رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 35

 

چشم هام و با آرامش باز و بسته کردم و شمرده شمرده گفتم:
_به هر حال اون اتاق سر جاشه، چیزی فرق نمیکنه!
سریع از رو مبل بلند شد:
_اگه دستت بهم برسه!
و با خنده چشمکی بهم زد که از رو مبل بلند شدم و خواستم به سمتش خیز بردارم اما پا به فرار گذاشت و همین باعث شد تا من دنبالش بدوم و خدمتکارا اون رویی رو ازم ببینن که هیچوقت ندیده بودن!
صدای خنده هاش کل خونه رو پر کرده بود و داشت از دست من به طبقه پایین پناه میبرد اما هنوز نرسیده به پایین همینطور که رو پله ها میدویید سر به عقب برگردوند تا بدونه چقدر باهاش فاصله دارم و برگشتن همانا و گم کردن پله ها و طی کردن دوتا پله تو یه قدم همانا!
صدای جیغش با صدای جر خوردن شلوارش ترکیب عجب و خنده داری و ایجاد کرده بود که رو پله سوم نشست و
با چشمای از حدقه بیرون زده و دهان بازمونده برگشت سمتم که نتونستم نخندم و بی هوا زدم زیر خنده:
_فدای سرت!
و صدای خنده هام بالاتر رفت که چند نفری پایین پله ها جمع شدن و گیسو دختر اشرف خانم آشپزخونه با نگرانی پرسید:
_حالتون خوبه خانم؟
دلبر که انگار تموم دنیارو تو افتادن این اتفاق مقصر میدونست سکوت کرده بود و من ناچارا بین خنده هام جواب دادم:
_نه، فقط یه خراش سطحیه شما به کارتون برسید!
و بین نگاه های گیج خدمتکارا و سکوت دلبر قهقهه ای زدم و آروم آروم از رو پله ها اومدم پایین و کنارش نشستم که حیغ زد:
_صدات نیاد شاهرخ!
یه جوری شوکه شدم که همون لحظه خنده هام ساکت شد و گوشام سوت کشید و ناباورانه نگاهش کردم که با دست صورتم و چرخوند به اون سمت:
_نگاهمم نکن!
امر و نهیش حسابی گل کرده که دستش و گرفتم تو دستم و یه لبخند تمسخر بار رو چرخوندم به سمتش:
_یه شلواره گفتم که فدای سرت
با حرص نفس هاش و بیرون میفرستاد و البتع انقدر بلند بلند نفس میکشید که تماما میخوردن تو صورت من و اوضاع رو خنده دار هم میکردن!
با طولانی شدن نفس کشیدناش ادامه دادم:
_حالا پاشو ببینم خیلی پاره شده؟
این دفعه دیگه سکوت نکرد:
_آره خیلی پاره شده، اصلا شلوار خودمه دلم میخواست پارش کنم!
این حرص خوردنش بدجوری به خنده مینداختم اما میدونستم اگه الان بخندم خونم پای خودمه واسه همینم هرجور شده خودم و نگهداشتم و جواب دادم:
_خیلی خب، حالا تا شب میخوای اینجا بشینی؟
سری به نشونه رد حرفم تکون داد:
_فقط داشتم خستگیم و در میکردم!
و با اعتماد به نفس بلند شد و البته این اعتماد به نفسش فقط تا وقتی که برنگشته بود باقی بود!
با برگشتنش و راه افتادنش به سمت بالا حال و هوای دلم به کل عوض شد و داشتم از شدت خنده میلرزیدم که متوجه شد و با قیافه گرفته برگشت به سمتم:
_خیلی پاره شده؟
نگاهم و دوختم به شلواری که تمام دوخت روی با. سنش از هم باز شده بود و لب زدم:
_خیلی بیشتر از خیلی!
دلخور جواب داد:
حالا تو از خنده پس نیفتی؟
و به بالا رفتنش از پله ها ادامه داد که موقتا خنده هام و قیچی کردم و خودم و رسوندم پشت سرش:
_مستقیم برو تو اتاق، پشت سرت میام که یه وقت کسی نبینه!
و با فاصله یه پله باهم بالا میرفتیم که گفت:
_مهم نیست بذار ببینن، توهم وایسا یه گوشه بخند!

قبل از اینکه حرفی بزنم، رد نگاهم به سمت پایین کشیده شد و رو پوست سفید و لباس زیر حریر سفیدش که داشت هوش از سرم میبرد!
خنده یادم رفته بود که همزمان با رسیدن به طبقه بالا طاقتم سر اومد و از پشت بغلش کردم و دستام و دور کمرش حلقه کردم که با تعجب سر چرخوند به سمتم:
_چیکار میکنی؟
آب دهنم و به سختی قورت دادم و ازش جدا شدم:
_وسط راه دلم برات تنگ شد!
با همون تعجب سری تکون داد:
_میگم دیوونه ای میگی نه!
همزمان با رسیدن به اتاق، جلوتر از دلبر در و باز کردم و منتظر موندم تا رفت تو اتاق،
پشت سرش وارد اتاق شدم و در و بستم، صبرم سر اومده بود و نمیتونستم تحمل کنم که قبل از اینکه ازم دور بشه دستش و گرفتم و کشوندمش سمت خودم:
_دیوونه توعم!
و چسبوندمش به در و همینطور که با یه دست کمرش و قفل کرده بودم و به خودم چسبونده بودمش، با دست دیگم دستی رو گونش کشیدم و لب هام و رو لب هاش گذاشتم،
تموم تنم داغ داغ شده بود و وجودم گر گرفته بود،
عطش لب های عسل طعمش داشت دیوونم میکرد و هچ جوره ازش سیر نمیشدم که بوسه هام با ولع بیشتر ادامه پیدا میکرد و دلبر چه خوب همراهیم میکرد و دستاش و دور گردنم قفل کرده بود!
بیشتر از قبل به خودم چسبوندمش و لب از لب هاش برداشتم و گردنش و با بوسه هام نمدار کردم که ن. اله های ریزی سر داد و دستاش سر خورد رو شونه هام…
صدای نازکش حالم و بدتر میکرد که سه تا دکمه ی شومیز تنش و سریع باز کردم، دلم نوازش تنش و میخواست و چشمهام این و داد میزد!
با باز شدن دکمه هاش و افتادن نگاهم به بدن خوشرنگش نفس عمیقی کشیدم و دستم و شروع کردم به تحریک وار کشیدن دستم رو نقطه نقطه بدنش…

#دلبر

نفس هام کشدار شده بود، داشت دیوونم میکرد و این معاشقه طولانی حسابی زیر و روم کرده بود!
سرش و بالا آورد، نگاهش خمار بود و پلک هاش سنگین تر از پلک های من!
دستم و گرفت و با صدای گرفته ای لب زد:
_اصل کاری و میذارم فرداشب، ولی الانم دلم میخواد ادامه بدم!
عشق و هوسِ باهاش بودن تموم تنم و پر کرده بود که هوس بار زبونم و رو لبام کشیدم:

_منم دوستدارم!
و چشمک منظور داری بهش زدم که با ضربه آرومی به شونم هدایتم کرد به سمت تخت،
به پشت رو تخت دراز کشیدم و هیکل درشت و مردونش و از نظر گذروندم، تن برنزه و عضله ایش بی نقص و تحری. ک کننده بود که به محض اومدنش به روی تخت خودم و انداختم تو بغلش و بوسه ای به سینش زدم….

یه جوری خسته و کوفته بودم که انگار از زیر آوار بیرون کشیده بودنم!
بی رمق آبمیوه مینوشیدم که شاهرخ همینطور که موهاش و خشک میکرد از تو آینه نگاهم کرد و با خنده گفت:
_میخوای من به جات آبمیوت و بخورم؟
نفسم و عمیق بیرون فرستادم:

_نه خوشمزست!
فقط نگاهم کرد و حرفی نزد که لیوان خالی شده آبمیوه رو رو میز کنار تخت گذاشتم و دراز کشیدم رو تخت و پتو رو انداختم رو خودم:
_من میخوابم اصلا بیدارمم نکن!
و نمیدونم شاهرخ جوابی نداد یا من بلافاصله بعد از این حرفم صدای نشنیدم که دنیام غرق سکوت و تاریکی شد و فارغ از تموم دنیا خوابم برد…

با احساس ضعف و گرسنگی چشمام باز کردم،
تاریکی اتاق خبر از شب میداد،
نگاهی به اطراف چرخوندم شاهرخ غرق در خواب به دیدار دهمین پادشاه رفته بود و من از شدت گرسنگی دیگه نمیتونستم بخوابم!

نگاهی به ساعت کوچیک کنار تخت کردم، 3صبح بود و علنا راهی واسه رسیدن به این شکم وامونده نبود!
ناامید از همه جا آروم و بی سر و صدا نشستم رو تخت که یه دفعه نگاهم به سینی غذای پایین تخت افتاد، چند باری پلک زدم تا باورم شد خواب نیست و واقعایه چیزایی واسه خوردن فراهمه!

با ذوق از رو تخت پایین پریدم و یه جوری پر عشق و محبت به ساندویج کالباس و لیوان آب و نوشیدنی انگور نگاه کردم که به شاهرخ نکرده بودم و بعد از یه کمی آب خوردن شروع کردم به خوردن ساندویچی که الان برام خوش طعم ترین غذای روی این کره خاکی بود و میتونست سیرم کنه!
غذام و با اشتها خوردم و همون پایین تخت نشستم، بیخواب شده بودم و دیگه نمیتونستم بخوابم
یکی از چراغ های اتاق و روشن کردم و خودم و رسوندم به آینه و مقابلش ایستادم،

رد کبودی هایی که زیر سر شاهرخ بود، رو ترقوه ام و گردنم باقی بود،تو آینه زل زدم به خودم و لبم و گاز گرفتم، امشب بیشتر از دفعات قبل پیش رفته بودیم و من حس خوبی داشتم!
وصف شدنی نبود لذت هم آغوشی با کسی که با تموم وجود دوستش داری و من درگیر یه حس رویایی بودم!
با لبخند دستی رو گردن و ترقوه ام کشیدم و دوباره برگشتم به تخت.

 

بالاتنه لخت خوابیده بود و پتوهم نصفه و نیمه روش بود،
درست بود که چیزی تا عید نمونده بود اما هوا هنوز انقدری گرم نبود که سردش نشه،
پتو رو کاملا روش کشیدم و کنارش دراز کشیدم چند ساعتی تا صبح باقی بود و میتونستم دوباره بخوابم،

شاهرخ تو خواب هم برام جذاب بود و دیدنش خونم و به جوش میاورد و من هنوز سردرگم بودم که این عشق یهو از کجا سر و کله اش پیدا شد و چیشد که حالا به اینجا رسیده بودیم!
با فکر بهش نفس عمیقی کشیدم و غرق در رویای شاهرخ و آینده ی نه چندان دورمون به خواب رفتم…

………..

هنوز یک ساعتی تا وقت عقد باقی بود.
لباس کرم رنگ و مروارید دوزِ دنباله داری که توسط یه خانم طراح واسم آورده شده بود و پوشیدم و جلو آینه چرخی زدم،

هنوز هم برام مبهم بود که شاهرخ کی وقت کرده بود سفارش یه همچین لباسی رو برام بده و خوشحال تر از هر وقتی تو اتاق چرخ میزدم و میخندیدم!
قراری واسه گرفتن عروسی نداشتیم، از طرفی من بعد از بابا کسی رو نداشتم که بخوام دعوتش کنم و دلمم نمیخواست حالا که حتی به سال بابا نرسیدم جشن و سرور راه بندازم و از طرف دیگه شاهرخ دلش میخواست این عقد و ازدواج تو سکوت ختم به خیر بشه!

پاهام تو کفش پاشنه بلندی که بهش عادت نداشتم خسته شد و همین باعث شد تا روی صندلی جلوی میز آرایش بشینم و کفش هارو از پام در بیارم.
خیره به صورت پر شوقم که با آرایش ملیح و دخترونه ای به نظرم دلنشین شده بود، به خودم لبخندی زدم.
لبخندی که یکباره دلم و خالی کرد!
چقدر وجود بابا رو تو امروزم کم داشتم،
چه بی اندازه دلم آغوش گرم مادرانه ای میخواست که هیچوقت نصیبم نشده بود و من امروز تنها ترین عروس خوشحال غمگین دنیا بودم!
چشم هام پر شده بود و ثانیه ای تا بهم زدن هنرنمایی صورتم و به باد دادن زحمت های اون دختر که واسه میکاپ و رسیدن به سر و وضعم به اینجا اومده بود فاصله داشتم!

سرم و بالا گرفتم تا اشکی از چشم هام نچکه و همزمان نفس عمیقی کشیدم،
شاید من خودم باعث این شده بودم که الان بابا نباشه و با این یاد افتادن ها و بغض و اشک های گاه و بی گاهم فقط سعی در سرپوش گذاشتن رو اشتباهاتم بودم،
اما نه!
من فقط پسرعموم و نخواسته بودم و زیر بار ازدواج باهاش نرفته بودم،
گناه کرده بودم؟

نمیدونستم و تموم خوشحالیم به یه حس سرگردون تبدیل شده بود!
کاش امروز هیچ غمی توی دلم نداشتم و واسه یک روز هم که شده تماما خوشحال باقی میموندم،
اما نشد و غم های خیمه زده تو دل و بخت من حتی تو خوش ترین لحظات هم طلبکارانه یقه ام رو میگرفتن و خودشون و بارها و بارها تو ذهنم یادآوری میکردن…

غرق همین افکار که کلا حالم و زیر و رو کرده بود، همونطور نشسته بودم و حتی متوجه گذشت زمان هم نبودم که در اتاق باز شد و شاهرخ که امروز تو کت و شلوار طوسی خوش طرح و دوختش که با پیرهن سفید و کراوات نوک مدادی جذاب تر از هروقتی بود وارد اتاق شد،
با دیدن منی که با قیافه وا رفته نشسته بودم با کنایه گفت:

_نکنه اون پایین عقد دو نفر دیگست؟
دلم میخواست لبخند به روش بپاشم و با ذوق از جا بپرم اما تموم انرژیم تحلیل رفته بود و همین شد که با صدایی که مثل دلم گرفته بود، جواب بدم:
_الان میام!
و بلند شدم و کفش های همرنگ لباسم و پام کردم و شال طلایی لمه ای که همرنگ طرح های روی کمر لباس بود رو روی سرم مرتب کردم و چرخیدم به سمت شاهرخ:
_بریم!
با دقت زل زده بود بهم و انگار متوجه درون پر آشوبم شده بود که اومد سمتم:
_چیزی شده؟
سری به اطراف تکون دادم:
_نه خوبم!
و خواستم قدم بردارم به سمت در که با کشیدن دستم مانعم شد و باعث شد تا دقیقا کنارش بایستم:
_فکر نکن که میتونی غم تو وجودت و پشت این لباسا و اون آرایش پنهون کنی!
صورتم و به سمتش چرخوندم که همزمان صورتش به سمتم چرخید و نگاهش روم ثابت موند:

_دلبر من میفهمم که ناراحتی!
لبخند تلخی زدم:
_من فقط دلم واسه بابا تنگ شده!
انقدر مظلوم و بی پناه این حرف و زدم که دیگه نتونستم نبارم و بی اختیار چند قطره اشک از چشمام سرازیر شدن و مسیر گونه هام و طی کردن که شاهرخ نفس عمیقی کشید و همون دستم که توی دستش بود و به طرف خودش کشید تا دقیقا روبه روی هم قرار بگیریم و با نگاه مهربونی سراسر صورتم و از نظر گذروند و بعد با دستش آروم اشک هام و پاک کرد:
_مطمئن باش اون هم الان کلی خوشحاله که تو داری ازدواج میکنی!
و با یه کم مکث ادامه داد:
_و البته خیلی هم ناراحت!
متعجب از این حرفش منتظر نگاهش کردم:

_واقعا؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_حتما اون هم از اینطور اشک ریختنت، دلش میگیره و ناراحت میشه درست مثل من!
با این حرفش بی اختیار لبخندی زدم که انگار شاهرخ هم تمام مدت منتظرش بود و لبخند گله گشادی تحویلم داد:
_بهت قول میدم از امروز تا آخر عمرم تا وقتی که کنارمی و کنارتم لب هات به لبخند باز شه و چشمات هیچوقت تر
نشه!
و با اطمینان تکرار کرد:
_هیچوقت!
فکم از بغضی که نصفش غم بود و نصف دیگش شوق حرف هایی که شنیده بودم میلرزید و حال و هوام بد ابری بود که شاهرخ با تک خنده ای گفت:
_بغض شوقه؟
دماغم و بالا کشیدم:
_اون اشک شوقه که میگن!
با صدای آرومی خندید و دستم و محکم فشار داد:

_حالا دلت گرم شد؟
چشم هام و به نشونه تایید حرفش باز و بسته کردم:
_میدونم که آدمی نیستی که زیر حرف هات بزنی!
و لبخند پر مهری تحویلش دادم:
_حالا بریم؟
با یادآوری اینکه چند دقیقه ای بود اینجا بودسم و حسابی داشت دیر میشدسری به اطراف تکون داد و بعد من و پشت سر خودش راه انداخت:
_زیر پای عاقد و مهمونا الف سبز شد!

با خنده راهی طبقه پایین شدیم، شاهرخ خواسته بود تا همینجا تو خونه عقد کنیم و حالا با رسیدن به طبقه پایین، لبخندی به چند نفری که واسه عقد اومده بودن زدم و با سلام و خوش و بش به سمتشون رفتم…
اول از همه هیلدایی که مدتها بود ندیده بودمش و محکم به آغوش کشیدم و بعد نگاه هر دومون بهم قفل شد که با ذوق گفت:
_چه خوشگل شدی!
هنوز لبخند به لب داشتم:
_دلم واست یه ذره شده بود، مرسی که اومدی
دوباره بغلم کرد که صدای سرفه شاهرخ و شنیدم:
_ادامه ماجرا رو بذارید واسه بعد!
و اینطوری باعث شد تا بغل بازیمون نیمه کاره بمونه و از هم جدا شیم!

خیلی زود با یلدا و آقا عماد هم گپی زدم و لپی از دو قلوهاشون کشیدم و بالاخره رفتم و روی مبل کنار شاهرخ نشستم و عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد!
آروم پلک میزدم و با هرچشم بهم زدنی امیدوار تر میشدم به آینده، به زندگی که قرار بود باهم بسازیم و عمری که کنار هم بگذرونیم!
انقدر غرق افکار آینده بودم که حتی متوجه نشدم کی عاقد خطبه رو تموم کرده بود که شاهرخ ضربه ای به پهلوم زد و آروم گفت:
_دفعه سومه ها نمیخوای بله رو بگی؟
هول شدم و سری به اطراف چرخوندم و بی هوا لب زدم:

_جدی 3 بار خوند؟
با این حرفم همه به خنده افتادن، حتی چندتا خدمتکاری که آماده پذیرایی بودن!
عاقد که مرد سال خورده و ریش سفیدی بود تکرار کرد:
_دلبر خانم آیا وکیلم؟
نگاه سردرگمم و بین همه چرخوندم و جواب دادم:
_بله!
و صدای دست زدن مهمون های اندکمون بلند شد و بعد از بله گفتن شاهرخ ما رسما زن و شوهر شدیم!
حال دلم عجیب خوب بود!

بعد از این همه سختی بالاخره داشتم طعم خوش زندگی رو میچشیدم!
همراه شاهرخ واسه امضا کردن برگه برگه سند ازدواج رفتیم سمت عاقد و من بعذ از امضای برگه ها اونجا تازه متوجه شدم که برخلاف خواسته من شاهرخ 1000تا سکه مهرم کرده و متعجب چشم دوختم بهش:
_1000تا سکه شاهرخ؟
و نفس عمیقی کشیدم اما قبل از اینکه شاهرخ بخواد جوابی بده صدای زنونه آشنایی تو خونه پیچید:
_چیه 1000تا سیرت نمیکنه؟
نگاه مضطربم و به چشم های دلواپس شاهرخ دوختم که آروم لب زد:
_مامان…

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. چ عجب بعده دوهفته همین؟؟😕😐 روزی دوخط مینوشت نویسنده تو این مدت بیشتراز این میشد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن