنی آگاهی تو نسبت به اون چیزایی که داره دورو برت اتفاق میفته..متوجهی!؟

سرمو تکون دادم وگفتم:

-آره متوجه ام…

لبخند زد:

-باریک الله یاسی خودم…میگم راستی….

چشم از گربه تپل مپلی که آشغالای کنار پیاده رو رو بهم می ریخت برداشتم وگفتم:

-هان !؟

سرش رو خاروند و گفت:

-هی میخواستم بهت بگم امروز هی یادم میرفت…جای یه نفر خیلی خالی بود!؟

بیخبر از همه جا مرسیدم:

-کی!؟

غرق فکر با تعجب گفت:

-عمه ات….عمه فرخنده ات رو امروز ندیدم…

پس بالاخره یادش به عمه افتاد.

آهسته بازوشو رها کردمو گفتم:

-مگه تو نمیدونستی!؟

-چی رو !؟

اینکه عمه رفت….

ابروهاش بهم نزدیک شدن..جمله ی منو یه بار باخودش زمزمه و تکرار کرد و بعد گفت:

-هااان!؟چی!؟ رفت!؟

-آره رفت….

-برمیگرده

-فکر نمیکنم….

خیلی زود صوزتش از اون حالت تعجب بیرون اومد و ریلکس گفت:

-بهش عادت کرده بودیماااا ولی خب لتبد دلش میخواست بده…به سلامت

دودل بودم راست موضوع رو بگم یا نگم امل یه چیزی رو خوب میدونستم واون این بود که آقا رحمان احتمالا بخاطر ایمان بیخیال شده وگرنه از خود یلدا شنیده بود که هیچ مشکلی با این وصلت نداره….

بالاخره دلو زدم به دریا و گفتم:

-یه چیزی بگم….

با پا قوطی جلو پاش رو شوت کرد جلوتر و گفت:

-آره بگو….

-رفتن عمه دلیل داشت!

سرشو سمتم برگردوند و پرسشی نگاهم کرد.ظاهرا از حرفهای بی سرو تهم یکم دچار حس سردرگمی شده بود چون پرسید:

-خب یعنی چی؟

-یعنی اینکه….یعن…..یعنی

حوصله اش سر رفت و گفت:

-یاسی اینقدر یعنی اینکه نکن حرفتو بزن….

با ترس گفتم:

-اگه بگم تو عصبی نمیشی!؟حوش نمیاری!؟ دعوا راه نمیندازی!؟

این حرفهای من باعث شد ذهنش دچار تشویش یشه و فکر کنه اتفاق بدی افتاده…..

ایستاد و گفت:

-بگو یاسی…بگو ببینم چی شده

خب…فکر کنم دیگه وقت گفتن حقیقت و ماجرا سر رسیده بود…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

  1. چقدر چرت شده بابا اههه نمیخوای تمومش کنی ی سره از عشقش ب ایمان میگه و جزیئاتو تعریف میکنه بابا ب ی سرانجامی برسون داستانو خسته شدم دیر ب دیر ک پارت میدین بعدم ک میدین داستان ب هیچ جای خاصی نمیرسه خب آخرش ک چی آخه؟؟؟؟

    1. هیچی یهو گند زده میشه به همچی
      فعلا داره از عشقشون میگه ببینیم چقد زندگیشون خوب بوده و فلان
      یروز دلمون واسه حال خوبشون تنگ میشه ها🤣

  2. چقد خوب بود قبلا توی رمان ی قسمت هایی از قول ایمان گفته شده بود خیلی تنوع داشت کاش تو پارتای بعدی ی کم روایت کننده ایمان باشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن