رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 82

در ماشین رو بستم و بعداز یه نگاه خصمانه به صورت جاخورده و پر حرصش، از کنارش رد شدم و رفتم سمت خونه.فکر کردم این لحن حرف زدم شرش رو واسه همیشه کم میکنه ولی حدس و گمونم اشتباه بود چون دنبالم اومد و گفت:

-شما راجب من اشتباه فکر میکنید …

ایستادم و آهسته به پشت سر چرخیدم و گفتم:

-من راجب شما هیچ فکری نکردم و نمیکنم .

چند قدم به سمتم اومد و گفت:

-اگه فکر بد نمیکنید چرا اون حرفهارو به من زدین؟

رک و صریح گفتم:

-چون همسرم همصبحت شدن من با شمارو دوست نداره.پس لطفا دیگه اتفاقی و غیراتفاقی با من همصحبت نشین چون اصلا نمیخوام باعث رنجش همسرم بشم …

نه! اهل از رو رفتن نبود.

یکی دو قدم دیگه هم به سمتم اومد گفت:

-تو میگی درمورد من اصلا نمیکنی ولی من مطمئنم بد فکر میکنی…پس بزارید بهتون بگم آقا ایمان…من خیلی کم پیش میاد از یه مرد خوشم بیاد و اینجوری بهش افتخار صحبت کردن بدم.شما واسه من فرق داشتی با بقیه….من ازشما خو….

با بالا بردن دستم اجازه ندادم حرفشو بزنه و گفتم:

-ببخشید من باید برم خانمم منتظرم…

عصبی گفت:

-نمیخواید حتی حرف منو بشنوید!؟

با تحکم گفتم:

-نه اصلا! اگه نمیخواید از این محل برید شان خودتونو حفظ کنید.

اینبار دیگه ذره ای صبر و تعلل نکردم.فورا به سمت خونه رفتم .کلیدانداختم و باباز کردن در رفتم داخل.

بعضی از زنها و مردها نمیدونم چطور میتونن همچین اجازه ای به خودشون بدن که پا تو زندگی زنها و مردهای متاهل بزارن و همچی رو بهم بزنن!

این از هرجنایتی کثیفتره..ازهر جنایتی!

پله هارو رفتم بالا.اولش خواستم با دسته کلید درو باز کنم ولی منصرف شدم…

*یاسمن*

تماسی که خاله با مامان گرفت یه مهر تائید به تمام وراجی های سمیه بود.

مثل اینکه ما واقعا یه عروسی رو افتادیم!

لیوان آب رو یه نفس سر کشیدم و به این فکر کردم که اگه مراسم و خواستگاری وعروسی ای درکار باشه من واقعا باید چی بپوشم!؟

صدای زنگ در حواسمو سر جا آورد.نمیتونست ایمان باشه اگه بود که خودش کلید داشت.حتما عمه بود.باز اومده غر بزنه!

لیوانو روی اپن گذاشتم و رفتم سمت در.تا بازش کردم بجای کله ی عمه یه دست گل رز جلوی در دیدم.

خیلی جاخوردم و مغزم هیچ نتیجه ای گیری ای باخودش نکرد تا وقتی که ایمان سرش رو کج کرد و گفت:

-سلاااام….

هیجان زده و ناباورانه لبخند پت و پهنی زدم و گفتم:

-وااااای ایمااااان جونم…واسه من خریدی !؟

-پ ن پ…

-همه رو !؟

-پ ن پ…

گرچه هی هرچی میگفتم به شوخی به ” پ ن پ” تحویلم میداد اما بازم سراپا از دیدن اون دسته گل چنان ذوق زده بودم که زبون از گفتنش قاصر بود.

گلهارو بهم داد و گفت:

-میخوای تا صبح منو همینجا یه لنگه پا جلو در نگه داری !؟

از سر راه کنار رفتم و با روهم گذاشتن پلکهام گلهارو عمیق بو کشیدم .ایمان درو بست و اومدداخل…

با لبخند گفت:

-چقدر من بَدم نه!؟

چشمامو باز کردم و گفتم:

-چراااا!؟

-اکه باخبر بودم تو با دیدن گل اینقدر خوشحال میشی هرروز برات گل میخریدم…

از ته دل بهش گفتم:

-تو چه با گل چه بی گل برای من عزیزی ایمان جوووونم!

دویدم به سمتش.صورتشو ماچ کردم و بعد رفتم و از آشپزخونه یه گلدون شیشه ای بزرگ آوردم و رزهای سرخ رو گذاشتم داخلش.

یه چیز دیگه هم همراهش بود که باعث شد کنجکاوانه بپرسم:

-ایمان اون چیه!؟ اونم واسه من!؟

گذاشتش روی میز و گفت:

-بله…ابنم واسه شما…

باورم نمیشد.اینهمه توجه دلیلش چی بود!؟ اینبار با قدمهای سریع رفتم سمت میز.گلدون روهم همونجا روی میز گذاشتم و بعد رو به روش نشستم و گفتم:

-جووون من !؟ دوربین مخفی که نیست!

خندید و بعد گفت:

-نخیرررر…توش بمب! انا داعشی! برم لباسمو عوض کنم بیام…

اون رفت سمت اتاق و من هیجان زده و بی طاقت جعبه رو از داخل جاش بیرون آوردم .

من اصلا صبر نداشتم حتی تا اومدن ایمان .

شک نداشتم جواهر بود.درش رو باز کردم و به سرویس طلای پیش روم خیره شدم.

برای من خریده بود ؟؟؟

ماتم برد و محو تماشاش شدم.

خیلی زیبا بود.خیلی….

چند دقیقه بعد ایمان از اتاق اومد بیرون.وقتی منو اونجور محو تماشای اون سرویس طلا دید گفت:

-بازش کردی آره!؟

سر بلند کردمو گفتم:

-وای ایماااان تو خیلی خوبی! خیلیااااا…خیلی …

سرشو با تاسف و البته به شوخی برام تکون داد و بعد دوباره رو به روم نشست و گفت:

-چون اینو خریدم خیلی خوبم!؟

-نه تو کلا همیشه خیلی خوبی!

-دوستش داری!؟

-شدیدددد…تاحالا هدییه به این خوشگلی نداشتم

سینه سپر کرد و با یه قیافه ی مثلا از خود راضی گفت:

-پس حالا واسه تشکر بلندشو یه چایی واسه آقات بیار…

بی فوت وقت بلند شدم و گفتم:

-ای به چشممممم….

رفتم و براش چایی آوردم و خودم دوباره باهمون شدت شوق مشغول تماشای سرویس طلا شدم که با شیطنت گفت:

-برای تشکر بجز چایی یه چیز دیگه هم میخوام….

باهمون شدت شوق و شعف مشغول تماشای سرویس طلا شدم که با شیطنت گفت:

-برای تشکر بجز چایی یه چیز دیگه هم میخوام…

وقتی با اون قیافه شیطون و خبیثش این حرف رو زد هم خنده ام گرفت هم اخم کردم.

گردنبند رو جلو سینه ام گرفتم و گفتم:

-شما مردها همتون عین گرگید…سلامتون که هیچ اِهنُ و اُهنتونم بی طمع نیست..

با خنده گفت:

-بیا با مذاکره حلش کنیم!

گردنبد رو با احتیاط کنار گذاشتم و اینبار درحالی که دستبند رو به دستم میبستم گفنم:

-نوموخوام.چون طلا برام خریدی میخوای عین چی ازم کار بکشی!؟

یه دونهخرما برداشت و گذاشت دهنش و همزمان گفت:

-نه با دیگه نه تا این حد…شمر و یزید که نیستم.ولی شامو که دیگه میتونی بهم بدی!؟

-بعله…شامو میتونم

با زدن این حرف دستمو جلوش گرفتم و گفتم:

-به دستم میاد!؟

-خیلیییی…اصن به تنها جایی که میاد دست توئہ..برای همین خریدمش.گفتم رو دست کس دیکه ای باشه حیف میشه.این فقط باید واسه بانووووو یاسمن باشه

یکی از اون نگاه ها که میگه”بروووو من تورو بزرگت کردمو بهتر از خودم میشناسمت” تحویلش دادم و گفتم:

-ای زبون باز…

-باشه من زبون باز…حالا بگو ببینم دوستش داری!؟ ازش خوشت اومده!؟

مسرور از این شب بخصوص گفتم:

-معلوم که خوشم اومده! وخیلیم خوشم اومده! عاشقشم….

بلندشدم و رفتم سمتش.از پشت بغلش کردم و با بوسیدن گردنش گفتم:

-عاشقتم من ایمااااان….

شیطون شد و گفت:

-خالی خالی!؟

دستامو رو سینه اش گذاشتم و گفتم:

-همراه با چی باشه؟؟ مِنو هست بدم خدمتتون!؟؟؟

باز بلند بلند خندید.چقدر دلم میخواست صدای خنده هاشو تو هوا ببوسم‌….سینه اشو نولزش کردمو که گفت:

-فعلا خندق بلای مارو پرکن….بعدا یه نگاهی به منو هم میندازم‌البته موردی پیشنهادی سرآشپز قابل احترامتره

-آهان…پس شما مورد پیشنهادی بنده رو میخواید!

-بله!

-چشممممم

الان میرم و شام رو هم آماده میکنم.

لبخند زد و جواب بوسه ام رو با نوازش صورتم داد.قبل از هر چیزی اما،

طلاهارو توی جعبه اش گذاشتم و بعد رفتم توی اتاق.

در کمد رو باز کردم و سرویسمو گذاشتم داخل و بعد رفتم سمت آشپزخونه…

من با همون دسته گل هم میتونستم به همین اندازه خوشحال بشم.

همینکه اون جوری رفتار میکرد که بهم ثابت کنه تا ابد بهم وقادار و به شدت قبل دوستم داره کافیه…

من که فکر میکنم زنها موجودات بی نهایت سخاوتمند و عزیزی هستن.اکثریت ما دوست داریم همسرمون خوب باشه.وفادار باشه و وفادار بمونه.دلخوشی های ما همینقدر کوچیک و خاضعانه ان!

کاش تمان مردهای دنیا اینو میدونستن….

وقتی گفتم شام اماده اسن،صدای تلویزیون رو بلند کرد و اومد تو آشپزخونه.

پشت میز نشست.نگاهی به شاممون انداخت و بعد با مسرت گفت:

-اگه بگم قبل اینکه بیام خونه دلم میخواست واسه شام امشب کوفته داسته باشیم باورت میشه!؟

براش سالاد هم تو ظرف گذاشتم و پرسیدم:

-جدا

-آره بجان خودم

-عمه درست کرد.

-آخ! دست عمه ی هنرمند درد نکنه…گفتم توهنوز اونقدر راه نیفتادی که بخوای از این چیزا واسه ما بپزی!

چشم غره ای بهش رفتم که بلند بلند شروع به خمدیدن کرد.اخمو شدم:

-من خیلیم دست پختم خوبه!

-برمنکرش صلوات!

-عه ایماااان

دستشو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

-باشه باشه….ببخشید…هرچی تو بگی! اصلا تو بهترین آشپز دنیایییییییی

لقمه اولو نخورده بودم یهو یاد سمیه افتادم و گفتم:

-هی راستی! یه خبر دسته اول دارم که باورت نمیشه!

ایمان درحالی که با اشتها شامش رو میل میکرد گفت:

-چیشده!؟

-سمیه اومد اینجا…یادت که میگفتم یه خبر مهم داره و اصلا واسه همین میخواد بیاد!؟

-خب!؟

-خبر مهمش اینه که بهزاد قراره بره خواستگاریش!

خیلی مثل من تعجب نکرد.یعنی اصلا تعجب نکرد فقط پرسید:

-حالا اینا کجا هم دیدن و باهم آشنا شدن!؟

-توعروسی ما…

با رضایتی که نمیدونم بخاطر کوفته قلقلی های خوشمزه ی عمه بود یا عروسی سمیه و بهزاد،سرشو تکون دادو گفت:

-هووووم.خوبه! پس ما شدیم باعث خیر

-یه جورایی آره

چشمکی زد و گفت:

-سلامتی خودم و خودت!

لیوانامونو زدیم بهم و خندیدیم.بعداز خوردن شام ایمان موند و باهم میز رو جمع کردیم.البته بعدش اون رفت فوتبال ببینه و من هم رفتم تو سرویس بهداشتی.

مسواک زدم دست و صورتم رو شستم و اومد تو اتاق خواب

ایمان داشت فوتبال می دید.منم فرصت رو غیمت دونستم و مشغول تماشا و انتخاب یه لباس خواب فوق سک***سی شدم…..

تا چشمم به یکی از لباسها تفتادم‌نظرم در مکرد بقیه ی رنگها عوض شد.

اول لباس زیرهای تنم رو عوض کردم و بجای اون سوتین وشورت گل منگلی یه سوتین ست مشکی تنم کردم …بعداز رگال لباسهام یه لباس خواب سفید که قسمت حاشیه ی دورش تور بود تنم کردم و باعجله دویدم سمت آینه.

رژلب سرخم رو برداشتم و با فشار روی لبهام کشیدمش.تند تند و با عجله درحالی که دیگه صدای تلویزیون نمیومد و بنظر می رسید خاموشش کرده به مچ دستها و گردنم ادکل زدم.

میخواستم قبل از اومدن ایمان حسابی خودمو براش ترگل ورگل کنم.

دو سه قدم عقب رفتم و خودمو برانداز کردم که همون موقع در باز شد و ایمان اومد داخل.

دستمو به کمر تکیه دادم و با کج کردن خودم اونم جهت گرفتن یه حالت س***کسی گفتم:

-هِلوووو !

ته ریشش رو خاروند و گفت:

-علیک هلو…خبریه!؟ داستان چیه!؟

وای نگاش کن! با اون حالت فوق س***کسی واستاده بودم رو به روش بعد میگفت داستان چیه!؟

مارگو رابی تو گرگ‌وال استریت اینقدری سک***سی نبکد که من بودم بعد آقا می پرسبد داستان چیه!؟

وقتی یه زن این مدلی لباس میپوشه معنیش اینه *عزیرم من آماده ی عملیاتم* نه هر چیز دیگه ای!

چقدر شوهر کاراگاه من خنگ اگه ندونه همچین دختری خب داره واسه سک***س اعلام آمادگی میکنه دیگه!

-داستان!؟ داستان مخشص نیست!؟

بیخیال و اصلا انگار تو باغ نباشه رفت نشست رو تخت و گفت:

-نه!

فکر کنم داشت سر به سر من میداشت دیوث.دوباره رفتم به طرفش.اینبار رو به روش ایستادمو باحالتی سک***سی و عین این دخترای لوند موهامو دادم تو هوا و بعد گفتم:

-لباسم قشنگه!؟

براندازم کرد و گفت:

-آره

متعجب نگاش کردم فکر میکردم منو اینجوری ببینه حمله میکنه سمتم و حسابی منو سیاه و کبود میکنه ولی نمیدونم چرا عین گیجا مزدشو میگرفت و بعد یه کلمه حرف میزد.

با حرص گفتم:

-همین! فقط همین!

سرشو بالا گرفت و گفت:

-خب انتظار داری چیکار کنم!؟

بااخم زل زدم تو چشماش و گفتم:

-انتظار دارم بلند شی منو ببوسی و خشن بجون تنم بیفتی!

خودشو عقب کشید و گفت:

-نه ..اینکارو نمیکنم!

چشمام از کاسه در اومد.ایمان نمیخواست با من س***کس کنه ؟؟؟ عجب حکایتی.رفتم سمتش وبعد چارچنگولی رو تخت به طرفش رفتم و گفتم:

-تو حالت خوبه!؟

کشاار و سرحال جواب داد:

-توووووپ عالی!

دستامو زیر سینه هام گرفتم و بالا و پایین کردنشون گفتم:

-پس چرا حشری نشدی!؟

رک و صریح گفت:

-چون نمیخوام باهات س***کس کنم!

داد زدم:

-نمیخوای!؟

-نه!

-مگه دست خودت!

-یعنی چی!؟ دست خودم نیست!؟

-نه!

-پس دست کیه!؟

به خودم اشاره کردمو گفتم:

-دست من!

-یعنی میخوای بهم تجاوز کنی!؟

با قاطعیت و چهره ای فوق جدی جواب دادم:

-لازم باشه چرا که نههههه…

یه نیمچه لبخند زد و بعد خیلی ریلکس جواب داد:

-بنده به دو دلیل قصد س***کس با شمارو ندارم خانم‌متجاوز…

رو زانوهام ایستادم و گفتم:

-خب چرا!؟

-اگه باهات سک***س کنم تو فکر میکنی بخاطر هدیه ایه که برات گرفتم.نمیخوام همچین فکری کنی….من تورو دوست دارم حتی اگه تا آخر عمرم نتونم باهات س***کس داشته باشم.

وای! چه عاشقانه! چه رمانتیک.اینو که گفت دلم صاف شد و لبخند پهنی روی صورتم نشست.دیگه عصبانی نبودم چون فهمیده بودم چرا هی جلوی خودشو میگیره.

ولی من واقعا خودم دلم سک**س میخواست و هیچ ربطی به اون چیزی که خودش فکر میکرد نداشت.

-ایمان من اصلا فکر نمیکنم تو ممکن به این خاطر باهام بخوابی!

-واقعا؟

-بعلهههه

لبخند رضایتی روی لبهاش نشست.خودمو واسش لوس کردم و هی کمرمو تکون میدادم که ذهنم رفت پی دلیل دومش و واسه همین پرسیدم:

-خب…اون دلیل اولت یود…دلیل دومت چیه!؟

لنگای درازشو روهم انداخت و گفت:

-دلیل دوم اینکه چرا واسه س**کس همه اش من بیام…من دلم میخواد یه بارم تو بیای سمتم….

آهااان…پس آقا دوست داشت من پیش قدم بشم!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫19 نظرها

  1. یعنی نصف یه پارت رو به سک****س و مسائل جنس////ی نویسنده اختصاص داده؟🙄
    یه لحظه به عقل خودم شک کردم که وقت گذاشتم ۸۲ تا پارت از این رمان مسخره رو خوندم

  2. رعایت حال مجرد ها رو هم بکن نویسنده جان😂😂😂😂😂😊وای این زنه همسایه چقدر گیره شخصیت نمایشی داره

  3. اولا ک خیلی کم بود بعد پنج روز. دوما ک از بین ده تا خط پنج تا خطش نوشته بود س….. ک……س بابا جان مادرت رمانو ب ی جای جذاب برسون دیگه داستان نمیخونیم ک غریضمون بالا بزنه شب ک شوهره اومد خودمونو خالی کنیم اگه اینجوری بود ک ی عالمه سایتای اونجوری هست گل من رمان ی تقدسی داره تا یه حدی گفتن این مسائل بد نیست ولی ن انقد باز آخه شاید آدم مجرد داستانتو خوند خب شاید دلش خواست گناهش میفته پای توی نویسنده خب هر کس باشه میدونه بین ی زن و شوهر عاشق ک اوایل ازدواجشونه صد در هزار س…ک….س هست دیگه نیازی نیست انقد بازش کنی بابا مام وقتمون عزیزه این همه وقت منتظر نمیمونیم ک ماجرای اتاق خواب ی زن و شوهرجوون رو بشنویم دیگه شورشو دراوردی فقط مونده اسم انداماشونو بگی ک تمام حرمتارو زیر پات بذاری نا سلامتی خانومی حیاهم بد چیزی نیست قشنگ درست و درمون طریقه انجام رابطه رو میگی بخدا اینجوری پیش بره قید همه چیو میزنم و ادامه نمیدم

  4. سلام نویسنده گرام لطفا و خواهشا پارت بعدی دیگه داستانو تمومش کن پارتا رو هم زود به زود و بیشتر بذار بع نظرم دیگه کش دادن این رمان فایده نداره فقط مسخرش میکنه
    ممنون میشم اگه رعایت کنین

  5. اه یا تندتند پارت بزار یا کلا بگو نمی نویسم هم مارو راحت کن هم خودت راحت شو خسته شدم از بس هر روز اومدم چک کردم در ضمن پارت بعدی رو طولانی بنویس و تمومش کن

  6. یعنی واقعا حیف وقت که آدم واسه رمان های این شکلی بذاره هرچی میره جلوتر پشیمون میشم از انتخاب این رمان. نویسنده اگه مهارت داشته باشه نباید با اینجور مسائل سعی کنه داستانش رو جذاب کنه 🤔😏

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن