رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 31

 

نمیدونم چرا همچین فکر احمقانه ای میکرد و همین باعث شده بود تا قیافم غرق در شگفتی بشه و بی هیچ پلک زدنی به یه نقطه نامشخص نگاه کنم!

حرفای درگوشیش که تموم شد دوباره روبه روم ایستاد:
_چیه ساکت و باحیا شدی؟
لبخند احمقانه ای بهش زدم:
_نه دارم به این فکر میکنم که تو چطوری استاد دانشگاه شدی!

منظورم و نفهمید و گیج نگاهم کرد:
_یعنی چی؟
اون لپم و کشیده بود و حالا من نوک بینیش و گرفتم و کشیدم:

_یعنی خیلی خنگ و کوته فکری جناب!
و با لبخند دستم و از رو بینیش برداشتم و ادامه دادم:

_حالام نمیخواد چیزی بگی تا ثابت کنی خنگ نیستی چون نمیشه، فقط بیا بریم که روده بزرگه روده کوچیکرو خورد!
و دستم و رو شکمم گذاشتم و مالوندم که خنده اش گرفت:

_خوشم میاد عین سابق شکم باز کردی و اسم غذا که میاد همه چی یادت میره!

نفس آسوده ای کشیدم:
_خوشحالم که خوشت میاد، چون چه خوشت بیاد و چه نیاد من تا مرز ترکیدن میخورم!

و این بار بی اینکه منتظر جوابش باشم راه افتادم تو بیمارستان و شاهرخ هم پشت سرم اومد…

با رسیدن به رستورانی که حتی تو خواب و رویاهم نمیتونستم ببینمش تموم تلاشم واسه جمع کردن فک و دهنم از رو زمین بود!
لامصب معلوم نبود رستورانه یا قصر شاهنشاهی!
عین ندیده ها همه جارو نگاه میکردم به جز جلو پام که یهو پام گیر کرد به یه گلدون که هم هیکل خودم بود اما قبل از سرنگون شدنم شاهرخ نجاتم داد و نذاشت بیفتم که تازه به خودم اومدم و تصمیم گرفتم کمتر رستوران مردم و دید بزنم که گفت:

_من دیگه حوصله ندارم ببرمت بیمارستانا، یه کم حواست و جمع کن!
تصمیم گرفته بودم همینکار و کنم اما وقتی شاهرخ اینطوری دستور میداد و امر و نهی میکرد محال بود لج نکنم واسه همینم چشمام و به هرجایی چرخوندم الا جلو پام که با حرص دستم و گرفت تو دستش تا با کشوندنم دنبال خودش از حادثه های احتمالی بعدی جلوگیری کنه که شاکی شدم:
_مگه با یه آدم کور طرفی؟
در کمال حرص خوردن سعی داشت خودش و آروم نشون بده:

_کور نه، ولی کر هستی که نمیشنوی چی میگم!
وسط رستوران دستم و از دستش بیرون کشیدم و زدم لوس بازی:
_خب اشتباه کردی که یه دختر کر و دنبال خودت راه انداختی آوردی اینجا!
ابرویی بالا انداخت:

_جدا؟ اونوقت کی هوس دنده کباب و جوجه و ماهی دودی کرده بود؟
لامصب داشت اسم یه غذاهایی و میگفت که من نخورده داشتم میمردم براشون و آب دهنم به راه بود و این هوس کردن هم قشنگ تو چهرم بیداد میکرد که شاهرخ زد زیر خنده:
_پس اینجاهارو شنیدی که داری ضعف میری؟
با دست هولش دادم:

_فقط برو که سفارش بدی یه کم دیر بجنبی بی دلبر میشی!

میخندید و راه میرفت و من دیگه چشمام چیزی نمیدید جز عالمی از غذاهای لذیذ!
با رسیدن به یه میز که سمت راست رستوران بود نشست و من هم روبه روش نشستم:

_چی سفارش بدم؟
نگاهی به منو انداختم، انقدر اسم قلنبه سلنبه توش بود که اعصابم نکشید بیشتر از دوتاش و بخونم و منو رو سر دادم سمت شاهرخ:

_نمیدونم فقط میدونم خیلی گشنمه!
سریع جواب داد:
_یعنی میخوای کل این رستوران و بخوری؟
لم دادم رو صندلیم و سری به نشونه تایید تکون دادم:

_تقریبا!
لبخند کجی گوشه لبش نشست و در کمال ناباوریم به گارسون تموم غذاهارو داشت سفارش میداد که سیخ سرجام نشستم:
_چیکار میکنی شاهرخ؟
با تعجب نگاهم کرد:
_دارم برات غذا سفارش میدم
نفس عمیقی از دست این حد از دیوونگیش کشیدم و گفتم:

_پس با این اوصاف فکر کنم فقط واسه دستم حاضر نیستی من و ببری بیمارستان!
مات و مبهوت نگاهم کرد، اوضاع گارسون هم خیلی بهتر از شاهرخ نبود که ادامه دادم:

_با خوردن همه اینا، دل و روده ای میمونه؟
قبل از شاهرخ گارسون جواب داد:
_نه والا
شاهرخ شونه ای بالا انداخت:
_فقط حرفی!

و خواست روبه گارسون ادامه بده که قبل از ادامه حرفش گفتم:
_من فقط حرفم؟ آقا از همه غذاهاتون بیارید واسم!
گارسون با تعجب ابرویی بالا انداخت اما مصمم رو تصمیمم و کم کردن روی شاهرخ با لبخند نگاهش میکردم که چشمش چرخید سمت شاهرخ و با ناباوری گفت:
_از همه غذاها؟!
شاهرخ همینطور که زل زده بود به من سری به نشونه تایید تکون داد:
_یه فیل آوردم با خودم!
و اینطوری شد که گارسون رفت و طولی نکشید که چند سری غذا روی میز چیده شد، غذاهایی که حتی نگاه کردن بهشون آدم و سیر میکرد!
آب دهنم به راه بود که گارسون نگاهش و بین من و شاهرخ دست و دلبازم چرخوند و گفت:
_همه غذاها باهم جا نمیشن روی میز، اینارو که میل کردید بگید سری بعدی غذاهارو بیاریم
و با لبخند ازمون فاصله گرفت که لبام و با زبون تر کردم و نگاهی به غذاها انداختم، لامصبا نمیدونستم باید از کدومشون شروع کنم حتی و فعلا تو مرحله دید زدن گیر کرده بودم که صدای شاهرخ و شنیدم:
_چیه داری نگاه میکنی؟ بخور دیگه!
بی اینکه نگاهم و از غذاها بردارم جواب دادم:
_دو دقیقه هیس شو، دارم فکر میکنم از کجا شروع کنم!
صدای خنده آرومش به گوشم رسید:
_یه کم زوده واسه به غلط کردن افتادن!
سر بلند کردم و نگاه معناداری بهش انداختم:
_یعنی تو فکر میکنی من سر حرفم نمیمونم و این غذاهارو ول میکنم و میرم خونه؟
بیخیال شونه ای بالا انداخت:
_پس بسم الله!
لبخندی به غذاها پاچیدم و در اولین اقدام یه کم از وزیری که بهم چشمک میزد بریدم و با چنگال برداشتم و داخل ماست چکیده شده مقابلم بردمش و وقتی کاملا به ماست آغشته شد با لذت خوردمش!
مزش عجیب خوشمزه بود و این و هیچکس جز من نمیفهمید!
با اشتهای فراوان ماست و وزیریم و میجوییدم که نگاهم افتاد به چشم های از حدقه بیرون زده شاهرخ!
یه جوری با تعجب نگاهم میکرد که حس میکردم قاشق و چنگال و خوردم!
غذام و که قورت دادم نتونستم ساکت بمونم و گفتم:
_چیه آدم ندیدی؟
مات مونده بود و ناباورانه لب زد:
_اینجوریش و نه ندیده بودم!
و با نفس عمیقی دست به سینه به صندلیش تکیه داد که لبخند دندون نمایی زدم:
_خب حالا که دیدی!
و دوباره مشغول غذا خوردن شدم، یه جوری که انگار همه چی و یادم رفته بود و فقط داشتم تو همین لحظه زندگی میکردم که البته شاهرخ مجددا مزاحمت ایجاد کرد:
_حالا اگه میخوای یه تعارفی چیزی بزن؟
سرم و گرفتم بالا و نگاهش کردم که ادامه داد:
_هوم؟
ابرویی بالا انداختم:
_نه، نمیخوام تعارف کنم!
و بیخیال لبخندی بهش زدم که آب دهنش و با سر و صدا قورت داد و صندلیش و کشید جلو و یه دفعه حمله کرد و همه چیز و کشید سمت خودش!
مات حرکاتش داشتم نگاهش میکردم که دیدم ظاهرا قصد خوردن داره و داشت قاشق چنگال دست میگرفت که خم شدم رو میز و قبل از رسیدنش به غذا محکم زدم رو دستش:
_حتی فکرشم نکن که از غذاهای من بخوری!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

  1. چه قد چرت و پرت شده معلومه نویسنده مخش نمی کشه چی تایپ کنه
    آخه این چیه فقط داری پروبال الکی به قصت میدی همین !!!😐😐😐😐😐

  2. من برام سوال شده این چه شام خوردنیه که نصف پارت قبلی و این پارت رو کامل گرفته 😁😁نویسنده جان فکر کنم چیز های مهم تری از شام خوردن توی رمان است که باید بهش پرداخت به نظرم شما موضوع این شام خوردنه رو با تمام شام ها وغذاهایی که قراره در ادامه رمان خورده بشه منتفی کن (ما قول میدم که فکر کنیم دلبر وشاهرخ هر وعده غذایی رو چند مدل غذا گوناگون میخورن)شما به بقیه رمان برس..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن