رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 80

صدای رعد و برق که اومد چشمام رو باز کردم.

یه چیزی تو مایه های آلارم بود.آلارمی که درحکم صدای ” زود باش بلند شوی”مادر کار میکنه!

کش و قوسی به بدنم دادمو به سمت پنجره چرخیدم.

پرده ها کنار بودن واز همون فاصله میتونستم از پشت شیشه ها بارون رو بیینم.چقدر دلم واسه بارون تنگ شده بودااا….با همون قیافه ی خوابالود اما ذوق زده بلند شدم. از روی تخت اومدم پایین درحالی که فقط یه ژاکت گشاد خردلی رنگ تنم بود راه افتادم سمت پنجره….

تا بازش کردم قطرات رگباری بارون به صورتم خوردن…ناخواداگاه چشمام رو بستم و لبخند زدم.

همون موقع ایمان با صدای بم و بی انرژی گفت:

-یااااسمن….

سرمو چرخوندم سمتش و گفتم:

-بیدار شدی!؟

خمیازه ای کشید و گفت:

-چیکار میکنی!؟ ببند پنجره رو داره بارون میاد…سرما میخوری…

با هیجان ودرحالی که دلم خیلی واسه این صدای شر شر لذت بخش بارون تنگ شده بود گفتم:

-خیلی وقت بارون ندیدم…

پتورو رو تن لختش بالا اورد وگفت:

-پنجره رو ببند یاسمن….دسپیشب هرد حموم بودیم سرما میخوریم درحد المپیک.ببندش و برگرد عزیزم

پنجره رو بستم، پرده هارو کشیدم و بعد دوباره برگشتم سمت تخت.

پتورو دادم بالا و دوباره کنارش دراز کشیدم و گفتم:

-داره بارون میباره…

به پهلو چرخید و با گذاشتن دستش روی کمرم و نزدیک کردن سرش به گردنم گفت:

-آره میدونم…زمستون هم داره شروع میشه کم کم….

منم به پهلو چرخیدم تا بهتر بتونم خودمو تو آغوشش خودمو جا بدم و بعد گفتم:

-تو بارون رو دوست داری ایمان!؟

-مگه کسی هم هست که بارون رو دوست نداشته باشه!؟

انگشتمو رو لبش گذاشتم و با لمس نرمی به دل نشینش گفتم:

-آره خیلیااااا….

-اون خیلیا که تو ازشون حرف میزنی احتمالا همونایی نیستن که تو بارون چتر میگیرن دستشون تو تابستون بادبزن!؟؟؟

خندیدم و پامو روی پاش انداختم و درحالی که دستمو نوازش وار روی دستش میکشیدم گفتم:

-ایمان…یه چی بگم نه نمیگی!؟

-تو تاحالا چیزی گفتی که من چشم نگفتم!؟

آهسته خندیدم.جدا نه! اون همیشه پر انرژی بود و هیچوقت نمیگفت خستمه…فعلا اینکارو نکنیم…فعلا فلان جا نریم.همیشه پایه بود.همیشه ودرهمه حال!

به چشمای بسته اش نگاه کردم و گفتم:

-دلم میخواد لباس گرم بپوشیم و باهم بریم کافه گردی! الان خیلی حال میده!؟ تو هوای بیرونی…اصلا..اصلا دلم میخواد همه ی امروزمو بیرون بمونم نیام تو خونه…میخوام از همین الان باهم باشیم تا خود شب….قبول میکنی یا میخوای بگی یاسمن

ک…س نگو!؟

بالاخره چشماش رو باز کرد.خندید و گفت:

-من من از همین الان درخدمتم تاااااا هروقت که بخوای!؟

گونه ش رو با انگشتای نرم اما نسبتا سردم نوازش کردم و گفتم:

-سرکار نمیری!؟

-نه امروز نه….امروز نمیرم….امروز دربست دراختیار تو هستم…

خوشحال و ذوق زده بلند شدم و گفتم:

-پس من میرم آماده بشم.

یه بافت زرشکی رو ساپوت مشکی تنم کردمو بعد شنل طوسی رنگم رو هم به لباسهام اضافه…

رفتم سمت اینه.از بین تمام وسایل آرایش تنها یه رژ و یه کم رژگونه انتخاب کردم.همینها کافی بودن!

شال زرشکی رنگی که با بافتم بود سرم انداختم و به ایمانی که داشت موهاش رو شونه میزد گفتم:

-من آماده ام!

متعجب نگاهم کرد و یا لحنی شوخ گفت:

-وا عجبااا….اصلا شگفتا…

خندیدم و گفتم:

-عجبا و شگفتای تو به چه خاطر…!؟

شونه رو گذاشت جلوی آینه.کلاه سویشرتش رو مرتب کرد و بعد یه کلاه بافتنی مردانه ی طوسی رو سرش گذاشت و گفت:

-اینکه تو زودتر از من آماده بشی شگفتا و عجبا داره…نداره!؟

اهسته زدم به شونه اش و گفتم:

-خیلی بدیییییی! من همیشه زود آماده میشم.

مرموز سرشو تکون داد و بعد دستاشو دو طرف صورتم گذاشت، خم شد و محکم لبامو بوسید.قصدش از این بوسه ی ناگهانی هرچه بود اظهار علاقه نبود.یعنی نگاه شیطونش و اینکه میگفت….

خودمو کشیدم عقب و شاکیانه گفتم:

-عه چیکار میکنی ایماااان؟؟؟لبامو کندی…

خندید و یه دستمال برداشت و با کشیدنش رو لبهاش که آغشته به رژ قرمز من بود گفت:

-آهان….حالا خوب…

تا اینو گقت فورا سرمو سمت آینه چرخوندم.بعله! پس هدفش از بوسیدنم فقط پاک کردن رژم بود.دست به کمر و با حرص نگاهش کردم و گفتم:

-ایمان میکشمت…

واسم زبون درآورد و بعد بدو از اتاق بیرون رفت.

دیگه حوصله نداشتم رژ بزنم واسه همین گوشی رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون…

قول داده بود دربست دراختیار هم باشیم و خوشبختانه به قولش هم وفادار موند.

من خواستم بریم بستنی فروشی و اومد…

گفتم بریم خرید و اومد…گفتم بریم رستوران و رفتیم.

و آخرین مرحله ام پل طبیعت بود که بازم چشم گفت و باهم رفتیم.

همونطور که قدم زنان سونه به شونه ، رو پل راه می رفتیم دستمو دور بازوش حلقه کردم و گفتم :

-در جریانی من اینجارو خیلی دوست دارم…

دستاشو تو جیب لباسش فرو برد و گفت:

-آره من درجریان تموم علاقه های تو قرار دارم.

یه قسمت از پل ایستادیم.دستمو رو حفاظ آهنی پل گذاشتم و گفتم:

-صدبار بیشتر با سمیه اومدیم اینجا…زمستونا بیشتر.چون یه گروه جوون بودن که ساز میزدن…سمیه از اونی که ویلون میزد خیلی خوشش اومده بود…

تا اینو گفتم زد زیر خنده.فکر کنم باورش نشده بود.

به نیم رخش نگاه کردمو گفتم:

-میخندی!؟ من جدی میگم…

-حالا طرف کی بود و چیشد!؟

اینبار نگاهمو دوختم به رو به رو و بعد گفتم:

-نمیدونم…فقط بعداز شونصدبار اومدن و رفتن فهمیدیم اسمش همایون …فکر کنم اون مدت سمیه تمام پولاشو ریخته بود تو کیف ساز اون پسره

خاطره ی من به خنده انداختش.نگام کرد و گفت:

-خب…بعدش!؟؟

-خب به جملات….بعدش سمیه تصمیم گرفت و بهش بگه که دوستش داره

-گفت!؟

-آره چی فکر کردی…سمیه اصلا شعارش اینه اگه از کسی خوشت میاد ادا و اصول رو بزار کنار و سریع خشن و چکشی برو بهش بگو…بعدش رفت یه پسره گفت که بهش علاقه داره پسره هم بهش ازش عذرخواهی کرد و گفت یه نفر تو زندگیش هست!

دستی تو موهاش کشید و گفت:

-لابد بعدشم دچارشکست عشقی شدید شد!

گفتن این حرفش از کمبود شناختش نسبت به سمیه نشات میگرفت.

اون اصلا اینطوری نبود.یه جورایی خوب میتونست آدمایی که بقول خودش حس بدی ازشون میگرفت رو فراموش کنه.

لبامو روهم فشردم و با تکون دادن سرم گفتم:

-نووووچ! سمیه که اینجوری نیست…میگه مگه نوح که خداسال عمر کنه…میگه دنیا دوروزه احمق اگه بخواد واسه چندتا پسر پیزوری خودشو ناراحت کنه!

خندید و گفت:

-بابا این سمیه یخچالیتون خیلی باحال .بریم لبو بخوریم!؟

ذوق زده شدم.از فکر سمیه اومدم بیرون و گفتم:

-وای من عاشق خوردن لبو تو هوای اینجوری ام!؟

دستشو دراز کرد و گفت:

-پس بریم….

دستشو گرفت و باهم از اونجا رفتیم.

گفت منو میبره یه جا باحالتر از پل…جایی که بلالشون از پیتزا خوشمزه تر و لبوشون از ساندویچ دونون !

توراه عین بچه ها همش میپرسیدم کی می رسیم و اونم هربار سر به سرم میذاشت …

دلم خوش بود.و قیمت دل خوش زیادبالاست واقعا تو دنیا چی میتونست مهمتر از

داشتن ارامش ، سلامتی و دل خوش باشه!

و من فقط خودم میدونستم تو چند روز گذشته چقدر بهم سخت گذشت.

دروغ پشت سرهم میگفتم که موندنم رو تو خونه ی حاج بابا توجیه کنم.و بدتر لحظات سختی بود که بعد دیدن اون چند تا عکس گذرونده بودم.

خیلی بد و یخت بودن…خیلی.یه جورایی بابتش اونقدر بهم سخت گذشت بود که حتی فکر کردن بهس هم حالمو بد میکرد.

-یاسمن!؟

با صدای ایمان از فکر بیرون اومدم.پرسیدم:

-هان؟ چیه!؟

-تو فکری…

-نه نه…

-پیاده شو…

پس رسیده بودیم.پیاده که شدم فهمیدم قبلا یکی دوبار باهم ایجا اومده بودیم.

شلوغ بود.باحالتر اینکه کلی پیر و جوون رور آتیش حلقه زده بودن و یا بلال میخوردن یا لبو ..

پرسید:

-خب کدوم!؟ لبو یا بلال!؟

بدن معطلی گبتم:

-لبووو…

چشمکی زد و گفت:

-ای به چشم.

آخر شب بود که برگشتیم خونه…وقتی که دیگه به زور چشمامون باز میشد.وقتی که مدام با عشق و احترام از تخت خوابمون یاد میکردیم.

ایمان ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد و بعدپیاده شد و اومدسمتم.

با اون حالت زار دستشو که گرفتم نگاهی به قیافه ام انداخت و گفت:

-خیلی خوابت میاد!؟

دستمو رو شکمم گداشتم و گفتم:

-بیشتر از اینکه خوابم بیاد شکمم درد میکنه.

خندید و گفت:

-آهاااان! دقیقا میدونستم قراره این جمله رو ازت بشنوم.اون موقع که هی لبو میخوردی و هی میگفتم یاسمن بسه و هی لوس میشدی و التماس میکردی که نه یکی دیگه فقط یکی دیگه باید فکر اینجاشو هم میکردی…

اینو درست میگفت.به اندازه ی پنج نفر من لبو خوردم.حالا بماند اون دوتا ذرتی که بعدش زدم به رگ!

چسبید.خیلیم چسبید ولی خب عوضش الان باید با یه دل درد ناجور دست و پنجه نرم میکردم.

آروم و بی سروصدا ازپله ها رفتیم بالا تا صدای قدم هامونو کسی نشنوه.هرچند که ساختمون غرق در سکوت بود.یه سکوت سنگین.

ایمان کلید انداخت و با باز کردن در کنار رفت و گفت:

-برو داخل شکمو!

چشمامو واسش درآورم که خندید و گفت:

-قیافتو اینجوری نکن یاسمن….تو در هیچ حالتی ترسناک نمیشی…خنده دار شاید بشی ولی ترسناک عمرا….

کنج لبمو کج کردم و گفتم:

-من خیلیم ترسناکم.

ضربه ی آرومی به باسنم زد و گفت:

-باشه…اصلا تو آنابل…جنگیر سه اصلا….برو تو…بدو…

رفتم داخل و بعداز درآوردن کفشهام با قدمهای شل و ول راه افتادم سمت اتاق خواب.

اول از همع لباسهامو از تن درآوردم و بعد با پوشیدن یه تیشرت سفید گشاد که بلندیش تقریبا تا روی رون پاهام بود.

کش موهام رو درآوردم و بعد خمیازه کشون تا دستشویی رفتم.اول صورتم رو شستم و بعد مسواک زدم و اومدم بیرون.

چراغهارو یکی یکی خاموش کردم و مشتاق تر از همیشه سمت اتاق خواب رفتم تا خودمو پرت کنم رو تخت و تا لنگ ظهر فردا چشم وا نکنم.

ایمان پیرهن و شلوارش رو از پا درآورد و تنها با یه لباس زیر اومد سمتم.

میخواست اذیت کنه چون هی جلومو میگرفت و نمیذاشت رد بشم.

پامو زمین زدمو گفتم:

-عه ایمان نکن….خوابم میاد…

حرف گوش نکرد چون از اذیت کردنم لذت میبرد اونم وقتی میدونست الان چقدر دلم دراز کشیدن و لش کردن میخواد.

چپ می رفتم میومد جلو راست میرفتم بازهمینکارو میکرد.وقتی از پسش بر نیومدم دستامو دور شکمش حلقه کردم و با گذاشتن سرم روی سینه که نه…آخه قدم نمی رسیدپس بهتر بود بگم رو شکمش، عاجزانه گفتم:

-ایمان داری اذیت میکنیاااا

دستشو رو کمرم گذاشت و گفت:

-خودم میدونم.

ضربه ی آرومی بهش زدم و گفتم:

-پس بدون خیلی بدی!

-دل دردت خوب نشد!؟

با چشمای بسته و صدایی لش شده از شدت خوابالودگی گفتم:

-نه….

شروع کرد خندیدن من اما باحرص و عصبانیت گفتم:

-خیلی بدجنسی ایمان خیلی

یکی از اون ژستهایی که حسابی منو کفری میکرد به خودش گرفت و گفت:

-من!؟؟ من بدجنسم!؟

من کجا بدجنسم!؟ خودت گفتی خوابت میاد.گفتم خواب از سرت بپرونم….

-عوضی تر از تو خودتی!

باز بلند بلند خندید و گفت:

-جوووون قیافه اشو….

با دست زدم به کتفش و خواستم رد بشم که باز دستمو از پشت گرفت و اینبار هردومونو باهم انداخت رو تخت….

امشب حسابی دیوونه شده بود!

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫20 نظرها

  1. نویسنده خوشگلم پس کی قراره رمان تموم بشه زیادی طولانی شد دیگههههههه با یه پایان خوش تمومش کن فدات شم🙄😶

  2. ۵روز یکبار خیلی کمه اونم فقط،یک پارت ی فکری کن بیشتر بزار لطفا .خسته و کلافه شدیم از طولانی بودن و کم بودنش

  3. به نظر من دیگه واقعا نویسنده شورشو در آورده فک کنم خودشم نمی دونه چی میخواد بنویسه.فقط هر دفعه یه صنحه هایی رو قلم میزنه که تکراری و تحریک کننده هست .برو بابا! دیگه ملت با این چیزا تحریک نمیشن .ارزش د استان نویسی رو کم نکنید لطفا……

  4. من که ترک کردم رمان خوندن رو
    مچکرم که کمک کردین بفهمم چقد وقتمو بیخود دارم هدر میدم . با این مضخرفات .

    🙋

  5. سلام نویسنده عزیز
    چقدر دیر پادت میزارین. بابا اول یه پارت تموم بشه یعد چند تا جدید همرو با هم قاتی کردم نمیدنم کدوم کدومه داره چی میشه.
    لطفا رمان دختر حاج آقا تند تند پارت بزارین تموم شه بنظر باید آخراش باشه همین که بچه دار شن دیگه فکر کنم تموم میشه .😍😍🤗🤗🤗

  6. ب گمونم مهتاب خانوم قهر کرده پارت جدید نمیذاره بابا قهر نکن دیگه خدایی بچه هام بیراه نمیگن از اسفند۹۷تاحالا منتظرن ببینن چی میشه خب رمانتو ک دوس دارن اینجوری میگن شما ب دل نگیر پارت بده ک زودتر من و بچه هام ب خواستمون برسیم

  7. من یجا خوندم یاسی زنگ میزنه به ایمان انگار باهم مشکل داشتن ک ایمان با ی دختره دیگس ب اسم نگار و یاسی میخواست خودکشی کنه

  8. عاقا اینکه یاسمن و ایمان آخرش چی میشن نویسنده کی پست میزاره رو فعلا بیخیالش شین و لطفا به سوال من جواب بدین.این روغن خراطین که یاسی استفاده کرده واقعا تاثیر داره اگه کسی تجربه داره به بگه نویسنده عزیز لطفا شمام اگه دیدین حواب بدین خخخخخخخخخخخخ

  9. انقد مث اسکلا گفتین پارتا کمه پارتا کمه ادمین گذاشته دیرتر پارت بزاره تا رمان بیشتر شه:/
    خب به اینا چه پارتا کوتاهه نوسینده تو تلگرامش همینقد گذاشته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن