رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 10

 

حرفش برام مبهم بود که چندباری پشت سرهم پلک زدم و منتظر ادامه حرفش موندم تا دوباره دهن باز کرد:
_امروز دیگه زنم میشی و منم دیگه طاقت ندارم، امشب و نمیذارم بخوابی!
و با خنده شونه ای بالا انداخت که انگار خون تو رگهام یخ بست و حالم بدتر از قبل شد که بریده بریده گفتم:

_چی.. چی میگی… امروز حسابی خسته میشیم و من بعدش میخوام بخوابم!
رنگ چشماش هوسی شده بود، دستی به روی پاهام کشید و با صدای دو رگه ای جواب داد:

_اول خوش میگذرونیم بعد میخوابیم!
نفس هام بلند و کش دار شده بود و تو ذهنم دنبال راهی واسه فرار از امشب و حامی بودم،
اما کدوم راه؟
کدوم پناه؟
اینجا دیگه ته خط بود و من زندگیم و به این مرد باخته بودم…

با رسیدن به آرایشگاهی که بیست دقیقه ای تا خونه راهش بود، ماشین و جلو در آرایشگاه نگهداشت:
_اگه به من بود که میگفتم اصلا آرایشگاه نری، چون همینجوریشم زیبا ترینی، ولی حالا برو آماده که شدی بهم زنگ بزن بیام دنبالت دلبرم!

سری به نشونه باشه تکون دادم و از ماشین پیاده شدم و رفتم تو آرایشگاه.
یه آرایشگاه بزرگ که با اینکه پایین شهری بود اما کارش حرف نداشت و این و عروس هایی که اینجا آرایش و آماده شده بودن بهم فهمونده بود.

با ورود به آرایشگاه بعد از یه سلام و احوالپرسی با آرایشگر ها، خیلی سریع میکاپ صورتم شروع شد.

تن بی جونم پخش بود رو صندلی و غم صورتم کم کم داشت زیر بار لوازم آرایشی پنهون میشد، اما چشمام چی؟
تکلیف چشم هایی که بی گریه و زاری هم غم توشون فراوون بود چی میشد؟
کی حال من و میفهمید؟

 

هیچوقت کفر نگفتم اما حالا از خدا هم دلگیر بودم، خدایی که احوال زندگیم و دید اما فقط نگاه کرد تا من به اینجا برسم!
تنم یخ کرده بود و سرم داغ داغ از پریشونی افکارم،
ازدواج با حامی باعث میشد تا دل بابای سالخورده و رنج کشیدم نشکنه اما دختر یکی یه دونش داشت جون میکند و مدام فکر میکرد این یه کابوسه!
یه کابوس وحشتناک که روزی تموم میشه غافل از اینکه، زندگی بود!
و این روزها، باید جور دیگه ای میگذشت!

اگه همه چی برخلاف خواسته های من پیش نمیرفت، من میتونستم مثل تموم دخترهای دنیا از این آرایشگاه اومدن و آماده شدن و از پوشیدن لباس خوشگلی که کرایه کرده بودیم و از عروس شدن خوشحال باشم!
بخندم و خداروشکر کنم و ازش بخوام که یه تقدیر خوب و برامون رقم بزنه!

اما خوشحال که نبودم هیچ، انگار غصه تموم عالم و آدم هم جمع شده بود تو دل من!

این افکار انقدر من و غرق خودش کرده بود که حتی گذر زمان رو هم حس نکرده بودم و حالا با تکون تکون دادن های دست آرایشگر به خودم اومدم:
_عزیزم، کجایی؟

و با لبخند نگاه پر دقتی به صورتم کرد:
_چند باری صدات زدم نشنیدی، حتی موقع شینیون موهاتم یه کمی کمک نکردی، معلومه فکرت پیش آقای دوماده ها!

و همزمان با شاگردش که دختر تپل و خوش رویی بود زدن زیر خنده که آروم خندیدم:
_ببخشید اصلا متوجه نشدم!
از جلوم کنار رفت و همینطور که چشمش بهم بود جواب داد:
_از شوق عروس شدنه!حالا یه نگاه به خودت بنداز ببین چقدر ماه شدی!

چشم چرخوندم به سمت آینه روبه روم،
راست میگفت، زیبا شده بودم و هنرنماییش رو صورتم حرف نداشت!

یه آرایش ملیح و دلنشین همراه با رژ صورتی کالباسی ای که به پوست سفید صورتم بدجوری میومد.
موهای بلندم رو هم بر خلاف قسمت جلو که صاف و اتو کشیده بود و از فرق باز شده بود، ماهرانه فر کرده بودن و به مدل زیبایی از زیر یه ریسه طلایی به پشتم ریخته شده بودن.

با دوباره شنیدن صداش از دید زدن خودم دست کشیدم:
_فقط مونده پوشیدن لباس خوشگلت!
و به اتاق سمت راست سالن اشاره کرد که از رو صندلی بلند شدم و پشت سرش رفتم تو اون اتاق و شاگردش هم پشت سرمون اومد تو اتاق تا تو پوشیدن لباس نباتی رنگی که از بالا آستین حلقه ای بود و نوار توری ظریفی بین سی. نه هام و میپوشوند و پارچه براقش نیاز به هیچ گل و منجق دوزی ای نداشت و فقط دور کمرش یه نوار گل های ریز همرنگش وجود داشت و قسمت پایین هم پفی و ساده بود، کمک کنه.

 

لباس و که به تنم کردم دختر، شاگرد آرایشگاهی که معلوم بود از این عشق عروس شدن هاست با دهن باز مونده زل زد بهم:
_وای چقدر قشنگ شدی!
و بی اینکه نگاه مات موندش رو ازم بگیره عقب عقب رفت و چند باری زد به در چوبی اتاق:
_بزنم به تخته!

هم صحبتی با آدم های این آرایشگاه یه مقدار حالم و جا آورده بود و حالا هرچند که از ته دل نبود اما لبخند به لب هام میومد و واسه چند ثانیه غمم و فراموش میکردم…
دیگه کاری تو آرایشگاه نداشتم و باید زنگ میزدم تا حامی بیاد دنبالم،
اما دلم راضی نمیشد!
دستم میرفت سمت گوشی اما بی اختیار نمیتونستم شمارش و بگیرم!
انگار یه نیروی خارق العاده مانعم میشد!

گلوم خشک شده بود بابت داوری بین عقل و دلم!
عقلم میگفت باید بهش زنگ بزنم و تن بدم به این ازدواج و قلبم هیچ جوره راضی نمیشد!

دستام یخ کرده بود و خیره به صفحه گوشی مونده بودم و حتی پلک هم نمیزدم که یه دفعه بلند شدم سرپا و رفتم سمت شنل لباس و انداختمش رو شونه هام و بندش و بستم و وسایلام و هم جمع کردم تو کیفم و بعد از حساب کردن هزینه آرایشگاه، با همه خداحافظی کردم که صاحب آرایشگاه که اسمش هم مژگان بود قبل از جواب دادن به خداحافظیم، پرسید:
_آقای دوماد اومد؟

نمیدونستم دارم چیکار میکنم اما زیر لب ‘اوهوم’ ی گفتم:
_بیرون منتظرمه!
و از آرایشگاه زدم بیرون.
سرمای بعد از ظهری هوا امونم و بریده بود و من هاج و واج جلوی در آرایشگاه وایساده بودم بی اینکه به حامی زنگ زده باشم!

سر چرخوندم سمت بالا و پنجره های آرایشگاه، طناز همون شاگرد آرایشگاه از بالا داشت نگاهم میکرد و اینجا دیگه جای موندن نبود که چشم ازش گرفتم و قدم هام و پشت سرهم و به سرعت برداشتم تا از آرایشگاه دور و دور تر بشم…

 

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫35 نظرها

  1. واااا چه قدر کم!!!!نویسنده مسخره کرده ها…اون همه صبر کن تا پارت بیاد این دو سه خطو نوشته!؟

  2. ادمین عزیز : این پارت رو نویسنده به شما تحویل نداده بود و شما هم نزاشته بودی والا سنگین تر بودین !!!!
    وقعا این چی بود؟؟؟؟؟شاهرخ هم که مُرده خیر سرش ….

  3. واقعا نمیفهمم این نویسنده ها چرا تا شاخکاشون تیز میشه ک رمانشون ی خرده آمار بازدیدش رفته بالا اینجوری میکنن؟ اولاش هرروز پارت میدن هرپارتی دویست خط بعدش میکنن هفته ای ی پارت ده خطی واقعا متاسفم ک فکر میکنین جذابیت رمان ب دیر ب دیر دادن و گذاشتن مخاطب تو خماریه من ک ادامه نمیدم دیگه

      1. حق با شماست ولی من که خودم نویسنده ی رمانم نمی تونم هر روز اندازه یه پارت بنویسم اگه بت عجله بنویسم چرت میشع من حرفم اینه که به جای این چند خط می تونستن یه اطلاعیه بزنن که پارت نیست یا خود نویسنده معذرت می خواست به جای این دو خط

  4. راستی رمان جدید من اسمش ماموریت عشقه هر کی دوست داشت بگه براش بفرستم البته اگه تمومش کنم می تونید از وب سایت ها هم بخونید
    داستان درباره ی آرین و صبا دو مامور که برای رسیدگی به تخلفات شرکت ها با هم تیم میشن و وارد یه شرکت میشن هست. اگه کسی دوست داشت بگه بدم بخونه چون نمی دونم پایانش تلخ بشه یا عاشقانه؟
    شما نظر بدید.

  5. الان دیگه شاهرخ وارد میشه….
    اینکه مشخصه🙄
    دلبرو میبره پیش خودش…
    حامی میمونه و یه جشن عروسیه بی عروس
    امیدوارم شاهرخ بره عروسیشون که حامی نفهمه دلبر پیشه شاهرخه

    1. zori جون کلا زیاد پیش بینی نکن رمانا رو حالا شاید این دفعه رو درست بگی ولی در کل این نویسنده ها یه چیزیشون میشه گاهی وقتا یه چیز هایی می نویسن که به عقل جن هم نمیرسه |:

  6. سلام ممنون از نویسنده بابت تخیل قویش آقا اینجا واقعا ایران است چرا تو این رمانا تا تقی به توقی میخوره همه حجاب داشتن رو یادشون میره و خودشون رو جلوی دید همه میزارن یا اینکه خیلی راحت میرن تو فاز زناشویی چه خبره واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خانمهای این رمانا یه ذره حیا و عفت ندارن یعنی مردا چی اونا یکم غیرت ندارن همه شون نقش گرگ رو بازی میکنن تا بپیه بره بی کس ببینن بهش حمله کنن واقعا ایران رو اینقد بی در و پیکر فرض میکنن یا در اینده همچین اینده ای رو متصورن که زن اصلا توش امنیت نداره اگه مردای اطراف ما اینقدر بی غیرت بشن همون بهتر که خانما خودشون رو بکشن تا اینکه تو این منجلابها گرفتار بشت ایرانی به غیرتش زنده است یکم غیرت داشته باشین رمان نویسای عزیز نسل جوون رو با این مزخرفات وارد سراب شهوت نکنین شاید نفر بعدی که غریزه هاش رو فعال کردین بیاد سراغ خواهر خودتون

      1. خخخخخخ یعنی من عاشقتم
        عزیزم اگه منظورت کسیه که جواب شو دادی نوشته :(چرا اینقدر دیر به دیر پارت می زارین )

      2. خخخخخخ یعنی من عاشقتم
        عزیزم اگه منظورت کسیه که جواب شو دادی نوشته :(چرا اینقدر دیر به دیر پارت می زارین )

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن