رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 34

 

با چرخیدن نگاه شاهرخ به سمت من انگار زن عمو هم متوجه حضورم شد که سر چرخوند و با دیدن من بی هوا سیل اشک هاش دوباره جاری شد و اسمم و به زبون آورد:
_دلبرم…
وجودم تهی شده بود، قدم هام و به سمتش برداشتم اون نباید به این حال و روز میفتاد!
روبه روش که نشستم صدای شاهرخ دراومد:
_چیکار میکنی؟
نیمرخ صورتم و به سمتش چرخوندم و با چشمام ازش خواستم تا چیزی نگه و بعد رو کردم به زن عمو:
_پاشو زن عمو، این اشکاتم پاک کن
اشک چشم هاش خشک شدنی نبود و لب هاش اما خشکیده بود!
لب از لب باز کرد و با لحن التماس آلودی
گفت:

_رضایت بده حامی بیاد بیرون!
این و که گفت سکوت شاهرخ شکسته شد و با خنده حرص دراری تو خونه راه گرفت:
_بیاد بیرون؟
و صدای خنده هاش بالا تر رفت:
_من هرگز این اجازه رو نمیدم!

با این حرف شاهرخ، نور امید تو چشم های زن عمو خاموش شد و بی هیچ حرفی نگاهم کرد، انقدر پر غصه که نتونستم دل نسوزونم و کمکش کردم تا از رو زمین بلند بشه و همراهش راه افتادم به سمت پله ها که صدای شاهرخ و پشت سرم شنیدم:

_میفهمی داری واسه کی دلسوزی میکنی؟؟ نکنه همه چی و یادت رفته؟
نرسیده به پله اول ایستادم و سر چرخوندم به سمتش:
_شاهرخ، لطفا!

و همراه زن عمو راهی طبقه بالا شدم و بردمش تو اتاق و بعد هم خودم رفتم تو روشویی و آبی به دست و صورتم زدم و دوباره برگشتم پیشش.
کنارش رو لبه تخت نشستم که دوباره زجه و ناله هاش و از سر گرفت:
_توروخدا دلبر رضایت بده!
چشم ازش گرفتم،نمیتونستم زل بزنم بهش و حرفام و بزنم واسه همینم خیره به نقطه ای نامعلوم جواب دادم:

_زن عمو حامی داشت بلایی سر من میاورد که حتی یادآوریش اذیتم میکنه، حامی شمشیر و از رو بسته بذار همون تو بمونه اینطوری واسه هممون بهتره!
صداش میلرزید:
_من و عموت دق میکنیم دلبر!
با نفس عمیقی جواب دادم:

_من نمیتونم ازش بگذرم،با رضایت من هم حامی بیرون نمیاد جرمش سنگین تر از این حرفهاست!
دستاش و گذاشت رو سرش و با صدای بلند گریه کرد:
_حامی عاشقت بود، نخواستن تو باعث شد به اینجا برسید
از رو تخت بلند شدم:

_من همیشه حامی و مثل یه برادر دوست داشتم اگه کارمون به اینجا کشید شما ها هم مقصرید که هیچوقت حرف های من و جدی نگرفتید!
نگاهش روم ثابت مونده بود،
انگار دیگه نمیدونست چی باید بگه که از رو تخت بلند شد و راه افتاد سمت در اما قبل از خروجش جلوی در ایستاد و نیمرخ صورت اندوهگینش و چرخوند به سمتم:

_میدونم سخته برات، اما برای من و عموت یه عمر منتظر موندن واسه تموم شدن حبس بچمون چند برابر سخت تره، رضایت بده بذار از حبس حامی کم شه، نذار جوونیش پشت میله های زندون بره!
لبخند تلخی زدم:
_کاش میتونستم ازش بگذرم!
و در اتاق و باز کردم و کنار در ایستادم که اشک های بعدیش و با گوشه چادر مشکیش مهار کرد و از کنارم رد شد و رفت بیرون،
قبل از اینکه فاصلمون زیاد شه ادامه دادم:

_هر وقت دلتون خواست من میام دیدنتون یا شما هر وقت که خواستید بیاید اما دیگه هیچوقت راجع به حامی حرف نزنید که به ارواح خاک بابام نمیتونم ببخشمش!
از قدم های آهستش نایستاد و به راه رفتنش ادامه داد.
شاید دیگه نمیدونست چی بگه، شاید فهمیده بود حامی چه بذر کینه ای تو قلبم کاشته بود و حالا این حق من بود که ازش نگذرم،

حقم بود که تمام عمر با تنفر ازش یاد کنم و حتی تو دنیای دیگه هم توقع حسابرسی شو داشته باشم!

با رفتن زن عمو حالا دیگه نه میلی واسه خوردن صبحونه داشتم و نه انگیزه ای واسه ادامه امروز!
تو اتاق روی زمین و تکیه به تخت نشستم و زانوهام و بغل کردم
مدام با خودم فکر میکردم که چرا؟
چرا باید اینطور میشد؟
و یهو دلم هوای بابا رو میکرد،
بابایی که حتی به خوابم هم نمیومد و من مونده بودم و عالمی از دلتنگی!
با ورود شاهرخ به اتاق و بعد هم شنیدن صداش، یه کمی از افکارم فاصله گرفتم:
_چرا اینجا نشستی؟
سرم و بلند کردم و با صدای ضعیفی جواب دادم:
_خواستم یه کم فکر کنم
نفس عمیقی کشید:
_پاشو بریم صبحونت و بخور بعدشم بریم پزشکی قانونی
بی هیچ حرفی بلند شدم و رفتم سمت لباس هام که دوباره صداش و شنیدم:
_اول صبحونه بخور
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_میل ندارم شاهرخ
کلافه نگاهم کرد و بعد هم از اتاق زد بیرون.
لباس هام و تنم کردم و بی اینکه ذره ای به خودم برسم نگاه سرسری ای تو آینه به خودم انداختم و از اتاق زدم بیرون.
روبه روی اتاق منتظرم ایستاده بود، با خروجم از اتاق به سمتم اومد و بعد هم از خونه زدیم بیرون.
فضای سنگینی بینمون بود،انگار تموم حرفامون ته کشیده بود که هر دو خیره به مسیر پیش رومون، منتظر رسیدن به مقصد بودیم!
تایم زیادی طول نکشید تا بالاخره رسیدیم.
دوست داشتم امروز آخرین روزی باشه که اسم حامی و اون اتفاقا تو زندگیم میاد واسه همینم با خیال راحت لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم و منتظر شاهرخ موندم تا از ماشین پیاده شد:
_هنوزم گشنت نیست؟
زیر لب ‘نه’ ای گفتم:
_بذار تکلیف اینجا مشخص شه و راحت شیم، بعدش ناهار مهمون تو!
بالاخره یخمون شکسته بود که لبخند گوشه لبی زد:
_لابد مثل دیشب میخوای همه منو رو سفارش بدی؟
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_نه خیالت راحت، تجربه کسب کردم!
ابرویی بالا انداخت:
_من که چشمم آب نمیخوره تو با یه پرس غذا سیر بشی!
چپ چپ نگاهش کردم:
_من کی گفتم یه پرس؟ فقط گفتم همه منو رو نمیخوام
صدای خنده آرومش گوشم و پر کرد:
_جالب شد!
چشمکی بهش زدم:
_جالب ترم میشه!
و قبل از هر حرف دیگه ای وارد ساختمون شدیم و بعد از نیم ساعتی معطلی نوبت من شد.
تنها رفتم تو اتاق.
زن 40 ساله ای با ورودم سرتا پام و برانداز کرد، زیر لب ‘سلام’ ی بهش کردم و بعد هم آماده شدم واسه معاینه…
ثبت اثرات کتک و کبودی رو بدنم که تموم شد از اتاق رفتم بیرون.
شاهرخ منتظرم نشسته بود، با دیدن من کارهایی که باقی مونده بود رو پیگیری کرد و یک ساعت بعد از اونجا زدیم بیرون….

کارهای امروز همچنان ادامه داشت، از پزشکی قانونی رفتیم کلانتری واسه اضافه کردن چند مورد به شکایت من از حامی و حالا تو اتاق جناب سرگرد نشسته بودیم و باقی کار داشت انجام میشد که دستور داد تا حامی و بیارن تو اتاق!

دلم نمیخواست ببینمش،حتی واسه یه ثانیه و طپش قلب دردناکی به سراغم اومده بود…
هرآن احساس میکردم قلبم داره از سینم میزنه بیرون…
چطور میخواست نگاهم کنه؟
چطور باید تحمل میکردم؟
تو ذهنم دنبال بهونه ای میگشتم واسه بیرون رفتن از اتاق، هر کاری هم که بود شاهرخ میتونست انجام بده و اصلا برام مهم نبود، فقط دلم نمیخواست حامی و ببینم اما قبل از اینکه واسه بیرون رفتن از اتاق اقدام کنم در باز شد و حامی دستبند به دست وارد اتاق شد…
با دیدنش آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم،
چشم دوخته بود بهم،
نگاهش ترسناک بود و تمومم و میریخت بهم حتی با اینکه میدونستم دستش بهم نمیرسه اما اون کتکا و آزار ها و اذیتاش از یادم نمیرفت!
با طولانی شدن نگاهش رو ازش گرفتم و سرم و انداختم پایین و همزمان صدای جناب سرگرد و شنیدم:
_نجفی بیرون منتظر باش
و اینطوری سربازی که حامی و آورده بود تو اتاق و بیرون فرستاد و بعد روبه حامی گفت:

_بشین!
و برگه پزشکی قانونی و گذاشت جلوش:
_این هنرنمایی ها کدومش کار تو بوده و کدومش کار اون دوتا احمق دیگه؟
حامی نگاهی به برگه انداخت و بعد چشم چرخوند سمت من که شاهرخ تاب نیاورد و عصبی چشم و ابرویی واسش اومد و همین باعث شد تا حامی دوندوناش و روهم فشار بده و بگه:
_همش کار خودمه، خودم زدمش تموم کبودیای رو تنش آثار کتک های منه!

نفس هاش و کشدار و بلند بیرون میفرستاد و حرف میزد و با هر کلمش شاهرخ بیشتر از قبل بهم میریخت این و از چشم های سرخ شده و ابروهای گره خوردش خوب میفهمیدم!
با پررویی که حامی کرد جناب سرگرد خوب و بی نقص جوابش و داد:
_خیلی خب، این هاهم ضمیمه پروندت میشه و به آب خنک خوردنت اضافه میکنه!
و لبخند تحقیر کننده ای به حامی زد و خطاب به ما ادامه داد:

_آقای توتونچی، قانون همه چی و پیگیری میکنه شما میتونید تشریف ببرید
شاهرخ لبخند مصنوعی ای زد و از رو صندلی بلند شد که تابعش بلند شدم،
جلوتر رفت و بعد از نگاه گذرا اما پر نفرتی به حامی، دست جناب سرگرد و به گرمی فشرد و برگشت سمتم:
_بریم عزیزم
و دستش و پشت کمرم گذاشت و من و به خودش نزدیک تر کرد و شروع کرد به قدم برداشتن من اما تموم حواسم پی چشم های پر شده حامی بود!

حالش بد بود از دیدنم کنار شاهرخ و چشم هاش داشت اینو فریاد میزد!
با قدم بعدی شاهرخ نگاهم و از حامی گرفتم و همراه شاهرخ راه افتادم اما قبل از خروجمون صدای دو رگه شده حامی باعث شد تا جلو در میخکوب شم:
_لعنت به تو دلبر!

نمیدونم چرا اما تو این لحظه نفسی نکشیدم و ادامه حرفش و شنیدم:
_لعننت بهت که یه عمر بازیم دادی!
لحن حرف زدنش و صدای گیر کرده بین بغض و عصبانیتش باعث شد تا لرزی به تنم بیفته،

اون داشت همه چی رو از اون طرف ماجرا میدید و من و مقصر همه چی میدونست و من این طرف ماجرا بودم!
نیمرخ صورتم به سمتش بود،
با نفس عمیقی سرش و گرفت بالا، شاید واسه اینکه اشمی از چشماش نریزه و غرورش له نشه!

تو ذهنم کلمات و مرور میکردم تا بتونم با یه جمله واسه آخرین بار بهش بفهمونم که من مقصر همه چی نبودم و نیستم اما با بلند شدن صدای شاهرخ ریشه افکار از دستم در رفت:
_دهنت و ببند، اگه الان مراعاتت و میکنم فقط بخاطر جناب سرگرده!

و کلافه در و باز کرد و فشاری به کمرم وارد کرد تا زودتر بریم بیرون اما فقط قدم آهسته ای برداشتم و بی هوا چرخیدم سمت حامی و صدای ضعیفم و از گلوم بیرون فرستادم:

_من که بهت گفته بودم، صدبارم گفته بودم که نمیشه پسرعمو…
صدام گرفته تر شد:
_که تو رو فقط پسرعمو و همبازی بچگیام و پناه و محرمم میدونم درست مثل یه برادر، اما نشنیدی…

و با افسوس سری به اطراف تکون دادم و قبل از شنیدن حرف دیگه ای از اون اتاق و بعد هم کلانتری فاصله گرفتیم.
تا رسیدن به ماشین ذهنم درگیر حرف هایی که با حامی رد و بدل شد بود و احتمالا قیافم هم مثل قیافه شاهرخ گرفته شده بود اما نمیخواستم امروز به همین روال پیش بره واسه همینم هرچند سخت اما لبخند به لبام آوردم و با شیطنت گفتم:

_چیه لب و لوچت داره زمین و جارو میکنه؟
نگاه معناداری بهم کرد و دهن باز کرد تا جوابم و بده اما انگار وسط راه منصرف شد که در ماشین و باز کرد:
_بشین بریم
بیخیال شونه ای بالا انداختم:
_اگه میخوای بداخلاقی کنی من خودم با تاکسی میام!
ومنتظر نگاهش کردم که نفس عمیقی کشید و بعد دستی به صورتش کشید:
_الان چه توقعی از من داری؟

من جلو در شاگرد و اون جلو در راننده، درست روبه روی هم ایستاده بودیم که دستام و رو سقف ماشین گذاشتم و سری به اطراف تکون دادم:
_توقع دارم مهربون باشی و حلوا حلوام کنی!

پوزخندی زد:
_چطور مهربون باشم وقتی اون مردتیکه هنوز به خودش اجازه میده اونطوری باهات حرف بزنه و توهم وایمیسی و بهش جواب پس میدی!
سرم و کج کردم و با دلخوری نگاهش کردم:
_کدوم جواب پس دادن؟ من باید قانعش میکردم چون اونی که الان در انتظار سالها حبس و زندونه یه روزی پسرعموم بوده یه روزی هوام و داشته یه روزی…
کلافه تر از قبل دستش و به نشونه سکوت بالا آورد:

_خیلی خب فهمیدم، فرشته نجات سالهای رفته ات بوده نمیخواد ادامه بدی!
و خواست بشینه تو ماشین که اسمش و صدا زدم:
_شاهرخ!
این بار حتط نگاهمم نکرد و تیله های قهوه ای چشم هاش فقط به اطراف چرخید که ادامه دادم:

_نگاهم کن!
و صاف ایستادم به انتظار قفل شدن چشم هامون که بالاخره نگاهش به چشم هام ثابت موند و منتظر نگاهم کرد.
لب های خشکیدم و با زبون تر کردم و یه کمی سرم و خم کردم رو ماشین تا مثلا فاصلمون کمتر بشه و آروم لب زدم:
_من دوستدارما!

انتظار شنیدن این حرف رو نداشت که رد عصبانیت چشم هاش جاش و به رنگ تعجب داد و من که احساساتم فوران کرده بود ادامه دادم:
_از اون دوستداشتنا که تموم نمیشه، که همیشه هست، که واقعیه…!
کم کم داشت مهربون میشد که مثل من خم شد رو ماشین و اجزای صورتم و از نظر گذروند:
_میخوام تموم فکرت باشم…
با باز و بسته کردن چشم هام خواستم بهش آرامش القا کنم:
_هستی
یه کم مکث کردم:
_تو تموم فکرمی،تو همونی که من همیشه خواستم و میخوام…
با تن صدای پایینی جواب داد:
_ازت میخوام دیگه هیچوقت کاری نکنی که من اینطور بهم بریزم دلبر
دست چپم و رو چشمم گذاشتم و برداشتم:

_چشم ولی همچین کاری هم نکردما!
و حالت مسخره ای به چهرم دادم که نتونست نخنده و همراه با خنده آرومی سری به اطراف تکون داد:
_زبون که نیست!
در ماشین و باز کردم و همزمان با نشستن تو ماشین گفتم:
_آره الان واقعا زبون نیست، کویر برهوته انقدر که تشنه و گشنست!
و در ماشین و بستم که سوار شد و ماشین و روشن کرد:
_یه کم دیگه تحمل کن
و حرکت کردیم..

 

حالا دیگه با خیال آسوده سرم و تکیه داده بودم به شیشه ماشین و با لبخند بی اختیاری چشم دوخته بودم به خیابونهاو ماشین ها که یه دفعه شاهرخ نامرد شیشه رو پایین داد و همین باعث شد تا شوکه بشم و سرم واز رو شیشه بردارم و همین حرکتات به علاوه قیافه ترسیدم موجب خنده و شادی شاهرخ شد و شروع کرد به قهقهه زدن!

انقدر خندید که زورم گرفت و ادای خندیدنش و درآوردم:
_هه هه هه، نمکدون!

و چپ چپ نگاهش کردم که دستش و دراز کرد سمت صورتم و آروم لپم و کشید:
_حرص نخور شیرت خشک میشه!
و دوباره خندید که کم نیاوردم:
_بذار خشک بشه لازمش ندارم!
خنده هاش و قطع کرد و سرش و چرخوند سمتم:
_لازم نداری؟
لم دادم رو صندلی:

_تا وقتی شیر خشک هست نه!
بحث داشت حسابی جدی میشد:
_من با شیرخشک کاملا مخالفم، پس حواست باشه شیرت خشک نشه!
و چشمکی بهم زد که با دستم صورتش و چرخوندم سمت روبه رو تا حواسش پی رانندگیش باشه و جواب دادم:
_کو تا اونموقع، فعلا جلو راهت و نگاه کن
دوباره نگاهش چرخید سمتم:

_خیلی هم نمونده، فردا عقدت میکنم!
حرفش باعث شد تا شوکه بشم و مردد نگاهش کنم:
_فردا چیکار کنی؟
چشم دوخت به مسیر روبه رو و انگار که داره یه حرف معمولی میزنه جواب داد:
_گفتم فردا میریم محضر و عقد میکنیم!
چند باری پشت سرهم پلک زدم ولی ذهنم اپدیت شدنی نبود:

_به همین زودی؟
با قرمز شدن چراغ سر چهارراه، همزمان با نگهداشتن ماشین با لبخند چرخید به سمتم:
_چیه نکنه تو مخالفی؟
گیج بودم و آروم لب زدم:

_نه ولی…
حرفم و قطع کرد:
_دیگه ولی و اما و اگر نداره، بسه این غریبانه باهم بودن!
ابرویی بالا انداختم:
_ما غریبونه باهمیم؟
دستش و روی رون پام کشید و نگاهش هم به همون سمت و سو کشیده شد:
_تقریبا!
دستش و پس زدم:

_بی طاقت نبودی!
با نفس عمیقی نگاهم کرد و قبل از جواب دادن ماشین و به حرکت درآورد چون چراغ سبز شده بود و بعد جواب داد:
_وقتی همش جلو چشمامی، وقتی تو خونمی، وقتی میخوامت چطور بی طاقت نباشم؟
یه کمی خجالت کشیدم و نگاهم و ازش گرفتم:
_ولی من اصلا عجله ندارم!
آروم خندید:
_باید با دل من راه بیای!
بیخیال لبخندی زدم:

_حالا تا فردا
و قبل از اینکه چیزی بگه ادامه دادم:
_من گشنمه شاهرخ خان نمیخوای یه ذره پات و فشار بدی رو اون پدال گاز؟
با دست اشاره ای به ماشین ها و شلوغی خیابونها کرد:
_توقع نداری از رو اینا پرواز کنم که؟
با خنده جواب دادم:

_نه ولی توقع دارم به فکر این شکم وامونده من باشی!
و دستی به شکم گرسنم کشیدم و تا رسیدن به غذا تحمل کردم…

 

#شاهرخ

یه دل سیر پیتزا خورد تا بالاخره سیر شد.
با همون سس قرمز مالیده شده دور لبش لبخند رصایت بخشی زد:
_خوشمزه بود، بازم از این کارا بکن!
و دوغی که در عین تعجبم همراه با پیتزا سفارش داده بود و یه نفس و مردونه سر کشید و با لبخند گله گشادی سری به اطراف چرخوند که دستم و دور لبم کشیدم:

_سس مالیده پاکش کن!
با دقت نگاهم کرد:
_نه چیزی نیست!
چشمام و محکم باز و بسته کردم به سبب این خنگ بازیش:

_عزیزم دور لبای خودتو میگم!
تازه دو هزاریش افتاد و دستمالی برداشت و دور لباش و پاک کرد و نگاهش افتاد به چند قارچ از پیتزای من که هنوز باقی بود و لب زد:
_بخور بریم!
سوییچ و از رو میز برداشتم و گفتم:
_کافیه!
و از رو صندلی بلند شدم که سری به نشونه ‘باشه’ تکون داد و پشت سرم راه افتاد.

با رسیدن به خونه، خسته از کارها و رفت و اومد های امروز تو سالن بالا رو یکی از مبل ها نشسته بودم و با لپ تاپم مشغول انجام برنامه های دانشگاه بودم که دلبر همراه با سینی چای به سمتم اومد:

_این چه زندگی ایه شاهرخ؟ خودم و کشتم تا گذاشتن یه سینی چای بردارم بیارم!
با لبخند براندازش کردم:
_واسه راحتیه خودته!
کنارم نشست و سینی چای رو روی میز گذاشت:

_من اینطوری راحت ترم!
و بعد چشم چرخوند تو لپ تاپ و با دیدن برنامه های دانشگاه نفسش و عمیق بیرون فرستاد:
_چقدر دلم واسه دانشگاه تنگ شده، کاش میشد دوباره بیام
سر چرخوندم سمتش:
_این ترم و که جاموندی، از ترم بعد میای!
لبخند خوشایندی زد:
_دلم واسه هیلداهم خیلی تنگ شده
تازه یادم افتاد که هیلدا سراغش و ازم گرفته بود و همزمان با برداشتن یکی از استکان های چای جواب دادم:
_اتفاقا اونم انگار دلتنگت بود، باهاش یه تماس بگیر!
هنوز همون لبخند به لباش بود:
_این چای و بخوریم چشم!
و مشغول نوشیدن چای شد که ادامه دادم:

_اگه دوستداشتی واسه فرداهم دعوتش کن
یه جرعه از چای نوشیدم و ادامه دادم:
_واسه مراسم عقد، عماد و یلدا هم دعوت میکنم
ذهنش درگیر شد که با چند ثانیه مکث گفت:
_اما پدر و مادرت
لپ تاپ و بستم و تکیه دادم به مبل:
_توتونچی که ایران نیست، مامانمم شماله هروقت اومد میفهمه دیگه!
سری به نشونه رد حرفم تکون داد:
_من منظورم اینه که اونا مخالفن و وقتی بفهمن حتما ناراحت میشن
پوزخندی زدم:
_اونا همین الان هم آمار اینجا بودنت و دارن فرداهم که عقد کنیم به ثانیه نکشیده همه چیز و میفهمن و مجبورن که کنار بیان
قیافش گرفته شد:
_من نمیخوام اونا ازت ناراحت بشن
بهش اشاره کردم که بهم نزدیک تر بشه و مطابق حرفم خودش و بهم نزدیک تر کرد که دستم و دور کمرش انداختم و چسبوندمش به خودم که سرش و آروم گذاشت روی شونم و من ادامه دادم:
_من با همه این مخالفتا میخوام باهات ازدواج کنم حتی اگه تموم دنیا بگن که اشتباهه!

سرش و از رو شونم برداشت و جدی اما آروم گفت:
_من با یه شرط حاضرم باهات ازدواج کنم
منتظر نگاهش کردم:
_چه شرطی؟!
و خیلی سریع جوابم و گرفتم:
_به شرطی که مهریم فقط و فقط یه سکه باشه!

از شدت تعجب چشمام گرد شد و ناباورانه سری تکون دادم:
_این دیگه چه شرطیه؟
دستش و روی دستم گذاشت و با آرامش بی حدی جمله ای که به صداقتش شک نداشتم و تحویلم داد:

_میخوام به همه دنیا ثابت کنم که اگه خواستمت واسه این عمارت و مادیات دیگه نبوده و فقط واسه خودت بوده، میخوام که متهم نشم به هرچیزی جز عشق!ن
حرف هاش باعث دلباختگی بیشتر و بیشترم میشد، اون حتی بیشتر از ارغوان به فکرم بود،

ارغوانی که با تموم ادعای عاشقی تو سختی ها پام نموند و غرورش و به عشق ترجیح داد و حالا هم درگیر خوشبختی با مرد دیگه ای بود!
خالی از هر فکری و حسی نسبت به ارغوان، دلبر تموم قلبم و تصاحب کرده بود و حالا هم لایق بودن تو این زندگی و داشتن آرامشی بی نهایت بود!

حرف هاش ادامه داشت اما من دیگه متوجه هیچ چیز نبودم و تموم حواسم پی چشم های روشن و گیراش بود…
نگاهش از همون نگاه ها بود که هیجوقت فراموش نمیشد،
که خاص بود،
که میشد عشقی خالصانه رو توش دید و آروم گرفت!

قطع شدن صداش بهم فهموند که حرف هاش به پایان رسیده و لبخندی به روم پاشید:
_حالا با این شرایط قبوله؟
انقدر حواسم پرت چشم هاش بود که چند ثانیه طول کشید تا منظورش و بفهمم و همین باعث شد تا ادامه بده:
_با این مهریه قبول میکنی که باهم ازدواج کنیم؟

لبخند سردرگمی زدم و سری به اطراف تکون دادم:
_گفتی متولد چه سالی هستی؟
انگار فکرم و خوند که یه اخم ساختگی تحویلم داد:
_میخوای به بهونه مهریه سن و سالم و بدونی؟

و زیر لب ‘نوچ’ ی گفت:
_هیچوقت نباید از یه خانم محترم سنش و بپرسی!
نوک بینیش و کشیدم:
_پیرزن من دیگه گول خوردم، فردا دارم عقدت میکنم سن و سالت دیگه چیزی و عوض نمیکنه!

با مشت کوبید تو شکمم:
_پیرزن اون…
با گرد شدن چشمام حرفش و به کل عوض کرد:
_خودتی! من کمه کم ده سال از تو کوچیک ترم…

همزمان که دستم و برای جلوگیری از صدمه بیشتر رو شکمم گذاشته بودم، با تعجب جواب دادم:
_جدی؟ یعنی دارم یه بچه رو وارد زندگیم میکنم؟
با لب و لوچه آویزون شده نگاهم کرد:
_نه اونقدر بچه، هرچی نباشه سال 74 چشم به جهان گشودم!

از اینکه حالا سنش و لو داده بود خندم گرفت و بین خنده گفتم:
_بالاخره لو دادیا
دست به سینه تکیه داد به پشتی مبل و خودش و لوس کرد:
_اصلا من زن تو نمیشم!
خنده هام و به انتها رسوندم و ابرویی بالا انداختم:

_اونی که باید تصمیم میگرفته واسه این قضیه گرفته، تو تلاش بیهوده میکنی!
نیمرخ صورتش که هنوز حالت لوسی به خودش داشت و به سمتم چرخوند:
_تا من اون بله رو نگم، تصمیمت به هیچ کجا نمیرسه!

و زبون درازی کرد بهم که لبخند خبیثانه ای بهش زدم و سرم و به گوشش نزدیک کردم:
_اونی که به هیچ کجا نمیرسه، سر و صدای توعه، فرداشب…
و سر بلند کردم و اتاق و بهش نشون دادم:
_تو اون اتاق!
و بیخیال شونه ای بالا انداختم که نفس عمیقی کشید:
_اگه زنت بشم!!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﮑﻨﻪ ﺍﺩﻣﯿﻦ ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﺭﻣﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﻓﻘﻂ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻣﯿﺎﺩ؟

  2. وااای مرسی ….. خیلی خوشحال شدم که دیدم پارت جدید گذاشتین ..
    تو رو خدا دیگه زیاد منتظرمون نزارین و زود به زود پارت بزارین .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن