رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 78

انگار چیزی که درست حدس زده بود همه چی رو بدتر میکرد.

هرچقدر بیشتر پافشاری میکردم که نه اوضاع گل و بلبل بیشتر مطمئن میشد که تصوراتش درستن!‌

برای همین حرفی نزدم.یعنی در موردش چیزی نگفتم.

انگشتشو رو لبه ی فنجون پیش روش حرکت داد و بعد گفت:

-اون اواخر من و یاشار زیاد جرو بحث میکردیم.ته جرو بحث هم خب معلوم به کجا ختم میشه …به همین بیرون زدن از خونه…احساس بدی بود شب گردی و تنها گردی.بدترین قسمتش هم اونجا بود که دوست و آشناهارو می دیدی و مجبورمیشدی واسشون دروغ سرهم کنی…

با تاسف گفتم:

-از این بابت متاسفم.

لبخند ی زد و با چهره ای بشاش گفت:

-نه…نیازی نیست کسی متاسف باشه حالا احساس بهتری دارم.اصلا از عشقهای پوشالی چه انتظاری میشه داشت دیگه.ته عشقها ختم میشه به همینجا.

عشق منم همینقدر داغ بود….اون داغی رسید به سردی…

همش باخودمون میگیم این یکی با بقیه فرق داره غافل از اینکه….

وسط حرفهاش خندید.بعد گفت:

-میدونید چیه…یه روز به خدا گفتم ایندفعه اگه گفتم این یکی با بقیه فرق داره بزنه کمرمو از وسط دو نیم کنه….

اینبار منم خندیدم.

ذوق کرد و گفت:

-ای جاان….پس شما خندیدن هم بلدید…..

متعحب بهش نگاه کردم.اولین بار بود کسی از دیدن خنده ی من تا به این حد مسرور میشد.دلیلشم که کاملا نامشخص بود!

متعجب گفتم:

-آره…منم لبخند زدن بلدم.ولی کجاش تعجب وشوق داره؟

سرشو یکم جلو آورد و گفت:

-آخه اولینبار لبخند و خنده ی شمارو میبینم….

چه بی اهمیت! چیزی که واسه اون جای شوق و ذوق داشت واسه خود من ذره ای قابل اهمیت نبود.

با این حال…اون اونقدر پر انرژی و شاد به نظر می رسید که اصلا شبیه یه آدم با مشکلات این چنینی نبود‌

بلند شدم و گفتم:

-بابت قهوه و کیک ممنون.من باید برم.شب خوبی داشته باشین….

انگار این خداحافظی بی مقدمه ی من براش غیر منتظره بود چون بلند شد و گفت:

-میخواید برید!؟

-بله با اجازتون….

قبل رفتن صدام زد و گفت:

-آقا ایمان!

سر برگردوندم سمتش.لبخند ملیحی زد و گفت:

-خونه ی من رو مثل خونه ی خودتون بدونید.میتونید تشریف بیارید اونجا….

نمیدونم از زدن این حرف چه منظوری داشت اما من سعی کردم برداشت منفی ای ازش نداشته باشم واسه همین گفتم:

-ممنون از لطفتون…خدانگهدار ..

خیلی سریع سمت ماشینم رفتم و سوار شدم و بعدهم به سرعت از اونجا رفتم.

یه چند ساعتی بیخودی تو شهر جرخیدم و بعد هم یه جا نزدیکای اداره اگاهی ماشین رو پارک کردم و با خم کردن صندلی به عقب خم کردم و بعد دراز کشیدم و چشمام رو بستم.

صبح با نور آفتاب چشمامو باز کردم.دستمو جلو صورتم گرفتم و کمرم رو راست کردم.

پهلوم درد گرفته بود.کش و قوسی به بدنم دادم و بعد ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت اداره.

سرباز درو برام باز کرد و منم ماشین رو بردم داخل و تو جای پارک نگه داشتم و بعدهم پیاده شدم.

آبدارچی داشت لبوانهای چایی رو پخش میکرد تا منو دید گفت:

-سلام جناب سرگرد

رو کردم سمتش و گفتم:

-سلام اقارضا…میشه صبحونه یه چیزی برای من بیارید.فرق نمیکنه چی باشه.

-چشم اقا میارم اتاقتون…

رفتم داخل.پشت سرم رفیعی اومد و گفت:

-صبح بخیر…چقدر زود اومدی امروز….

نشستم رو صندلی و گفتم:

-بده که زود اومدم؟؟

خندید و گفت:

-نه!

پرونده ی نگار فرجی رو جلو روم گداشتن و گفتم:

-میخوام اون پسره رو ببینم امروز..افشین رو میگم دوست پسر سابق نگلر فرجی…..بیارش حتما…

اطاعت امر کرد و گفت:

-چشم….

روزی که اون دختر جوون از خونه زد بیرون با هیچکدوم از دوستان صمیمی و غیر صمیمیش قرار نداشت.

و همین قضیه رو یکم کش میداد…

حالا اما واسه ورود به حدسیات نیاز به صحبت با افشین هم داشتم.

رفیعی در زد و اومد داخل.

یکی دوتا کاغذ دستش بود و یه گوشی آیفون.

برگه ها و گوشی رو گذاشت رو به روم و گفت:

-بیشتر تماسها و تکراری ترین رو با پدر و مادر و چندتا از رفقاش داشته…و البته یه شماره دیگه که تو گوشیش به اسم” فر” ثبت شده …

متعجب گفتم:

-فر!؟؟؟

-آره..کلا دخترعجیبیه.اسم دوستا و خانوادشو با اسمهای عجیبی ثبت کرده بود.نار…فی….لل….

نار که همون نارگل احمدیه..فی فیروزه… کشمیری….لل هم لاله سیدی. و گن هم همون رفیق صمیمیش گندم طلوعیه…انگار این واسش یه جور تفریح و شوخی بوده.یا یه سرگرمی! باهمه ی اینها هم صحبت داشتیم.

به لیست توی دستم نگاه کردمو پرسیدم:

-خب…فر کی بوده!؟

-معصومه انوری….

-پس چرا فر ثبت کرده!؟ تو لیست رفقای صمیمیش هم که همچین اسمی نبوده…

با لبخند جواب داد:

-اگه زنده بود ازش میپرسیدیم! راستی…یکی از دوستاش که دیروز کرج بود و نتونستین باهاش صحبت داشته باشیم امروز خودش اومده.بگم بیاد داخل!؟

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-نه بگو همونجا بشین یه قل دوقل بازی کنه…بگو بیاد

چشمی گفت و رفت بیرون.چند دقیقه بعد یه دختر لاغر بلند با چهره ای غمگین و متاسف اومد داخل.

سلام کرد.چوابشو دادم و ازش خواستم رو صندلی بشین..روبه روش نشستم و پرسیدم:

-حالتون خوب!؟

بغضشو قورت داد و گفت:

-نه…از وقتی شنیدپم چه اتفاقی واسه نگار افتاده داغون شدم.

اشک از چشمهاش چکید.جعبه ی دستمال کاغذی رو به سمتش گرفتمو گفتم:

-نگارو دوست داشتی!؟

زود سرش رو بالا گرفت و گفت:

-خیلی….رفیق چهار سالمه…

-پس هرچی میدونی بهم بگو.چه مهم چه غیر مهم

-چشم…

پرسیدم:

-روزی که اون اتفاق برای نگار افتاد باهم تماس داشتین!؟

فین فین کنان گفت:

-آره..ولی شبش …ولی چت کردیم تلفنی صحبتی نداشتیم

-خب؟ بیشتر بگو درموردش…

-عکس چندتا از لباسهای مجلسیش رو برام فرستاد گفت کدومش قشنگتره…منم یکی رو واسش انتخاب کردم.

-جایی دعوت بود!؟

-همینو ازش پرسیدم ولی گفت نه…گفت همینجوری میخواد بدونه بین لباسها کدومشون خوب!؟

-و اون لباس احتمالا یه لباس آبی رنگ بلند نبود!؟

باز چشماش پر اشک گفت:

-چرا همین بود!

آهسته گفنم:

-وقتی پیداش کردن همین لباس تنش بود….

شروع کرد گریه کردن.نمیتونستم صبر کنم تا گریه هاش تموم بشه واسه همین پرسیدم:

-نگاربا کسی دوست بوده!؟ پسر منظورم!؟

-آره ولی کات کرد باهاش

-اسمش؟

-افشین…

-چجور پسری بوده!؟

بی مفطلی و فکر گفت:

-عالی…فوق العاده…مهربون..لارج…هنرمند…عاشق و کشته مرده ی نگار بود.جونشون واسه هم می رفت اما یهو همچی بینشون بهم خورد…هممون تعجب کردیم.من خودم که باورم نمیشد باهم بهم زده باشن ولی بعدش دیدیم واقعا همینطوره….

-خب…بحث بگو مگویی دعوای جدی ای باهم نداشتن!؟

-نه…میدونین افشین اصلا و ابدا دعوایی نبود.اینا اصلا دعوا نداشتن فقط نمیدونم چه اتفاقی افتاد که یهو باهم بد شدن…فکر کنم…فکر کنم…نگار بهش خیانت کرد

-فکر نمیکنی اون بخاطر این خیانت ناراحت شده و مثلا تهدیدش کرده باشه! از سر دوست داشتن زیاد!؟

بازم با اطمینان خاطر کامل گفت:

-نه اصلا جناب سرگرد…اصلا…ما همیشه باهم بودیم…من و نگار بقیه بچه هارو میگم.افشین کلا کشیده بود کنار …دیگه باهم قطع رابطه کرده بودن دعوایی اگه پیش میومد ما هم میفهمیدیم….

-نگار بخاطر شاهد به افشین خیانت کرده بود!؟

با تعجب نگام کرد.تعجبش از این بود که ما از کجا اسم شاهد رو میدونیم ولی بعد چیزی گفت که منوبیشتر تو فکر برد:

-نه. شاهدخیلی زود باروبندیلشو بست و رفت کانادا….یعنی بنظر می رسید نگار با شاهده رابطه داره ولی اینطور نبود.یعنی من حس میکردم نبود.میدونین کلا نگار عادت نداشت از اینجور مسائل با کسی حرف بزنه.خیلی تودار بود.ولی من مطمئنم خیانتش به افشین سر هرکی بود سر شاهد نبود چون خودش میدونست اون قراره بره کانادا….

-میدونست!؟

-آره….هممون میدونستیم…هزار باربیشتر خودش گفته بود ایران بمون نیست….تازه فکر کنم‌نامزد هم داشت.شاهد بیشتر یه جور وسیله بود تا نگار حدص افشین رو دربیاره..من که اینطور فکر میکنم وگرنه کاملا مطمئنم باهم در ارتباط نبودن

بلند شدم و گفتم:

-خب…خیلی ممنون از اینکه اینجا اومدی و به سوالات من جواب دادی…حالا فقط یه چیز ازت میپرسم و میخوام خوب فکر کنی و جوابمو بدی!؟

مطیعانه گفت:

-چشم…

-نگار دوستی به اسم معصومه داشت!؟ معصومه انوری….

رفت تو فکر.یه چند لحظه بعد گفت:

-نه اصلا….

-مطمئنید!

-بله کاملا

-بسیار خب…میتونید برید

آهی کشید و خداحافظی کرد و رفت…

با گوشی خودم شماره رو گرفتم ولی خاموش بود.همین یکم بیشتر منو به شک انداخت.

گوشیشو برداشتم.تو گالریش عکس خاصی نداشت

حتی تو برنامه های مجازیش….ولی…تو واتس اپ یه پیام از همون کسی که با اسم فر ثبت کرده بود داشت.یه پیام با این متن” تو خاص ترینی.هرچی دوست داری بپوش”….

در ظاهر یه پیام معمولیه ولی نیست.رفیعی دوباره اومد داخل…لیست رو دادم دستش و گفتم:

-این فر هرکی که هست دختر نیست…شک ندارم پسر.تو واتس اپ فقط یه پیام ازش هست مشخص هر وقت باهاش چت داشته پاکشون میکرده.

این پرونده اصلا پیچیده نیست رفیعی…دوتا تیکه پازل کم داره.کنارشون بزاری همچی حل….

اون پیام در ظاهر یه پیام معمولی بود ولی نبود.رفیعی دوباره اومد داخل…لیست رو دادم دست رفیعی و ازش خواستم شماره رو واسم پیگیری کنه و مشخصات معصومه انوری رو واسم دربیاره.درموردش کنجکاو شد و پرسید:

-حالا چرا از بین همه ی اینها رو این حساس شدین؟

-این فر هرکی که هست دختر نیست…شک ندارم پسر.تو واتس اپ فقط یه پیام ازش هست مشخص فر وقت باهاش چت داشته پاکشون میکرده.

رفیعی نامطمئن گفت:

-حالا از کجا معلوم پسر…

-پسرا هر وقت میخوان‌مخ یه دخترو بزنن از همین چرندیات تو گوششون میخونن…تو خاصی…تو متفاوتی…تو باهمه فرق داری..

ابرو بالا انداخت و گفت:

-عجباااا…واقعا مخ دخترا با این چرندیات زده میشه!؟ اگه اینجوری منم به کار ببرم

چپ چپ نگاش کردم که گفت:‌‌‌‌

-پسره اومده…افشین

-بفرستش داخل زود…ته و توی شماره روهم دربیار.چندبار گرفتمش خاموش بوده!

چشمی گفت و رفت بیرون و بعد در باز شد و افشین اومد داخل.یه پسر غمگین ، لاغر، با قد نسبتا بلند….نه…به همچین جثه ای لاغر و جینگولی نمیخورد اونقدر خشن و سخت یه نفرو به اون حال و روز دربیاره

سر پایین انداخت .دستی تو موهای فرش کشید و گفت:

-سلام

-سلام…بشین

مضطرب بود.هم مضطرب هم شدیدا ناخوش و غمگین

تا نشست رو صندلی پرسیدم:

-چرا کشتیش؟انگیزت از این قتل چی بود!؟

وحشت زده سرشو بالا گرفت و بهم خیره شد.ترس رو میشد تو جفت چشمهاش دید.باورش نمیشد اینقدر صریح قاتل خطابش کرده باشم.خیلی زود صورتش پر از قطره های ریز درشت عرق شد و بعدتته پته کنان گفت:

-من…من عاشق نگار بودم.از خودم بیشتر دوستش داشتم چطور می…میتونستم بهش آسیب برسونم….

پشت میز روی صندلی نشستم و بعد گفتم:

-تو انگیزه ی کافی داشتی..بهت خیانت کرد.ولت کرد رفت با یکی دیگه توهم بهت برخورد ناراحت شدی حالاهرچی…بعدش باخودت تصمیم گرفتی….

حیرت زده گفت:

-نه به جان مادرم.نه به جان عزیزم….من اصلا ندیدمش تو این مدت.دیگه با بچه ها بیرون نمیرفتم که مجبور به دیدن هم بشیم….من قاتل نیستم…من بهش آسیب نرسوندم…من …من اصلا ندیدمش تو این چند روز…

-تو کشتیش بعدشم فرار کردی رفتی اراک…

کم مونده بود به گریه بیفته بازم منکر شد.ولی نیازی نبود چون کاملا مشخص بود هیچ تقصیری نداره .

رفیعی اومد داخل.نگاهی به افشین انداخت و بعد اومد سمتم و کنار گوشم گفت:

-ته و توش رو درآوردم…خط به اسم معصومه انوری هست.یه زن حدودا ۵۱ ساله.باهاش صحبت کردم‌گفت همچین خطی داره ولی دست پسرش. اسم پسرشم فرهاد…فرهاد طلوعی…جناب سرگرد.این تشابه اسمی منو به شک انداخت بعدش فهمیدپ فرهادطلوعی پسرعموی رفیق صمیمی نگار یعنی…

ادامه رو من گفتم:

-گندم طلوعی

-دقیقا!

-همین الان دختره و پسره رو بیار..هردورو …

نگاهی به افشین انداختم و واسه ترسوندشن گفتم:

-فعلا تنها کسی که انگشت اتهام سمتش تویی.اگه میخوای به خودت کمک بکنی چیزی اگه میدونی بگو بدون نمیدونی هم….نگو…میل خودت

ترسیده بود.با این حال پسر بدی بنظر نمی رسید که آب زیرکاه یا مارموز باشه.مثل همون تعریفهایی بود که دوستهاش ازش کرده بودن.دستمالی برداشت و رو پیشونیش گذاشت و گفت:

-باورکنید من این مدت نگارو ندیدم.یعنی اون نخواست که ببینمش…

-چرا…

-باهم بحثمون شده بود!

-چرا!؟

-سر پریدن اون با اون پسره

-پسره کیه!؟

-نمیدونم نمیشناسمش……ماباهم خوب بودیم تا اینکه اون…

-تا اینکه چی حرف بزن افشین!؟

-تا اینکه یه روز گندم اومد پیشم و بهم گفت نگار بهم خیانت کرده…نتونستم باور کنم.آدرس داد گفت برو خودت ببین….رفتم کافه اونجا دیدم هرچی گندم گفت درسته…نگار با یه پسره بود…رابطه ما ازهمون روز بد شد…

حالا دیگه شک نداشتم جای پای گندم طلوعی و پسرعموش تو این پرونده خیلی پررنگتر از جای پای بقیه است.

همونطور که حدس میزدم این‌پازل فقط دو تیکه کم داشت که حل بشه….

فقط کاش زودتر همچی حل میشد تا تمام تمرکزم میذاشتم واسه آشتی با یاسمنی که بدجور دلم براش تنگ شده بود….

اولش خودش هم نمیدونست برای چی آوردنش اینجا.

همش دلیلش رو می پرسید و وقتی جوابی نمیگرفت کلافه و عصبانی ناخن می جوید و زیر لب به زمین و زمان فحش میداد.

صندلی رو کشیدم عقب و رو به روش نشستم.انگشتاشو توهم قفل کرد تا من نتونم لرزششون رو بیینم.این پرونده نباید بیشتر از این شک می رفت.همه چیز تقریبا مشخص شده بود خصوصا با دستگیری فرهاد طلوعی…نگاهی به صورت عرق کرده اش انداختم و بعد گفتم:

-حدود سه ساعت پیش پسر عموت رو گرفتیم…فرهاد طلوعی…باهمون چک اول هم همه چی رو لو داد…

حالا به حرف میای یا توروهم به حرف بیارم!؟؟؟

ناباورانه بهم خیره شد و بعد گیج و منگ لب زد:

-من نمیدونم دارید درمورد چی حرف میزنید…فر…فرها…فرهاد باید به چی اعتراف کنه!؟

عصبی مشتمو به میز کوبیدم و گفتم:

-میدونی خیلی خوب هم میدونی..تو از فرهاد میخوای یه پارتی راه بنداره و نگارو هم به اون مهمونی وعوت کنه…ازش میخوای خامش کنه و بکشونش تو اتاقی که از قبل دوربین توش کار گذاشتی تا فیلم بگیری و فیلمارو…..

مکث کردم.یه مکث کوتاه:

-ادامه بدم!؟؟ من ادامه بدم و توهیچی نگی بد به ضررت تمومش میکنم….حرف بزن…حرف بزن وگرنه چنان پرونده ای واست بسازم که بی محاکمه یه راست همراه پسرعموت بری بالای دار….

بدنش به لرزه افتاد.بعد زد درحالی که به یقین رسید امه چیز کاملا مشخص شده، زیر گریه و گفت:

-من نمیدونستم اینجوری میشه…من فقط از فرهاد خواستم بکشونش تو اتاق تا چندتا فیلم و عکس بگیریم نمیدونستم فرهاد پدرسگ حرومزاده ی لجن اونقدر خورد که حالیش نشد….

به هق هق افتاد.زار میزد ولی دیگه چه فایده…با این کارای بچگونه و خاله زنک بازی هاشون جون یه نفرو گرفتن…..

از صبح درگیر بودم و شدیدا خسته.عصبی و تند تند گفتم:

-ببین واسه من آه و ناله راه ننداز گریه زاری هم نکن چون شد اون چیزی که نباید میشد…پس حرف بزن تا .

با ترس گفت:

-باشه باشه میگم…

مکث کرد و بعد اشکاشو پاک کرد و با نفرت گفت:

-قبل از نگار این من بودم که با افشین آشنا شدم.دانشجوی رشته ی عکاسی بود..یه چند تا دوست مشترک داشتیم و از این طریق می دیدمش…شیفته اش شده بودم.شیفته ی هوش و نبوغ و هنرش…من خیلی میخواستمش .کم کم داشتم بهش نزدیک و نزدیک تر میشدم که نگار گفت مامانش یه عکاس حرفه ای میخواد تا از نمونه کارهاش عکس بندازه…گفتم کی بهتر از افشین..معرفیش کردمو ازهمون روز بدبختی های من شروع شد چون نگار و افشین باهم دوست شدن…دیگه به من توجه نمیکرد…به من میگفت آبجی…هه…من نمیخواستم ابجیش باشم زورم میومد…زورم میومد پسری که من دیدمش من اول ازش خوشم اومده رو نگار کثافت اونقدر ساده از چنگم دربیاره….

هرروز که میگذشت میخواستم بیخیالش بشم ولی نمیشد که نمیشد….

روانی میشدم وقتی باهم میدیدمشون….تا اینکه…تا اینکه تصمیم گرفتم هرجور شده رابطشون رو خراب کنم واسه همین بافرهاد صحبت کردم.همچی رو بهش گفتم اما یه مدل دیگه..گفتم منو افشین عاشق هم بودیم اما اون هرزه عشقمو از چنگم درآورد..اونقدر تو گوشش خوندم تا قبول کرد واسه بهم زدن رابطشون کمکم کنه..البته خودشم وقتی نگارو دید دیگه با میل خودش بازی رو شروع کرد.

چندبار به چند بهونه تو کافه سرراهم قرارشون دادم و بعد ازشون عکس گرفتم و فرستادم واسه افشین و گفتم نگار بهت خیانت کرده…افشین اونقدر مبخواستش که حاضر نبود قبول کنه و همین منو کفری میکرد…شب و روز نداشتم تا اینکه با فرهاد صحبت کردم.گفتم افشین باور نمیکنه…تو اگه نگارو میخوای بیا یه نقشه بکشیم…یه مهمونی راه انداختیم تو اتاق خواب هم دوربین گذاشتیم…

نگار که اومد فرهاد به هر ترفندی بود وادارش کرد مشروب بخوره بعدباهم رفتن بالا….

سکوت کرد و من ادامه رو خودم گفتم:

-بعد یکم با میل خودشون پیش میرن تا وقتی که فرهاد مست تصمیم میگیره تجاوز کنه…نگار از خودش دفاع میکنه هلش میده عقب ولی اونقدر از فرهاد کتک میخوره که تقریبا توانی براش نمیونه…فرهاد بهش تجاوز میکنه ولی اون بازم میخواد فرار کنه که فرهاد..پسرعموی عزیز شما با یه مجسمه آهنی 23بار به سر دختر ببچاره ضربه میزنه….آخرسر هم وقتی به خودش میاد و میبینه چه گهی خورده با شکستن دوربین جنازه رو شبونه میبره یه جای پرت و میندازه تو آشغالا…

با بغض گفت:

-من هیچوقت فکرشم نمیکردم اینطوری بشه…..من….من….

برگه هارو انداختم جلوش و گفتم:

برای خودت متاسف باش گندم طلوعی….حسادت خاله زنکی تو آینده ی چندنفرو تباه کرد….برو به درک!

یکی یکی وسایل رو از روی اوپن برداشتم و گذاشتم روی میز.خودم اما خیلی اشتها نداشتم.

دیگه از وانمود کردن به خوشحالی و دروغ گفتن در مورد ایمان خسته و کلافه شده بودم.

همه دور میز جمع شدن.حتی یلداهم اهورارو خوابونده بود و میتونست باخیال راحت شامش رو بخوره….

پارچ آب رو گذاشتم روی میز و بعد با برداشتم ظرف گوشته

ای اضافه که از قبل جدا کرده بودم،رفتم سمت در

مامان پرسید:

-یاسمن!؟ کجا میری!؟

-میرم تو حیاط…میخوام اینو بدم بچه گربه ها

اشاره کرد که برم پیششون و گفت:

-ول بچه گربه هارو…تو فعلا خودت بیا یه چیزی بخور

-نه من خوردم…سالاد خوردم.میخوام رژیم بگیرم

امیرحسین با شوخ طبعی گفت:

-آخه علف هم شد غذا…!؟؟

-علف رو میکشن سالادو میخورن….

-عه چه بلدی شده…

درو باز کردم و رفتم بیرون.

یه راس رفتم سمت گربه هایی که جدیدا مهمون حیاط ما شده بودن….

منو که دیدن اومدن سمتم.دیگه تقریبا میشناختن…

داشتم بهشون غذا میدادم که در بازشد و یه نفر اومد سمتم…

حسم میگفت ایمان و بود…

من بوی ادکلنش رو میشناختم….

کنارم نشست.

یه تیکه گوشت انداختم جلوی گربه ی کوچیک سیاه رنگ ..میومیو میکرد و در تلاش بود تیکه ی گوشت رو ببره دورتر بخوره.

صدام زد:

-یاسمن….

نگاهش نکردم.اصلا چرا باید بهش توجه میکردم. آدمی که حلقه اش رو یادش میره، زود عصبی میشه، زود از کوره در میره آدمی که…که خیانت میکنه….

تف! تف به این روش مزخرف! به ابراز عشق و به زیرآب رفتنهای پنهونی!

ایمان من اینطوری نبود.اون عاشق من بود.ولی حالا….

سکوتم و بی توجهیم اونقدر زیاد شد که گفت:

-اینقدرررر ازم دلخوری که حتی حاضر نیستی نگام کنی….!؟؟

یاسی….خانوم ملوسم….

خواست لمسم کنه که خیلی سریع خودمو کشیدم کنار و گفت:

-به من دست نزن!

دلگیر بهم خیره شد.شاید خودشم تصور نمیکرد این بحث و دعوا اینقدر طول بکشه و تا به این حد شکل و شمایل جدی ای به خودش بگیره!

زل زد تو دوتا چشمام و گفت:

-یاسمن تو مشکلت چیه!؟ چیکار کنم که ببخشیم…که باهام حرف بزنی…که برگردی خونه…هان!؟؟؟

بلند شدم و گفتم:

-حوصله صحبت کردن ندارم.میرم بخوابم

اینو گفتم و خواستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت و گفت:

-نه مثل اینکه اینجوری نمیشه.زبون خوش به کار تو نمیاد….

با عصبانیت پرسیدم:

-چیکار میکنی ول کن دستمو….هوووی با توام…ولم کن ایمان…ولم کن میگم.

هیچ اهمیتی به تقلاهای من نداد.کشون کشون از حیاط بردم بیرون. قفل ماشینش رو باز کرد .نمیدونستم میخواد چیکار کنه.یه آن ازش ترسیدم.باز سعی کردم هرجور شده دستمو آزاد کنم اما زورم نرسید.

-ایمان ولم کن….نمیخوام باهات حرف برنم.نمیخوام ببینمت …ولم کن …

بی توجه به حرفهام، درو باز کرد و هلم داد تو ماشین و خودش هم کنارم نشست.بعدهم ماشین رو روشن کرد و راه افتاد

تو ماشین داد زدم:

-دست از سر من بردار من نمیخوام باتو جایی بیام…ماشینو نگه دار….نگه دار میگم ایمان….

در حین رانندگی گفت:

-تو چت شده دختر!؟ چرا اینقدر با من لجی!؟

داد زدم:

-چون تو بدی بدی بدی…..

برخلاف من،خیلی آروم و آهسته گفت:

-باشه من بدم.من هرچی ام که تو میگی…

نفس عمیق اما پرحرصی کشیدم و رو ازش برگردوندم.خیلی ازش عصبانی بودم.خیلی…بدتر از عصبانیت ناراحتیم بود.دلم میخواست گریه کنم …این چند روز نمیتونستم باخودم تنها و راحت باشم.کارم شده بود گریه کردنهای پنهونی اونم تو حموم.

اشکهام بی اختیار از چشمهام سرازیر شدن…شونه هام که لرزیدن متوجه گریه هام شد و گفت:

-داری گریه میکنی یاسمن!؟؟ آخه واسه چی!؟ من چه غلط کردم که تو اینطوری گریه میکنی!؟؟ هااان!؟

از وقتی اون عکس رو دیدم باورم شد دیگه زندگیم خراب شده.باورم شد دیگه ایمانو نمیتونم داشته باشم.باورم شد چرا حلقه اش رو گم کرده و چرا دیگه به من میل و علاقه ای نداره…

آره دیگه جواب همه ی اینارو میدونستم.

دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-یاسی باتوام جواب بده…یاسمن….

سرمو برگردوندم سمتش و با عصبانیت گفتم:

-چیه!؟ چته!؟ چی از جونم میخوای….هان!؟؟؟ تو خیانتکاری…تو یه مرد خیانتکاری…دیگه نمیخوام باهات ادامه بدم …ازت بدم میاد خیانتکار…ازت بدم میاد

باورش نشد چی از دهن من بیرون اومده.درحالی که یه چشمش به جاده بود و یه چشمش به من پرسید:

-چی!؟؟؟ من چیکار کردم!؟؟ هااان!؟؟؟

پوزخند زدم و گفتم:

-چیه مرد جوشی!؟؟ هان!؟ فکر نمیکردی اینقدر زود لو بری آره!؟ ولی لو رفتی…ماه پشت ابر نمیمونه…

دوباره گریه کردم.و با اون چشمای خیس و صدای پر بغض گفتم:

-خیلی نامردی ایمان…خیلی…

انگار که واقعا نمیدونه چی به چیه گفت:

-چیمیگی یاسمن!؟ خیانت کدوم آخه ..من….من کی به تو خیانت کردم آخه!؟

داد زدم:

-آره تو به من خیانت کردی.برای همین که واست اهمیت نداره حلقه ات کجاست و چه بلایی سرش اومده.

ناباورانه گفت:

-من خیانت کردم!؟ من کی به تو خیانت کردم که خبر ندارم…ببین یاسمن اگه قضیه حلقه اس باید بگم که ..که خیلی وقت پیش میخواستم درموردش باهات صحبت کنم ولی نشد.اما الان توضیح….

حرفشو بریدم و گفتم:

-توضیحاتت به درد من نمیخوره. تو خیانت کردی خیانت….

اینو گفتم و گوشیمو از جیبم بیرون آوردم.رفتم تو گالری گوشیم و عکسی که واسم فرستاده بودن رو بالا آوردم و با نفرت پرتش کردم سمتش….

گوشی رو برداشت و با تعجب به عکسهاش با اون زنیکه عوضی نگاه کرد…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫10 نظرها

  1. این یارو دختر همسایه کیه😐احیانا از طرف شهاب نیس؟یا یکی از دشمنای ایمان🤔اخه خودش که نباید یاسمنو بشناسه
    ولی خیلی کلیشه ای شد نصف رمانا همینو دارن که یکی یه عکس الکی براشون میفرسته اینام باورش میکنن و…

  2. غلط نکنم این زنه یا از طرف نگار دختر عمه ایمانه یا مینا دخترعموی ایمان. آخییی ایمان بیچاره آش نخورده و دهن سوخته حالا کی بیاد یاسی رو قانع کنه البته اونم حق داره خیر نبینه این زنیکه

  3. سلام …چرا ۸۰ درصد این پارت شده تحقیق وبازجویی ..ظاهرا نویسنده فکر میکنه پلیسه خوب توجلدش فرورفته ..

  4. ایمانم واقعا جلبکه ها خب معلومه این زنه میخواد اغوات کنه مثل اینکه همچین بدشم نمیاد راستی با اینکه اونم بد بود ولی موقعی ک قبل از ازدواج یاسمن و ایمان با هم کل کل میکردن بهتر از سردی الانشون بود پرونده نگارم به نظرم نویسنده داره وقت میکشه

  5. یه حسی بهمن میگه ک این دختره همسایه رو یکی فرستاده ک خیلی از اینا کینه داره
    حالا یا یاسی یا ایمان
    ولی یه حس دیگمم به من میگه ک پرونده این دختره هم یجورایی به زندگی خصوصی ایمان و یاسی اینا هم مربوطه
    حالا چی دیگه خدا داند
    ولی اگه این مسعله خیانتو حذف کنن و یه برنانه از تو این پرونده بذارن تو زندگی این دوتا خیلی بهتره
    مسعله خیانت خیلی تکراریه یجورایی
    یه مسعله جدا و دردسر ساز از این مسعله ایجاد کنن مثلا
    اینطوری بهتر میشه
    چون یجورایی خیانت به شخصیت ایمان نمیخوره

  6. اصن شاید زن همسایه از طرف هیچکسی نباشه و خودش همینجوری از ایمان خوشش اومده باشه شایدم از طرف آمین باشه آخه تو چنتا پارت قبل یه جور خاصی با یاسی حرف زد و بهش گفت خوشبخت بشی
    داستان این پرونده هم یه جورایی مث داستان ایمان و یاسی هس یعنی داره نشون میده یه پلیس با وجود اینکه این داستانا رو میدونه ولی خودش تو دام میوفته

  7. بله دقیقا همین موضوع عکسو همه حدس زده بودن . چرت شد اکثرا گفته بودن موضوع دختر عموی ایمان هستش مطمنن همینجورم میشه. شخصیت ایمان و خراب کردی نویسنده عزیز ایمان از این کارا نمیکرد لطفااااااا قضیه خیانت و عکس و انتقام و دختر عمو ودختر عمه و قهر و… تموم کنیدو داستان و زود تر به پایان برسونید با پایانی خوش البته ممنون😊

  8. بچه ها ایمان ک واقعا کاری نکرده ک بخوایم بگیم خیانت بهش میاد یا نه یه عده دادن براش پاپوش درست میکنن ی عده ک یا با اون دشمنی دارن یا با یاسی ب نظرمن ک یا کار میناست یا نگار ب هرحال هرچی ک هست ایشالا یاسی باور کنه ایمان گناهی نکرده و رابطشون خراب نشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن