رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 73

 

نمیدونستم واسه گفتم داستان از کجا شروع کنم.

اصلا اونجوری که ایمان نگاهم میکرد من دست و پامو گم کرده بودم.

درست عین دختر بچه ی خطاکاری که رو به روی ناظم بی رحمشون قراره گرفته باشه…دقیقا تا همین حد بی رحم!!!

توی یه مسیر شیب دار بودیم و اون از جلو قدم برمیداشت و من رو به روش درحالی که عقب عقب راه میرفتم ، با زدن دل به دریا شروع کردم حرف زدن:

-میدونی ایمان….پدر تو و عمه ی من از همدیگه خوششون اومده بود…عمه آقا رحمانو دوست داشت و آقا رحمان عمه فرخنده رو…احساس اونا واقعی بودن آخه بچه که نیستن هستن!؟ بابای تو و یلدا حتی در موردش باهم حرف زدن…یلدا موافق بود واینو به بابات گفت اما اون همش حرف تورو پیش میکشید اینکه ممکن تو راضی نباشی و خوشت نیاد یلدا بهش گفت که باتو هم صحبت کنه اما پدرت یهو زد زیر همچی و کاملا ناگهانی تصمیم گرفت زیر همچی بزنه و پاپیش نزاره و بیخیال بشه و اینجوری شد که دل عمه جان شکست و واسه همیشه از اینجا رفت….

اونقدر پشت سر هم حرف زده بودم که نفسم به کل رفت.منتظر بودم ایمان داغ کنه …آمپر بچسبونه و گرد و خاک راه بندازه و حتی کارای بدتر انجام بده اما اون فقط ایستاد.

دستاشو از تو جیب لباسش بیرون آورد و گفت:

-بابای من از عمه ی تو خوشش اومده !؟

منم ایستادم.آب دهنمو قدرت دادمو درحالی که با ترس بهش خیره شده بودم آهسته سرمو تکون دادم و گفتم:

-با اجازه ات آره…

پرسید:

-کی همچین حرفی زده!؟ خودش!؟ یا اینکه زاده ی تخیلات رنگی منگینت!؟

با حالتی دلخورانه نگاهش کردمو گفتم:

-زاده ی خیالات من !؟؟؟ نخیرررر آقا…واقعیت…

چرخیدم و اینبار کنارش شروع به راه رفتن کردم اونم از اون حالت منگی بیرون اومد و موتور راه رفتن خودشو روشن کرد و بعد گفت:

-تو مطمئنی یاسمن !؟؟؟

پشت سرهم کلمه ی “آره “رو به زبون آوردمو گفتم:

-هرچی شنیدی راسته راست….

غرق فکر انگشتاشو به حالت خاروندن تو موهاش حرکت داد و باخودش گفت:

-آخه بابا اهل این چیزا نبود!

اخمی ما بین دوابروم نشست.نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:

-یعنی چه که بابات اهلش نیست!؟ مگه عشق مواد مخدر….!؟

تو گلو خندید و گفت:

-حتی بدتر….

همینکه خنده رو لبهاش یعنی جای امید بود و نمیشد ازش ترسید یا اتفاق بدی رو کنجکاوی کرد.

دستمو گرفت و باهم از خیابون رد شدیمو رفتیم سمت کافی شاپی که همون حوالی بود.

از در که رد شدیم زنگوله ها به صدا دراومدن و حس خوبی بهم دست داد.

حس دورانی که با ایمان دوست بودم و قایمکی اینکرا میومدیم.

اون زمان هر وقت این زنگوله ها به صدا درمیومدن من تندی سرمو بلند میکردم چون تصور میکردم الان که حاج بابا یا امیرحسین یا حتی امیرعلی از در بیان داخل و منو زنده به گور بونن….

حالا اما یه حس درجه یک داشتم.

حسی مشابه آزادی!!!

با هم رفتیم سمت میزی که کنار پنجره بود.

با کشیدن صندلی ها رو به روی هم نشستیم و چند دقیقه بعد وقتی گارسون اومد هردو سفارش کاپاچینو دادیم.

دستامو گذاشتم روی هم و بعد پرسیدم:

-خب ایمان…حس واقعیتو بگو…تو ناراحتی از اینکه بابات به عنه فرخنده علاقمند شده!؟

کاملا‌صادقانه و یا اصلا بهتره بگم بیخیال شونه بالا انداخت و گفت:

-نه!

حیرون ودرحالی که اصلا انتظارشو نداشته باشم گفتم:

-نهههه!؟؟

ریلکس گفتم:

-معلوم که نه….بابای من قبل از اینکه بابای من باشه یه آدمیزاد…آدمیزادها دل دارن…از تنهایی بیزارن…چرا باید بخاطر طبیعی ترین حق پدرم ازش دلگیر و ناراحت باشم !؟

از اینهمه روشنفکری ایمان به وجد اومدم.باورم نمیشد اینقدر منطقی با این موضوع رفتار کنه…

لبخندی به پهنای صورت زدمو گفتم:

-آفرین ایمان…آفرین به تو که اینقدر خوب و عاقلی…

چیزی نگفت و فقط یه لبخند زد.اما من دوباره گفتم:

-ولی میدونی چیه…موضوع اینکه پدر تو بدون لینوه نظر تو زو بدونه یا اصلا ازت بپرسه این حق رو از خودش سلب کرد و زد زیر همه چیز….

من…من میکم باید تو کمکش کنی….باید از این سردرگمی نجاتش بدی!

یکمواز کاپاچینوش رو چشید و گفت:

-خب میگی من چیکار کنم !؟

-باهاش صحبت کن…بزار بدونه تو از ازدواج مجددش ناراحت نمیشی

خیلی راحت گفت:

-خی معلوم که ناراحت نمیشم…اصلا این زندگی شخصی اون به کسی جز خودش مربوط نیست.اون حقشه یه زنرگی جدیدوشروع کنه…

-پس باهاش صحبت کن.

لیخند زد و گفت:

-باشه…باهاش حرف میزنم..

لبامو‌غنچه کردمو بعد اینکه واسش بوس فرستادم گفتم:

-خیلی میخوامت….
دست در دست هم و باز پیاده و اینبار درحالی که بستنی قیفی تو دستمون بود برگشتیم سمت خونه ….

بازوش رو گرفته بودمو بستنی توی دستمو لیس میزدم.خودش که طی چند گاز کاملا هنرمندانه دخل بستنیش رو آورده بود، با دیدن من و زبونی که از رو بستنی فرود میومد، نگاهی بهم انداخت و گفت:

-عه تو چرا اینجوری اینو لیس میزنی اونوم در ملاعام!؟؟؟ هان !؟

خندیدمو پرسیدم:

-خب چیکار کنم!؟؟ریلکس گفت:

-هیچی فقط لیس نزن…اینجوری لیس میزنی من به بستنی حسودیم میشه و بعد تو دلم میگم کاش بستنی بودم..

بلند بلندشروع کردم خندیدن بیشتر چون لحنش رو عوض کرده بود و فاز شاعرانه حرف میزد…

آرنجشو به پهلوم زد و به شوخی گفت:

-کوفت! تو بلند بلندهم نباید بخندی!

با اخمی مصنوعی نیمرخشو نگاه کردمو گفتم:

-نه بخندم نه بستنیمولیس بزنم…این دومورد جرمن !؟

تیکه ی آخر بستنی قیفیش رو خورد و بعد گفت:

-بلهههه…برای یه نفر فقط باید بلند بلند بخندی و اونم منم….فقط به یه چیز باید لیس بزنی….

پریدم وسط کلامش و گفتم:

-لابد لبهای تو

-آفرین…زدی وسط خال!

خندیدمو گفتم:

-خودخوااااه…..

چیزی نگفت و فقط به یه لبخند آروم اکتفا کرد.

خوشحال بودم.خوشحال بودم که رفتارهاش همیشه به موقع و مناسب بودن.

خوشحال بودم که منطقی و با شعور بود…که هم شوخی هاش به موقع بود و هم سخت گیری هاش….

که هم درک بالایی داشت و هم فهم عالی ای!

مثل همین حالا که خلاف خیلی ها بعداز شنیدن دلدادگی پدرش تند نشد و بیانه های بیخودی و ضد عشق صادر نکرد.اون خیلی ساده میگفت”مگه بابای من دل نداره “این خوب بود…این طرز تفکر بشدت خوب بود.

جلوی در خونه که رسیدیم کلیدانداخت و بازش کرد و بعد کنار رفت تا اول من برم داخل و بعد خودش پشت سرم اومد.

پرسید:

-خب خوش گذشت !؟

با شوق گفتم:

-خیلییییی!

-دیگه امشب نق نزنی که ایمام منو نمیبری اینورو اونور…همش سرکاری و فلان و بهمان….

زدم به بازوش و گفت:

-خیلی بدی ایمااان….یعنی میخوای بگی من نق نقوام…

خندید و گفت:

-نه بابا….

-چرا دیگه میخواستی همینو بگی که گفتی…

-باشه نق نقو

-دیدی دیدی گفتس من نق نقوام !؟

-نیستی!؟

-نخیر…معلوم که نیستم…

همینطور که داشتیم باهم کلکل میکردیم یهو آقا رحمان از دراومد بیرون.چشمش که به ما افتاد لبخند زنان گفت: -به به یاسمن خانم و اقا ایمان….همیشه به خوشی!

کلکل با ایمانو از یاد بردمو گفتم:

-سلام عمو رحمان

-سلام عزیز دلم…

با کمی شیطنت ودرحالی که زورم می رسید خودمو براش لوس کنم و صدالبته با واقف بودن به این موضوع که نازم پیشش خریدار داره گفتم:

-میدونین دلم هوس چی کرده عمو!؟

بی اینکه لحظه ای لبخند از روی صورتش کنار بره جواب داد:

-چی عمو جان !؟

با همون حالت لوس جواب دادم:

-بگم بهم میدین!؟

خندید و با گذاشتن دستش رو چشمش گفت:

-روچشمم اصلا تو جون بخوااااه….

لبمو از زیر دندونم آزاد کردم و گفتم:

-شیرینی های تر با مغز بادام و پسته….

خوش خنده خندید و گفت:

-شیرینی تر!؟؟ یه جوری گفته بودی فکر کردم شیر گنجشک ازم میخوای…چشم باباجان چشم ….برگشتنی میارم…

خوشحال و راضی گفتم:

-مرسی مرسی عمووو

خداحفظی کرد و خواست بره که ایمان صداش زد و گفت:

-صبر کن بابا…صبر کن منم باهات بیام….

-باشه

ایمان رو کرد سمت من و گفت:

-تو برو خونه من احتمالا یکم دیر بیام….شام از بیرون میارم…

کنجکاو ودرحالی که خیلی دلم میخواست بدونم چرا میخواد با عمو رحمان بره پرسیدم:

-یعنی میخوای بری شیرینی فروشی!؟

-آره…فعلا

فرصت نشد بیشتر ازش سوال بپرسم و رفع کنجکاوی کنم چون خیلی زود با باباش همراه شد و ازخونه زدن بیرون….
*ایمان*

یه مشت پسته برداشتم و بعد رفتم سمت ردیف ویترینهای بزرگ شیرینی…

چون خیلی شلوغ بود و میخواست واسه دیدن شیرینی های هی کله کله بکنی تا شاید به چیزی ببینی بیخیال انتخاب شیرینی شدمو رفتم سمت بابا که کنار صندوق دار ایستاده بود و یه چیزایی رو بهش گوشزد میکرد.

حرفهاش که تموم شد صدام زد و گفت:

-ایمان بابا بیا بریم تو اتاق من…محمود دوتالیوان چایی و شیرینی بیار….

از بین درهای چوبی رد شدم و همراه بابا سمت دفترش رفتیم.

رو به روی هم که نشستیم پوست پسته های توی دستم رو ریختم تو ظرف که گفت:

-ایمان یادت باشه خواستی بری یه جعبه شیرینی بهت بدم ببری واسه یاسمن…جدیدن و خوشمزه.میدونم عاشق شیرینیه…

به شوخی گفتم:

-داری میندازیم بیرون !؟

خندید و گفت:

-نه نه…فقط خواستم تو یادت بمونه…آخه جدیدا یکم کم حواس شدم….

لبخندی زدمو گفتم:

-کم حواسیتون واسه خاطر چیه پدرجان گرامی!؟ پیری یا چی!؟

محمود با سینی چایی اومد توی اتاق.سینی رو گذاشت روی میز و بعد و بیرون.تنها که شدیم لیوان چاییش رو برداشت و گفت:

-دلیلش احتمالا همون مورد اولیه…

منم لیوان چاییم رو برداشتمو با گاز زدن به شیرینی تر پر چرب گفتم:

-یه اعتراف کنم…منم حواسپرت شده بودم.اون زمان که یاسمنو میخواستم…

باهم خندیدیم.وسط اون خنده هایی که خیلی وقت بود باهم نداشتیمشون لیوان توی دستمو گذاشتم کنار و بی مقدمه و یه راست رفتم سر اصل مطلب و گفتم:

-بابا…

-جانم…

-من هیچ مشکلی با ازدواج کردن شما ندارم.یعنی نه تنها هیچ مشکلی ندارم بلکه خیلی هم خوشحال مبشم اگه این اتفاق بیفته و اگه با ….اگه با عمه فرخنده باشه که دیگه چه بهتر!

کاملا جاخورد.مشخص بود فکر میکرده هیچکس جز خودش از اون علاقه باخبر نبوده و نیست.

یکم به من من کردم افتاد و بعد دستی به ته ریشش کشید و گفت:

-کی همچین حرفی زده !؟یلدا !؟

در آرامش گفتم:

-شما دنبال این نباش که کی همچین حرفی زده…شما دنبال چیزی اگه باشید اون عمه فرخنده اس…میخوای از دستش بدی!؟؟

چیزی نگفت.چند دقیقه ای سکوت کرد و بعد اهسته لب زد:

-واسه من این حرفها دیر…

آروم خندیدم…خندیدم که بدونه حرفهاش خنده دار و بعد گفتم:

-بابا شما میدونید منم میدونم که واسه این حرفها اصلا هم دیر نیست….من میدونم چقدر مامان رو دوست داشتی….هم من و هم یلدا و اصلا هم فکر نمیکنیم اگه شما ازدواج کنید معنیش اینکه به مامان بی احترامی شده…اصلا….پس یه پیشنهاد براتون دارم…اول اینکه چند بسته از اون شیرینی های درجه یکتون که یه جعبه اش رو به عروستون تقدیم کردین بردارین و برین کرج و عمه فرخنده رو برگردونین….و بعدش مثل یه دوماد شاخ شمساد محترم با حاج آقل حرف بزنید.

هم شما سالهاست میشناسیدش و هم من….مطمئنا تند رقتار نمیکنه

با اجازتون…من برم خونه که یاسمن الان از تنهایی و ترس کلی خیال بافی کرده و هفت هشتا جن کنار خودش تصور کرده…

اونقدری غرق فکر بود که فکر کنم تیکه های آخری حرفهام رو نشنید.

منم آروم و بی سروصدا از اتاق زدم بیرون…

بزار تنها باشه.بزار بدون ازدواج جرم نیست…هیچوقت نبوده و هیچوقت نیست!

رفتم پیش محمود جعبه شیرینی رو ازش گرفتمو بعدهم راه افتادم سمت خونه…..

وقتی رسیدم،ماشین رو همونجا تو کوچه پارک کردم و با برداشتم جعبه پیاده شدم.

داشتم تو جیبم دنبال دسته کلید میگشتم که یه نفر صدام زد:

-آقا ببخشید…آقا….

دسته کلیدو بیرون آوروم اما قبلش چشمم به افتاد به زن جوون مو بلوندی که یکم دستپاچه به نظر می رسید.

اومد سمتم.بهم نزدیک که شد با خجالت گفت:

-سلام….شرمنده مزاحمتون شدم….

-سلام .خواهش میکنم چه مزاحمتی!

به خونه ای که یکی دوتا خونه تا خونه ی ما فاصله داشت اشاره کرد و گفت:

-من همسایه جدیدتونم…دیروز اومدیم اینجا!

با اینکه خبر نداشتم ولی گفتم:

-آهان…آره…خوش اومدین!

لبخند ملیحی زد و گفت:

-مرسی از لطفتون..

-مشکلی الان پیش اومده براتون !؟؟

-بله راستش میخواستم در داخلی رو باز کنم اما کلید تو در گیر کرده.هرچقدر منتظر موندم کسی نیومد تو کوچه که ازش کمکم بخوام خودمم هرچقدر باهاش ور رفتم نشد که درست بشه خواستم اگه میشه شما کمک کنید….

نگاهمو از رو تیپ نسبتا جلفش برداشتم میدونم یاسمن کله امو از جا میکند اگه منو کنار همچین خانم جوونی که بو ادکلنش از صد فرسخی به مشام پی رسید می دید اما خب…ناچار دسته کلید و تو جیبم گذاشتم و گفتم:

-باشه…

خوشحال شد و گفت:

-واقعا مرسی!

باهمدیگه رفتیم داخل حیاط، درو پشت سر بست.کاش نمیبست!

خدا بگم چیکارت کنه یاسمن که من جدیدا حتی از قهرهای احتمالیت می ترسم!!!

حتی وقتی کنارم نیستی!

فکر کنم کم کم درحال تبدیل شدن به یه مرد زن ذلیل بودم!

باهم رفتیم سمت در…

با اون چشمهای پاشنه قرمزش که ظاهرا با رنگ جیغ لبش ست شده بود اومد سمتم.موهای بلوندش روی چشم چپش ریخته بودن و هرازگاهی با تکون سرش کنارشون میزد.

به کلید اشاره کرد و گفت:

-اونه…میخواید این جعبه رو بدید به من نگه دارم؟

-زحمتتون میشه؟

صمیمانه گفت:

-نه بابا چه زخمتی…زحمتو که قراره شما بکشین…

جهبه شیرینی رو ازم گرفت و منم مشغول ور رفتن با کلیدی شدم که تو قفل گیر کرده بود.

چند ثانیه بعد گفت:

-وای چه بوی خوبی میدن این شیرینی ها….

بدون اینکه نگاهش کنم و همچنان که با کلید ور میرفتم گفتم:

-تعترف نکنید ازشون بردارید…

با ناز گفت:

-نه آخه اینجوری که زشته…

-چه زشتی ای…درشو باز کنید و هرچندتا دوست داشتید بردارید!

در جعبه رو باز کرد و گفت:

-وای بیشخید….پس با اجازتون من یه چندتا برمیدارم..خیلی بوی خوبی دارن…بوی داغی و تازگی!

چیزی نگفتم و خیلی آروم سعی کردم کلیدو بیرون بشکم و اون همونطور که شیرینی میخورد گفت:

-به به…عجب طعمی! ببخشید میتونم بپرسم شما این جعبه شیرینی رو از کجا خریدید! من از این به بعد برم از اونجا بخرم؟

-رو جعبه نوشته!

-عه اره درست میگید…پس بزارید من ازش عکس بندازم.اینطوری بهتره….

گوشب اپلشو بیرون آورد و باهاش از در جعبه عکس انداخت…

همون موقع کلیدو بیرون آوردم و بعد به سمتش چرخیدمو گفتم:

-بفرمایید….سرش کج شده.سعی کنید دیگه ازش استفاده نکنید چون ممکنه ایندفعه بشکنه

کلیدوازم گرفت و درحالی که از خوشحالی نیشش تا بناگوشش باز شده بود و چشماش می درخشید و برق میزد گفت:

-وای مرسی…چقدر به موقع شمارو دیدم….

بی اینکه تو چشمهاش نگاه کنم گفتم:

-خواهش میکنم.کاری نکردم.با اجازتون….

جعبه رو ازش گرفتم و اونم تا جلو در همراهیم کرد.همینکه از خونه ی سوت و کور زدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم.

مردم همینجوری بیخودی واسه بقیه حرف درمیاوردن وای به اینکه…..

رفتم سمت خونه، کلید انداختم و درو باز کردم

* یاسمن *

خودمم نفهمیده بودم چی از جون این کنترل لامصب میخوام فقط میدونم هی بیخودی از این کانال میپریدم به اون کانال بلکه وقت بگذره….

کنجکاوی داشت به تک تک سلولهای بدنم سرایت میکرد و وای به احوال آدم کنجکاو.آخه بدجور تو کف بودم که بدونم ایمان میخواد چی به باباش بگه….

تا صدای باز شدن دراومد فورا کنترلو ول کردمو بدو بدو رفتم سمت در رفت.

ایمان شیرینی به دست اومد داخل و گفت:

-احیانا جنی منی چیزی که بهت حمله نکرد….؟؟

چشمم قبل از هرچیزی رفت سمت جعبه شیرینی و گفتم:

-عمو رحمان واسم فرستاده!؟

خندید و گفت:

-از کجا فهمیدی؟

واسش زبون درآوردم و گفتم:

-از اونجا که اون بیشتر هوای منو داره…خب بدو بیا واسم تعریف کن!

در حالی که جوراباشو از پا درمیاورد گفت:

-چی رو تعریف کنم!؟؟

-با عمو حرف زدی!؟

اومد و نشست رو مبل و گفت:

-اهوووم…

-خب!؟ چیگفت….

-اون داشت توضیح میداد و من در جعبه رو باز کردم.دیدن شیرینی ها حالی به حالیم کرد ولی چرا نصف بیشترش نبود.سرمو بلند کردمو گفتم:

-پس بقیه اش کو!؟

روشو سمتم چرخوند و گفت:

-بقبه ی چی!؟

متعجب ودرحالی که حس میکردم حواسش جای دیگه اس گفتم:

-شیرینی ها دیگه….آخه مشخص چندتاشو نیست…

با تاخیر جوابمو داد و گفت:

-آهان اونا….رفیقمو توراه دیدم بهش تعارف کردم اونم ازشون برداشت….

یه شیرینی دهنم گذاشتم و بعد گفتم:

-عجب دوست پر اشتهایی…همه رو برده…..

به بغلش اشاره کرد و گفت:

-حالا اینقدر چونه ی شکمتو نزن….بدو بیا بغل!

جعبه رو کنار گذاشتم و رفتم سمتش

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. اه
    اخرش قد دروغ ایمان در میاد
    من میگم اوجا از ایمان هم عکس گرفته .ایمان باید راستش رو میگفت
    شایدم زندگیشون بهم بخوره

  2. خیلی رمان خوبیه لطفا زودتر پارت جدید رو بزارین که میخوام ببینم آخرش چی میشه لطفا پارت ها رو زودتر و بیشتر بزارین خیلی کم و زود تموم میشه ولی در کل رمان خیلی خوبیه 👌👌

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن