رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 74

هردو کنجکاو و بی طاقت پشت در ایستاده بودیم .گوشمونو چسبونده بودیم به درو انتظار داشتیم از چیزایی سردربیاریم که احتمالا حتی اگه داخل هم بودیم باز نمیتونستیم بشنویم و بفهمیم.

کلافه سرمو از رو در برداشتم و گفتم:

-بیفایدس! الان دقیقا ما بر چه اساسی اینجا واستادیم وبا تکیه بر کدوم علم خفنی به این نتیجه رسیدیم که ممکنه حرفهای پدر شما و پدر منو بشنویم!؟

خودشو عقب کشید.دستشو روی صورت اصلاح شده اش بالا و پایین کرد و بعد گفت:

– آره…نمیشه چیزی فهمید و شنید!

-پس بریم داخل!?

با اخم و درحالی که از نظرش سوال من یکم احمقانه بنظر می رسید گفت:

-یاسمن یه وقتایی یه چیزایی میگیااااا…ما همین چند دقیقه پیش اینجا بودیم حالا دوباره بریم بگیم که چی!؟؟ بگیم فهمیدیم که بابای من اومده اونجا راجب عمه ی تو حرف بزنه و دقیقا به همین خاطر دوباره برگشتیم!

پشت کله ام رو خاروندم و بعد گفتم:

-خب…خب پس…پس ما چجوری بفهمیمم اون تو چی میگذره!؟

غرق در فکر از در فاصله گرفت و بعد نشست رو پله ها و گفت:

-هیچی…منتظر میمونیم صورت بابا رو ببینیم!

منظورش رو نگرفتم.رفتم سمتش و کنارش نشستم بعد پرسیدم:

-اگه نمیگی یاسمن خنگ باید بگم منظورتو نگرفتم!

با سر انگشتش زد به پیشونیمو گفت:

-زن خنگ هم نعمت….منظورم اینکه بابا که بیاد بیرون از حال و هوا و رنگ و روش قشنگ میشه فهمید بابات چی بهش گفته و نظرش چیه..راضیه یا راضی نیست…

سر تکون دادمو گفتم:

-آهاااان…گرفتم!

دستمو دور شونه اش حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو شونه اش و بعد گفتم:

-میدونی دارم چی رو تو ذهنم تصورمیکنم!؟

-درحالی که با انگشتاش ور میرفت بی ذوق و بی حوصله گفت:

-چی رو !؟

خندیدمو گفتم:

-پدرتو تو کت شلوار دومادی و عمه چاق خودمو توی تور عروس…

تو گلو خندید و گفت:

-مرده شور تصوراتتو ببرن…

لبمو گاز گرفتم و بعد بیشتر از قبل بهش چسبیدم.دستمو رو شکمش گذاشتم و گوشوش گاز گرفتم.

از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت:

-حشری شدی!؟

خندیدم.باز پرسید:

-هان!؟ حشری شدی!؟ دختری حشری روی پله ها…

دستمو از زیر تیشرت تنش رد کردم و کنار گوشش گفتم:

-مگه حشری شدن عیب داره!؟

صورتشو سمتم چرخوند و گفت:

-نه اصلا!!! ولی بجای راه پله ها اتاق خواب گزینه بهتریه!

ابروهامو بالا انداختم :

-نوووچ! حشری شدن که اتاق و خواب و پله جالیش نمیشه…

اینو گفتمو با شیطنت گوششو مکیدم.سرشو عقب برد.دستمو از زیر پیرهنش به زور بیرون کشید و گفت:

-نکن شیطون…

-میخوام میکنم…

سعی کرد منی که قصد اذیت کردنش رو داشتم از خودش دور کنه و بعد گفت:

-یاسمن به کار نکن چناااان…

بازشو رو گرفتمو گفتم:

-یه کار نکنم که چی!؟؟ هوم!؟؟

آروم و اهسته لب زد:

-اونوقت که دیگه تمام قوانینی که باهم طی کرده بودیم رو از یاد میبرمو هگ از جلو و هم از هقب…بلهههههه….

زبونمو رو لبهام کشیدمو با کلفت کردن صدام به شوخی گفتم:

-یاسمن از خدا چی میخواست!؟؟

نگام کرد و بعد گفت:

-آهان پس از خدات…باشه…بزار امشب عملی تورو به آرزوت میرسونم….

تو همون حین در باز شد و عمو رحمان اومد بیرون.

منو ایمان خیلی زود از روی پله ها بلند شدیم و هیجان زده به عمو رحمان نگاه کردیم.

درواقع خیره شده بودیم به چشمهاش، به صورتش تا بفهمیم از قانون رنگ رخساره چی میشد فهمید….

آهسته گفت:

-شما دوتا اینجا چیکار میکنید!؟

بدون هیچ حرفی بهش خیره شدیم…ظاهرا اوضاع چندان خوب نبود آخه لنظر خوشحال نبود.

من و ایمان بهمدیگه نگاه کردیم.انگار مذاکره چندان نتیجه ی خوبی نداشت…

یعنی پدرم مخالف کرده!؟؟؟

بیچاره عمه و بیچاره عمو رحمان….

عمو رحمان بدون اینکه جواب مارو بده و رفع کنجواوی و فضولی بکنه از پله ها پایین رفت تا برم خونه اش…

تگاهی به ایمان انداختم و گفتم:

-ایمان غلط نکنم بابام دست رد به سینه ی بابات زده!

چیزی نگفت و اونم از پله ها رفت پایین و منم به دنبالش…درو باز کرد و رفت داخل

عمو رحمان داشت واسه خودش چایی می ریخت.

ایمان ازش پرسید :

-آخه حاج آقا چرا قبول نکرد! چه ایرادی داره شما و فرخنده خانم ازدواج کنید.جرم مگه؟؟میخواید اصلا خودم با حاج آقا صحبت کنم !؟

سر برگردوند سمت ایمان و پرسید:

-کی گفت حاجی مخالف!؟

ما هردوباهم پرسیدیم:

-نبود!؟؟؟

لبخند زد و گفت:

-نه! اصلا!

-یعنی …یعنی رضایت داده!

اهسته خندید و گفت:

-بله!

ایمان فقط لبخند زد اما من کف دستامو محکم بهم کوبیدم و گفتم:

-ایول….

دویدم سمتش و محکم بغلش کردمو گفتم:

-پیشاپیش مبارک باشه بهترین پدرشوهر دنیا….یادت بمونه که عروست اولین کسی بود که بهت تبریک گفت!

دستشو نوازش وار و با محبت رو کمرم کشید و گفت:

-بعله که یادم می مونه

ایمان از پدرش پرسید:

-حالا برنامه چیه!؟

-برنامه اینکه من میرم دنبال فرخنده خانم و میارمش….

باز من باهیجان گفتم:

-وای چه روزی بشه فردا….عمو رحمان تو بهترین دوماد دنیا میشی!

عمو رحمان باخجالت خندید و

ایمان دستمو از پشت گرفت و گفت:

-بیا…بیا دیگه خودشیرینی بسه…بیا بریم….

واسه عمو رحمان دست تکون دادم و گفتم:

-بازم مبارک باشه عمو…

ایمان از خونه بردم بیرون و بعد گفت:

-میخوام وقتی عمه ات اومد اینجا دعوتشون کنیم خونه خودمون….

هیجان زده گفتم:

-فکرت عالیه! ولی ما نه میوه داریم نه شیرینی!

اون ایستاد و من یکی دوپله بالا رفتم.یکم باخودش فکر کرد و بعد گفت:

-میرم میخرم !!

متعجب گفتم:

-الان!؟؟ این موقع…شب شده بمون خونه فردا میری…

سرشو بالا انداخت و گفت:

-نه الان برم بهتره فردا من صبح زود میرم اداره…قراره رو پرونده ی جدیدی که سپردن بهم کار کنم!

به ناچار گفتم:

-امممم باشه…پس زود برگرد.باشه…قبل تاریکی هوا…

خندید و گفت:

-باشه !

ایمان رفت بیرون و منم رفتم خونه…هوس کردم دوش بگیرم و بعد یه لباس سکسی مشکی بپوشم…بدون لباس زیر! صرفا جهت آزار ذهنی ایمان و قلقلک احساساتش….

توی اتاق لخت شدم و بعد با پوشیدن دمپایی هام رفتم توی حموم.

برای سر و تنم از دو شامپوی مخصوص خوشبو کننده استفاده کردم.

اسمان مثل خیلی از مردای دیگه عاشق بوی شامپو و موهای من تو حالت نمدار بود…موهایی که خنک و سرد باشن….

پس وقتی بیرون اومدم از سشوار استفاده نکردم.

چقدر خوب بود ولی! اینکه عمو رحمان و عمه بهم برسن!

رو به روی آینه ایستادمو خودم رو توی اون لباس خواب مشکلی که بالاش حالت سوتین داشت و پایینش تور بود نگاه کردم.

همیشه رنگهای جیغ میپوشیدم و اینبار تصمیم گرفتم تیره….

البته انتخاب بدی هم نبود چون خودم از خودم توی اون لباس راضی بودم…

موهای نم دارمو بدون اینکه بببندم همینجوری آزاد گذاشتم و رژلب سرخی هم به لبهام زدم.

بعد رفتم و رو به روی تلویزیون نشستم تا ایمان بیاد و باهم یه شب بیادموندنی رو رقم بزنیم…

*ایمان*

خریدهارو روی صندلی عقب گذاشتم و پشت فرمون نشستم.

درحین رانندگی خصوصا وقتی تنهایی فقط باید موسیقی گوش بدی.حالا اگه یاسمن بود اونقدری شیطونی میکرد و وراجی آدم اصلا یادش میرفت میشه تو ماشین موسیقی پلی کرد.

میوه خریده بودم و حالا مونده بود شیرینی و آجیل که تصمیم داشتم از شیرینی فروشی بزرگ بابا بخرم.

پیاده شدم و رفتم داخل …

مثل همیشه شلوغ بود.

قبل هر چیزی رفتم سمت آجیلها…

دستمو تو پسته ها فرو بردم و به عادت همیشگی یه مشت ازشون برداشتم.

باید هم تخمه ژاپنی میگرفتم، هم پسته، هم تخمه سیاه و سفیدو…

بعداز انتخاب آجیل رفتم سمت ویترین شیرینی ها.چون محو تماشای ویترین پر ملات بودم ناخواسته با یه نفر که مثل من مشغول تماشا و انتخاب شیرینی بود و از رو به رو میومد برخوردم کردم.

خریدهای توی دستش افتاد روی زمین…

رو کردم سمتش و گفت:

-ببخشید من واقعا معذرت میخوام اصلا حواسم نبود…

خم شدم و وسایلش رو که بخاطر برخورد با من روی زمین ریخته بودن جمع کردمو بعد کمرم رو صاف کردم و اون موقع بود که باهاش چشم تو چشم شدم و شناختمش!

بله! ظاهرا همون همسایه ی جدیدمون بود!

با دیدن من لبخندی عریض زد و گفت:

-ئہ شمایید…خوب هستید!؟

-ممنون.ببخشید من اصلا حواسم نبود!

بازم با لبخند گفت:

-نه معذرت خواهی چرا اخه! هیچ احتیاجی به اینکار نیست…اصلا تقصیر من بود.من باید جلومو نگاه میکردم…میدونید از همون لحظه که شما از اون شیرینی های خوشمزه به من دادید دیگه نتونستم از خیرشون بگذرم…اومدم که ازشون بگیرم ولی ماشالله اینجا اونقدر بزرگ و شلوغ هرچی میگردم اون شیرینی هارو پیدا نمیکنم!شما کمکم می کنید!؟

چشم چرخوندم و با اشاره به ویترینهای سمت راست گفتم:

-اونجان…اونجا میتونین ازشون بردارین!

فکر میکردم بره اما موند و گفت:

-شما امشب میخواین از کدوما بخرید!؟

دستامو تو جیب شلوارم فرو بردم و گفتم:

-من خب امشب خیلی چیزا میخوام بخرم….چون فردا مهمون داریم…ولی….

مکث کردم.به شیرینی های جدیدی که ریخت و بوی خوبی داشتن و احتمال میدادم تازه توی ویترین گذاشتن اشاره کردمو گفتم:

-اینا…اینا باید عالی باشن

تمام شیرینی هایی که میبینید همه توی آشپزخونه ی همینجا درست میشه برای همین همه عالی و گرم و تازه هستن!

با ذوق گفت:

-وای چه عالی!!!

-پس من از همینا میخرم!

فقط یه لبخند زدم و بعد رفتم سراغ محمود و ازش خواستم چیزایی که میگم رو برام آماده کنه!

سفارشهارو که گرفتم از شیرینی فروشی زدم بیرون و این خروج همزمان شد با بیرون اومدن خانم همسایه!

خانمی که همیشه شیک و جینگول مستون و تنها بود!

بازم بهم لبخند زد و پرسید:

-دارید تشریف میبرید خونه!؟

-بله!

-من امروز چون اومده بودم پیاده روی یادمورفت ماشینمو بیارم.مشکلی نیست باشما بیام آقا….راستی…اسمتون چی بود!؟

به ناچار گفتم:

-نه خواهش میکنم مشکلی نیست….ایمان….

-آهان بله آقا ایمان….منم تانیام…

بدون لبخند گفتم:

-خوشبختم

و بعد پشت فرمون نشستم.اومد و کنارم نشست و من ماشین رو روشن کردم.

از همون بدو ورود سر حرف زدن رو باز کرد و گفت:

-تنهایی خرید اومدن خیلی بده واقعا…

بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم:

-گاهی خوب گاهی.خب شما باهمسرتون بیاید!

اینو که گفتم خیلی زود و مشتاقانه جواب داد:

-سه ماه پیش طلاق گرفتم.اصلا دلیل نقل مکان به خونه ی جدید هم همین بود….میدونید…حس میکردم دیگه نمیتونم تو اون آپارتمان سر کنم چون کنار اومدن با طرز نگاه های همسایه ها واقعا سخت بود …حضور یه مرد واقعا تو زندگی یه زن مهم ولی خب…چه میشه کرد.قسمت من این بود

-متاسفم! ان شالله با مرد بهتری آشنا بشید….

با لبخندی خاص بهم زل زد و گفت:

-امیدوارم

نمیخواستم زیاد باهاش گپ بزنم که صمیمی بشه.بنظرم این پتانسیل رو داشت که با یه گفت و گوی طولانی بخواد خودش رو صمیمی تر بکنه….

خودش موسیقی رو عوض کرد و گفت:

-من عاشق موسیقی ام.شما چطور!؟

خیلی کوتاه جواب دادم:

-بله منم گوش میدم

دستاشو بهم چسبوند و با آب و تاب گفت:

-من که یکی از بهترین تفریحاتم رفتن به تمام کنسرتهاست…معمولا اکثر کنسرتهارو میرم خیلی وقتها شده بعضی خواننده هارو دوست ندارم ولی چون رفیقم فنش همراهش به اون کنسرت میرم که خوب انصافا بد هم نمیگذره…میدونی آقا ایمان من معتقدم با دوستاتون میتونید توی جهنم هم خوش بگذرونید البته….هی….داریم رفیق نامرامو نامرد…

تیکه ی آخر جمله اش رو با آه و حسرت به زبون آورد.

چون فکر کردم درهرصورت موضوعی هم اگه وجود داشته باشه به خودش مربوط هیچی نپرسیدم ولی خودش بعد از یه مکث کوتاه یه آه کشید و با زدن یه پوزخند گفت:

-رفیق صمیمیم با شوهرم در ارتباط بود و حتی پنهونی ازدواج کرده بودن دلیل طلاقمونم همین بود البته ما قبلش هم با هم یه سری اختلاف ها داشتیم..من واقعا دیگه علاقه ای بهش نداشتم فقط یکم بخاطر رفتار رفیقم ناراحت شده بودم.بخاطر نامردیش…شما مجردید!؟

بلافاصله گفتم:

-نه من متاهلم….

انگشتای دستام رو از نظر گذروند و گفت:

-ولی حلقه ای رو انگشتتون نمیبینم….

چون اینو گفت فورا به دستم نگاه کردم بعد در کمال ناباوری دیدم که آره درست میگه…حلقه ام رو دستم نیست!

این خبر واسه خودم کمتر از یه شوک نبود.چیکارش کردم!؟؟ اوه اوه یاسمن…یاسمن بفهمه بیچاره ام!

اصلا یه لحظه فکر و ذهنم بهم ریخت.دست بردم تو جیبهای شلوارم ولی نبود.حتی داشبورد و زیر پاهامم نگاه کردم ولی نبود….

یعنی کجا گذاشته بودمش!؟؟ ای لعنت! حتی یادمم نمیومد که ممکن کجا گذاشته باشمش!!!

-آقا ایمان….

سرمو به سمتش چرخوندم.این نبود حلقه چنان اعصابمو بهم ریخته بود که اصلا نفهمیدم اینم کنارم نشسته…لبخند زد و گفت:

-عادت دارین به گم کردنش!؟

نمیدونم از پرسیدن این سوال چه منظوری داشت ولی با این حال گفتم:

-نه! اولینباریه که میبینم رو دستم نیست …یادمم نمیاد آخرین بار کجا گذاشتمش!

سرشو یه کم خم کرد.موهای پبچ و تاب دار بلوندش آویزون شدن، با اون صدای پر عشوه اش پرسید:

-خانمنون حساسن!؟؟

-نه بیشتر خودم حساسم…

-آهان.گفتم شاید از اینا باشه که اگه بفهمه حلقه تون نیست کنفیکون راه بندازه….حالا شاید تو ماشینی جایی افتاده باشه پیدا میشه نگران نباشید!

دست از جستجو برداشتم چون در حین رانندگی اصلا فایده ای نداشت و بعد لب زدم:

-امیدوارم….

وقتی نزدیک خونه اش رسیدیم سرعت ماشین رو کم کردم…لبخند زنان گفت:

-وای اقا ایمان نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم.تشریف بیارید بریم خونه لااقل یه قهوه مهمونتون کنم بخاطر زحمتاتون….

ظاهرا خیلی لارج بود.ولی من دراین حد لارج نبودم.بجز این تمام ذهنم درگیر حلقه بود.

-ممنون ..باید برم….

وسایلش رو که برداشت و رفت ماشین و روندم و اینبار جلوی خونه خودمون نگاه داشتم و‌بعد بادقت مشغول گشتن ماشین شدم.

اصلا حتی یک درصدهم یادم نمیومد جایی گذاشته باسمش…نمیدونم شاید دلیلش این بود که تمرکز نداشتم.

هرچقدر ماشین رو زیرو رو کردم خبری نبود که نبود. انگار که غیب شده باشه و رفته باشه تو زمین….

فکر کنم کم کم باید به وجود اجنه ایمان بیارم!

به ناچار ودرحالی که ذهنم شدیدا درگیر حلقه بود وسایل رو از عقب ماشین برداشتم و بعد رفتم سمت خونه….

پله ها رو بالا رفتم و خودمو رسوندم جلوی خونه….زنگ رو فشار دادم و منتظر موندم یاسمن درو باز کنه.

حالا خدا کنه متوجه نبود حلقه نشه و فاجعه به بار نیاد.

اومد درو باز کرد و با لب خندون گفت:

– سلام ایمان جونم…

-سلام….

اومدم داخل.کفشهامو درآوردم و با پوشیدن دمپایی ها رفتم سمت آشپزخونه….

یاسمن دنبالم اومد و گفت:

-وای چقدر چیز میز خریدی….وای شیرینی…به به! من عاشقشونم….

وسایلو گذاشتم رو میز و فورا دستمو پس کشیدم.

حالا که فهمیدم خبری از حلقه نیست نمیدونم چرا حس میکردم هر آن ممکن یاسمن نگاهش بره سمت دستم.

از شیرینی ها خورد و گفت:

-به به….من عاشق این شیرینی هام.پایه ای چایی درست کنم با شیرینی بخوریم!؟

هی باخودم فکر میکردم که ممکنه اون حلقه رو گذاشته باشم واسه همین حواسم به یاسمن نبود.صدام زد و گفت:

-ایمان حواست کجاست!؟؟؟ ایماااان….

از فکر بیرون اومدم و گفت:

-هان !؟ چی گفتی!؟

خندید و گفت:

-حواست کجاست….گفتم چایی میخوری با شیرینی!؟

-آره اره میخورم….

اینو گفتم و رفتم سمت کاناپه.نشستم روش و تلویزیون رو روشن کردم.کاش قبل شک کردن یاسمن من حلقه رو پیدا کنم که واسم دردسر نشه….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫10 نظرها

  1. نویسنده عزیز لطفا داستان و زیاد کشش نده که بعدش ایمان اون دختر باهم میریزن روهم یا خیلی چیزای دیگه…

  2. ممنون از زحماتتون ک پارت جدید هم نسبتا طولانی تر بود هم خیلی آن تایم و باحال بود. ب نظرم درست نیست تو کامنتامون بگیم نویسنده چی کار بکنه و چی کار نکنه چون این ذهن نویسندست ک داره مینویسه و حتما یه ایده خوب تو سرشه پس ما دخالت نکنیم بهتره ب نظر من کار ایمان با این خانوم همسایه در میاد

  3. بسه دیگه چقد کشش میدید من مطمئنم تموم نمیشه و ایمان با دختره به یاسمن خیانت می کنه و گرنه چه دلیلی داره که رمان آنقدر ادامه دار باشه

  4. خدایییییش این رمان تا کی قراره ادامه داشته باشه؟؟؟ انگار ی زندگی واقعی و داره روز ب روز مث ی زندگی عادی طی میشه و داره تعریف میشه. دیگه تمومش کن نویسنده جان….

  5. تمومش نکنین من خیلی دوسش دارم،میشه لطفا زودتر پارت جدیدرو بزاردید؟اگه بزارید ساعت چند میزارید؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن