رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 76

وقتی همه رسیدیم خونه حاج بابا توی حیاط ایستاد و گفت:

-امشب همه مهمون من ..گوشت میخرم همینجا تو حیاط یه جشن کوچیک خانوادگی میگیریم…

امیرحسین به شوخی شروع کرد سوت بلبلی زدن و بعد گفت:

-ماشالله به بابای دست و دلبازم…احسنت! چه کبابی بشه کباب حاج اقا پز!

صدای خنده های همشون به هوا رفت.خوشحال بودن.خوشحالو شاد.بیشتر از همه هم عمو رحمان و عمه!

تنها من و ایمان بودیم که هرکدوم پکر و عصبی یه گوشه ایستاده بودیم.

تصمیم داشتم اصلا نرم خونه خودمون.یعنی باید حالا حالاها تنها باشه تا بفهمه چه رفتار غلطی داشته.

چیزی که بیشتر از هرمورد دیگه ای بهم فشار عصبی وارد میکرد حتی بیشتر از اون تو دهنی، نبود حلقه اش بود و بیتفتاوتیش در این مورد .

نمیتونستم باهاش کنار بیام و به خودم بگم خب این یه حلقه اس و به جهنم که جا گذاشتش….واقعا نمیتونستم چون خیلی سختم بود.

رفتم سمت یلدا.زدم رو شونه اش و گفتم:

-تو میری کجا!؟ خونه حاج بابا یا ….

خندید و گفت:

-ئہ یا نداره دیگه…معلوم خونه حاج بابا…اخه میدونی نمیخوام خلوت بابا و عمه فرخنده رو به هم بزنم….البته امیرحسین هم برمیگرده اصفهان….

-امروز!؟

-نه فردا صبح زود…ولی من میمونم.یه چند روزی می مونم…

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-باشه.پس منم میام پیشت.

یکم تعجب کرد چون پرسید:

-میای خونه حاج بابا…!؟

-آره!

قبل اینکه بخاطر این تصمیم من باخودش به نتیجه های مختلف و جورواجور نرسه زودی گفتم:

-میام که تو تنها نباشی و اگه شبی نیمه شبی جوجه کوچولت بیدارشد کمک کنم.

یلدا بیخبر از همه جا گفت:

-وای یاااااسی مررررسی!

کم کم هرکس رفت دنبال کار خودش.

حاج بابا رفت بیرون، امیرحسین با رفیقش قرار کاری داشت و ماهم رفتیم بالا….ایمان هم رفت خونه خودمون‌.همونقدر بهم ریخته و عبوس!

اون همه اش منتظر بود که من برم خونه خودمون ولی جلو چشمای خودش رفتم خونه حاج بابا.

بابام با تموم سخت گیری هاش هیچوقت هیچ زمانی دست رو من بلند نکرده بود اما ایمان حالا این چندمین بارش بود که به خودش این جرات رو میداد

باید یاد بگیره با من چطوری برخورد کنه!

یلدا بچه رو روی تشک کوچویکی دراز کرد و رفت براش شیر آماده بکنه.منم رفتم تو اتاقم و بعداز عوض کردن لباسهام برگشتم تو هال و سرگرم بازی با اهورا شدم.

مامان که فکر نمیکرد من اینجا باشم از توالت که بیرون اومد گفت:

-عه یاسی تو اینجا چیکار میکنی!؟

با لبخندی مصندعی گفتم:

-چیه فاطی جون دوست نداری من بیام اینجا…

دستاشو با دستمال خشک کرد و گفت:

-نه مادراین چه حرفیه….

اون رفت سمت آشپزهونه و من همچنان سرگرم بازی با اهورا شدم.

چند دقیقه بعد یلدا با شیشه شیر اومد و کنارم نشست و بعد گفت:

-یه وقت هوس بچه مچه به سرت نزنه ها….از وقتی این وروجک به دنیا اومده من و امیرحسین نه خواب داریم نه خوراک…باورت میشه گاهی آرزو میکنم چند دقیقه وقت کنم حموم یا دستشویی برم!؟؟

خندیدم و گفتم:

– دخترا عروسی که میکنن به دوستشون میگم آی ای یه وقت عروسی نکنیناااا بشین خونه باباتون و واسه خودتون حال کنید…بعد بچه دار که میشن باز همین حرف رو میزنن…ای ای…یه وقت بچه مچه نیاریو…خب آدمی که ازدواج میکنه باید وارد دنیای جدیدی بشه که بچه آوردن هم جزئی از این دنیای جدید!

سر پستونر رو گذاشت دهن اهورا و بعد گفت:

-آره ولی آدم پیر میشه! از وقتی اهورا دنیا اومده همش احساس میکنم چاق تر و شلخته تر شدم.حتی پوستمم تاریک و کدرشده واسه اینکه شبانه روز بیدارم.

انگشتمو لای دست اهورا گذاشتم و با لبخند گفتم:

-عوضش یه پسر داری شاه نداره صورتی داره ماه نداره…ببین چقدر خوشگل و عزیز

اهورا تند تند شیر میخورد و همه اش منو خیره و متعجب نگاه میکرد.

دستشو آهسته تکون دادم و گفتم:

-چیه وروجک!؟؟ داری باخودت میگی عجب عمه ی خوشگلی دارم!؟؟؟واقعا خوشبحالت که عمه ای مثل من داری….از اون خوش شانس های روزگاری…

یلدا از این حرفهای من شروع به خندیدن کرد و گفت:

-ماشالله چه خودتو تحویل میگیری! راستی ایمان کجاست!؟

آهسته جواب دادم:

-بالا…

-تنهابی!؟خب جرا نمیاد همینجا کنارهم باشیم!

-ولش کن میخواد بخوابه لابد…

شونه بالا انداخت و گفت:

-باشه….

بابا کیسه های حاوی گوشت رو گذاشت رو اپن و بعد کتش رو از تن درآورد و رفت سمت سرویس تا دستاشو بشوره و آماده ی به سیخ کشیدن کبابها بشه.

اهورارو بغل گرفته بودم و تو اتاق قدم میزدم که یلدا با شیشه شیر پر شده از آشپزخونه بیرون اومد و بعد گفت:

-خسته شدی یاسی! بده من بغلش کنم شیرش رو بدم!

لپ اهورا رو ماچ آبدار کردم و بعد گفتم:

-اصلا هم خسته ام نکرده! خیلی هم پسر دوست داشتنی و عزیزیه! عشق عمه اش هست!

یلدا شیشه رو تو دستش تکون تکون داد و بعد گفت:

-آره…این گل پسر خیلی دوست داشتنی ولی نه تا وقتی که گشنگیش شروع بشه.

رو مبل نشست تا من بچه رو بزارم بغلش که بتونه بهش شیرش رو بده.

اهورارو بهش دادم و بعد یه گوشه رو مبل کز کردم.

من حتی وقتی اهوراروهم تو تمام فضای خونه می چرخوندم هم به ایمان فکر میکردم.

ایمانی که بازم دست روی من بلند کرده بود.

ایمانی که بجای یه توضیح کامل و درست و حسابی متوسل شده بود یه زور بازوش!

مامان که ظاهرا برای چندمین بار صدام زده بود، وقتی سرم رو به سمتش چرخوندم متعجب گفت:

-حواست کجاست دختر !؟ بلند شو این سیخهای کباب رو بیار….

بی حرف بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه.سیخهای کباب رو آماده کردم و گذاشتم رو گاز و بعدهم رو صندلی مشستم تا توی خرد کردن گوشت به مامان کمک کنم .

من همچنان تو فکر بودم اما اون درحالی که تند تند تیکه های گدشت رو خورد میکرد پرسید:

-ایمان سر کاره!؟

از تو فکر بیرون اومدم و گفتم:

-نه خونه اس!

با تعجب گفت:

-وااااا! خونه اس و تاحالا نیومده پایین!؟

پووووف! حالا که اوضاع قاراش میش شده هی همشون سراغشو میگیرن.کلافه گفتم:

-خب نیاد…خسته بود خوابیده لابد…

دلسوزانه گفت:

-برو صداش بزن مادر…برو صداش بزن بیاد پایین یه چیزی بخوره….

واسه اینکه دست از سرم برداره گفتم:

-باشه باشه….بعدا صداش میزنم….

اینو گفتم و دوباره رفتم.تیکه گوشت بزرگی برداشت و گفت:

-اون طرفشو بگیر خوردش کنم!

یه طرف گوشت رو گرفتم و اون مشغول خرد کردنش شد اما چون من حواسم نبود و وقتی اون تیزی کارد رو رو گوشت میکشید دستمو عقب نبردم و این بود که جای بدی از دستمو برید.

آخ بلندی گفتمو به صورت غریزی فورا انگشتمو عقب کشیدم.

مامام از پشت میز بلند شد و گفت:

-عه عه! حواست کجا بود تو دختر!؟؟؟ ای بابا….

رفت و برام چندتا دستمال آورد و گذاشتم رو دستم ولی مگه خونش بند میومد.یلدا و بابا با نگرانی اومدن تو آشپزخونه و هی می پرسیدن چیشده …

چون بریدگی جای بدی بود و زیاد ازش خون می رفت همشون نگران شده بودن.

واسه اینکه نترسن با وجود درد شدید گفتم:

-هیچی نیست خوبم!

مامان پریشون گفت:

-چی چی رو هیچی نیست! آخه تو حواست کجا بود.خدایا….ببین چی شده…..

بابا اومد تو آشپزخونه و تا چشمش به انبوه دستمالهای خونی دست غرق خون من اقتاد گفت:

-این چه جوری این بلا سرش اومد آخه فاطمه…حواست کجا بود.ببین دخترو به چه روزی انداختی…مگه نگفتم بزار خودم بیام….

همون موقع صدای زنگ تو خونه پیچید.

یلدا که داشت با ناراحتی منو نگاه میکرد از آشپزخونه بیرون رفت تا درو باز کنه.

بابا مچ دستمو گرفت و شیر آب رو باز کرد تا خون رو تمیز کنه و همزمان از مامان خواست باند و چسب بیاره!

درد داشتم ولی این درد به اندازه ی درد روحیم کارساز نبود.

تو اون شلوغی صدای سلام ایمان سرهارو به سمت خودش برگردوند.

خیلی زود نگاهمو ازش گرفتم. وقتی دید همه دور من جمع شدن پرسید:

-چیشده!؟

یلدا نگران گفت:

-چاقو دست یاسی رو بریده…

حتی برنگشتم که بهش نگاه کنم چون ازش عصبانی بودم به همون شدت دیروز…

اومد تو آشپزخونه امامن نگاهمو دوختم به دستم که عین چی ازش خون میومد

مامان جعبه کمک های اولیه رو باخودش آورد و گفت:

-بگیر حاجی…بگیر دستشو باند پبچی کن تمام خونش رفت بچه!

بعد با تاسف دستشو رو پشت اون یکی دستش زد و گفت:

-عجب غلطی کردم از خواستم کمک کنه ها!

بابا در جعبه رو خواست باز کنه اما ایمان اومد جلو و گفت:

-خودم دستشو باند پیچی میکنم.شمازخمت نکش!

بعد مچ دستمو گرفت و گفت:

-بلندشو یاسی…بلندشو بریم تو هال بشینیم دستتو…

حرفش تموم نشده بود که گفتم:

-نیازی نیست خودم درستش میکنم…

-یعنی چی درستش میکنی!؟ تمام خون بدنت داره میره…بلندشو…بلندشو …

نمیخواسنم بلندشم.حتی نمیخواستم ببینمش ولی اصرار حاج بابا درنهایت منو انداخت تو عمل انجام شده.

با اون سگرمه های توی هم همراهش رفتم تو هال و بابا و مامان هم دوباره مشغول خرد کردن گوشت بره شدن تا امسب حسابی بخاطر ازدواج عمه و عمو رحمان به خودشون حال و صفا بدن…

نگاهمو دوخته بودم جای دیگه ای تا چشم تو چشم نشیم.

چند دقیقه ای ساکت و بی حرف رو به روی هم نشسته بودیم.

دست من روی میز کوچیک بود و اونم با احتیاط باند رو دورش میپیچوند.

تا اینکه بالاخره گفت:

-تا کی میخوای با من اینطوری رفتار کنی!؟ هان!؟ تا کی میخوای تو صورتم نگاه نکنی و باهام حرف نزنی!؟

چیزی نگفتم.اونقدری ازش دلگیر بودم که حتی نخوام ببینمش.

همونطور که باند رو آهسته دور دستم می چرخوند جوری که فقط صداش به گوش خودم و خودش برسه گفت:

-من یه لحظه عصبی شدم.اصلا نفهمیدم دارم چیکار میکنم.تو که دیگه منو بهتر میشناسی یاسمن….باهمه خونسردیم گاهی اختیارم از دستم در میره…

پوزخند زدم.پوزخندی که خیلی به مذاقش خوش نیومد.چون با کلافه و خستگی سری تکون داد و بعد گفت:

-قبول کن تقصیر خودت بود.چقدر ازت خواستم حرف نزنیم تا وقتی که بریم خونه….جای بحث تو محضر نبود.تو خونه بود!

چه چرت و پرتهایی میشنیدم ازش! چای بحث! من اصلا باهاش بحث نکروه بودم اون بود که با یکی دو سوال من بهم ریخت و شروع کرد….

اون بود که حلقه اش رو دستش نکرد….

اونوقت دنبال مقصر میگشت و جالب اینچا بکد که منو مقصر میدونست.

نامحسوس و از گوشه چشم دوباره دستهاشو نگاه کردم.

نه….بازم خبری از حلقه نبود.من مطمئنم این ذره ای براش اهمیت نداره.اگه داشت که الان حلقه اش سر جاش بود.

چسبی روی تیکه ی آخر باند زد که باز نشه.کارش تموم شده بودم خواستم دستمو پس بکشم که اجازه نداد و تو دست خودش نگهش داشت و بعد گفت:

-یاسمن !؟

واسه رفتن سماجت نشون ندادم اما نگاهش هم نکردم.با مکث گفت:

– به من نگاه کن…

کلافه سرمو به سمتش چرخوندم و بدون هیچ حرفی نگاهش کردم.

یکم ژولیده بود.خلاف همیشه!

چشماش هم سرخ بودن و قیافه اش عبوس و درهم.اصلا چه اهمیت نداشت.

زل زد تو چشمام و گفت:

-میخوام بیای خونه….

با خشم و بدون اینکه اجازه بدم صدام بالا بره گفتم:

-بیام‌خونه!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-آره مبخوای بیای حونه و این قهره مسخره رو تمومش کنی

هه! میگفت قهر مسخره! اصلا از نظر اون همه چیز من مسخره است.

با تحکم‌گفتم:

-من….باتو..هیچ جایی نمیام.میفهمی!؟

عبوستر شد و گفت:

-یعنی چی!؟

-یعنی همین که شنیدی….

از حالت متعجب صورتش مشخص بود انتظار نداشت این دعوا بیشتر از چند ساعت طول بکشه ولی این بیشتر از یه دعوا بود.

-تو چت شده یاسمن!؟؟؟

-من چیزیم نشده اونی که یه چیزش شده تویی.حالاهم دستمو ول کن…دیدنت اذیتم میکنه!

دستمو به زور از تو دستش بیرون کشیدم و بعد بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه تا دوباره به مامان کمک کنم.

یلدا درحالی که اهورارو تو بغل گرفته بود اومد پیشم و گفت:

-تو که دستت آسیب دیده نمیتونی کاری کنی….اهورارو بغل بگیر من به خاله فاطمه کمک میکنم.

اهورارو از یلدا گرفتم و بردمش تو خونه چرخوندمش.ایمان هم چون از من و همصحبت شدن با من مایوس شد از خونه زد بیرون و مثل بقیه رفت تو حیاط…

ناراحت آه عمیقی کشیدم.من نمیخواستم اینطوری بشه اما شد.شد چون اون همیشه تو همچین مواقعی مثل دیکتاتورها رفتار میکرد.

دستمو نوازشوار رو کمرم اهورا کشیدم و سعی کردم واسه چند لحظه هم که شده بهش فکر نکنم.

چند دقیقه بعد هممون توی حیاط جمع شدیم.آقایون بجز حاج بابا و عمو رحمان دور منقل جمع شده بودن.

وقتی میگم آقایون یعنی باید به جمع بهزاد و پدرش رو هم اضاف کرد.شوهر خاله ای با روحیه ی کاملا شاد و جوون!

در واقع اینبار پدر کو ندارد نشان از پسر!

پدر بهزاد درحالی که کبابهارو باد میزد گفت:

-آقایون خانمها سکوت رو رعایت کنید که میخوام یه اهنگ ناب براتون بخونم.به افتخار عروس و دوماد….

اون میگفت و پسرش بهزاد سوت و کل و هورا می کشید.و ثانیه ای هم نه خسته میشدن و نه از مسخره بازی درآوردن کوتاه میومدن.بمب روحیه بودن دیگه کاریشونم نمیشد کرد!

ما ساکت مونیدم اون شروع کرد با صدای بلند آواز خوندن خاله هم بیشتر از بقیه هرهر میخندید و کیف میکرد.

خوشبحالشون! این پدر و پسر و حتی خاله همیشه جو خونشون آدمو به حسرت مینداخت بس که خو ب و شاد و باحال و مسخره بودن!

پایه و گرم!

عمه خندید وبعد دستشو رو پای خاله گذاشت و گفت:

-وای خوشبحالت عزیزم.آدم یه شوهر و به پسر اینجوری داشته باشه دیگه تا آخر عمرش غم و غصه نمیخوره.اصلا حالا میفهمم چرا هربار که میبینمت ماشالله ماشالله از دفعه قبلیت سرحالتر و خشوگلتر و جوون تری!

اونا خندیدن و من با منتهای دلخوری ازهمون دور چشم دوختم به دستهای خالی ایمان و صورت پکرش.

کنار امیرحسین ایستاده بود و هرازگاهی با بی میلی سیخونکی به کبابها میزد.

قبل از اینکه متوجه ام بشه رومو ازش برگردوندم و خودمو با خوردن اون چای زعفرونی خوش رنگ سرگرم کردم…

آخرشب بود که بساط عیش و نوش تموم شد.

و چیزی نموند جز یه عالمه ظرف نشسته!

تنها بهانه ای که داشتم تا هم نرم خونه خودمون و هم هی ازم نپرسن چرا نمیرم اونجا این بود که شستن ظرفها رو خودم برعهده بگیرم.

یلدا اهورارو شیر داد و بردش توی اتاق تا بخوابونش.

قبل از اینکه بره بهم‌گفت:

-میبینی…!؟ امیرحسین میخوابه و عین خیالشم نیست که اهورا اینجوری آزارم میده.

-مردا همشون همینجوری ان یلداجون….

-آره والا.خب…بزار اهورارو بخوابونم میام کمکت…

دستمو بالا آوردمو گفتم:

-نه نمیخواد.تو برو استراحت کن…

-مطمئنی!؟

-آره برو

-پس شب بخیر!

لبخندی بهش زدم و بعد رفتم تو آشپزخونه.

دستکشهارو پوشیدم و مشغول شستن ظرفها شدم که مامان اومد داخل و گفت:

-ئہ یاسمن .تو اینجا چیکار میکنی!؟ ول کن ظرفهارو.ول کن نمیخواد تو دست بهشون بزنی.من خودم میشورمشون….تو آخه بچه با این دست زخمیت…..ای بابا….بدو…بروخونتون نمیخواد ظرف بشوری!

به کارم ادامه دادم و گفتم:

-مادر من دستم زخمی شده قطع که نشده.بعدشم دستکش پوشیدم هیچ دردی هم ندارم.

چون خسته بود کوتاه اومد و گفت:

-باشه عزیزم…پس من میرم بخوابم!

مامان که رفت مابقی ظرفهارو هم شستم و بعد از اونجا اومدم بیرون.چون ظرفها خیلی بودن حسابی خسته ام شده بود.اونقدر که هم گردنم درد گرفته بود و هم پاهام….

بجای اینکه بدم خونه رفتم سمت اتاق خواب قدیمی….یا بهتره بگم اتاق خواب دوران مجردی!

درو باز کردمو رفتم داخل…

گوشیمو برداشتم و درازکشیدم رو تخت…چندتا پیام داشتم که همه شون از طرف ایمان بود….

و همشون هم یه کلمه بودن”یاسمن؟”

خلاف میلم واسش نوشتم” بله؟” بعدهم ارسالش کردم…

دستامو ازهم باز کردم و خیره شدم به سقف.همون لحظه دوباره واسم از طرف ایمان پیام اومد.

بی انگیزه و بی حوصله بازش کردم:

“بیا خونه ”

پوزخند زدم و واسش نوشتم” من جایی که تو باشی نمیام”

گوشی رو عصبی کنار گذاشتم.پیرهنم رو از تنم درآوردم و به عادت همیشگی لخت رفتم زیر پتو….گوشی دوباره لغزید و صفحه اش خاموش و روشن شد.دست دراز کردم و برداشتمش و دوباره پیام رو باز کردم:

“من رو پله ها نشستم و منتظر توام بیا یاسمن…”

عصبی و تند تند براش تایپ کردم:

” بیخودی منتظر نمون.من نمیام.دیگه پیاماتو نمیخوام پس بیخودی پیام نفرست”

گوشی رو پرت کردم پایین و چشمام رو بستم!

دیگه نمیتونستم‌ اینقدر ساده بعضی کارهاش رو ببخشم.

* ایمان *

پیام آخرش رو که خوندم از اومدنش مایوس شدم.

گوشی رو گذاشتم کنار وکلافه دستهامو تو موهام فرو بردم.

لعنت به من! لعنت به من که باز افسار اعصابم از دستم در رفت و روش دست بلند کردم.

دوباره برگشتم داخل….تمام خونه رو به خاطر پیدا کردن حلقه زیرو رو کرده بودم اما پیداش نکردم.

انگار که آب شده بود و رفته بود تو زمین و هرچقدر هم که به مخم فشار میاوردم یادم نمیومد آخرین بار کی درش آوردم و کجا گذاشتمش!

داشتم وسوسه میشدم.وسوسه برای سفارش یه حلقه…یه حلقه عین حلقه ی خودم شاید اینجوری باسمن دست از این قهر و دلخوریش برداره!!!

چراغ اتاق خواب سوت و کور رو خاموش کردم و رفتم سمت تخت.

دراز کشیدم و خیره شدم به سقف.

جای خالی یاسمن بدجور تو ذوقم میزد.

اصلا خونه بدون اون هیچ لطف و صفایی نداشت.

ولی چه میشد کرد.اونقدر از من عصبانی بود که حد و مرز نداشت.اصلا حرف زدنش و نفرتی که نسبت به من پیدا کرده بود نشون میداد چقدر از دستم دلخوره…

حق داشت.من نباید دست روش بلند میکردم.نباید…..

با صدای زنگ تلفن هول و آشفته از خواب بیدار شدم.

دیشب اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی خوابم برده.

با چشمای نیمه باز این دست و اون دست کردم تا بالاخره تونستم گوشی رو پیدا کنم.

دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو پای گوشم گرفتم:

“الو…

“الو سلام جناب سرگرد…

“چیه رفیعی!؟

“قربات تشریف نمیاری ؟

“مگه ساعت چنده!؟

“با اجازتون نه….

“اه.خواب موندم.الان میام..

“منتظرتونم….یه پرونده است که تازه فرستادن و باید بهش رسیدگی کنین….

-باشه…نیم‌ساعت دیگه اونجام

گوشی رو کنار گداشتم و فورا بلند شدم.صبحونه نخورده لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون.

جلوی خونه حاجی که رسبدم مکث کردم.اولش به سرم زد برم و دوباره با یاسمن حرف بزنم ولی بعدش پشیمون شدم. تصمیم گرفتم اول سفارش حلقه بدم و بعد برم پیشش چون شک نداشتم بیشتر دلخوری اون بخاطر نبود حلقه اس!

به خیالش نبود حلقه از بیخیالی و بیتفاوتی و بی علاقگی من..

اشتباه فکر میکرد و رفتار بد من به شدت گرفتن فکرهاش دامن زده بود.اصلا همه چیز یه جور کنارهم چیده شده بودن که اون باور کنه فکرهای خودش درستن نه حرفهای من….

 

آخرشب بود که بساط عیش و نوش تموم شد.

و چیزی نموند جز یه عالمه ظرف نشسته!

تنها بهانه ای که داشتم تا هم نرم خونه خودمون و هم هی ازم نپرسن چرا نمیرم اونجا این بود که شستن ظرفها رو خودم برعهده بگیرم.

یلدا اهورارو شیر داد و بردش توی اتاق تا بخوابونش.

قبل از اینکه بره بهم‌گفت:

-میبینی…!؟ امیرحسین میخوابه و عین خیالشم نیست که اهورا اینجوری آزارم میده.

-مردا همشون همینجوری ان یلداجون….

-آره والا.خب…بزار اهورارو بخوابونم میام کمکت…

دستمو بالا آوردمو گفتم:

-نه نمیخواد.تو برو استراحت کن…

-مطمئنی!؟

-آره برو

-پس شب بخیر!

لبخندی بهش زدم و بعد رفتم تو آشپزخونه.

دستکشهارو پوشیدم و مشغول شستن ظرفها شدم که مامان اومد داخل و گفت:

-ئہ یاسمن .تو اینجا چیکار میکنی!؟ ول کن ظرفهارو.ول کن نمیخواد تو دست بهشون بزنی.من خودم میشورمشون….تو آخه بچه با این دست زخمیت…..ای بابا….بدو…بروخونتون نمیخواد ظرف بشوری!

به کارم ادامه دادم و گفتم:

-مادر من دستم زخمی شده قطع که نشده.بعدشم دستکش پوشیدم هیچ دردی هم ندارم.

چون خسته بود کوتاه اومد و گفت:

-باشه عزیزم…پس من میرم بخوابم!

مامان که رفت مابقی ظرفهارو هم شستم و بعد از اونجا اومدم بیرون.چون ظرفها خیلی بودن حسابی خسته ام شده بود.اونقدر که هم گردنم درد گرفته بود و هم پاهام….

بجای اینکه بدم خونه رفتم سمت اتاق خواب قدیمی….یا بهتره بگم اتاق خواب دوران مجردی!

درو باز کردمو رفتم داخل…

گوشیمو برداشتم و درازکشیدم رو تخت…چندتا پیام داشتم که همه شون از طرف ایمان بود….

و همشون هم یه کلمه بودن”یاسمن؟”

خلاف میلم واسش نوشتم” بله؟” بعدهم ارسالش کردم…

دستامو ازهم باز کردم و خیره شدم به سقف.همون لحظه دوباره واسم از طرف ایمان پیام اومد.

بی انگیزه و بی حوصله بازش کردم:

“بیا خونه ”

پوزخند زدم و واسش نوشتم” من جایی که تو باشی نمیام”

گوشی رو عصبی کنار گذاشتم.پیرهنم رو از تنم درآوردم و به عادت همیشگی لخت رفتم زیر پتو….گوشی دوباره لغزید و صفحه اش خاموش و روشن شد.دست دراز کردم و برداشتمش و دوباره پیام رو باز کردم:

“من رو پله ها نشستم و منتظر توام بیا یاسمن…”

عصبی و تند تند براش تایپ کردم:

” بیخودی منتظر نمون.من نمیام.دیگه پیاماتو نمیخوام پس بیخودی پیام نفرست”

گوشی رو پرت کردم پایین و چشمام رو بستم!

دیگه نمیتونستم‌ اینقدر ساده بعضی کارهاش رو ببخشم.

* ایمان *

پیام آخرش رو که خوندم از اومدنش مایوس شدم.

گوشی رو گذاشتم کنار وکلافه دستهامو تو موهام فرو بردم.

لعنت به من! لعنت به من که باز افسار اعصابم از دستم در رفت و روش دست بلند کردم.

دوباره برگشتم داخل….تمام خونه رو به خاطر پیدا کردن حلقه زیرو رو کرده بودم اما پیداش نکردم.

انگار که آب شده بود و رفته بود تو زمین و هرچقدر هم که به مخم فشار میاوردم یادم نمیومد آخرین بار کی درش آوردم و کجا گذاشتمش!

داشتم وسوسه میشدم.وسوسه برای سفارش یه حلقه…یه حلقه عین حلقه ی خودم شاید اینجوری باسمن دست از این قهر و دلخوریش برداره!!!

چراغ اتاق خواب سوت و کور رو خاموش کردم و رفتم سمت تخت.

دراز کشیدم و خیره شدم به سقف.

جای خالی یاسمن بدجور تو ذوقم میزد.

اصلا خونه بدون اون هیچ لطف و صفایی نداشت.

ولی چه میشد کرد.اونقدر از من عصبانی بود که حد و مرز نداشت.اصلا حرف زدنش و نفرتی که نسبت به من پیدا کرده بود نشون میداد چقدر از دستم دلخوره…

حق داشت.من نباید دست روش بلند میکردم.نباید…..

با صدای زنگ تلفن هول و آشفته از خواب بیدار شدم.

دیشب اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی خوابم برده.

با چشمای نیمه باز این دست و اون دست کردم تا بالاخره تونستم گوشی رو پیدا کنم.

دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو پای گوشم گرفتم:

“الو…

“الو سلام جناب سرگرد…

“چیه رفیعی!؟

“قربات تشریف نمیاری ؟

“مگه ساعت چنده!؟

“با اجازتون نه….

“اه.خواب موندم.الان میام..

“منتظرتونم….یه پرونده است که تازه فرستادن و باید بهش رسیدگی کنین….

-باشه…نیم‌ساعت دیگه اونجام

گوشی رو کنار گذاشتم و فورا بلند شدم.صبحونه نخورده لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون.

جلوی خونه حاجی که رسبدم مکث کردم.اولش به سرم زد برم و دوباره با یاسمن حرف بزنم ولی بعدش پشیمون شدم. تصمیم گرفتم اول سفارش حلقه بدم و بعد برم پیشش چون شک نداشتم بیشتر دلخوری اون بخاطر نبود حلقه اس!

به خیالش نبود حلقه از بیخیالی و بیتفاوتی و بی علاقگی من..

اشتباه فکر میکرد و رفتار بد من به شدت گرفتن فکرهاش دامن زده بود.اصلا همه چیز یه جور کنارهم چیده شده بودن که اون باور کنه فکرهای خودش درستن نه حرفهای من….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫14 نظرها

    1. احتمالا حلقه تو خونه اون دختره افتاده بعد اون احتمالا اون رو با یه نامه ای چیزی که برای عذرخواهی و قدردانی باشه میاره در خونه شون که مثلا توش نوشته حلقه تون تو خونه من پیدا شده و از این حرفا و بعد هی دعوا پشت دعوا😐😐 خداییش اگه این بشه خیییلی دیگه نویسنده داره چرت و پرت مینوسه🙄

  1. اون کسی ک تو پارت قبلی ب اسم مصی کامنت گذاشتی تو اسمت مصیبه یا معصومه اگ کامنتمو دیدی ج بده ولی اگ اسمت اون چیزیه ک من فک میکنم میشناسمت لدفا جواب بده

  2. خیلی بده آدم اینقدر غیر منطقی رفتار کنه که نشه ساده ترین حادثه ها رو براش تعریف کرد این یاسی اگه ی ذره منطقی بود ایمان همون اول میگفته حلقه گم شده حالا مگه چی شده دعواشونم نمیشد

  3. رمان خوبیه دوسش دارم ولی منم با آیلین موافقم یاسی غیرمنطقی رفتار میکنه شخصیتش جوریه که واسه یک زن متاهل مناسب نیست یاسی بعضی وقتا خیلی بچه میشه🙄🙄

    1. 👍👍👍 بعدم میبینه این فکرش مشغوله عین بچه ها ک میبینن مامانه حوصله نداره بعد هی پشت هم گیر میدن و حرف میزنن حرکت ایمان زشت بودا ولی اینگار یاسمن میخواست بگه بیا منو بزن 😃😐😃😐😃 اگه ولش میکردن تا صبح ادامه میداد

      1. سلام رمان خوبیه دوستش دارم ولی نویسنده داره زیادی داستانو کش میده به نظرم زودتر باید تمومش کنه چون بیشتر ادامه دادن داستان اونو مسخره میکنه
        ولی در کل رمان خوبیه👌

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن