رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 81

از حموم که اومدم بیرون، تعداد تماسهایی که از سمیه رو گوشیم دیدم منو اونقدری ترسوند که ناخواسته دچار تپش قلب شدم.

شک نداشتم یه اتفاق ناجور افتاده که اینهمه زنگ و پیام فرستاده.

مضطرب گوشی رو برداشتم و با گرفتن شماره اش گوشی رو نزدیک به گوشم گرفتم.نفسم تو سینه حبس شده بود از ترس شنیدن یه خبر بد.

بوق دوم رو نخورده که صدای هیجان زده اش تو گوشی پیچید:

-یاااااسمن عوضی به ترامپ زنگ زده بودم تاحالا جواب داده بود.

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-حموم بودم! بگو چیشده! من طاقت شنیدنشو دارم….اتفاقی افتاده؟ کسی مرده؟ کسی چیزیش شده!؟

با اون صدای تیزش، بلند بلند گفت:

-برو زبونت رو گاز بگیر…خدا نکنه من چیزیم بشه.یه تار مو از سرم کم بشه تکلیف خاطرخواهام چی میشه!؟

رفتم سمت آشپزخونه و گفتم:

-تو توی عمرت دوتا خاطرخواه بیشتر نداشتی که هردوتاتوشن فاقد عقل بودن بیخودی قپی نیا….

-خب حالا کجایی!؟

-خونمون…

-یه اتفاق مهم افتاده یاسمن.باورت نمیشه اگه بشنوی

-خیر یا شر…؟

-خیرررر !

تا اینو گفت دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس راحت کشیدم.خدایا شکرت.همین که همیشه همچی آروم و بیخطر باشه خوبه!

-خب بگو میشنوم.

-نه اینجوری نمیشه.الان میام خونه پیشت.تنهایی؟

-نه.ایمان هم هست ولی یه ده دقیقه دیگه میره

-پس تا یه چایی دبش و خوشرنگ درست کنی منم اومدم!

بی خداحافظی گوشی رو قطع کرد.نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم و گفتم:

-سمیه ی پفیوز بی ادب بی تربیت.قلب لامصبم اومد توی دهنم.اول که آدمو با کارهاش میترسونه بعدهم که میزاره تو خماری و کنجکاوی.

گوشی رو گذاشتم رو اوپن آشپزخونه و بعد آب جوش گذاشتم روی گاز و همزمان به این فکر کردم که سمیه باز چه خبری داره .

ایمان با قیافه ای خوابالود از اتاق اومد بیرون. تیشرتشو تو راه پوشید و بعد گفت:

-یاسمن پیرهن منو اتو بزن دیرم شده!

اون رقت توالت و من برگشتم توی اتاق خواب و مشغول اتو زدن پیرهنش شدم.چند دقیقه بعد اومد توی اتاق پیشم.از پشت بهم چسبید و گفت:

-رفتی حموم!؟؟

-اهوم!

-بی من !؟

-با تو میرفتم که حموم چند دقیقه ای میشد چند ساعت.

تو گلو خندید و بعد دستشو دورم حلقه کرد.شونه ام رو تکون دادم و گفتم:

-نکن…پیرهنت میسوزه…

یکم از حوله رو از روی شونه ام داد پایین و با بوسیدن تنم گفت:

-با کی حرف میزدی!؟

اتو رو خیلی آروم رو آستین پیرهنش کشیدم و گفتم:

-سمیه! میگفت یه خبر باور نکردنی داره… الانم تو راه!

شونه ام رو آروم گاز گرفت.گاز که نه…یه جورایی گوشت تنمو بین دندوناش گرفت.باز دستمو تکون دادم و گفتم:

-نکن ایمان….نکنه پیرهنت میسوزه.

دستشو آورد بالا.یه طرف حوله ام کاملا کنار رفته بود.سرشو فرو برو تو موهای خیس و نم دارم و گفت:

-شب اومدم خونه اون لباس خوشگلت رو بپوش…همون توری قرمز….بدون سوتین…

دستاشو قاب سینه ام کرد و من قبل از اینکه سست بشم و راند چندمینبارو باهاش بگذرونم با صدای آروم و خش داری گفتم:

-ایمااااان …نکن …اصلا تو مگه دیرت نشده…مگه قرار نیست رفیعی بیاد دنبالت…تا چایی بخوری و لباس بپوشی دیر میشه ها….

سینه ام رو آهسته فشار داد و گفت:

-تایمی که باید بزارم واسه چایی و چیزای دیگه میزارم واسه اینکارا….

گردنمو محکم ماچ کرد.از اون ماچ ها که شک نداشتم جاش میمونه.

قبل اینکه خودمو بسوزونم اتو رو گذاشتم کنار و بعد گفتم:

-بیا…تموم شد.بپوش و برو..

دستشو رو شونه ام گذاشت و برم گردوند سمت خودش.چونه امو گرفت و گفت:

-برم!؟ من که هنوز کاری نکردم…

عاجزانه خندیدمو گفتم:

-عه ایمااان…به کمر خودت رحم نمیکنی به اونجای من رحم کن

بلند بلند خندید و با شور زیاد خواست لبهاشو رو لبهام بزاره که تلفنش زنگ خورد.

تو همون حالت سرش رو برگردوند و نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و بعد گفت:

-رفیعیه…

خندیدمو ازش فاصله گرفتم.اون وقت بوسیدن منو هم نداشت براش زبون درآوردمو گفتم:

-برو…برو اقای کاراگاه!

مثل آدمای خبیث نگاهم کرد و گفت:

-الانو دررفتی…شبو درخدمتیم.

باعجله شروع کرد پوشیدن لباسهاش.گره ی شل و ول شده ی حوله رو دور کمرم سفت کردمو پرسیدم:

-چایی نمیخوری!؟

کمربندشو بست.وسایلش رو برداشت و بعد با عجله گفت:

-نه باید برم.کاری نداری!؟

تند تند گفتم:

-چرا چرا…

دویدم سمتش.رو نوک پاهام بلند شدمو لبهامو رو لبهاش گذاشت و اون با بستن چشماش یکم بوسه رو طولش داد.خندیدم و عقب رفتم و بعد گفتم:

-حالا میتونی بری…

چشمکی زد و از خونه زد بیردن.خواستم همراهیش کنم که نذاشت و گفت:

-تو برو داخل.لباس گرم بپوش که سرما نخوری…شب میبینمت..

باشه ای گفتم و برگشتم تو اتاق تا لباس بپوشم.

زنگ در که به صدا دراومدفهمیدم سمیه اومده.

آیفون رو برداشتم و تا صداش رو شنیدم دکمه رو زدم و با باز کردن در خودم رفتم سمت آشپزخونه.

داشتم چایی می ریختم که پرید داخل و گفت:

-سلاااام…صابخونه کدوم گوری هستی؟ بیا که جگرت اومد!

از توی همون آشپرخونه گفتم:

-تو نه آدم بودی و نه قراره آدم بشی

با درآوردن کفشهاش،کیفشو پرت کرد توهوا و بعد اومد تو آشپزخونه.لپمو آااابدار ماچ کرد و نشست رو صندلی.

پشت آستینمو رو لپم کشیدمو گفتم:

-بمیری تو سمیه یخچالی! واقعا که باید بهت همینو گفت..تمام لپمو تفی کردی

با هیجان گفت:

-خب ماچ تُفیش خوبه دیگه

با انزجار گفتم:

-اَه اَه….

نیششو یه وری کرد و گفت:

-اه اه!؟؟؟ حالا اگه ایمان جونت تورو هنچین ماچی میکرد که بجای اَه اَه آه آه میکردی!

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-بی تربیت!

کف دستاشو به هم‌مالید و گفت:

-یاسمن…بیا بشین اون چایی دبشنم بیار که اگه بهت بگم چیشده باورت که نمیشه هیچ…شایدم شاخ درآوردی البته اگه شاخ درآوردی مسئولیتش با من نیست

کنجکاو بودم و با دیدن این شور و هیجان سمیه کنجکاوتر هم شدم.سینی رو برداشتم وگذاشتم رو میز و خودمم رو به روش نشستم و گفتم:

-بگو بگو بگو ببینم چیشده.

لبخند ژکوندی تحویلم داد و گفت:

-بزار اول چاییمو بخورم…چایی داغ داغش میچسبه..

دستمو زیر چونه ام گذاشتمو خشن نگاهش کردم.کرم داشت دیگه.

اگه کرم نداشت که منو کنجکاو نمیکرد و خودش اینجا نمینشست.

چند جرعه از چاییش رو خورد و بعد دو سه دونه پولکی هم کوفت کرد و بعد لیوان خالی رو داد دستمو گفت:

-یکی دیگه بریز…

-گرفتی مارو!؟خب بگو چیشده دیگه!؟

ذوق زده کمر صاف کرد و بعد یه حالت موجه که اصلا به قیافه شیطونش نمیومد به خودش گرفت و بعد گفت:

-ازم خواستگاری کرد…

خیره نگاهش کردمو گفتم:

-هاااان!؟

باهمون شور و هیجان و انگار که خودش هنوز باورش نشده باشه گفت:

-ازم خواستگاری کرد….

-کدوم خری!؟

-پسرخاله ات…

ناباورانه بهش زل زدمو گفتم:

-چییییی!؟ پسرخاله ی من!؟ منطورت بهزاد خُله که نیست!؟

بلند شد.یه چایی واسه خودش ریخت و بعد دوباره برگشت جای قبلی نشست و گفت:

-چرا اتفاقا دقیقا منظورم بهزاد…وای یاسمن.باورت نمیشه اون تو رستوران جلوم زانو زد و بعد یه حلقه ی خوشگل به طرفم گرفت و جلو ملت ازم خواستگاری کرد.اصلا همین امروز فرداس که فیلممون دنیای مجازی پخش بشه…. یاااسمن…آخ یااااسمن نمیدووووونی چقدر کیف کردم .همیشه تو رویاهام دلم میخواست همسر آینده ام این مدلی ازم خواستگاری بکنه….یاسمن..رویای دوست جونیت به حقیقت پیوست .

هنوزم باورم نمیشد بهراد واقعا همچین غلطی کرده باشه.بهزاد آخه اصلا اهل این غلطا نبود.قد موه های سرش دوست دختر داشت ولی هیچوقت کارش با اونا به این مرحله نمی رسید.روز تولدش کادوهاش رو میگرفت و روز تولدشون ولشون میکرد.همچین موجودی بود .

از فکر بیرون اومدم و گفتم:

-بهزاد واقعا از تو خواستگاری کرد!؟باورم نمیشه!

-باورت بشه…من مدرک هم دارم.

دست کرد توی کیفش که به دسته صندلی آویزون بود وبعد یه جعبه کوچیک خوشگل بیرون آورد و گفت:

-بفرماااا…اینم حلقه ای که بهم هدیه داد.

ناباورانه حلقه رو برداشتم و موشکافانه نگاهش کردم.نه! مثل اینکه اصل بود! دوباره ودرحالی که همچنان در باورم نمی گنجید بهزاد اینکارو کرده باشه پرسیدم:

-سمیه اینو واقعا بهزاد به تو داده!؟

جعبه رو با عصبانیت گرفت و گفت:

-نه پس.عمه ام بهم داد.نگاهش کن…اصلا اصل..بردم طلافروشی…

-بابا آخه اصلا بهزاد ازدواجی نی…

-ازدواجی نبود…ازدواجیش کردم….اون عاشق من.اونقدری منو دوست داره که حاضر نیست ازم دل بکنه…میدونی چیه‌ ؟اون تنها کسیه که گوهری چون منو کشف کرد و گرفت که نباید از دستم بده

زدم زیر خنده…اونقدر خندیدم که حسابی قاطی کرد و گفت:

-کووووفت! رو آب بخندی!هرهرهر…آخه کجاش خنده دار!؟

با اطمینانی که از شناختم نسبت به بهزاد سرچشمه میگرفت گفتم؛

-بابا سرکارت گذاشته! آخ بهزاد و ازدواج!؟؟ عمرااا

دندون قروچه ای کرد و گفت:

-نخیررر…مامانش که بشه خاله ی جنابعالی با مامانم تماس گرفته.قراره فرداشب بیان خواستگاری نمیدونی بدون خانم خانما…وای یاسمن.من فرداشب چی بپوشم آخه!؟؟ راستی تو ام میای!؟ چون من بیا…تو رودتر بیا…

این چی میگفت!؟ آخه بهزاد اصلا تو فاز این حرفها نبود.البته باید اعتراف کنم تنها کسی که به بهزاد میخورد وباهاش همخونی داشت و میتونست تحملش کنه سمیه بود و این قضیه حالت برعکس هم داشت.

درواقع درو تخته خوب واسه هم جور شده بودن!

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و بعد گفت:

-خب خب من دیگه باید برم.قراره برم خرید .نمیدونی چقدر ذوق داشتم تا بیام و این خبرو بهت بدم.

وای خدا…دارم عروس میشم…وای که چه دافی میشم من توی لباس عروس..اوووف….قربون خودم برم.

دست به سینه نگاهش کردمو گفتم:

-سمیه!؟

-هان!؟

-گمشوووو….

خندید و گفت:

-همین روزا کارت عر

وسی جگرت میاد درخونه…فعلا!

کیفشو برداشت و با عجله رفت سمت در.کفشاش رو پوشید و بعدهم برای چندمین بار خداحافظی کرد از خونه رفت بیرون. بدرقه اش کردم اما خودمم نفهمیدم که کی از نگاهم پنهون شد.

من همچنان به این فکر میکردم که اصلا چیشده! واقعا این دوتا خل و چل قراره باهم ازدواج کنن!

اگه میگفتن فضایی ها به زمین حمله کردن من کمتر تعجب میکردم!

* ایمان *

خیلی وقت بود که هیچ هدیه ای براش نخریده بودم و مایل بودم اینکار رو انجام بدم.

حالا با اینکه میخواستم یه چیزی براش بخرم اما خودمم دقیقا نمیدونستم اون چیز باید دقیقا چی باشه! لباس!؟ دسته گل؟؟ ادکلن؟ جواهر یا چی!؟

فکر اولین چیزی که به ذهنم رسید خرید گل بود….و یاسمن هم که عاشق رز قرمز!

ماشین رو پارک کردمو پیاده شدم.اول خواستم به سمت گل فروشی ای که دقیقا تو خیابون رو به رویی و اونور پیاده رو بود برم ولی بعدش پشیمون شدم و تصمیم گرفتم از زن گل فروشی که یه گوشه روی صندلی نشسته بود و گل میفروخت خرید کنم.

لباس های گرم کننده ی زیادی تنش بود و پاهاشو از شدت سردی هوا چسبوندم به هم اما با روحیه ای شاد و پر انرژی مدام میگفت” گل گل…اقا گل…خانم گل…جوون بیا واسه نامزدت گل بخر…آقا خانمتو با یه دسته گل خوشحال کن…گل….”

لبخند زنان به سمتش رفتم خم شدم و با یکم فاصله از سطح زمین تو حالتی نشسته دستمو روی پام گذاشتم و گفتم:

-گلهای خوشگلی ان…

با لبخند و شور و شوق گفت:

-بله که خوشگل اقا…میخواید برای دوست دخترتون بخرین!؟

کوتاه خندیدم و گفتم:

-نه برای خانمم…

-آهااا برای خانمتون..خب اون گلهای رز قرمز چطوره!؟تازه ان…بوی خوششون از بوی هزارتا ادکلن گرونقیمت بهتره ..

-خوبه…همشون رو میخرم…

هیجان زده گفت:

-همه شون!؟

-بله همشون…

-ای به چشم…

داشت همه ی گلهارو برام آماده میکرد که ازش پرسیدم:

-بنظر شما من بجز گل با چه چیز دیگه ای میتونم خانممو خوشحال کنم!؟

بی معطلی و با سرزندگی جواب داد:

-طلا اقا…طلا…دل زنها تو زندگی به همچین چیزهایی خوشه دیگه! اصلا شاید باورتون نشه…ولی طلا به زن اعتماد به نفس و دلگرمی میده….

فکر کنم پر بیراه هم نمیگفت و احتمالا همینطور بود.آره .شاید بهتر باشه با طلا خوشحالش کنم.

پول دسته گلهارو حساب کردم و گفتم:

-ممنون از راهنماییتون!

-خواهش میکنم جوون!

بلند شدم و برگشتم سمت ماشین دسته گلهارو با احتیاط رو صندلی های عقب گذاشتم و بعد پشت فرمون نشستم.

چند دقیقه بعد تو شلوغی خیابون، به سختی یه جای پارک پیدا کردم و بعدهم پیاده شدم و به سمت پاساژی که مخصوص طلافروشها بود رفتم.با وسواس زیاد خیلی از ویترینهارو تماشا کردم تا بالاخره یه سرویس طلا چشمم رو گرفت.

ازش خوشم اومد و تو همون نگاه اول حس کردم بهم گفت” بیا منو بخر.من همونی ام که میتونه یاسمنتونو خوشحال کنه” !!!

لبخندی زدم و رفتم داخل.

فروشنده با خوش رویی ازم استقبال کرد و من چیزی که میخواستم رو اشاره کردم و اونم خیلی سریع برام اوردش و با چرب زبونی گفت:

-سلیقتون واقعا تحسین برانگیز.این یکی از بهترین سرویسهایی که میتونستید انتخاب کنید….

بی توجه به تعریف و تمجیدهای فروشنده به چیزی که انتخاب کرده بودم نگاه کردم. سرویس شامل یه گردنبند، دستبند، گوشواره میشد.شک نداشتم یاسمن ازش خوشش میاد چون طرح کهشکان و ستاره و ماه بود.

بی تردید سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-همین رو برمیدارم…

لبخندی زد و گفت:

-چه حسن سلیقه ای.مبارکتون باشه…

بعداز حساب پول سرویس از اونجا اومدم بیرون.

دوباره پشت فرمون نشستم.یه موسیقی پلی کردم و بعد راه افتادم سمت خونه.

خسته نبودم اما دوست داشتم زودتر برسم خونه.لحظاتی که کنار یاسمن میگذروندم بهترین و پر آرامش ترین لحظات زندگیم بود.

ماشین رو جلوی خونه پارک کردم.پیاده شدم و خواستم در صندلی های عقب رو باز کنم که یه نفر از پشت گفت:

-سلااااام …

تا برگشتم زن همسایه رو دیدم.دیدنش غافلگیرانه بود و البته بی دلیل… همیشه عین جن جلو آدم ظاهر میشه و گند میزنه به….

-خوب هستین!؟

شالش بجای سرش روی گردنش بود. و پیرهنشم که انگار پیرهن نبود.تمام سرو سینه اش بیرون بود…آخه این نوع پوشش دلیلش چی بود!؟

سرد جواب دادم:

-علیک سلام.

با غمزه و ناز گفت:

-خوب هستین!؟

-ممنون.

گلها و جعبه کادورو از عقب ماشین برداشتم و خواستم برم که دوباره گفت:

-واااای چه گلایی…من عاشق رز قرمزم….از بچگی عاشق این نوع گلها بودم.

فکر کنم توقع داشت یکیشو بهش بدم و با اون حرفها داشت این توقع رو می رسوند،ولی من بجای اینکه اینکارو گفتم:

-ببخشید که نمیتونم از این گلها بهتون بدم برای اینکه میخوام همه ی اونارو به خانم عزیزم هدیه بدم.

لبخند رو لبش ماسید.اما سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و بعد گفت:

-آشتی کردین!؟

-ما قهر نکرده بودیم…

لبخندی مصنوعی زد و گفت:

-فکر کردم این هدیه ی آشتی کنونتون …

خیلی جدی گفتم:

-ما اونقدر همو دوست داریم که اگه قهر هم کنیم اون قهر چند ساعت بیشتر طول نمیکشه….

باز خواستم برم که با حرفهاش مانع شد.دوتا بلیط کنسرت از جیبش بیرون آورد و گفت:

-راستی من دوتا بلیط کنسرت دارم…اگه بخواین میتونیم دوتایی باهم بریم کنسرت و یکم خوش بگذرونیم.

فکر کنم دیگه داشت شورش رو درمیاورد.اینبار مراعات نکردم و خیلی جدی گفتم:

-خانم محترم شما مثل ا

ینکه اصلا متوجه نیستی.من متاهلم…خانممو دوست دارمو هیچ دلیلی هم نمیبینم که با ما کنسرت یا هر جهنم دیگه ای برم…

ممنون میشم اگه دیگه اتفاقی و غیر اتفاقی سر راه من قرار نگیرین….

در ماشین رو بستم و بعداز یه نگاه خصمانه به صورت جاخورده و پر حرصش، از کنار رد شدم و رفتم سمت خونه….

 

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫28 نظرها

  1. بالاخره بعد از سالها انتظار یه چیزی نوشتی و به دلم ننشست نویسنده جان لی بد نبود زیادم نبود
    رمان گم کشته باز اید به سایت رمان دونی غم مخور کلبه احزان شود روز پر از پارت غم مخور

  2. مامنتظرتموم شدنیم ولی فک کنم حالاحالاهااین رمان ادامه داشته باشه ویه سوالی ک ذهن منوواغن درگیرکرده وتوقع دارم که ادمین عزیزپاسخگوباشن اینکه من توخیلی ازکانالابخشهای اخری رمانوخوندم ولی نمیدونم چرادیربه دیر دیرپارتهارومنتشرمیکنین خب اگه نویسنده درگیرنوشتن رمان هستن اون تبلیعات چی میگن اگه نه همشونوشته خب بااین همه منتظرگذاشتن ماچی بدس میارین واغن زودتربزارین تموم بشه دیگه ازاین حالت یکنواختیم دربیاد

    1. خانم من چند تا کانال دیدم ک توش دختر حاج آقا رو میذارن همشون عقبن یکیشون تو مسافرته یکیشون زمان نامزدیه یکیشون خواستگاریه اینجا از همه جا جلوتره

      1. خداکنه یاسی وایمان ازهم جدا شن ویاسی با اون پسرخ که تو باشگاه اشناشده بود ازدواج کنه .خیلی خوب میشه .

        1. وااای تو رو خدا نَگین ای حرفو ، اخه دلتون میاد ایمان به ای خوبی و زندگی به این قشنگی … 😍😗
          چیه اون امین خودخواه ، مغرور که هر روزی با یکی لاس میزنه 😤

  3. بابا هم دیر به دیر پارت میزارید هم خیلی پارت بندیش کوتاه شده
    به خدااا گناه داریممم
    خسته کننده میشه
    حداقل سه روز یبار بزارید با این پارت های کوتااا

  4. خوبه من رمان های باز و …. و اینا رو میبینم تنها رمان بازی ک هم قلمش خوبه هم پسره وحشی دیوونه سادیستی نیس هم دختره مجبور به ازدواج نشده فروخته نشده تجاوز و شکنجه نیس سادیستیک و مازوخیستیک نیس رو دارم میبینم و ملایم و لطیف

  5. فکر کنم رمان قراره هم تا پیری ایمان و یاسی هم ماها طول بکشه….
    خیلی بی معنی داره کش دار میشه .چیز خاصی هم نمونده که بخواد هیجان انگیزش کنه. فوقش اینه که یاسی حامله بشه. سعی کن دیگه تمامش کنی

    1. این جا پاسخ ها معلوم نیس شاهرخ نمیدونم با من بودی یا نه دوست عزیز این نظر من نبود ک شما همچین توصیه ای کردی من کلا نظر نمیدم ک ی نویسنده رمانش رو چطور بنویسه این بنر همین رمان بود نمیدونم واقعی بود یا نه به هر حال این فکر از ذهن نویسنده گذشته

  6. وایی چقدر استرس گرفتیم که نکنه ایمان به یاسی خیانت کنه و از هم جدا شن ، خدا بگم چیکارت نکنن اقا با این نظرت که کلا فکر ما رو درگیر کرد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن