رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 38

 

با دیدن من و شاهرخی که کنار هم بودیم مارال خانم پوزخندی زد و رو ازمون گرفت و پدر شاهرخ طعنه وار گفت:
_مار از پونه بدش میاد….
مامان مهین مانع ادامه حرف آقای توتونچی شد و نگاهش و بین هر دوشون که کنار هم نشسته بودن چرخوند:
_گفتم که بعدا حرف میزنیم، الان فقط قراره شام بخوریم!

و با لبخند خطاب به ما گفت:
_بشینید شام از دهن افتاد
و به صندلی های روبه روی دختر و دامادش اشاره کرد که با استرس آب دهنم و قورت دادم و پشت سر شاهرخ به سمت صندلی های میز غذا خوری رفتم و کنارش نشستم،
مادرش با نگاه ترسناکی زل زده بود بهم و اینطور که پیدا بود سر این میز کوفت هم نمیتونستم بخورم!
تموم فکر و ذهنم درگیر نگاه های پدر و مادرش بود و همین باعث شده بود تا بی حرکت بشینم تا اینکه شاهرخ به دادم رسید:

_واست چی بکشم؟
هول شدم و با صدای آرومی گفتم:
_هیچی!
و همین حرف من شد دلیلی واسه خندیدن مارال خانم:
_حقم داری که هیچی نخوای، آخه امثال تو حتی با نگاه کردن به این میز هم سیر میشن!
و آقای توتونچی هم تو تحقیر کردنم همراهیش کرد و تمسخر بار بهم خندید!
مات حرفی که زده بود و توهینی بیش نبود نگاهم و به مارال خانم دوختم،
یه آدم چقدر میتونست سنگ باشه؟
چقدر میتونست دل بشکنه و عین خیالش نباشه؟!

چونم شروع به لرزیدن کرده بود و تموم امید و روحیه ای که به خودم داده بودم داشت به سمت دگرگونی میرفت که شاهرخ یه ظرف چلوگوشت جلوم گذاشت و با مهربونی گفت:
_ ماهیچه دوست داشتی دیگه؟
و منتظر نگاهم کرد که شروع کنم به غذا خوردن اما مگه میتونستم؟
از این گلو حتی نفسی بالا نمیومد چه برسه به خوردن و پایین فرستادن قاشق قاشق غذا!
با ساکت شدن صدای خنده های پدر و مادر شاهرخ، مامان مهین گفت:
_عزیزم غذات سرد میشه ها!

چشمام پر شده بود اما هنوز اشکی نریخته بودم، نگاه مظلومم به سمت مامان مهین چرخید، با چشم هاش بهم میگفت که هوام و داره و ازم میخواست که کم نیارم!
یه لبخند ساختگی تحویلش دادم و سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و قاشق و چنگال رو تو دست های سردم گرفتم و شروع کردم به خوردن غذایی که هیچی از طعمش نمیفهمیدم!
به هر سختی ای که بود چند قاشقی غذا خوردم و بعد از خوردن یه جرعه آب سرم و انداختم پایین و منتظر شاهرخ موندم که این بار آقای توتونچی گفت:
_غذاشم که خورد، حالا اجازه حرف زدن میدی مامان؟
سرم پایین بود و فقط صداشون و میشنیدم که مامان مهین جواب داد:
_اگه میخوای باهاش مودبانه و منطقی حرف بزنی آره، اما اگه توهم مثل دخترم میخوای بهش توهین کنی، ساکت بمونی بهتره!

توتونچی با تک خنده ای شروع کرد به حرف زدن:
_نه مارال و نه من توهینی نکردیم به تو!
و ادامه داد:
_وقتی باهات حرف میزنم سرت و بگیر بالا و نگاهم کن!
مطابق حرفش آروم سر بلند کردم و دوباره صداش تو خونه پیچید:
_یه کم با خودت فکر کن، تو به درد شاهرخ نمیخوری….

شاهرخ پوفی کشید و خواست باعث قطع شدن حرف پدرش بشه اما آقای توتونچی با بلند تر کردن صداش مانع این کار شد:
_من واسه شاهرخ و آینده اش برنامه ها دارم، وجود تو باعث میشه تا آینده ای که من میخوام به باد بره
این بار مارال ادامه داد:
_شاهرخ جانشین و همه کاره افشینه، میدونی اگه به گوش رقیبای ما برسه که اون واسه ازدواج تو رو انتخاب کرده تموم خانوادمون زیر سوال میره؟ میدونی که ما میخوایم شاهرخ از زنی بچه داشته باشه که هم تراز خودش باشه و به این خانواده بخوره؟
از دید خودشون توهینی نبود، اما اون ها داشتن پشت این جمله بندی های به ظاهر مودبانه من و خورد میکردن و مدام این تفاوت و تو سرم میکوبیدن!

حرف هاشون همچنان ادامه داشت و من باید میشنیدم:
_فردا این عقد باطل میشه و تو میری دنبال زندگیت…
این بار شاهرخ کلافه تر از قبل مشتی رو میز کوبید و گفت:
_مامان تموم کن این حرفات و خودتم خوب میدونی که تا من نخوام این اتفاق نمیفته!

بی توجه به حرف شاهرخ مارال لبخند موذیانه ای بهم زد:
_میدونم که بعد از مرگ پدرت حسابی بی پناه شدی، من واست خونه میگیرم و حتی اگه بخوای به یه مرد خوب معرفیت میکنم تا باهاش ازدواج کنی و خانواده داشته باشی…

اون میگفت و من خیره بهش بی اختیار اشک میریختم، چقدر همه چی واسش بی اهمیت بود!

صدای خنده های پر حرص شاهرخ فضای خونه رو پر کرد و از رو صندلی بلند شد:
_داری واسش عروسی هم میگیری؟
و فریادی زد که تا به حال نشنیده بودم:
_چرا دیگه نمیشناسمتون؟ چرا انقدر غرق پول شدید که سر زندگی من هم دارید معامله میکنید؟

صورتش سرخ شده بود و هیچ تعادلی نداشت که دستی تو صورتش کشید و صدام زد:
_دلبر پاشو بریم
قبل از من مارال خانم جواب داد:
_سخنرانی خوبی بود، حالا ساکت باش و گوش کن!
و دوباره رو کرد به من:
_خب این یه راه و اما راه دوم،
و با یه کم مکث ادامه داد:

_یا تو راضی نمیشی به جدا شدن و ما مجبور میشیم چشم ببندیم روهمه چی!
این جملش گیج کننده بود و چیزی ازش نمیفهمیدم که مارال یه قلپ از لیوان دوغش نوشید و با آرامش ادامه داد:
_اگه تو بخوای باخودخواهی بچسبی به پسر من و برنامه های ما تباه بشه ترجیح میدم دیگه پسری نداشته باشم!
منظورش و متوجه نمیشدم و انگار تو این مورد تنهاهم نبودم که مامان مهین پرسید:

_اونوقت این حرفت یعنی چی؟
مارال از رو صندلی بلند شد و اومد به سمت شاهرخ و درست روبه روش ایستاد:
_یعنی اگه این دختر از اینجا نره، مجبور میشم خودت رو هم از اینجا بیرون کنم اون هم فقط با یه چمدون لباس!

سرم چرخیده بود به سمتشون و منتظر ادامه ماجرا بودم که آقای توتونچی به این انتظار پایان داد:
_بی هیچ حساب بانکی و خونه و ماشینی، تو واسه همیشه میری و باقی عمرت و مثل این دختر میگذرونی و دیگه پسر ما نیستی!

با تموم شدن حرف هاشون،آقا افشین هم از پشت میزغذاخوری بلند شد و تشر آخر و به من زد:
_باعث این نشو که شاهرخ از عرش به فرش برسه!

و از سالن بیرون زد.
آرنج هام و به میز تکیه دادم و سرم و بین دست هام گرفتم،
تو دو راهی دو سر باختی قرار گرفته بودم، یا باید میرفتم یا با موندنم شاهرخ همه چیش و از دست میداد!
مردی که تموم این سالها شاهانه زندگی کرده بود تاوان با من بودنش، از دست دادن همه داراییش بود و من این و نمیخواستم!

دلم راضی نمیشد به این کار،
به اینکه اون بخاطر دوست داشتن من، بخاطر بودن با من تن به همچین کاری بده!
نمیدونستم باید چیکار کنم…

شک نداشتم که پدر و مادرش پای حرفشون میمونن و عملیش میکنن،
به راه اول فکر کردم،
رفتن و دل کندن!

رفتن از کنارش درد بی درمونی بود،
داغی بود که تا عمر داشتم رو دلم میموند اما بهتر از نابودی شاهرخ بود،
بهتر از، از دست دادن دار و ندارش بود…

من باید خودم و راضی میکردم و بخاطر شاهرخ میرفتم…
باید آروم و بی سر و صدا میرفتم بی اینکه توقعی داشته باشم و خونه و زندگی ای بخوام!

میرفتم و با رفتنم ثابت میکردم که این عشق، فقط یه کلمه سه حرفی نبود…
ثابت میکردم که دوستش داشتم…
با شنیدن صدای شاهرخ از افکارم بیرون اومدم:

_دلبر حواست کجاست؟!
صاف سرجام نشستم،خبری از مارال خانم نبود و خدمتکارا مشغول جمع و جور کردن میز بودن!

از رو صندلیم بلند شدم:
_همینجا!
مامان مهین هنوز نشسته بود و قصد دلداری دادن داشت:

_به حرفاشون فکر نکنید
شاهرخ لبخند تلخی زد:
_کار از کار گذشته مامان، ما همین فردا از اینجا میریم آقای توتونچی بمونه و مارال خانم و این عمارت!
با صدای گرفته ای پرسیدم:

_میریم؟
زیر لب ‘اوهوم’ ی گفت:
_میریم و یه زندگی نو شروع میکنیم، شاید سخت باشه اما مهم اینه که کنارمی!

دلم پر کشید براش…
تا کجاها تو قلبش نفوذ کرده بودم که حتی یک ساعت به حرف های پدر و مادرش فکر نکرده بود و فقط از رفتن و باهم بودن میگفت؟
چقدر این عشق براش مهم بود که داشت از همه چیزش میگذشت اما از این عشق نه؟
دلم میپرستیدش!

تو سکوت زل زده بودم بهش که با لبخند ادامه داد:
_بهت قول میدم که خوشبخت باشی!
لبخندی تحویلش دادم،
از همون جنسی که هرچقدر هم عمیق بود نمیتونست غم تو دل رو بپوشونه و فقط تغییر حالت لب بود…!

ساعت از 11 شب میگذشت، حالا دیگه دلداری ها و نصیحت های مامان مهین هم تموم شده بود و بعد از خوردن قهوه، واسه خوابیدن راهی طبقه بالا شدیم.

حرف های مامان مهین هم مثل حرف های شاهرخ بوی امیدواری و رسیدن به آرامش میداد اما به چه قیمتی؟
به قیمت سختی کشیدن شاهرخ؟
من اگه میرفتم و برمیگشتم به روال عادی زندگیم خیلی برام سخت و عجیب نبود چون تو همون شرایط بزرگ شده بودم اما شاهرخ چی؟
اون نباید بخاطر این عشق درگیر یه زندگی سخت میشد!

هر دوی ما باید میگذشتیم از خیر اطن عشق تا حداقل یکیمون زندگی کنه!
تو ذهنم تصمیمم و گرفته بودم، قبل از بیدار شدن شاهرخ از اینجا میرفتم و کارهای طلاق و باطل شدن عقد رو هم به مارال خانم میسپردم…

با دلی که میمرد میرفتم و یه جایی از دنیا خودم و گم و گور میکردم و تو خیالم با این عشق و با این مرد زندگی میکردم، تا آخر عمر!

با همین افکار پریشون جلوتر از شاهرخ وارد اتاق شدم.
در و بست از پشت خودش و بهم رسوند،
وجودش و پشت سرم حس میکردم که بی هوا از پشت بغلم کرد و سرش و تو گردنم فرو برد:

_ناراحت نباش از هیچی، ما قراره یه زندگی جدید و شروع کنیم،
دلم میگرفت با حرف هاش، اون راه دوم و انتخاب کرده بود غافل از اینکه من تصمیمم و گرفته بودم و میخواستم برم و گم و گور شم!
با دوباره شنیدن صداش بغض سنگینم و قورت دادم و سعی کردم خودم و کنترل کنم:

_مهم نیست کجا باشیم، کجای این شهر زندگی کنیم، تهش باشیم یا سرش مهم اینه که دلمون خوش باشه به باهم بودن
نفس عمیقی کشید:
_مهم اینه که کنار هم باشیم!
همینطور که تو بغلش بودم چرخیدم به سمتش، ناراحت بود اما با مهر و محبت نگاهم میکرد…

نگاهم و رو اجزای صورتش چرخوندم و دستی رو صورتش کشیدم،آروم میگرفتم با دیدنش،
با لمس کردنش،
با بودنش،
اما میلیون ها افسوس که همه این ها موقتی بود و من تو یک قدمی از دست دادن این مرد بودم!
دستم نوازشوار رو صورتش تکون میخورد و محو چشم های قهوه ای رنگش بودم که گفتم:
_این حق تو نیست که بخاطر من همه دار و ندارت و از دست بدی
دستم و رو صورتش گرفت و جواب داد:
_دار و ندار من آدمیه که روبه رومه!
و دستم و به لب های گرمش چسبوند و بوسه ای زد و ادامه داد:
_حالا هم دیگه نمیخوام فکر کنی به آینده و روزهایی که هنوز نرسیده، تو حال زندگی کن!
و چشمک پر شیطنتی بهم زد که با تردید نگاهش کردم،
میدونستم ازم چی میخواد و خواستش هیچ عیب و مانعی نداشت،
اما منی که فردا قرار بود واسه همیشه برم مردد بودم و نمیتونستم با عشق و لذت تیشرتش و از تنش در بیارم و با لوندی اون و دیوونه خودم کنم و چه تلخ بود این بلاتکلیفی امشب…

با طولانی شدن سکوتم شاهرخ دستی جلوی چشم هام تکون داد:
_چیه خودت و زدی کوچه علی چپ؟
تازه به خودم اومدم:
_نه فقط یه کم خوابم میاد دارم منگ میزنم!
یهو عین دیوونه ها خم شد و دستاش و انداخت پشت زانوهام و بغلم کرد که صدای جیغ جیغ های من و خنده های شاهرخ توهم گم شد و سرانجام رو تخت فرود اومدم!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫11 نظرها

  1. من پارتهای ۱تا۲۱ خوندم بعد پریدم این آخرها تا ۲۱ که من خوندم فقط یکمی درباره عشق اول شاهرخ گفته شود اونم یه چنددفعه شاهرخ بهش فکرکردیا با مادربزرگش دربارش حرف زدن خودش هم که مثل پیام بازرگانی اومدو رفت•••• (عین شبنم دوست شیدا تو رمان ارمغان باران• و فکرکنم دوست دختره تو رمان نامادری ) هه برادر و زن برادرش اینجا نقش پرنگ تری داشتن/عمادویلدا/ اینجا ارغوانم فکرکنم نقش یه مترسک داشت که یه روزی شیرین یا لیلا شاهرخ بوده•••• من خیییلی کنجکاو شدم قصه عشق شاهرخ و ارغوان بدونم♡○○○○ یعنی تو کتاب اول/فصل اول/ این رمان هست🤔 (اُستادخاص من )

  2. بعد هم تجربه ثابت کرده اینها میگن اونسالها یا سالهای خیییییییلی دور بیشتراز۳تا۵سال پیش نیست😀😁😂 (تو رمان خان ه•و•س•ب•ا•ز گلناز گفته بود یکدفعه یادخییییلی سال پیش اون سالهای دور زندگی با افرا افتادم•••• و دخترم تمنا••• من فکرکرده بودم حتمن ۱۴•۱۵سال از اون ماجرا میگذره و حتمن دخترش هم یه ۱۲•۱۳ سالی داشته•••• نگو که ۵سال بیشتر از ازدواج اولش نگذشته بود و خترش هم تازه ۲/۵ساله شده بود😕😯 😀😁😂 ) یعنی الان شاهرخ میگه اون سالهای دور که عاشق ارغوان بوده☆○○ من حدس میزنم بیشتر از۳تا۵سال ازش نگذشته 😀😁

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن