رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 79

 

چشمش که به عکسهای خودش افتاد پاشو زد روی ترمز و ماشین رو نگه داشت.

پوزخند زدم.به خیالش فکر نمیکرد کار سخفیف و ابلهانه اش اینقدر زود لو بره!

چقدر دوام این زندگی به ظاهر عاشقانه ی ما کم بود. چقدر زود رسید به خیانت و بی وفایی…

آخه مزد من این بود!؟ مگه من چیکار کردم که سزاوار خیانت و بی وفایی شدم!؟

با آستین لباسم اشکهام رو کنار زدم و گفتم:

-خیلی نامردی ایمان…خیلی…از همون روز اول که بگو بخند و سلام و علیکت با اون زنیکه عوضی شروع شد فهمیدم قراره یه روز اینجوری زیرپامو خالی کنی و….

حرفمو با سوالش قطع کرد:

-این عکسارو کی گرفته!؟

با لحن تندی گفتم:

-چه فرقی میکنه!

گوشی رو تکون داد و گفت:

-فررررق میکنه….بگو کی این عکسارو پنهونی از من گرفته!؟؟

داد زدم:

-چه فرقی میکنه….تو نباید به من خیانت میکردی که کردی.با اون زن عوضی رفتی سر قرار….گل گفتی و گل شنفتی….دیگه ازت بدم میاد…ازت متنفرم….

دستمو گرفت و گفت:

-یاسمن یاسمن یاسمن..

-دیگه اسم منو به زبون نیار

-یااااسمن زبون به دهن بگیر.کی عکس رو گرفته!؟ بگو…بگو کی گرفته!؟

اونقدر تند تند حرف زده بودم که به نفس نفس افتاده بودم عین کسی که یه مسافت طولانی رو دویده باشه.با مکث جواب دادم:

-بهزاد و سمیه همونجا بودن تورو اتفاقی دیدن ازت عکس گرفتن.

نیشخند زد:

-بعد تو نشستی باخودت هزارو یه جور فکر کردی.که شوهرم بهم خیانت کرده.که با این زنیکه ریخته روهم که.تو این زود قضاوت کردنهارو از کی یاد گرفتی!؟

اینبار نه با مکث یلکه خیلی سریع گفتم:

-از تووووو…تو بودی که همیشه گاهی اونقدر عصبی میشدی که منطق و همچی یادت میرفت چه برسه به زود قضاوت کردن یا نکردن…ولی الان دیگه نیازی به زود قضاوت کردن نیست.همه چیز مشخص و معلوم….

نفس عمیقی کشید و آهسته که نه…شاید رنجیده خاطر گفت:

-اشتباه میکنی یاسمن….

پوزخند زدم و گفتم:

-اشتباه میکنم!؟؟؟ چی رو اشتباه میکنم…لابد فتوشاپ.یه نفر باتو دشمنی داشته اومده تورو …

-یاسمن بس کن.

-بس نمیکنم.چون تو به غرورم لطمه وارد کردی…چون تو منو جلوی سمیه و بهزاد خجالت زده کردی…چون به من فهموندی واست فقط همون ماه های اول اهمیت و ارزش داشتم نه بیشتر…..

یکم سرش رو کج کرد و بعد ناباورانه و با تاسف گفت:

-یعنی تو اینقدررررر نسبت به من بی اعتمادی یاسمن!؟ تا به این حد و اندازه …

آه عمیقی کشیدم و گفتم:

-دیگه هیچی برام مهم نیست.نه تو برام مهمی نه خودم برای خودم!

چند دقیقه ای توی سکوت گذشت.نه من میل به حرف زدن داشتم و نه اون میل به دفاع از خودش

همین منو بیشتر درمورد شنیده ها و دیده ها مطمئن میکرد.و وقتی عمیقا بهش فکر میکردم مغزم تا مرز سوت کشیدن پیش می رفت.

ماشین رو روشن کرد.

نگاه من خیره به خیابونایی بود که ازشون رد میشدیم و نگاه پکر و دفسرده ی اون رو به مسیر…

باز همه چیز برام مرور شد.

شبی که سمیه عکسهارو بعداز کلی خواهش و تمنا واسم فرستاد نه خودش باور میشد و نه من….قهوه خوردنهاشون…گل گفتن و گل شنیدنهاشون.

یعنی همه چیز اینقدر مسخره است!؟ تمام دخترهای مو بلوندی که آرایش غلبظ دارن و اندام ترکه ای و سینه های قد توپ فوتبال باید تمام زندگی های دیگه رو گند مالی بکنن!؟

موی بلوند و لب قلوه ای وفاداری میاره!؟ لذت میاره!؟

گه تو اون لذت….!

ماشین رو نگه داشت و پیاده شد.منو ول کرد و رفت اون سمت خیابون.پیاده شدم و نگاهش کردم.فکر کنم دوباره میخواست من خرو خر کنه ولی نه…اینبار دیگه نه…

دست به سینه تکیه ام رو داده بودم به ماشین که چند دقیقه بعد برگشت پیشم.

لیوان نوشیدنی ای که برام گرفته بود رو به سمتم گرفت.بی میل و با اخم و تخم گفتم:

– نمیخورم….

-بگیر…با من قهر باش ولی اینو بگیر….

اونقدر دستشو تو همون حالت نگه داشت تا بالاخره ازش گرفتمش.

کنارم تکیه داد به ماشین و بعد گفت:

-اون شب اومدم که بیام دنبالت و بریم خونه ولی امیرحسین رو جلو در دیدم و بهم گفت که تو بهشون گفتی من سرم شلوغ و قرار نیست بیام خونه منم زدم بیرون که تو راحت باشی…

یه چرخی توی خیابون زدم و بعدشم رفتم کافه تا وقت رو بگذرونم…اونجا اون خانم اومد پیشم نشست.قبلا یکی دوبار توی شیرینی فروشی دیدمش…یه بارهم قفل درشو براش درست کردم.اومد گپ بزنه…رفیق بشه…قهوه سفارش داد ولی فقط همین چیزا پیش اومد.چون بعدش من بلند شدم و رفتم.

هیچی بین من و اون زن نیست….

دلیلی برای شناخت و آشنایی بیشتر باهاش ندارم و بودنمون اونجاهم کاملا اتفاقی بود.من حتی اسمش خاطرم نیست….باور کن….

میدونستم ایمان پسر دروغگویی نیست.یعنی هیچوقت نبود.اون رک بود و بی غل و غش .از اونا که دروغ و ریا تو کارشون نیست ولی تا یاد عکسها میفتادم ذهنم بهم می ریخت و تصوراتم از اون زیر سوال میرفت.

صدای آروم و مردانه اش تو گوشهام پیچید:

-یاسمن من به تو خیانت نکردم.من حتی وقتی هم با مینا بودم دستم بهش نخورد….میلیونها بار فرصت اینو داشتم که باهاش س***کس کنم ولی نکردم…زمان مجردیم با کسی از اینکارا نکردم حالا چیشده که تو فکر میکنی تو زمان متاهلیم ممکن همچین کار کثیفی کرده باشم؟ چون خیلی اتفاقی با یه دختر رو به رو شدم دلیلش اینکه یه کاسه ای زیر نیم کاسمه…؟؟ هان !؟؟

تو واقعا این اندازه نسبت به من بی اعتمادی!؟ اگه هستی بگو تکلیف خودمو بدونم !

مکث کرد.نوشیدنی توی دستشو روی ماشین گذاشت و بجاش دستهاشو تو جیب شلوارش فرو برد و گفت:

-البته همه چیز تقصیر خودم.من باید از اول میومدمو همه چیزو بهت میگفتم…

همه چیز!؟ منظورش از همه چیز چی بود!؟؟؟ بهش نگاه کردم.اینبار شدیدا برای شنفتن حرفهاش کنجکاو بودم.

یکم واسه حرف زدن تردید داشت.دستشو پشت گردنش کشید و نسبتا متاسف به حرف اومد:

-من حلقه رو گم کردم….حتی یک درصدهم یادم نمیاد کی و کجا و چطوری اما گمش کردم….انگار حافظه ام رو از اون شب به بعد پاک کردن که هیچی خاطرم نمیاد.هیچی!

نفس عمیقی کشید و بعد با مکث کوتاهی ادامه داد:

-اگه ازت پنهونش کردم که نباید میکردم دقیقا واسه خاطر این بود که میدونستم واکنشت همونیه که تو محضر داشتی.تو دلخور میشدی و من نمیخواستم بشی.میخواستم ازت مخفی نگهش دارم تا وقتی که پیداش کنم اما خب…نکردم و اوضاع اینطوری شد….

اگه راست ماجرا این باشه آخه چرا فکر کرده باخودش اگه به من همه چی رو بگه ممکنه اتفاق بری پیش بیاد.

باید همون روز اول همه چی رو بهم میگفت.قتل که نکرده بود.میبخشیدمش و حتی باهم میگشتیمو پیداش میکردیم…

بالاخره منم سکوتم رو شکستم و پرسیدم:

-گمش کردی!؟

-آره…

-کی!؟

-نمیدونم….

-تو باید راست قضیه رو به من میگفتی.

سرشو تکون داد.حرف منو منطقی دونست و گفت:

-آره…باید همینکارو میکردم ولی خب نشد..ببین یاسمن…من حلقه رو گم کردم ولی به تو خیانت نکردم.من اون زنه رو نمیشناسم.فقط میدونم که تازه خونه اش اومده تو محل…که اونم خودش گفت.

نفس عمیقی کشیدمو به فکر فرو رفتم باید اعتراف کنم قبولش داشتم.

یعنی با توجه به شناختی که بهش داشتم تقریبا میدونستم اهل دروغ نیست.

شاید واقعا همینطور باشه.عین اون روزی که من خیلی اتفاقی با آمین رو به رو شدم.شاید اونم واقعا اتفاقی با اون رو به رو شده باشه…

سرمو بالا گرفتم.من فکرامو کردم.میبخشمش.

بهش نگاه کردم و گفتم:

-من باور میکنم….

روشو سمتم بزگردوند و گفت:

-باور میکنی!؟

-آره باور میکنم که خیانت نکردی…

با گفتن این حرف گوشیم رو از توی جیبم بیرون آوردم و بعد عکسهایی که سمیه واسم فرستاده بود رو دونه دونه حذف کردم و بهش خیره شدم.

از این کارم لبخندی روی صورتش نشستم.موهای بیرون اومده از شالم رو پشت گوشم فرستادم و گفتم:

-گم شدن حلقه اصلا مهم نیست…هرکی که حلقه اش رو گم میکنه که معناش دوست نداشتن طرف مقابل نیست.من…من فکر میکردم تو خودت از عمد اونو دور انداختی….

لبخند تلخی زد و گفت:

-نه عزیزم چرا باید همچین کاری بکنم.

اینو گفت و با گذاشتن دستهاش روی شونه ام منو کشید تو آغوشش…

چقدر به اینکارش احتیاج داشتم…چقدر زیاد.

سرمو رو سینه اش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.شاید بهتره بگم عطر تنش رو عمیق بو کشیدم…عطری که دلش برام تنگ شده بود.خیلی هم تنگ شده بود.چقدر سخت از کسی برنجی که شدیدا دوستش داری.اونوقت تمام معادلات بهم میخوره….

درست عین من.هم دوستش داشتم هم ازش رنجیده بودم.اما الان میفهمم که چقدر دلم براش تنگ شده بود.

اونهمه نفرت و عصبانیت با حرف زدن حل شد.آره…شاید اگه از اول مینشستیم و درست و حیابی باهم گپ میزدیم این قضایا پیش نمیومد‌

دستامو دور کمرش حلقه کردم و بعد گفتم:

-امشب…بریم خونه خودمون!؟

تو گلو خندید و گفت:

-آهان.پس حق ورود صادر شد!؟

خندیدم.دستمو رو کمرش کشیدم و گفتم:

-با اجازه ی بزرگترها بعله!

کدورتها که رفع شد هردو سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه.

چند بار بهم زنگ زده بودن.ظاهرا واسشون جای تعجب داشت که چرا یهو غیبم زد ولی وقتی بهشون گفتم همراه ایمانم خیالشون راحت شد.

تقریبا ساعت یک بود که رسیدیم خونه.

تمام مدت دستم تو دستش بود.من باورش داشتم.اون اهل دروغ نبود.البته اون گم شدن حلقه و اون تصاویر هم به تصورات من دامن زده بود و باعث شده بود بهش شک ببرم.

َاَه! چه لحظه هایی که خودخوری کردم.اشک ریختم و به بختم لعنت فرستادمو به ایمان فحش!!

جلو خونه که رسیدسم ریموت رو زد و با باز کردن در، ماشین رو برد داخل.

اول من پیاده شدم و بعدهم اون.دست تو دست هم و باهمدیگه رفتیم داخل و بی سرو صدا پله هاروبالا رفتیم.

بعداز چند روز حتی دل خودمم واسه خونمون تنگ شده بود.دسته کلیدش رو از جیبش بیرون آورد و گفت:

-ولی هیچ جا خونه خود آدم نمیشه ها…

بازوش رو گرفتم و گفتم:

-آره شک نکن…

درو باز کرد و باهم رفتیم داخل.تا پامو داخل گذاشتم لبخند عریضی روی صورتم نشست.

چقدر حس خوبی بود برگشتن به خونه! حالا درست فاصله همه اش چند تا پله بود اما این اتفاقات پیش اومده فاصله رو از چند تا پله به چند هزار فرسخ رسونده بود!

ایمان دسته کلید رو کنار گذاشت و گفت:

-من برم یه دست و صورتمو بشورمو بیام…

باشه ای گفتم و بعد رفتم سمت اتاق خواب.

و اما این اتاق خواب توفیرش با اون یکی اتاق خواب زمین تا آسمون بود هرچند که حتی اونم اتاق خودم بود.

لباسامو درآوردم و یه شورتک کوتاه جین که مدل زخمی و پاره بود پام کردم و بعد مشغول پوشیدن تاپ دوبنده ی نازک مشکی رنگ شدم اما

باصدای بسته شدن در، تو همون حالت ایستاده، سرمو ب گردوندم و ایمان رو نگاه کردم.

سرتا پام رو از نظر گذروند، می تونستم خماری چشماش رو ازهمین فاصله تشخیص بدم، جلو اومد و توی چند قدمیم قرار گرفت، هرم نفسهای گرمش که‌به صورتم خورد باعث شد که‌پلکهام آهسته روی هم بیفتن….خواستن رو از تموم حرکاتش میتونستم حس کنم.جلوتر اومد و بهم نزدیک ترشد و بعدهم

کنار گوشم لب زد:

-خیلی دلم واست تنگ شده بود یاسی…

-من بیشتر…

لبخندی از روی رضایت روی لبم نقش بست، با نفس نفس ادامه داد:

-من الان آماده ام تا تورو یه لقمه چپت کنم…

تو یه حرکت دستش دورکمرم حلقه شد و منو به طرف خودش کشوند، نگاهش ازچشمام روی لبهام میخ موند، و‌چندی بعد لبهای داغش لبهامو‌شکارکرد. طوری می بوسید که تنم سست شد و‌ جلوش کم آوردم، لبامو‌توی دهنش مکید و زبونش و توی دهنم چرخوند…

درست همونجایی که سیلی زده بود رو هزاربار بیشتر ماچ کرد.شاید میخواست تلافی کنه….

تلافی خوشایندی بود!

خیلی یهوی روی تخت پرتم کرد .بلند بلند خندیدم.در همچین مواقعی من تشنه ی وحشی بازیاش بودم.

هنوزم پلکهام نیمه بازبود، روم خیمه زد و بازم به جون لبهام افتاد، صدای نفسهامون وهم‌چنین لب بازیامون کل خونه رو برداشته بود.

ازلبام که سیر شد پایینتر رفت .یه دستش روی موهام بود و دست دیگش، تنمو آهسته لمس می کرد…

از خوشی و لذت رفتم توی یه خلسه ی شیرین.

منم خواهانش بود حتی بیشتر از خودش…

دستشو از زیر پیرهنم ردکرد و هر جور شده قفل سوتینمو باز کرد.

برخورد دستهاش با تنم یه حسی تو مایه های بالا و پایی شدن رو امواج دریا بدون غرق شدن بود.

همونقدر شیرین و هیجان انگیز.

گردنم رو میمکید و دستش سی.نمو لمس کرد، با فشاری که بهش آورد ناله هام بلندشد….این فشارهارو دوست داشتم.

دستمو توی موهاش فرو بردم که‌جری ترش کرد، لباسمو از تنم‌بیرون کشید و با نگاه الوده به شه.وتش به بدنم خیره شد …یکم کمرشو راست کرد و بعد بندسوتینمو از روی شونم پایین اورد.

دلم میخواست زودتر اینکارو انجام بده.

با دراوردن سوتینم، سینه های خوش فرمم بیرون افتاد، مثل تشنه ها به جون یکیشون افتاد وبا دست دیگش اون یکیو مالید، جلوش کم اورده بودم‌و ازشدت لذت قوس به کمرم می دادم و ناله می کردم هرچند که اون جوری تنمو می مکید و فشار میداد که انگار واقعا می‌خواست صدای التماس منو دربیاره…

عوضی خواستنی!

خیلی زود از رو تنم بلند شد

لباسشو ازتنش بیرون کشید منم بیکار نموندم و بدون معطلی کمربندش رو‌بازکردم، که‌مشتاق تر از قبل به جونم افتاد وکارشو‌ادامه داد…

لبهای داغش بوسه های پی درپی روی بدنم می زد و چشمام هم که ثانیه ای از لذت باز نمی شدن.

دستش که وسط شلوارکم نشست، گرمای‌ تنم شدت پیدا کرد.بی طاقت دکمه اشو باز کرد و بعدهم شلوارکم رو تا زانوم پایین کشید و از روی لباس زیر نقطه ی حساس بدنم رو مالید.

فورا خی.س شدم.البته از قبل شده بودم منتها اینبار بیشتر…متوجه شد وبا صدای کشدار و خماری گفت:

-جوووووون….من تورو عین آبنبات میخورم ..چقدر دلم میخواست امشب برسه…چقدر دلم واست تنگ شده بود

خودش بدنمو چرخوند.دستامو به کاشی ها تکیه دادم و باسنمو به طرفش گرفتم….

ما هیچوقت شبی به این داغی و باحالی نداشتیم

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫16 نظرها

  1. ی کم کوتاه ک چ عرض کنم فسقلی بود مهتاب خانوم عزیز زودتر پارت بده پارتای طولانی بده تا زودتر رمانو تا تهش بخونیم مردیم از کنجکاوی

  2. وای چ پارت داغی😍😂خراب شرح دادن رابطشونم نویسنده مراعات نمیکنه کلا .به قول تهی( چیشد دلت خواست؟منم دلم خواست)😋😂

    1. دمت گرم کلی خندیدم زدی تو خال هیچ نمیگه شاید آدم مجردم بخونه رمانو از ب بسم ا… میگه تا آخرش 😂😂😂😂

  3. ادمین جان لطفا هردو روز حداقل یه پارت بزار خو منم درس دارم یه دلم پی این رمانه یه دلم پی کتاب خسته شدم بابااااااااا

  4. به نویسنده بگید اگ سرش شلوغه مجبور نبوده رمانی و شروع کنه…مردم و مسخره کردین…5 روز گذشته نتونسته 4 خط بنویسه?

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن