رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 28

 

یهو عین دیوونه ها خم شد و دستاش و انداخت پشت زانوهام و بغلم کرد که صدای جیغ جیغ های من و خنده های شاهرخ توهم گم شد و سرانجام رو تخت فرود اومدم!
شاهرخ در حالی که از شدت خنده نفس نفس میزد بالاسرم ایستاده بود و چشم دوخته بود به منی که رو تخت ولو بودم،
از چشم هاش میخوندم که گر گفته و فاصله ای تا هم آغوشی باهاش نیست،
یک آن تو دلم تصمیم گرفتم که مصمم بشم و امشب و باهاش بگذرونم،
حداقل میتونستیم امشب و باهم خوش باشیم برای آخرین بار!
سرش و خم کرد و خواست بیاد به تخت که نیم خیر شدم و گفتم:
_وایسا!
نفس های داغش به صورتم میخورد و خبر از بی تابیش میداد که از رو تخت بلند شدم:
_چند لحظه ای دندون رو جیگرت بذار تا من آماده شم!
گیج نگاهم کرد که رفتم سمت کشو لباس زیر و ادامه دادم:
_واسه آخرین بار از این لباس های شاهانه استفاده کنیم، هوم؟
و با خنده کشو رو باز کردم که صدای شاهرخ و شنیدم:
_قشنگ ترینش و بپوش
لباس خواب سرخ آبی جیغی که تو کشو خودنمایی میکرد و تو دستام گرفتم و چرخیدم به سمتش:
_نظرت؟
دراز کشید رو تخت و با لحن خماری جواب داد:
_یا همین الان بپوشش یا اگه تا دو دقیقه دیگه اینجا نباشی خودم میام میارمت چه آماده باشی چه نه!
پا چسبوندم براش و لب زدم:
_اطاعت قربان!
و ادامه دادم:
_همینطور که نگاه میکنی تایم هم بگیر!
و شروع کردم به درآوردن لباس ها از تنم،
دلم میخواست امشب بهترین شب زندگی هر دومون باشه،
تموم غم و غصه هام و دور ریخته بودم و به قول خودش داشتم تو حال زندگی میکردم!
کش و قوسی به بدن خالی از لباسم دادم و دلبرانه موهام و باز کردم و رو شونه هام ریختم،
نگاهش رفته رفته پر از حس شه. وت میشد که با عشوه خنده آرومی کردم:
_الان میام عزیزم!
و نرم و آهسته لباس خواب حریر و تنم کردم و قدم های شمرده شمرده ام و به سمتش برداشتم و خودم و رسوندم کنار تخت…

 

نفس عمیقی کشید و بعد هم نگاه پر تاسفی بهم کرد که دست سالمم از حرص مشت شد و گفتم:

_تو منظورت این نبود!
رفت سمت تخت خواب و رو لبه تخت نشست:
_همین بود دلبر خانم، حالا هم بیا استراحت کن انقدر حرص نخور!

یه جوری سوخته بودم تو این قضیه که حتی دلم نمیخواست بهش جوابی بدم!
واسه همینم بی هیچ حرفی راه افتادم سمت تخت و با همین لباس های تنم رو تخت دراز کشیدم و پتو رو هم نصفه و نیمه انداختم رو خودم!

حاضر بودم با همین لباس های نه چندان راحت تا خود فردا بخوابم اما دیگه اینجوری ضایع نشم!
چشمام و بستم و سعی کردم تموم افکار منفی رو از خودم دور کنم،بالاخره یه روز هم من حالش و میگرفتم و تلافی الان و درمیاوردم!

چشمام و محکم روهم فشار میدادم تا خوابم ببره اما فکرم ازش خالی نمیشد که نمیشد و همچنان با خودم درگیر بودم که یه دفعه پتو از روم کشیده شد و
همین باعث شد تا با ترس چشم باز کنم و هول شده پاشم، اما همینکه سرم و بلند کردم پیشونیم محکم خورد تو صورت و مخصوصا دماغ شاهرخ و اینطوری شد که داد هر دوتامون دراومد و همزمان صدای جیغ من و فریاد اون کل خونه رو پر کرد!

انقدر پیشونیم درد میکرد که بعد از تموم شدن جیغ جیغام، دوباره بی حال سرم افتاد رو بالشت و همینطور که با دست مخ له شدم و ماساژ میدادم لب زدم:
_نمیدونستم کورم هستی!
اوضاعش از من بدتر بود که نشسته بود رو تخت و دو دستی رو بینیش و گرفته بود:

_ببخشید که تو یه دفعه عین جن زده ها از جا پریدی!
داشتیم میمردیم اما محال بود کم بیاریم که بحث و ادامه دادم:

_توهم اگه یهو پتوت و از روت برمیداشتن هول میشدی!
دماغش و به سختی بالا کشید و جواب داد:

_من میخواستم بهت بگم که پاشی لباسات و عوض کنی و اینطوری اذیت نشی چه میدونستم انقدر وحشی ای!
درست بود که از ناحیه سر و پیشانی مصدوم بودم و یه دستمم ناقص بود اما پاهام هنوز سالم بود و سوژه هم حسابی دم دست، که با پشت پای چپم زدم کمرش و گفتم:

_من وحشی نیستم!
حالا دیگه یه دستش رو دماغش بود و یه دستش رو کمرش:

_آره کاملا مشخصه!
و نیمرخ صورتش و چرخوند سمتم:
_اون مرضی که گفتی و فکرکنم خودت داری!
با همون وضعم نیم خیز شدم و حرصی جواب دادم:

_من با این روحیات لطیفم عمرا نمیتونم اون مرض و داشته باشم!
کاملا چرخید سمتم و یه تای ابروش و بالا انداخت:
_إ؟ جدی؟
لبام و با زبونم تر کردم:

_معلومه که مهربونم!
دستش و از رو دماغش برداشت، به سبب ضربه ای که خورده بود قرمز شده بود اما به نظر نمیرسید که شکسته باشه!
چشمی تو کاسه چرخوند و اشاره ای به خودش کرد:

_تو مهربونی به من نمیرسی!
و قبل از اینکه من چیزی بگم ادامه داد:
_میبینی که دماغ و کمر و همه و همه فدای تو!

باز داشت منحرف میشد که سری به نشونه تاسف براش تکون دادم:
_من بااون کمر واموندت کاری ندارم، واسه خودت!

دوباره دراز کشیدم که صدای خنده هاش بلند شد:
_کاری نداری؟ همین الان لگد زدی و لهش کردی!

تازه فهمیدم چی و به چی ربط دادم!
خون به مغزم نمیرسید…
این حجم از سوتی دادن واقعا برام عجیب بود!
یه خریتایی میکردم که واسه خود خر هنوز قفل بود!

شاهرخ میخندید و من لال مونی گرفته بودم، اصلا چی باید میگفتم؟
میگفتم باز سوتی دادم و تو بردی؟
همین لال موندنه انتخاب بهتری بود!
از شدت خنده به نفس نفس افتاده بود که خودش و رسوند بالا سرم و با دیدن سکوتم لب زد:

_زنده ای؟
رو ازش گرفتم و چیزی نگفتم که تک خنده ای کرد و این کارش باعث شد تا زورم بگیره و سریع صورتم و بچرخونم سمتش تا با فحش جانانه ای خنده هاش و مهار کنم، اما همین که چرخیدم به خودی خود، صدای خنده هاش فروکش کرد و چونم و بین دوتا انگشتاش گرفت و بی رد و بدل شدن هیچ حرفی، نرم و آروم لب هاش و روی لب هام گذاشت و بوسه کوتاهی به لب هام زد!

بوسه ای که برق از سرم پروند و باعث شد تا خیره به سقف اتاق و شوکه از این بوسیده شدن، حتی نفس کشیدن هم یادم بره!

با بلند کردن سرش، بین صورت هامون فاصله افتاد و شاهرخ که نگاهش به روال عادی همیشگی نبود، خیره تو چشمام، زیر لب گفت:
_لازم نیست خجالت بکشی!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. همین یه ذره .این جور که پیش می ره انگار نویسنده اصلاخواننده های رمانش براش مهم نیس این جور که پیداست یه گهگاهی که بیکاره و حوصله اش سر رفته میگه حالا یه پارت بزارم .امیدوارم از این به بعد خیلی زود به زود حوصله ات سر بده…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن