رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 43

 

آخرشب بود،
جشنمون تکمیل شده بود و صدای خر و پف های این پیرزن تموم خونه رو پر کرده بود!

بااین وجود آرامش بی نهایتی داشتم و ذوق تو دلم هرلحظه بیشتر از قبل میشد!
مدام نفس عمیق میکشیدم و خیره به یه نقطه نامعلوم لبخند میزدم!
کم چیزی نبود برگشتن تموم زندگیت به این دنیا و من حق داشتم که اینطور دیوونه بشم!
انقدر بهش فکر کردم انقدر قربون صدقش رفتم و خداروشکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد و دنیام واسه چند ساعت روبه خاموشی رفت…

لباس نو تنم کردم، از همونا که از عمارت فرستاده شده بودن به اینجا و جلو آینه نگاهی به خودم انداختم،

رنگ پریده بودم و لازم بود یه کم به خودم برسم هرچند دست شکستم محدودم کرده بود اما با دست سالمم آرایش مختصری کردم که مامان مهین همینطور که پشت سرم رو تخت نشسته بود خندید و گفت:
_همینجوری دلش و بردی دیگه!
از تو آینه نگاهش کردم و لبخندی زدم که ادامه داد:
_همینطوری به خودت برس، آدم واسه شوهرش این کارارو نکنه واسه کی بکنه؟
از تو آینه چشم دوختم بهش:
_هیچکس!
و رژ لب صورتی ماتم و رو لبام کشیدم و آماده شدم واسه رویارویی با مرد زندگیم!

خیلی طول نکشید که از خونه بیرون زدیم و به بیمارستان رسیدیم، پدر و مادر شاهرخ قبل از ما اونجا بودن و زودتر از من با شاهرخ گپ زده بودن و من جلو در اتاق شاهد گفتوگو های پر ذوق و شوقشون بودم که مارال خانم اومد بیرون و خطاب به مامان مهین گفت:
_حالش خیلی خوبه مامان، هم من و خیلی خوب یادشه و هم توتونچی رو، الانم ازم خواست که بیام و شمارو صدا کنم!
و دست مامان مهین و گرفت و خواست ببرتش تو اتاق که مامان متوجه چهره ناراحت من شد.

قیافم وا رفته بود به سبب اینکه شاهرخ از مامانش نخواسته بود تا من رو هم به اتاقش دعوت کنه و انگار چهرم خیلی تابلو شده بود که مامان مهین گفت:
_بیا بریم تو عزیزم، ما دو کلمه حرف میزنیم و میریم و بعد شما خلوت کنید
زیر لب چشمی گفتم و خواستم همراهشون برم که مارال خانم ادامه داد:
_حرفی از تو نزد، فقط گفت میخواد مامان مهین و ببینه!

 

قیافم گرفته تر از قبل شد اما با این وجود خودم و نباختم و صبر کردم تا مامان هم بره تو و بالاخره سر فرصت خودم برم کنارش واسه همین هم گفتم:
_خیلی خب پس شما برید من بعدا میرم
و هرچند هر لحظه برام یم ساعت میگذشت و دلم پر میکشید واسه دیدنش اما منتظر موندم.
نگاهم و به شاخه گل رزی که براش خریده بودم دوختم،
میخواستم با این گل خوشحالش کنم و با حرف های پر عشق و محبتم خوشحال ترش!
تو ذهنم حرف هام و مرتب کنار هم میچیدم تا مبادا نظم و قشنگیشون بهم بخوره که اتاق خالی شد و خانواده شاهرخ بیرون اومدن.
قند داشت تو دلم آب میشد،

نوبت من به دیدنش رسیده بود و شوق عجیبی تموم وجودم و گرفته بود که مامان مهین روبه روم ایستاد:
_برو تو اتاق…
و دوباره صدای مامان مهین به گوشم رسید:
_همه چی خوبه، هول نباش!
و روحیه بخش ادامه داد:
_برو و گلی هم که واسش خریدی و تحویلش بده
با حرفاش آرومم میکرد و چه بی نهایت ماه بود این پیرزن!
سری به نشونه تایید تکون دادم و خواستم به کمک مامان مهین وارد اتاق بشم که آقای توتونچی گفت:

_بعید میدونم شاهرخ تورو به یاد بیاره چون تا الان هیچ سراغی ازت نگرفته!
و با پوزخند تلخش بدرقه ام کرد.
وارد اتاق که شدم نگاهم پر از عشق بود اما چیزی شبیه این حس تو چشم های شاهرخ نمیدیدم!
با تردید نگاهم میکرد،
به کنار تختش که رسیدم
مامان مهین گفت:
_من تنهاتون میذارم.
و دستی به شونم کشید و رفت.
انقدر دلم واسه چشماش تنگ شده بود که ثانیه ها فقط نگاهش کردم بی هیچ حرفی که یه دفعه گفت:
_تو اینجا چیکار میکنی؟
نگاهم از شوق روبه تعجب رفت و گفتم:
_نکنه حافظت و از دست دادی و من و یادت نیست؟

و آروم خندیدم که هیچ لبخندی به لبش نیومد و جدی جواب داد:
_نه اتفاقا خوب یادمه که هستی و میخواستی چیکار کنی!
حرف هاش برام عجیب غریب بود که حالت متفکرانه ای به خودم گرفتم:
_مطمئنی من و یادته اینطور که پیداست من و یادت نیست شاهرخ خان!
و چشمکی بهش زدم:
_من دلبرتم، تازه عروست، عشق و زندگیت!

و لبخند دندون نمایی زدم:
_یادت اومد یا ببشتر بگم؟
پوزخندی زد:
_زنی که شب اول ازدواجمون داشت فرار میکرد اما موفق نشد!

خوشحال بودم که فراموشم نکرده بود و حافظش سرجاش بود اما نمیدونم چرا حرف هاش تلخ بود یا شاید هم من اینطور فکر میکردم که گفتم:
_این حرفا چیه، الان باید دل بدیم و قلوه بگیریم!

و خواستم شیرین زبونیام و ادامه بدم اما با شنیدن حرفش مات و مبهوت نگاهش کردم:
_برو بیرون!
ناباورانه چشم دوختم بهش،
یه لحظه به گوش هام شک کردم حتما اشتباه شنیده بودم اما اون دوباره تکرار کرد:
_برو بیرون نمیخوام ببینمت!
تموم انرژیم تحلیل رفت!
سردرنمیاوردم از حرفاش که لبام و با زبون تر کردم و خواستم حرفی بزنم که مارال خانم اومد تو اتاق و در و پشت سرش بست:
_این دختر و یادته؟

و خیره تو چشم های شاهرخ مصمم ادامه داد:
_زنته، داشت از خونه تو فرار میکرد و تو سر بزنگاه رسیدی!
رفته رفته اخم های شاهرخ چهرش و میپوشوند و من لال شده بودم!
حرف هایی که میشنیدم و باور نمیکردم،
همه چیز بهم ریخته و باور نکردنی بود که شاهرخ گفت:
_چطور میتونم فراموش کنم زنی رو که داشت ازم فرار میکرد؟!
و دست هاش و رو شقیقه هاش گذاشت و چشماش و بست که گفتم:
_خوشحالم که حافظت سرجاشه اما چیزی از حرفات نمیفهمم!

لبخند کجی گوشه لب هاش نشست:
_شاید تو حافظت و از دست دادی و اون شب و به یاد نمیاری!
نگاهم و بین شاهرخ و مادرش چرخوندم حتی نمیدونستم چی باید بگم که مارال خانم گفت:
_متاسفم اما شاهرخ خوب یادشه که تو اون شب داشتی فرار میکردی، یادشه که تو بین شاهرخ یا داشتن یه زندگی نسبتا خوب، دومی و انتخاب کردی شاهرخ یادشه که…
با حرف هایی که داشتم میشنیدم قلبم داشت از جا کنده میشد،
من بخاطر چی رفته بودم و مارال خانم چی فکر میکرد!

ناباورانه لبخندی زدم:
_من… من دومی و انتخاب کردم؟
و برگشتم سمت شاهرخ و شاخه گلم و به سمتش گرفتم:
_من ازت فرار نمیکردم،من فقط مجبور بودم که برم!
بی اینکه شاخه گل و از دستم بگیره گفت:
_یادمه که داشتم دنبال تو میدوییدم تا نری و تصادف کردیم، خوب یادمه!
و بی هیچ حسی تو چشمام نگاه کرد و قاطعانه گفت:

_تو داشتی از من فرار میکردی!

 

مونده بودم چطور باید خودم و بهش ثابت کنم چطور باید بهش بفهمونم که من ازش فرار نمیکردم،

چطور باید متوجهش میکردم که من با دنیایی از دوست داشتن داشتم میرفتم و اون هم فقط بخاطر خود شاهرخ!
سکوتم که طولانی شد مارال خانم اومد سمتمون و با لبخند نگاهی به شاهرخ کرد:
_بذار حالت بهتر بشه، خودم یکی و واست زیر سر دارم!
نفسم دردناک شد و چشم دوختم به شاهرخ تا ببینم چی میگه که مارال خانم ادامه داد:
_البته اول باید این و طلاق بدی!
و به من اشاره کرد که شاهرخ نگاه مرموذی بهم کرد:
_طلاق؟

و سری به نشونه رد حرف مارال خانم تکون داد:
_طلاقت نمیدم اما با یکی دیگه ازدواج میکنم و میارمش تو همون خونه ای که تو هستی!
نمیفهمیدم چی میگفت،
درک نمیکردم هیچ کدوم از این کلمات و که گفتم:
_شاهرخ چی داری میگی؟ تو من و دوست داری منم تورو…
حرفم و قطع کرد:
_من زنی رو که میخواست ازم فرار کنه رو نه دوست دارم و نه دوستداشتنش و باور دارم!

شوکه شده بودم،
چه حرف ها که تو دلم آماده نکرده بودم و حالا چه چیزها که میشنیدم!
صدای خنده مارال خانم دلم و بی حد و اندازه سوزوند:
_الحق که پسر منی!
و روبه من ادامه داد:
_نمیخوای بری بیرون؟
شاخه گلی که هنوز تو دستم بود و کنار تختش گذاشتم:
_اینطور نیست که تو فکر میکنی!
و بعد هم راهی خروج از اتاق شدم اما قبل از اینکه از در برم بیرون صداش و شنیدم:

_پس چطوریه؟ چرا باید فرار میکردی اون هم درست چند ساعت بعد از عقدمون؟!
سرم و چرخوندم سمتش:
_مجبور بودم که برم
پوزخند زد:
_حالاهم مجبوری که تحمل کنی!
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
_میمونی و تحمل میکنی ازدواج من با یکی دیگه رو!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫14 دیدگاه ها

  1. اه بابا تمومش كنين نمى بينن خواننده هاشو از دست داده دو هفته نذاشتين يه نفر نيومده اعتراض كنه
    منم ديگه نمى خونم مسخره

  2. نویسنده ی عزیز مچکرم ولی قبول کن خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی کم بود.نسبت به زمان پارت گذاری واقعا کوتاه بود.لطفا رابطه ی بین دلبر و شاهرخ خراب نشه.شاهرخ بفهمه اشتبا میکنه

  3. این یکی هم مثل بقیه نمیدونم : ماکان•هاکان• فرشاد• آرمان•آرمین• اهوراااا• امیر و•••••••••••••• عوضی بشه بعد دختره هم مثل بقیه دخترها احمق بشه بره یه گوشه بشینه گریه کنه••

  4. نباید اینطوری بشه باید با فکرو عقلو منطق با یه نقشه حسابشده باکمک یکی (مثلن یکی مثل یلدا یا ارغوان ) برنامه ریزی کنه تا قبل از اینکه کاملن زندانی دست شوهرش بشه مثلن ۶ ماه یا حداکثر۱سال بعدفرار کنه نباید مثل آیلیین یا امثال هم بشه❌✖

    1. یه وقت فکر نمیکنید باید پارت بزارینننننننن. تروخدا پشیمونم نکنین از اینکه این رمان و رمان های انلاین رو انتخاب کردم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan