رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 83

دست به چانه نگاهش کردم.

پس آقا دوست داشت واسه سک*س من پیش قدم بشم.

انگشتمو لای لبهام گذاشتم و گفتم:

-آهااااان!فهمیدم…میخوای من بیام جلو….!؟

مشتاقانه لبخندی زد بعددرحالی که نگاهش روی تنم در گردش بود گفت:

-آره جرا که نه…تو بیای جذابتره…

-اگه جذاب چرا تاحالا ازم نخواستی این مدلی بیام سراغت!؟

با لبخند جواب داد:

-چون تو تمام اون دفعات توی لامصب اونقدر جذاب بودی که من نمیتونستم صبر کنم تاخودت بیای و خودم استارت میزدم

موهام هز روی س**ینه هام کنار زدم و گفتم:

-تو همیشه کله پاچه که سفارش میدادی زبون میخوردی آره!؟

-چطور

-چون خیلی زبون داری…

خم شدم و چهاردست و پا از تنش بالا رفتم.

یه جورایی اون دراز بود و من خیمه زده بودم رو تنش…انگشت اشاره امو گذاشتم روی لبهای نرمش….

دستاشو رو پهلوهام گذاشت و بعد انگشمو بین دندوناش گرفت…بلند بلند خندیدمو گفتم:

-گاز نگیریاااا….

-تا بوس و مکیدن هست گاز چرا….!؟

شروع به مکیدنش کرد.از دهنش بیرون کشیدمش و جلوی چشمای خودش لیسیدمش….

لباس توری تنمو داد بالا و دستاشو همه جای تنم کشید.

سرم خم کردمو لبهام رو روی لبهاش گذاشتم حلقه ی دستاشو تنگ تر از قبل کرد و با بستن چشمام تو بوسبدن همراهیم کرد.

پامو نامحسوس وسط پاهاش بردم تا اینجوری انگولکش کنم و بزارمش تو خماری…

یااینکه آتیش خواستنش رو بیشتر کنم. دستاشو تو مهام فرو برد و گردنم رو بوسید

دستمو بردم وسط پاهاش که سرعت بوسه هاشو بیشتر کرد و بعد تو یه حرکت جاشو باجام عوض کرد و با بالا زدن لباسم سرشو بین دولنگم برد.

ماهردو مشتاقانه میخواستیم

یه شب خاص رو باهم رقم بزنیم…..

~~~~~~~~~~~~

از مرتب بودم سرو وضعم که مطمئن شدم درو باز کردمو رفتم بیرون.

میخواستم از مامان‌بپرسم ماجرای بهزاد واقعا درست یا چی!

آخه من هنوزم فکر میکردم سمیه داره مسخره بازی درمیاره!

در نیمه باز بود.اول یه سرک کشیدم و بعد رفتم داخل. از اتاق مامان صدا میومد.پس یعنی اونجا بودن.

رفتم سمت اتاقش درو باز کردمو گفتم:

-سلام

هردو سرشون رو به سمتم چرخوندن. یعنی هم‌مامان و هم عمه که حسابی ترگل ورگل کرده بود‌متعجب گفتم:

-دارین چیکار میکنین!؟

عمه گفت:

-مادرت میخواد این روسری مشکی رو بپوشه من میگم مشکی نپوشه بجاش این سبزآبی رو بپوشه…نه یاسمن؟ این بهتر نیست!؟ اصلا ببینم.. تو چرا آماده نیستی!؟ تو مگه نمیخوای باما بیای….؟

هاج و واج نگاهشون کردمو گفتم:

-کجا !؟

چشماشو واسم تو کاسه چرخوند و گفت:

-وا یعنی چی کجا !؟ زودباش برو بالا اماده شو…هم تو هم شوهرت ما تا یه ساعت دیگه باید باخاله ات اینا بریم مراسم خواستگاری….زود باش!

-واقعا باید بریم!؟

با لحن تندی گفت:

-پ ن پ….میخوایم ادای رفتن رو دربیاریم….زودباش برو آماده شو.ایمان کجاست!؟

-خواب!؟

با انزجار نگام کرد و گفت:

-پسره روهم مثل خودت خوابالود کردی…بدو…بدو برو بیدارش کن …برو …

ناچار چشمی گفتم و از اونجا اومدم‌بیرون!

نه مثل اینکه راستی راستی بخت سمیه باز شده بود.اونم با چه کسی! کله خرابی به اسم بهزاد!

 

ایمان عین مجسمه ، بیشتر از یه ساعت نشسته بود رو تخت و من بی اعصابی که کل کمد لباسمو زیرو رو کرده بودم و آخرشم نتونستم چیزی که میخوام رو پیدا کنم.

اولین باری بود این همه منتظر من میموند تا لباس انتخاب کنم.

اصلا سکوتش جز عجایب بود.

در آخر وقتی که هیچکدوم از لباسها به دلم ننشست با ترس نگاهش کردم و سرمو پایین انداختم.

پرسید:

-خب….پس انتخاب نکردی!؟

سرمو بالا انداختم و گفتم:

-نووووچ!

-هیچکدوم!؟

-اهوم….

-یاسمن!؟

سرمو بالا گرفتم.آب دهنمو قورت دادم و بهش خیره شدم و اون با حالتی که یه چیزی تو مایه های آرامش قبل طوفان بود گفت:

-یه ساعت نیم که من اینجام..از قبل من، تو اینجا پای این کمد بودی که میشه سه ساعت.یه کمد بزرگ لباس داری که خیلی هاشونو تاحالا نوبت اینکه بهشون نگاه هم بندازی نرسیده…همه رفتن بجز ما.نشستم که ببینم تهش میخوای چیکار کنی…آخرشم بر میگردی به من میگی هیچکدوم رو نپسندیدی!؟

بلند شد.با ترس عقب رفتم و گفتم:

-خب…خب چیکار کنم من هیچ لباس خوبی ندارم

از شنیدن این حرف چشماش گرد شد.زیادی در تلاش بود تا بر اعصاب مبارکش مسلط باشه .یه اشاره به لباسها کرد و گفت:

-لامصب با لباس های تو میشه یه پاساژ لباس زنانه تاسیس کرد اونوقت میگی لباس نداری؟؟؟ من تورو میکشم یاسمن….

تنه زنان از کنارم رد شد و رفت سمت کمد.یه لباس مجلسی که ترکیبی از چند طیف رنگی سبز رنگ بود از تو کمد بیرون کشید و با خشم گفت:

-اینو بپوش!

با اخم گفتم:

-ولی من اینو….

دندوم قروچه ای کرد و خیلی جدی و تشرگونه گفت:

-بپوش

-نمیپوشم

-بپوش تا…

دست به کمر گفتم:

-تا جی!؟

-نه مثل اینکه اینجوری نمیشه با تو سر کرد

یه چیزی زیرلب باخودش زمزمه کرد که خیلی برای من قابل فهم نبود اما یهو قاطی کرد.شروع کرد به درآوردن لباسهام…متعجب گفتم:

-عه چیکار میکنی ایمان….؟

همونطور که تند تند و خشن لباسهامو از تنم درمیاورد گفت:

-لختت میکنم…

-ولی ما که دیشب س***کس داشتیم.

-چرند نگو یاسی لختت میکنم که اینارو تنت کنم.وقتی مجاب نمیشی من خودم دست به کار میشم….

وقتی دیدم زیادی آتیشی شده و اگه همینجوری بخواد پیش بره گند میزنه به آرایشم گفتم:

-باشه باشه باشه….تو ول کن من خودم میپوشم

-نه …تو ادم بشو نیستی

-بجون ایمان میپوشمش….

اینو که گفتم ولم کرد.یه قدم عقب رفت بعد دستشو بالا آورد و گفت و تهدید کنون گفت:

-بجوم خودت یاسمن تا ده دقیقه دیگه پایین نباشی ولت میکنم میرم

-عه هی نق نق نق…باشه تا ده مین دیگه پایینم.

یه نگاه غضب الود بهم انداخت و بعد نفس پرحرصی کشید و با برداشتن گوشیش از اتاق زد بیرون.

هووووف.مثل اینکه چاره ای نبود و باید همین رو می پوشیدم.

فورا لباس رو پوشیدم.شالی که رنگش متناسب با رنگ لباس بود رو روی سرم انداختم و بعدهم نگاهی نه چندان رضایتمندانه به خودم توی آینه انداختم و با برداشتن کیفم از اتاق و بعدهم خونه زدم بیرون.

تکیه داده بود به ماشینش و عصبی پاشو تکون میداد.

تا منو دید نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:

-شانس آوردی سر ده دقیقه اومدی….یک ثانیه هم که دیر میکردی من تو همین خونه زندونت میکردم!

نگاه سرزنشباری بهش انداختم و بعد سوار ماشین شدم.

صدای موسیقی رو بیشتر کرد و گفت:

-تو الان تو این لباس شبیه ماه شدی.از ماه هم ماه تر…اونقدر که اصلا دیرمون نشده بود همینجا تو ماشین به حال و حولی باهم میکردیم اونوقت نمیفهمم سر چی سه ساعت مارو معطل میکنی.بابا تو هرچی بپوووشی بهت میاد اینو من چجوری بهت حالی کنم

دست به سینه و بااخم گفتم:

-هروقت میخوای خرم کنی از این حرفا میزنی

خندید و با کشیدن لپم گفت:

-لااامصب خواستنی….بجون خودت جدی میگم.

اونقدر ازم تعریف کرد که کم کم مهر لباسه به دلم نشست.

از تو آینه نگاهی به خودم انداختم و گفتم:

-واقعا خوبم؟

-آره اونقدر خوبی که منو داغ کردی

خندیدمو گفتم:

-توهمیشه داغی

بعد با شیطنت دستمو سمت پاهاش دراز کردم…

مراسم خواستگاری سمیه بهتر و باحالتر از اون چیزی بود که تصور و فکرش رومیکردم و تازه اونجا بودم که مطمئن شدم چقدر این دوتا خانواده بهم میان آخه از اول تا آخر مهمونی همش درحال خندیدن بودیم.

یه جورایی پدر و مادر باحال سمیه شبیه خاله و شوهرخاله اش بودن.

هرچند که من همچنان تو شوک این بودم که چیشد که این دوتا تصمیم به ازدواج گرفتن بخصوص بهزاد.بهزادی که عین چی دوست دختر عوض میکرد و از دوستی دراز مدت هم درفرار بود چه برسه به ازدواج!

کنار سمیه نشستم وگفتم:

-لباسم خوبه !؟ بهم میاد؟ خودم که اصلا راضی نیستم ایمان به زور گفت باید همینو بپوشم….

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-یه جوری در مورد لباست حرف میزنی انگار امروز خواستگاری توئہ…!؟

-ئہ! حالا تو بگو خوبم ؟

-آره خوبی

-زور ایمان بود.

قیافه ای بدجنس به خودش گرفت و گفت:

-ایمان دیگه چه کارای زوری ای باهات میکنه!

چپکی نگاهش کردم و گفتم:

-منحرف….

-انگشتشو رو گردنم گذاشت و گفت:

-آره قشنگ از کبودی هات مشخص منحرف کیه!

دستپاچه شالمو دور گردنم محکم کردم و گفتم:

-تو اصلا چرا چشمات هی همه جا میچرخه!؟ بجای این حرفا گوش بده ببین چی میگن در مورد آیندت!

شوهر خاله بحث رو کشوند رو زمان عقد.اینجوری هم که اون میخواست عقد و عروسی زود اتفاق بیفته فکر کنم می ترسید سمیه پشیمون بشه غافل از اینکه سمیه خودش بیشتر مشتاق این ازدواج بود دختره ی شوهر ندیده ی گودزیلا!

از کنارش بلند شدمو از اون شلوغی نهایت استفاده رو بردمو خودمو رسوندم به بهزاد که عین گاو میوه میخورد.

کنارش نشستم و گفتم:

-نترکی یه وقت! لااقل یه جوری بخور فکر نکنن هدفت از اومدن به خواستگاری فقط تامی ویتامین بوده!

خندید و گفت:

-ای ای ای یاسمن..ای یاسمن..عشق همچین آدمارو به اشتها میندازه….مثلا من الان توانایی خوردن یه فیل رو دارم …

چپ چپ نگاهش کردمو گفتم:

-ای دیوث…بهزاد جون من راستشو بگو.چیشد که آخرش دم به تله دادی هرچند که خودت یه پا تله ای !؟

خندید و گفت:

-اغفال شدم …چیزخورم کرد رفیقت!

-بهزااااد…

-خب باشه..ببین.مجردی دیگه بس بود.گفتم بهزاد تا سمیه رو از چنگت درنیاوردن دست بجنبون…این بود که قضیه رو با اهل بیت درمیون گذاشتم تا اقدام کنن و لذا علی برکته الله رو گفتیم و اقدام کردیم.

میدونم داشت مسخره میکرد.واسه همین با عصبانیت پاشو لگد کردم تا حساب کار دستش بیاد.

آخ اخ کنان گفت:

-چیکار میکنی تو لامصب!خدا شفات بده…ایمان بیچاره رو بگو معلوم نیست زن گرفته یا…

-هوی هوی بخوای دری وری بگی اینبار یه جاییت میزنم که کلا فکر عروسی ازسرت بیفته!

با ترس خشتکشو نگاه کرد و گفت:

-وحشی شدیااا دختر خاله…

از کنارش بلندشدمو اینبار رفتم کنار ایمان رو صندلی خالی نشستم که گفت:

-یه سیب برام پوست بکن!

یه سیب از سبد برداشتم و گذاشتم توی بشقاب و همونطور که پوستشو با چاقو براش جدا میکردم گفتم:

-فردا میری اداره ؟

-فکر نکنم.چطور ؟

-دوست دارم باهم بریم یه جایی…مهمون من!

-اگه نرفتم قبول…

-راستی سمیه گفتم لباسم خیلی بهم میاد

نیمچه لبخندی زدم و گفت:

– از این به بعد به زور خودم لباس تنت میکنم تا یه همچین جوابی از بقیه بگیری!

زدم به شونه اش و گفتم:

-کثافت!

همون لحظه عمه که بغل دستم و کنار اقا رحمان نشسته بود با آرنج چنان زد به پهلوم که حس کردم سوراخ شده!

لبمو زیر دندون فشار دادنو سرمو به آرومی سمتش چرخوندم و گفتم؛

-عمههههه…عمه ی ستمگر…آخه این چه کاری بود ظالم؟!

اهسته کنار گوشم گفت:

-اینو زدم که یادت بمونه خوب نیست دختر به شوهرش بگه کثافت! فردا پسفردا ازت زده میشه میرین دادگاه تو دادگاه قاضی میپرسه دلیل طلاق چیه بعد تو خودت روت میشه بگی به شوهرم میگم کثافت و فلان و …؟!

عمه ی مارو باش.خبر نداره این روزا دخترا لباس خلبانی و ملوانی و پرستاری میپوشن و تازه فرت و فرت حرف زشت میزنن تا رابطشون داغتر و گرمتر بشه!

-عمه جووون! این حرفا چیه آخه! بعدشم ایمان اصلا بدش نمیاد

-چون به زبون نمیاره که دلیل نمیشه خوشش میاد!

نمیدونم من اگه نخوام عمه نصیحتم بکنه دقیقا باید کی رو ببینم!؟

مراسم خواستگاری خیلی طول کشید.اونقدر که تقریبا اخرشب بود که از اونجا زدیم بیرون.

دوست داشتم زودتر برسیم چون حسابی خسته بودم.

سرمو به عقب تکیه دادم و گفتم:

-اینم از سمیه و بهزاد…الکی الکی قراره بشن عروس و دوماد!

دستی تو موهاش کشید و گفت:

-مگه ازدواج الکی هم میشه! خب همو دوست دارن که تصمیم گرفتن ازدواج کنن!تو فقط ارزوی خوشبختی کن همین.

خمیازه ای کشیدم و با بالا انداختن شونه هام گفتم:

-خب اره…واقعا به من چه..

نیم نگاهی بهم انداخت و بعد به شوخی گفت:

-ولی باور کن این دوتا لنگه ی همن یعنی جز سمیه کسی به درد بهزاد نمیخورد جز بهزاد کسی به درد سمیه نمیخورد.گوله نمکن هردو…بچشون فشار خون دنیا میاد!

خندیدمو گفتم؛

-گل گفتیاااا …پت و متن هردو!

ایمان رفته بود سرکار و طبق معمول من تنها بودم به یه حس بد و مزخرف که به خیال خودم میتونم با یه دوش دخلشو بیارمو ازخودم دورش کنم.

میدونستم قرار نیست برای ناهار بیاد برای همین انرژی ای که باید صرف پختن ناهار میکردم رو ذخیره کردم برای یه شام توپ و درست حسابی.

اینم یه نوع زرنگی بود دیگه.والبته از محاسن همسایگی با عمه و مادر!

برای گذراندن اوقات فراغت اول با یلدا تلفنی صحبت کردم و بعد با سمیه.

یلدا از اهورا حرف میزد و سمیه از سردرگمیش برای انتخاب تور…

اینکه نمیدونه لیموش رو بخواد یا هلوش!؟

من اما فارغ از دغدغه های دوستان عزیز تصمیم داشتم دل از تخت خواب بکنم، دوش بگیرم، صبحانه بخورم، بعد بین غذای عمه و مامان هرکدوم که بیشتر به دلم نشست رو انتخاب کنم.

به عادت دیرینه اول یه دور گوشیمو چک کردم و بعد از کلی صحبت روانشناسی باخودم بالاخره از رو تخت شدم.

دست و صورتم رو شستم دوش گرفتم و بعدهم یه نوسیقی گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه…

ته دلم یه حس ناخوشایند داشتم که البته هی مدام سعی میکردم بیخیالش بشم.

یه جورایی با وجود گرفتن دوش بازم حس میکردم چندتن به سرحالی همیشه نیستم.

یه لیوان چایی برای خودم ریختم و بعد در یخچال رو باز کردم تا ببینم تمایل به خوردن کدوم یکی دارم.

من همه رو قبلا دوست داشتم اما الان…یعنی تو اون لحظه حس میکردم نه گردو عسل دوست دارم نه کره مربا نه نون و تست با محتویات وسوسه کننده….

درنهایت یه دونه تخم مرغ از یخچال بیرون آوردم.تو ماهیتابه روغن ریختم و با روشن کردن شعله تخم مرغ رو شکستم و انداختم داخل تابه…

نشستم رو میز و تا آماده شدن تخم مرغ یکم چایی خوردم اما حالم بهتر که نشد هیچ تازه بدتر هم شد.

بلند شدم و تخم مرغ رو آوردم.دو لقمه بیشتر نخورده بودم که حس کردم قراره بالا بیارم…

دستمو رو دهنم گذاشتم و بعد بدو بدو خودمو به توالت رسوندم.

دل دل زدم و بعد همون دوتا لقمه ای هم که خورده بودمو بالا آوردم.اوضاع که سفید شد،

دهنمو آب کشیدم و با پاشیدن چند مشت آب به صورتم زدمو اومدم بیرون ترسیدم که مبادا مرضی چیزی گرفتم که یهویی اینجوری حالم بد شده و ازهمچی بدم میاد.

یه دستمال روی دهنم کشیدمو تلفن رو برداشتم تا به ایمان زنگ بزنم اما بعدش منصرف شدم.

نمیخواستم نگرانش کنم برای همین گوشی رو کنار گذاشتم.

فکر کنم اگه میرفتم بیرون یه چرخی میزدم بهتر میشدم.

ماهیتابه رو تو سینگ انداختم و با پوشیدم لباس از خونه زدم بیرون.

گرچه خورشید همه جارو روشن کرده بود و حتی بعضی جاها گرمای خورشید رو میشد دید اما بازم هوا سرد بود.

شال گردونمو دور گردنم چرخوندم و بعد قدم زنان تو تو خیابون به راه افتادم.

میتونستم هم یکم خرید کنم و هم اینکه یه کم پیاده روی بکنم شاید حالم بهتر بشه آخه یه جورایی حس میکردم احتمالا بدی حالم بخاطر پرخوری دیشب.

سرراه یه ابمیوه گرفتمو خوردم اما همون رو هم فقط نصفش رو تونستم بخورم.

انداختمش تو زباله و به این فکر کردم که چقدر بی حوصله ام.فکر کنم قرار بود پریود بشم ولی نه…یکم که بیشتر باخودم فکر کردم بیشتر مطمئن شدم من خیلی وقت که پریود نشدم.اصلا چرا به این نکته توجهی نکردم!؟؟

غرق فکر داشتم راه میرفتم که چشمم به دارخونه افتاد.

وسوسه شدم برم و یه بی بی چک بخرم.

رو به روی در ایستادم و با اضطراب به ورودی داروخونه خیره شدم.یه دلم میگفت برو داخل و یه دلم میگفت نرو بابا باز توهم زدی فاز حاملگی بَرت داشته میشی مضحکه ی ایمان و بقیه!

اومدم که برگردم ولی عقب افتادگی پریودیم منصرفم کرد.هم این عقب افتادگی و هم اینکه تقریبا این حس و حال بد و کرختی رو تو این یکی دو ماه هرازگاهی باهاش سلام میکردم.

بالاخره دل رو زدم به دریا و پله هارفتم بالا.

بی بی چک خریدمو بعدهم زدم بیرون.یه تاکسی دربست گرفتم که خیلی زود بتونم خودمو برسونم خونه.

واسه تست کردن بی بی چک دل تو دلم نبود.

دلشوره ودل ناگرونی بی دلیلی اومده بود سرااغم که هیچ دلیل موجهی براش نداشتم.

سرراه درحالی که هردوتا دستم بند کیسه های خرید بود، عمه رو دیدم که از پله ها پایین میومد تا بره خونه ی خودشون .

تندی سلام کردمو خواستم برم بالا که سر راهمو سد کرد و گفت:

-وایسا وایسا…وایسا ببینم..کجا همینجوری عینهو گاو سرتو میندازی پایین میری بالا !؟صد کیلو وزن داری صد و خورده ای قد بعد عرضه سلام کردن نداری!؟

با چشمهایی که دیگه رسما از دست حرفهای عمه قصد از کاسه دراومدم داشتن گفتم:

-عمه من کجا صدوکیلوام من همش 65کیلوام….درضمن سلام هم کردم!

-اوووهه!یه جور میگه همه اااااش ۶۵کیبوام انگار میگه ۵۰ کیلیوام….برو بانک کشاورزی وام خشکسالی بگیر!رحمان آقا آشنا داره اونجا….

با حرص نگاهش کردم که

خندید و گفت:

-ببین…ناهار یه فسنجون درجه یک درست کردم.شک ندارم بخوری پنج کیلو دیگه هم اضاف میکنی میشی هفتاد کیلو رند …

-چشم چشم

-یادت نره هاااا…دیر برسی سرت بی کلاه می مون

ه چون جن اون پدر خوش خوراک و مادر چاقتو دعوت کردم…

عجبااا.از دست عمه! با عجله رفتم بالا کلیدانداخنم و درو باز کردمو رفتم داخل.

همه اون چیزایی که خریده بودمو گذاشتم رو اپن و تنها بی بی چک رو برداشتم و رفتم داخل دستشویی!

حس و حالم برای خودم گنگ بود.

نمیدونم جواب چه مثبت چه منفی چه تاثیری توی حال و احوالم داره من فقط دلم میخواست اینبار دیگه واسه خودم شایعه ای درست نکنم که بعدا بخاطرش احساش شرمندگی بهم دست بده…همین!

 

از دستشویی بیرون اومدم وعین کسی که ندونه چی میخواد و چیکار کنه و اصلا کجاست و تو کدوم جهانِ، نگاهی به دور و اطراف انداختم.

سه تا بی بی چکی که خریده بودم هرسه تارو استفاده کردم ویه جواب گرفتم اما بازم دچار شک و شبه و تردید بودم.

ایمان که یه ساعتی میشد از سرکار برگشته بود از توی هال با صدای بلند گفت:

-کجایی ؟

دستپاچه گفتم:

-هیچ جا..یعنی همینجا..نه یعنی…اه!

میدونستم دارم دری وری میگم.باعجله رفتم سمتش و گفتم:

-چیه !؟ چی میخوای !؟

یه نگاهی به صورت مضطربم انداخت و گفت:

-چیه یاسی؟همچین یکم…

-یکم چی!؟

ناخنهاشو خیلی آروم رو لپ خودش کشید و بعد گفت:

-نمیدونم ولی انگار یکم..ولش کن اصلا…یاسی یه چایی برای میاری !؟

سر تکون دادم و رفتم تو آشپزخونه.برای گفتن ماجرا بهش دودل بودم .دفعه قبل گفتمو اونجوری شد.شدم مضحکه! یه دل درد و استفراغ واسه من توهم بارداری ساخت که تهش فقط واسه من شرمندگی آورد.

سینی چایی رو برداشتم و رفتم پیشش.

سینی رو روی میز گذاشتم و خواستم رو به روش بشینم که دستشو رو مبل آهسته بال و پایین کرد و گفت:

-بیا اینجا…کنار خودم بشینم.

رفتم کنار خودش نشستم پاهاشو رو دراز کرد روی میز و دستشو انداخت دور گردنم و مشغول تماشای فوتبال شد.

سرمو گذاشتم رو شونه اش و بعد مثل خودش چشم دوختم به صفحه ی تلویزیون اما فکر من هزار جای دیگه بود.

دلم میخواست همه چی رو به ایمان بگم اما…اما همش به حس ترس مانع میشد توخودم بودم که گفت:

-طوطی من چرا امشب نمیخونه !؟

خودش اینو گفت و خودش هم شروع کرد خندیدن.با اخم پرسیدم:

-مسخره میکنی!؟ واقعا که

-خب همیشه این موقع هی کنار من مینشستی و حرف میزدی حالا از وقتی من اومدم توهمه اش تو خودتی..ارواح جدت نگو که از الان تو فکر اینی که تو شب عروسی بهزاد و سمیه چی بپوشی!

چپ چپ نگاهش کردمو گفتم:

-نهههه

-پس بگو ببینم چته!

همون موقع با تموم شدن نیمه ی اول فوتبال،

تو پیام بازرگانی تبلیغ یه نوع شیرینی رو پخش کردن.آخ خدایاااا…چقدر دلم اون لحظه هوس شیرینی کرد.آب دهنمو قورت دادم و جواب دادم:

-چیزیم نیست فقط…فقط اینقدر دلم شیرینی میخواد با طعم نارگیل!

سرشو به سمتم چرخوند و از همون فاصله کم بهم خیره شد و گفت:

-شیرینی!؟؟؟ الان!؟

مظلوم نگاهش کردمو گفتم:

-آره ایمان ایمان ایمان….من دلم شیرینی میخواد.جون یاسی بلندشو برو برام بخر..

جدیم نگرفت:

-بیخیال یاسی…فردا برگشتنی از شیرینی فروشی بابا میخرم برات..

لجوجانه ودرحالی که واقعا نمیتونستم بیخیالش بشم گفتم:

-نه من الان میخوام ایمان…خواهش میکنم جون یاسی.

اوایل جدی نگرفت ولی بعد که اصرارهای منو دید به ناچار بلند شد و گفت:

-بعضی وقتها خیلی بچه میشی هااا یاسی…الان نیمه دوم شروع میشی!

لوس نگاهش کردم.از اون نگاه ها که دیگه نمیتونست نه بیاره و بعد گفتم:

-جوووون یاسی…ایمان جونم…عزیزمم….

تسلیم شد و گفت:

-باشه باشه…باشه…

بلند شدم لپشو محکم ماچ کردمو گفتم:

-خیلی میخوامت!

گرمپوشش رو پوشید و بعد از خونه بیرون رفت.وای چقدر دلم شیرینی میخواست.کاش زودتر ایمان میومد.

بیقرار و بیصبر شده بودم.لز بعضی چیزا حالم بهم میخورد واسه بعضی خوراکی ها هم اینجوری له له میزدم.

چنددقیقه طول نکشید که درباز شدو ایمان اومد داخل.

میگ میگ هم که حسابش میکردم نباید اینقدر زود می رسید.

رو زانو ایستادمو گفتم:

-ایمان چقدر زود اومدی!؟ شیرینی چیشد!؟

به بشقاب توی دستش اشاره کرد و گفت:

-اینم شیرینی…میخواستم برم بخرم ولی فرخنده خانم گفت تو یخچال داره.

بلند شدم و دویدم سمتش.بشقاب رو ازش گرفتم و بعد با ولع زیادی مشغول خوردن شدم.

ایمان متعجب نگاهم کرد و بعد پرسید:

-دنبالت کردن مگه دختر! بشین بخور ! فوتبال هم شروع شد…

نشست رو مبل و مشغول تماشای فوتبالش شد.دوباره کنارش نشستم سرمو گذاشتم رو شونه اش و به خوردن شیرینی ها ادامه دادم.

نگاهی بهم انداخت و گفت:

-اینقدر خوب میخوری منم هوس کردم….به منم میدی گامبو!؟

با آرنج زدم به پهلوش و گفتم:

-گامبو خودتی داعشی….آره بهت میدم.

یه تیکه دهنش گذاشتم ولی اون هم شیرینی رو گاز گرفت و هم انگشت منو…

با غیظ نگاهش کردم و بعد انگشتمو از دهنش بیرون کشیدم. به جای دندوناش رو انگشتم نگاه کردمو گفتم:

-وحشیییی…ببین چیکار کردی؟؟

خندید و گفت:

-آخه این خوشمزه تر از شیرینی بود…

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫30 نظرها

      1. بروبچ نیمه پر لیوانو ببینید
        شاید تاخیر طولانی مدت نویسنده این باشه که
        داره کلشو مینویسه و پارت اخر رو اماده میکنه هاا؟؟
        ب حول قوه الهیه:|

  1. نویسنده محترم میشه ی لطفی بکنی انقد تو داستان از این شاخه ب اون شاخه نپری و با یه فرمون پیش بری ؟ من نمیدونم چرا هی تو هر پارت حدود ده خطو میذاری برا قصه بهزاد و سمیه و همش حرفای تکراری ک دوتاشون دلقکن و ب درد هم میخورن و چ جور بهزاد راضی ب ازدواج شده و این اراجیف تکراری. بابا جان عزیزت ماجرای اصلی درباره یاسی و ایمانه ی لطفی کن اینا رو ب سرانجام برسون بقیه پیشکشت بخدا ی ساله کاشتیمون خسته شدیم تمومش کن زودتر

  2. یعنی چی هفته ای یه بارم دیگه پارت نمیزارید؟؟؟بابا ما یه سال این رمانو دنبال کردیم خوبه فقط یه ذره به ما احترام بزارید اگه نمیتونی ادامه بدی تو یه پارت تمومش کنید

  3. من اینقدر این مدت از آنلاین خونی کلافه شدم ک این سری رمان هام تموم شن ک هزار سال دیگ هم نمیشن حتی نمیخوام رمان آفلاین بخونم ولله ولی ای نویسنده عزیز دیدم عیب نداره اگه اونا تموم شن ک اکثرا آخرشه ولی پست نمیذارن من ک رمان جدید نمیخونم میتونم حالا به یاد دوره رمان خونی هر چند روز ی بار چک کنم ببینم رمان گذاشتی یا ن پس ببین رمان رو ادامه دادن به نفع من میشه

    1. ینی دستم ب نویسنده برسه دست میندازم دهن اینو من جر میدم فک کنم آنفولانزا گرفته مخش بابا تو رو امام علی تمومش کن خوووو

  4. اینهمه قسم و ایه اوردن برات به هیچی حساب نکردی
    لابد اخر اینم فروشی شد
    تمام رماناتونو نصفه ول میکنید

  5. نویسندش دانش آموز یا دانشجوئه به هر حال هر کی هست درس داره چون چن وقت پیش هم بعد دوهفته گفت درس و امتحان داشتم لابد حالا هم همونجوریه

    1. نویسنده محصله ؟؟ خدایا صبر …یعنی یه جماعت منتظر امتحانات درخشان خانوم هستند …خدایا …
      بعد این محصله اینقد داستان به صورت مذهبی و چشم و گوش بسته پیش میره .. خدایی چرا امام زمان ظهور نمیکنه ؟

  6. بابا دیونمون کردید این چ وضع رمان نوشته خب یه پارت دیگه بنویس تمومش کن پارتای قبل که نصف بیشترش مسائل ج*****نسی بود 🤦‍♀️الانم که نمینویسی خدا قوت نویسنده😏😎

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن