رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 27

 

اما دریغ از جوابی!
خسته از این بی جوابی ها، نفسم و فوت کردم تو صورتش:
_خیلی خب خودم یه جایی و پیدا میکنم!
و خواستم از کنارش رد شم و برم که یهو مچ دستم و گرفت و لب زد:

_عمرا بذارم بری!
یه جوری ذوق کردم از این حرفش که مطمئن بودم علاوه برلب هام چشم هام هم داره لبخند میزنه و میخنده و با شادی بی حدی یه قدم اومدم عقب و نگاهم و رو اجزای صورتش چرخوندم،
انگار حسابی باور کرده بود که میخوام برم!
نگاهم و تو دوتا تیله روشن چشماش ثابت نگهداشتم و لب زدم:
_عمرا برم!
نم نم لبخند رو لبش نقش بست:
_دیوونه شدی؟!
ابرویی بالا انداختم:

_نوچ! دیوونه بودم ولی چند روزیه که خوب شدم و از دیوونه خونه زدم بیرون!
لبخندش به خنده های ته دلی تبدیل شد و همین باعث شد تا منم بزنم زیر خنده و بین خنده هام ادامه بدم:

_در ضمن درست نیست یه دیوونه مداوا شده از تیمارستان دزدیده شده و بعد هم ربوده شده و پس از ناکامی در خودکشی به خونه رسیده شده رو اینجوری نگهداری اینجا!
خنده هاش ادامه داشت تا وقتی که دستش از رو مچم پایین اومد و دست دیگم و گرفت:

_پس بریم تو!
و قبل از هر جوابی هم شونه باهاش وارد خونه شدم.
نگاه های خدمتکارا که میدونستم چی پشتش میگذره و در تعجب اومدن منی هستن که با اون آبرو ریزی از این خونه رفته بود!

قبل از اینکه اون ها بهم سلام بدن، با سلام بلندی همشون و متعجب کردم!
دلم میخواست حالا که همه اون تلخی هارو گذروندم بالاخره زندگی کنم!
دلم میخواست هر ثانیه با خودم تکرار کنم که هرکس یکبار زندگی میکنه و این یکبار رو باید حسابی غنیمت دونست و ازش نهایت استفاده رو کرد!

کنار شاهرخ رو یکی از مبل های سلطنتی سه نفره نشستم.

چند دقیقه ای میشد که سکوت کرده بودیم و حرفی نمیزدیم،
یکی از خدمتکارا با یه سینی قهوه اومد سمتمون و به خواست شاهرخ سینی رو روی میزعسلی گذاشت و رفت.
با رفتنش نگاهم و دوختم به دست باند پیچی شدم و همین باعث شد تا بالاخره این سکوت شکسته شه:

_یادم باشه بعدا بهت نشون بدم که رگ دستت دقیقا کجاست!
و آروم خندید که سر بلند کردم و چپ چپ نگاهش کردم:
_چیه؟ نکنه ناراحتی از اینکه هنوز زندم؟!
توقع داشتم به غلط کردن بیفته اما بین خنده ابرویی بالا انداخت و گفت:

_نه عزیزم این یه بار و مشکلی ندارم،میخوام واسه دفعه بعدی بلد باشی که اینطوری نشه!
و سرش و تکیه داد به مبل و به خنده هاش ادامه داد که با پشت دست زدم تو شکمش و جواب دادم:

_من تا تو رو نکشم نمیمیرم خیالت راحت!
از شدت درد خندیدن یادش رفته بود و با چهره گرفته دستش و رو شکمش گذاشته بود که ادامه دادم:

_حالاهم خودت بشین قهوه تو بخور من میخوام برم بخوابم!
و نگاهم و ازش گرفتم تا بلند شم و برم که گفت:

_ببین اگه میخوای از همین اول کاری رو مخ من راه بری و بعدش هم قهر کنی و بری تو اتاقت بهم بگو شاید من…
چشم ریز کردم:

_شاید تو چی؟
یه جوری با ابهت زل زده بودم بهش که نفس عمیقی کشید و با یه لبخند ضایع جواب داد:

_شاید من تاریخ عقد و انداختم جلوتر!
و لبخند ضایع رو لبش عمیق و عمیق تر شد که پوزخندی تحویلش دادم:
_من باید بیشتر فکر کنم، هنوز مطمئن نیستم که میشه بهت اعتماد کرد و باهات ازدواج کرد یا نه!

و حالا این بار این من بودم که با لبخند تا ماتحتش و میسوزوندم!
با لبخندم تماشاش میکردم که لبخند کجی گوشه لب هاش نشست و خودش و بهم نزدیک کرد و تو گوشم لب زد:

_متاسفم عزیزم اما فرصتی برای فکر کردن نداری!
سرم کشیدم عقب و با تمسخر پرسیدم:
_لابد تو نمیخوای بهم فرصت فکر کردن بدی؟
و منتظر نگاهش کردم که سری به اطراف تکون داد:
_اینطور هم میشه گفت!
هنوز مبهم بود حرفاش که گفتم:

_نکنه تو نگران اینی که حرف و حدیثی بشه بودن من تو این خونه اون هم بی هیچ نسبتی با تو؟
حالت متفکرانه ای به خودش گرفت:
_اینم درسته ولی نه، همه چی اینا نیست، بالاخره خودمونم آدمیم بعد این همه مدت دلمون میخواد یه یه حالی عوض کنیم و…
پریدم وسط حرفش:

_حالی عوض کنیم؟
این بار که نگاهم کرد دیگه هیچ مسخره بازی ای تو کار نبود بلکه اجزای صورتم و به دقت از نظر میگذروند و بالاخره جواب داد:

_بعد از این همه مدت که جلو چشم هم بودیم و بعدش هم با وجود این علاقه دو طرفه، دل یه حال عوض کردنی میخواد نمیخواد؟

این اولین باری بود که انقدر راحت داشتیم راجع به این مسائل حرف میزدیم و همین باعث شده بود تا خجالت زده بشم و احتمالا لپامم گل بندازه!
بی هیچ حرفی نگاهم و ازش گرفتم و همین خجالت زدگی باعث شد تا با خنده لپم و بکشه:
_آب نشی حالا!
نمیخواستم کم بیارم که پرخاشگرانه دستش و پس زدم:

_هر هر هر!
نگاهش و از من گرفت و به سینی قهوه دوخت:
_اینا هم که یخ کرد، پاشو بریم بالا استراحت کن!
چپ چپ نگاهش کردم:

_آره با این حرفات حتما میام و حتما هم استراحت میکنم!
با خنده بلند شد سرپا و نگاهی به سرتا پام انداخت:

_آخه الان با این وضعیتت؟ من و این همه جفا؟
آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و آروم لب زدم:

_مگه میخوای چیکار کنی؟
متعجب از این حرفم ابرویی بالا انداخت و بعد از اینکه نگاهی به اطراف انداخت و خیالش راحت شد که کسی اطرافمون نیست، یه کمی خم شد و با شیطنت گفت:
_ببینم، نکنه تو دوست داری الان اتفاقی بیفته؟

ذوق زده منتظر جوابم موند که با کف دست سالمم یدونه زدم تو سرش و در حالی که واسش سری به نشونه تاسف تکون میدادم گفتم:

_مغزت و شست و شو بده استاد!
و از رو مبل بلند شدم و در میون حیرت و گیجی شاهرخ راه افتادم تا برم بالا که پشت سرم اومد:
_پس منظورت چی بود؟
بدون اینکه وایسم جواب دادم:

_میخواستم ببینم یه مرضی چیزی نداشته باشی!
همزمان با رسیدن با پله ها، رو پله اول روبه روم وایساد و با تعجب پرسید:
_چه مرضی؟
شونه ای بالا انداختم و آروم لب زدم:
_چه بدونم، سادیسمی چیزی!
و زدم زیر خنده که با قیافه وا رفتش نگاهم کرد:

_واقعا به من میاد؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_به این چهره ترسناک و شخصیت مخوف همه چی میاد!
و از کنارش رد شدم و با خنده مسیر پله ها رو طی کردم و رسیدم بالا،
دنبالم میومد اما حرفی نمیزد که یهو برگشتم عقب و گفتم:

_اتاق مشترکی که گفتی کدوم بود؟
یه تای ابروش و بالا انداخت :
_دیگه وجود نداره، برو همون اتاق خودت!
چند باری پشت سرهم پلک زدم:

_یعنی چی؟
بهم نزدیک شد و تو یه قدمیم ایستاد:
_یعنی با یه سادیسمی تو یه اتاق نمون!
و نگاه دلخورش و ازم گرفت و راه افتاد سمت اتاقش که این بار من پشت سرش رفتم و قبل از اینکه بره تو اتاق خودم و بهش رسوندم:

_عب نداره من مشکلی ندارم با زندگی با همچین آدمی!
لبخند خبیثانه ای زد:
_جدا؟
نمیخواستم جا بزنم که زیر لب ‘اوهوم’ ی گفتم،
در اتاق و باز کرد و کنار در ایستاد:
_خیلی خب برو تو!

آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و با تردید نگاهش کردم، لبخند خبیثانش همچنان پا برجا بود و منتظر ورودم بود که سعی کردم خودم و عادی نشون بدم و رفتم تو اتاق:

_حالا این تختت به راحتی اون تخت تو اون اتاق هست؟
و نشستم رو تخت نرم و گرم دو نفره ای که تو اتاق بود که جواب داد:
_نمیدونم تو شرایط سخت هم خوبه یا نه!
لبام مثل یه خط صاف شد و آروم لب زدم:

_شرایط سخت؟!
و وقتی حس کردم انگار خطری داره تهدیدم میکنه، بلند شدم تا از اتاق برم بیرون:

_ببین شاهرخ خان، تو خواب ببینی که برای من شرایط سخت فراهم کنی!
و قبل از اینکه از کنارش رد شم ادامه دادم:

_کور خوندی جناب!
اما نمیدونم چرا عینهو احمقا یهو زد زیر خنده و زیر لب چند باری تکرار کرد:
_دیوونه!

با حرص گفتم:
_زهرمار، خودت میگی و خودتم میخندی؟
خنده هاش تو گلو خفه شد و درحالی که نفس نفس میزد جواب داد:

_دارم به فکر پر انحرافت میخندم!
دماغم و تو صورتم جمع کردم و گفتم:
_منحرف منم یا تو که تا اونجاها داری من و خودت و تصور میکنی؟!
میخواست خنده هاش و از نو شروع کنه که چشم غره ای بهش رفتم و همین باعث شد تا دستش و به نشونه تسلیم بالا بیاره:

_خودت نمیذاری نخندم!
چشم غره ام همچنان باقی بود که ادامه داد:
_منظورم این بود که نمیدونم این تخت خواب واسه تویی که هنوز حالت کاملا خوب نشده و تو این شرایطی هم خوب و نرم و گرمه یا نه!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن