رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 17

 

رفتم تو اتاق.
شاهرخ با نفس های بلند و عمیقی که میکشید پشت سرم راه افتاده بود و احتمالا قرار بود دوباره از خجالت هم در بیایم که اون دختره که هنوز اسمشم نمیدونستم اومد سمتمون و نگاهش و بین جفتمون چرخوند:

_حالش بده، پدرش و از دست داده، میفهمید که؟
و روبه شاهرخ ادامه داد:
_بیا بریم بیرون، چند دقیقه هم ایشون اینجا باشن!

این دختره انگار یه کم درک و فهم داشت که راه افتاد سمت در و شاهرخ و صدا زد:
_شاهرخ جان…
شاهرخ پرید وسط حرفش:
_یلدا، چطوری دلبر و با این…

حرفش و خورد،
شاید برای اینکه بدجوری داغون بودم و اوضاع دلبر هم دیدنی نبود و این بار جمله ی دیگه ای رو خطاب به من گفت:

_فقط چند دقیقه بی اینکه اذیتش کنی!
حتی نگاهشم نکردم و تخت و دور زدم و کنار دلبر ایستادم و صورت رنگ و رو پریدش و از نظر گذروندم و تو همین لحظه در اتاق بسته شد و حالا جز من و دلبری که چشم هاش بسته بود کسی تو این اتاق نبود.

اینجوری دیدنش داغون ترم میکرد،
این دختر چیکار کرده بود با من و
قلبم؟

چرا باعث شده بود تا اونهمه عشق تو دلم جای خودش و به نفرت بده و اما بازم با دیدن چهرش دلم بلرزه؟
دستم و آوردم بالا،
دلم نوازش پوستش و میخواست اما همینکه دستم به صورتش نزدیک شد، پلک هاش تکون خورد و چشم باز کرد.

#حامی

حالش بد بود،
اون اولش که رسید دیوونه بازی درآورد،
همه چی و بهم ریخت اما حالش بد بود!
داشت خودش و گول میزد و میخواست یه تنه همه چی و تغییر بده اما مگه میشد؟
مگه با این کاراش عمو دوباره زنده میشد؟
نه…

همه چی تموم شده بود،
دلبر همه چی و تموم کرده بود!
دلبری که میدونست چقدر دوستش دارم،
دلبری که میدونست جون میدم براش و اون کار و باهام کرد!
هنوز هم این چند روز و اتفاقاتش برام مبهم و باور نکردنی بود!

یهو چیشد؟
چطور شد که فرار کرد؟
انقدر سخت بود خواستن من؟
انقدر سخت بود با من زندگی کردن؟
واسه چندمین بار تو آینه خودم و نگاه کردم،

ظاهرم بهم ریخته بود به سبب این مصیبت دردناک اما با تموم این خستگی و بهم ریختگی،

من از لحاظ ظاهری هیچی از اون مردتیکه کم نداشتم و باور نمیکردم که دلبر بخاطر پول و پله اون و انتخاب کرده باشه و باهاش هماهنگ کنه و فلنگ و ببنده!

آخه من میشناختمش،
من میدونستم تموم این سالها ب نداری بزرگ شده درست عین خود من اما دم نزده،
اما ندیدم که حتی یک بار به روی عموی خدا بیامرز بیاره که چرا فلان چیز و نداره!

پس اون نمیتونست من و بخاطر این چرندیات سر کار بذاره و باعث و بانی تموم این اتفاقات بشه،

حتما قضیه چیز دیگه ای بود،
حتما پای این مردتیکه از همون اول در میون بود و میخواست به اون برسه…
قصه عشق و عاشقی بود اما من،
حامی نبودم اگه میذاشتم این عشق به نتیجه برسه!

با بیرون اومدن مامان از بیمارستان از فکر بیرون اومدم و خیره بهش منتظر رسیدنش شدم تا بالاخره رسید بهم و روبه روم ایستاد:

_بریم
اخمام رفت توهم:
_کجا بریم؟دلبر چیشد؟
دماغش و بالا کشید و جواب داد:

_حالش خوب نیست، سرم زدن براش این پسره و دوستشم بالا سرشن بودن ما بیخوده!
پوزخندی زدم:

_بودن ما بیخوده یا اونا؟ اصلا اونا چیکارشن که حالا نذاشتی من بیام تو بیمارستان و الانم اومدی و میگی بریم؟
سری به اطراف تکون داد:

_ظاهرا همه کاره، حوصله بحث ندارم حامی، روشن کن بریم!
و خواست سوار موتور شه که قبل از اون من پیاده شدم:

_گوه خورده مردتیکه بی همه چیز، اگه اون نبود حالا عمو زنده بود، من نمیذارم بعد از گرفتن عمو دلبرم ازم بگیره!
و خواستم برم سمت بیمارستان که مامان صدام زد:

_حامی!
تو قدم اول ایستادم و نیمرخ صورتم و سمتش چرخوندم که ادامه داد:
_همش هم تقصیر اونا نیست، تو خودت چیکار کردی؟

رفتم تو اتاق.
شاهرخ با نفس های بلند و عمیقی که میکشید پشت سرم راه افتاده بود و احتمالا قرار بود دوباره از خجالت هم در بیایم که اون دختره که هنوز اسمشم نمیدونستم اومد سمتمون و نگاهش و بین جفتمون چرخوند:

_حالش بده، پدرش و از دست داده، میفهمید که؟
و روبه شاهرخ ادامه داد:
_بیا بریم بیرون، چند دقیقه هم ایشون اینجا باشن!

این دختره انگار یه کم درک و فهم داشت که راه افتاد سمت در و شاهرخ و صدا زد:
_شاهرخ جان…
شاهرخ پرید وسط حرفش:
_یلدا، چطوری دلبر و با این…

حرفش و خورد،
شاید برای اینکه بدجوری داغون بودم و اوضاع دلبر هم دیدنی نبود و این بار جمله ی دیگه ای رو خطاب به من گفت:

_فقط چند دقیقه بی اینکه اذیتش کنی!
حتی نگاهشم نکردم و تخت و دور زدم و کنار دلبر ایستادم و صورت رنگ و رو پریدش و از نظر گذروندم و تو همین لحظه در اتاق بسته شد و حالا جز من و دلبری که چشم هاش بسته بود کسی تو این اتاق نبود.

اینجوری دیدنش داغون ترم میکرد،
این دختر چیکار کرده بود با من و
قلبم؟

چرا باعث شده بود تا اونهمه عشق تو دلم جای خودش و به نفرت بده و اما بازم با دیدن چهرش دلم بلرزه؟
دستم و آوردم بالا،
دلم نوازش پوستش و میخواست اما همینکه دستم به صورتش نزدیک شد، پلک هاش تکون خورد و چشم باز کرد.

حرف هاش به فکر فرو بردم،
آره…
من تک تک این حرف ها رو به عمو زده بودم،
اما مگه دروغ گفته بودم؟

اما مگه غیر از این بود که دلبر قول داده بود مال من شه و منم این حرفارو واسه همیشه تو صندوقچه قلبم نگهدارم و تهشم زده بود زیر قول و عهدش؟!
پس من حق داشتم که بگم،
من همه چی رو به عمو گفته بودم اما من باعث مرگش نبودم،
من فقط حقیقت و گفته بودم!

با طولانی شدن سکوتم، مامان اشک هاش و با دست پاک کرد و گفت:
_اول واسه این دختر دعا کن که چیزیش نشه و بعد هم واسه خودت، که خدا ببخشتت!

و بی اینکه منتظر جوابم بمونه یه کمی جلوتر رفت و سوار تاکسی شد.
حرف هایی که شنیده بودم اعصاب و روانم و بهم ریخته بود،

الکی الکی همه کاسه کوزه ها داشت سر من شکسته میشد و این حق من نبود!
چرا یه نفر نبود که من و بفهمه؟
چرا هیچکس عشق بی نهایتم به دلبر و ندید؟
من عاشقش بودم…

از همون بچگی،
از همون موقع ها که بین شوخی و خنده مامان دلبر کوچولو رو عروس خودش میدونست و هر چند اون باهمون بچگی بدو بدو میرفت بغل عمو و میگفت من دختر بابامم نه عروس شما!
من دلم ضعف میرفت واسش…

من چند سال لحظه شماری کرده بودم واسه رسیدن بهش…
من تا به الان یه نگاه چپ به هیچ دختری ننداخته بودم چون دلم با دلبر بود…
دلبری که من و نخواست و باعث شد تا این عشق یه طرفه باقی بمونه و چه چیزی زجر آور تر از عشق یه طرفه؟

این عشق شاید تو قصه ها و افسانه ها قشنگ و مهیج باشه اما تو واقعیت زندگی چیزی جز درد نبود…

مگه قلب آدم چقدر قوی بود که بخواد مدام پس زده بشه و باز هم دووم بیاره؟!
من تو این عشق کم آورده بودم و دلبر مقصر همه چیز بود…

غرق همین افکار، حتی نفهمیدم کی رفتم تو بیمارستان
کی اتاقش و پیدا کردم و حالا این مردتیکه، جلو در اتاق دست به سینه جلوم وایساده بود:

_اینجا چیکار میکنی؟
کف دستم و گذاشتم رو صورتش تا هولش بدم کنار و برم تو اتاق و گفتم:
_تویی که باهاش صنمی نداری اینجا چه غلطی میکنی؟…

رفتم تو اتاق.
شاهرخ با نفس های بلند و عمیقی که میکشید پشت سرم راه افتاده بود و احتمالا قرار بود دوباره از خجالت هم در بیایم که اون دختره که هنوز اسمشم نمیدونستم اومد سمتمون و نگاهش و بین جفتمون چرخوند:

_حالش بده، پدرش و از دست داده، میفهمید که؟
و روبه شاهرخ ادامه داد:
_بیا بریم بیرون، چند دقیقه هم ایشون اینجا باشن!

این دختره انگار یه کم درک و فهم داشت که راه افتاد سمت در و شاهرخ و صدا زد:
_شاهرخ جان…
شاهرخ پرید وسط حرفش:
_یلدا، چطوری دلبر و با این…

حرفش و خورد،
شاید برای اینکه بدجوری داغون بودم و اوضاع دلبر هم دیدنی نبود و این بار جمله ی دیگه ای رو خطاب به من گفت:

_فقط چند دقیقه بی اینکه اذیتش کنی!
حتی نگاهشم نکردم و تخت و دور زدم و کنار دلبر ایستادم و صورت رنگ و رو پریدش و از نظر گذروندم و تو همین لحظه در اتاق بسته شد و حالا جز من و دلبری که چشم هاش بسته بود کسی تو این اتاق نبود.

اینجوری دیدنش داغون ترم میکرد،
این دختر چیکار کرده بود با من و
قلبم؟

چرا باعث شده بود تا اونهمه عشق تو دلم جای خودش و به نفرت بده و اما بازم با دیدن چهرش دلم بلرزه؟
دستم و آوردم بالا،
دلم نوازش پوستش و میخواست اما همینکه دستم به صورتش نزدیک شد، پلک هاش تکون خورد و چشم باز کرد.

 

با دیدن من چند باری پشت سرهم پلک زد.
زیر چشم هاش گود افتاده بود و لب هاش خشک و پوست پوست شده بود اما با تموم این ها باز هم زیباترین بود!

به خودش که اومد و فهمید من بالاسرشم با اخم رو ازم برگردوند و بعد هم نشست و نگاهی به سرمش انداخت که فکرش و خوندم و از دو طرف شونه هاش گرفتم:

_تو حالت خوب نیست!
اخمش غلیظ تر شد و داد زد:
_میخوام برم!

و همین داد زدن باعث شد تا صدا به گوش اون شاهرخ و دختره که حالا میتونستم یلدا صداش کنم برسه و با عجله بیان تو.

با دیدن دلبر که حالا خودش و از شر دست های من خلاص کرده بود و میخواست سرمش و بکنه یلدا خودش و سریع به تخت رسوند و سعی کرد آرومش کنه:

_چیکار میکنی؟ میخوای دو قدم دیگه باز بیفتی و بیاریمت بیمارستان؟

دیگه کم آورده بود که زد زیر گریه، بی هیچ حرفی فقط گریه میکرد و دلداری های این دختره هم بی فایده بود!

ظاهرم نشون نمیداد اما درونن دلم نمیخواست اینطوری ببینمش واسه همینم از اتاقش زدم بیرون و تو راهروی بیمارستان روی صندلی نشستم.

سرم و خم کردم و بین دست هام که روی پاهام تکیه داده بودن، گرفتم.

سر درد عجیبی داشتم،
مراسم عمو نصفه و نیمه مونده بود و اینم حال دخترش بود،
کاش تموم این اتفاقات یه دروغ بزرگ بود که نهایتا تموم میشد و دوباره به زندگی عادیمون برمیگشتیم…
ای کاش!

شنیدن صدای این پسره، شاهرخ باعث شد تا ریشه افکارم از دستم در بره و سرم و از حصار دست هام بیرون بیارم:
_حال دلبر خوب نیست، اذیتش نکن
پوزخندی به قیافه وا رفته از شدت ناراحتیش زدم:

_آره به لطف توی ناموس دزد به این حال و روز افتاده!
با عصبانیت دندوناش و روهم فشار داد و هرچند صداش آروم بود اما جدی و پرخشم لب زد:

_دزد اون کسیه که با اتو میخواد به زور یه دختر و مال خودش کنه!
از کوره در رفتم و خیره بهش جواب داد:
_من عاشق اون دختریم که داری ازش حرف میزنی!

ساکت شد،
دیگه هیچ حرفی به زبون نیاورد و از رو صندلی بلند شد و اومد روبه روم ایستاد:
_پاشو بریم بیرون باید باهم حرف بزنیم
پوزخند زدم:

_حرفی نداریم!
دستی توی صورتش کشید و اطراف و نگاه کرد و گفت:
_ما باید راجع به دلبر باهم حرف بزنیم.
از رو صندلی بلند شدم:

_راجع به دلبرم حرفی نمیمونه، برمیگرده خونه!
و راه گرفتم تو بیمارستان تا برم بیرون که پشت سرم اومد:
_نه! دلبر به اون خونه برنمیگرده!

حرفش و تو ذهنم سنجیدم،
داشت مزخرف میگفت که برگشتم:
_برمیگرده به خونش!
‘اوهوم’ ی گفت:
_میره خونه خودش اما نه اونجا!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 دیدگاه ها

  1. سلام
    من میخوام رمانمو یه جا بزارم که بخوننش . چه جوری باید به دستتون برسونمش؟؟؟ قبول میکنید ؟

  2. این چرا شبیه فیلم های هندی که صحنه رو ده بار تکرار میکنه بود ….مثکه نویسنده زده تو کار فیلم هندی ..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan