رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 47

 

اون چی میفهمید اگه میگفتم نه؟
چی میفهمید اگه بهش میگفتم دلم شکسته و بریدم!
جوابی که ندادم دوباره در زد:
_خانم صدای من و میشنوید؟
این دفعه جواب دادم:
_خوبم!
و بعد همونجا رو زمین دراز کشیدم،
عین دیوونه ها شده بودم،
دیگه اختیاری رو کارهام نداشتم، حتی جونم نمیگرفت تا پیش تخت برم و صدای آهنگایی که به ترتیب لیست داشتن پلی میشدن و خفه کنم،
همینقدر بی انگیزه
همینقدر شکسته و دل مرده!
چشم هام و بستم و دیگه صدایی نشنیدم،
شاید خواب میتونست چند ساعتی از دیوونگیم کم کنه…

#شاهرخ

هلن کنارم نشسته بود و مشغول نشون دادن عکسهاش توی لپ تاپ بود اما من فکرم گیر دلبر بود،
چشم های گریونش،
و بی صدا گریه کردنش بهمم ریخته بود!
کاش در و باز نمیکردم،
کاش نمیدمش!
با شنیدن صدای هلن تازه به خودم اومدم:
_اینم عکسی که گفتم دقیقا مثل عکس توعه، همون زاویه و نزدیک برج ایفل!
لبخند سرسری تحویلش دادم که لپ تاپش و بست و نگاهی به ساعت انداخت از 3میگذشت و از وقت خواب هم گذشته بود که گفت:
_من دیگه برم هتلم!

زیر لب ‘باشه’ ای گفتم:
_به رانندم میگم برسونتت
انقدر لوس و لوند بود که حد نداشت!
نگاه پر عشوه ای بهم کرد:
_اگه بخوای میتونم نرم و امشب همینجا بمونم!
حرفی نزدم که بلند شد سرپا،
نگاهم و از صورت عروسکی و چشم های سبزش گرفتم و گفتم:
_اگه میخوای بمونی بمون، هرطور که خودت دوست داری!
نفسش و فوت کرد بیرون:
_خوبه!
شومیزش و از تنش درآورد و با تیشرت سفیدش روبه روم وایساد:
_ولی میتونی بهترهم باشی، بهتر هم بگی!
شونه ای بالا انداختم:
_حداقل امشب و اینطورم!
با لبخند کجی گفت:
_حتما بخاطر این دختره؟
به زبونم اومد و گفتم:
_زنمه!

چشمی تو کاسه چرخوند:
_زنی که ازش متنفری، زنی که دوستش نداری، زنی که…
داشت با حرف هاش تحریکم میکرد میخواست کاری کنه که بیزاریم از دلبر و یادم بیاد و به سمتش کشیده شم اما امشب شبی نبود که موفق شه!
حالا هرچقدر هم که میخواست لوندی کنه!
خمیازه ای کشیدم:
_من خستم!

کنارم رو لبه تخت نشست:
_میخوای بخوابی؟
دراز کشیدم رو تخت و به جای خالی کنارم اشاره کردم:
_مامان نگفته بود انقدر غرغرویی!
جدی جواب داد:
_به منم گفته بود که تو از اون دختره متنفری و از سر دلسوزیه که تو خونت نگهش داشتی!
با چند ثانیه مکث گفتم:
_من بااون کاری ندارم!
پوزخندی زد:
_پس چرا حتی نگاهمم نمیکنی؟
بیخیال نمیشد و قصد داشت مو از ماست بکشه بیرون که زل زدم بهش:
_دارم نگاهت میکنم!
پوزخندش تبدیل به یه لبخند خوشایند شد:
_خودتو مسخره کن!

و بعد کنارم دراز کشید،
به پشت دراز کشیده بودم و فکر مرتب و آرومی نداشتم که صداش و شنیدم:
_شب بخیر عزیزم!
کلید چراغ بالاسرم و خاموش کردم و جواب دادم:
_خوب بخوابی..

این رفتارم چیزی نبود که باید، اما امشب حال و حوصله ای واسه مهربونی و خوب بودن نداشتم!
حتی نگاهش نکردم که ببینم چشم هاش و بسته و خوابه یا نه!
نفس عمیقی کشیدم و چشم هام و بستم،
خواب با چشم هام قهر بود و تلاش هام واسه خوابیدن بی فایده بود که صدای هلن و کنارم شنیدم:
_آقای شاهرخ
صورتم و چرخوندم سمتش، لب های قلوه ای و جمع و جورش و با زبون تر کرد و گفت:
_تو حالت خوبه؟
لب زدم:
_خوبم هلن، فقط یه کم بی حوصلم
کاری ازش برنمیومد که جواب داد:
_پس من میخوابم دیگه واقعا شب بخیر!
بعد از چند ثانیه جواب دادم:
_شب بخیر!
و این بار با فکر آسوده تری چشم بستم…

نمیدونم چقدر گذشته بود و چیشده بود اما هنوز چشم هام گرم و خوابم عمیق نشده بود که صدای تق تق در اتاق باعث شد تا از خواب بپرم!
هلن که انگار خوابش سنگین بود، همچنان خواب بود که رفتم سمت در و بازش کردم،
یکی از نگهبانا پشت در بود با دیدنم گفت:
_سلام آقا ببخشید که این موقع صبح استراحتتون و بهم زدم
لب زدم:
_چیشده؟
جواب داد:
_گفتید هر وقت دلبرخانم خواستن برن بیرون بهتون اطلاع بدیم، الان پایینن، میخوان برن!
نگاهی به ساعت انداختم 5 صبح بود،
این وقت صبح کجا میخواست بره؟
همونطور بی عصا راه افتادم سمت طبقه پایین،
جلوی در خروج ایستاده بود،
با دیدنم رو ازم گرفت که پرسیدم:
_کجا؟

جوابی نداد.
جلوتر رفتم و درست روبه روش ایستادم.
دوتا از نگهبانا اطرافمون بودن که اشاره کردم برن و دوباره پرسیدم:
_نشنیدی؟
سر چرخوند سمتم،
چشم هاش باد کرده بود و رنگ و روش پریده بود مشخص بود که دیشب و با گریه سر کرده!

لب های خشک شدش و با زبون تر کرد و جواب داد:
_نگفته بودی تو این خونه زندونیم!
ابرویی بالا انداختم:
_حالا میگم!
نفس عمیقی کشید:
_میخوام برم!
پشت کردم بهش تا برگردم به اتاق و جواب دادم:
_این بار برنامت چیه؟ این بار کجا؟
و با خنده های پر حرصی خواستم ادامه بدم که جلو روم سبز شد و لب زد:
_میخوام برم درخواست طلاق بدم قبل از اینکه تعطیلات شروع بشه!
یه تای ابروم و بالا انداختم:
_طلاق؟
سری به نشونه تایید تکون داد و حرفی نزد،
با خنده ادامه دادم:
_تو فکر کردی من طلاقت میدم؟
نگاهش و تو چشم هام چرخوند:
_من طلاق میخوام
چشمم و به اطراف چرخوندم که نگاهم افتاد به اتاقی که یه کم باهاش فاصله داشتیم و هرچند خودم درست و حسابی نمیتونستم راه برم اما دنبال خودم کشوندمش تو اتاق و در و بستم…

#دلبر

انقدر دستم و محکم کشید که قیافم گرفته شد!
در و بست و چسبوندم به در،
سر از کاراش درنمیاوردم که دستش و پس زدم و خواستم چیزی بگم اما نه تنها دستش از رو سینم برداشته نشد بلکه زودتر از من حرفش و زد:
_فکر طلاق و از سرت بیرون کن!
دیگه اون دختر ساده و مهربونِ حرف گوش کن نبودم که نوچی گفتم:
_من طلاق میخوام!

دستش و عقب کشید و با خنده گفت:
_فکر کردی من طلاقت میدم؟
و سرش و نزدیک گوشم کرد:
_نوچ، تو همین جا میمونی، تو همون اتاق درست کنار اتاق خواب ما!
با نامردی ادامه داد:
_اتاق خواب من و هلن!

چونم لرزید با این حرفش،
چقدر عوض شده بود،
چقدر راحت داشت از اتاق خوابش با زن دیگه ای حرف میزد!
فقط سکوت کردم و چیزی نگفتم که دوباره ادامه داد:
_میمونی و به چشم میبینی زندگی رو که لیاقتش و نداشتی!
بغضم و قورت دادم و پوزخندی زدم:
_باشه من بی لیاقت بودم!
حرفم و تایید کرد:
_شکی بهش نیست!
راه افتادم تو اتاق و جلو پنجره پشت بهش ایستادم:
_میدونم میخوای اذیتم کنی، به خیال خودت میخوای انتقام بگیری ولی ازت میخوام که طلاقم بدی…
با عصبانیت جواب داد:
_طلاقت بدم؟ به همین راحتی دست از سرت بردارم؟
و پشت سرم ایستاد:
_کاری میکنم که روزی هزار بار بخاطر اون شب که داشتی میرفتی پشیمون بشی، کاری میکنم که…
برگشتم سمتش و حرفش و بریدم:
_پشیمونم، ببین!
چشمام و ببین،رنگ و روم و ببین!
دست هایی که مدت ها بود میلرزید و بالا آوردم و ادامه دادم:
_حال بدم و ببین، دیگه بسه!
حرفی نزد، نفسی گرفتم و گفتم:
_نمیتونم هرشب صدای تو و اون دختره رو بشنوم و تو اتاق کناری زندگی کنم!
سنگدل شده بود انقدر که خیلی راحت جواب داد:
_فال گوش واینسا تا نشنوی!
به خودم قول داده بودم که دیگه نذارم هیچ احدی شاهد اشک هام باشه اما بی اختیار قطره های اشک مسیر صورتم و طی کردن و لب زدم:
_چقدر بد شدی!
زیر لب ‘اوهوم’ ی گفت:

_آدمها عوض میشن، مثل تو مثل من!
دستم و مشت کردم و محکم به سینش کوبیدم که عصبی شد و به عقب هولم داد!
چند قدمی عقب رفتم و با صدای ضعیفی گفتم:
_ما همو دوست داشتیم!
با لحن جدی ای گفت:
_تموم شد اون روزها!
حرف زدن باهاش بی فایده بود،
من تو دلش مرده بودم و دیگه جایی برام نبود،
اشک هام و پاک کردم و همزمان راه افتادم سمت در اما قبل از خروج جلو در ایستادم و بی اینکه برگردم سمتش گفتم:
_مثل دوستداشتنی که میگی تموم شده، این بازیم تموم کن، طلاقم بده!
صدای نفس عمیقش به گوشم رسید:
_خوب گوش کن
دوباره برگشتم سمتش،
رو لبه تخت نشسته بود،
با چند ثانیه سکوت ادامه داد:
_حتی تو خواب هم طلاقت نمیدم!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. این چه مسخره بازی والا داشت خوب پیشرفت میکرد.
    چرا اکثر نویسنده ها فقط بلدن هرزگی رو نشون بدن.
    مثلا با زن دیکه باشه خیلی خوبه.
    یا اصلا چرا نویسنده داره بیخود کشش میده.
    میخواد بگه خیلی بلده درست رمان بنویسه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن