رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 50

 

لبخند رو لبش با دیدن من و شاهرخ ماسید و صورتش از اخم گرفته شد:
_اومدی این بالا پیش این…
نذاشتم حرفش و ادامه بده و با دست هولش دادم تا از جلو در بره کنار و بعد هم از اتاق زدم بیرون.

غم تموم دنیا جمع شده بود تو دلم،
هنوزم باور نمیکردم که زندگیمون به اینجا رسیده بود،
باور نمیکردم که اون دختر بینمون قرار گرفته بود و ما انقدر از هم دور شده بودیم!
سرم درد میکرد،
شاید داشتم کم میاوردم،
شاید من انقدر که لازم بود قوی نبودم،
شاید من از همون اول بازنده قطعی این ماجرا بودم و تلاشم بیهوده بود!

برخلاف اول مهمونی این بار که رفتم طبقه مهمونی دیگه نه خبری از حال خوبم بود و نه خبری از لبخندهای دم به ثانیه ام،
این بار ساکت شده بودم،
بی مقصد قدم برمیداشتم و صدای حرف زدنا و خندیدن های بقیه هم برام غیرقابل تحمل شده بود!

#شاهرخ

با بیرون رفتن دلبر از اتاق،
همینطور که نفس هام و عمیق بیرون میفرستادم، خودم و رسوندم به تخت و نشستم و همزمان صدای هلن تو اتاق پیچید:
_اینجا چیکار میکرد؟

لحنش یه طوری بود که انگار خیلی همه چیز و جدی گرفته،
یه طوری که باعث شد تا ازش بپرسم:

_نفهمیدم، باید جواب پس بدم به تو؟
سری به نشونه رد حرفم تکون داد و با صدای ضعیفی گفت:
_نه… همینطوری پرسیدم!
و رو ازم گرفت که صداش زدم:
_هلن
زیر لب ‘بله’ ای گفت که بلند شدم و به سمتش رفتم،
روبه روش ایستادم و با نوک انگشت صورتش و چرخوندم به طرف خودم و شمرده شمرده گفتم:
_حواست هست که همه اینا فقط یه نقشست؟ یه بازی؟
نمیفهمیدم چرا اما حس میکردم تو چشم هاش عالمی از غم جمع شد!
جوابی که نداد ادامه دادم:
_حواست هست که تو کی هستی؟ بخاطر چی از امارات اومدی اینجا کمک من؟
صبرش سر اومد و همزمان با سر خوردن قطره اشکی از گوشه چشمش جواب داد:

_آره میدونم، میدونم که من هلن،
دختری که فقط 25 سالشه واسه یه مدت کوتاه از یزدان معروفی تاجر کله گنده ای که 40 سال ازم بزرگتره قرض گرفته شدم،
میدونم که من صیغه اون مردتیکم و حالا که اون فعلا با یه تر و تازه ترش مشغوله من و به تو قرض داده،
همه اینارو میدونم ولی…
به اینجا که رسید حرفش و قطع کرد،
حرف هاش حالم و بد میکرد،
اون حتی نباید به داشتن حسی نسبت به من فکر میکرد و حالا حرف هاش و اشک ریختن هاش گیجم کرده بود!
منتظر نگاهش کردم اما ادامه نداد که گفتم:

_ولی چی؟
یه قدم بهم نزدیک تر شد:
_ولی من…من…
یهو دستش و دور کمرم حلقه کرد و سرش و رو سینم گذاشت و ادامه داد:
_من دوستدارم!

بزاق دهنم و به سختی پایین فرستادم و خواستم ازش فاصله بگیرم که ادامه داد:
_ما میتونیم باهم…
این بار نذاشتم ادامه بده و همزمان با باز کردن قفل دست هاش ‘هیس’ کشیده ای گفتم:
_ادامه نده هلن!
ازش که جدا شدم صورتش خیس بود و گرفته،
حالم بهم ریخته تر از قبل شده بود،
هنوز از حال و هوای بحث با دلبر درنیومده بودم که این دختر شروع کرده بود به حرف هایی که تو ذهنم نمیگنجید!

از چشم هاش میخوندم که چی تو سرش میگذره اما من خالی از هر حسی بهش، نمیتونستم بفهممش!
نمیتونستم حتی به حرف هاش گوش کنم!
سریع قدم برداشتم تا از اتاق بزنم بیرون که صداش و شنیدم:

_نمیگم باهام ازدواج کنی، فقط میگم ما میتونیم باهم باشیم
صدای قدم هاش خبر از نزدیک شدنش میداد:
_من واست هیچی کم نمیذارم!

و روبه روم ظاهر شد و نوازشوار دستی رو گردنم کشید:
_من میتونم دیوونت کنم…
لحن حرف زدنش خوب حالیم میکرد که چی میخواد،
اما من بیدی نبودم که به این بادا بلرزم،
دستش و پس زدم و جدی تر از هروقتی نگاهش کردم:

_تموم کن این بازیو وگرنه برات بد تموم میشه، فکر نمیکنم یزدان بعد از فهمیدن این حرفا باهات خوب تا کنه!
حرف هام و بهش زدم و رفتم بیرون،
من این دختر و میشناختم،
من میدونستم کیه و چیکارست،
میدونستم که اونور چه کارا که نکرده و چطوری با یزدان آشنا شده و حالا داشت از عشق و علاقه حرف میزد!

با یادآوری حرف هاش پوزخندی زدم و رفتم پایین،
حال و حوصله این مهمونی مسخره رو هم دیگه نداشتم و فقط میخواستم تموم بشه!

چشم میچرخوندم واسه نشستن رو مبلی که صدای فرهاد و شنیدم:
_بیا اینجا شاهرخ!

سر میزی به نوشیدن ایستاده بود و من هیچ جوره حوصلش و نداشتم،
میدونستم اگه برم پیشش چشم میبندم رو رفاقت و همکاری چندین سالمون و اوضاع رو خراب میکنم،
هنوز هم دم پر بودنش با دلبری که زن من بود رو مخم رژه میرفت!

دستی واسش تکون دادم و خودم و انداختم رو یه مبل به انتظار تموم شدن این مهمونی که فعلا ازش باقی بود…

#دلبر

دیگه تحمل سنگینی این آرایش و رو صورتم و این لباس رو روی تنم نداشتنم،
به محض تموم شدن مهمونی راهی اتاقم شدم الان فقط ولو شدن رو تخت حالم و جا میاورد!
در اتاق و باز کردم و رفتم تو،
کفشام و از پام درآوردم و هر کدوم و به یه طرف پرت کردم،
پاهام دوباره نفس کشیدن!

خودم و زده بودم به بیخیالی و زیر لب واسه خودم آهنگ میخوندم و تو اتاق راه میرفتم که یهو با صدای باز شدن در آهنگم ناتموم موند و به سمت در برگشتم،
شاهرخ بود…
متعجب نگاهش کردم:
_تو اینجا چیکار میکنی؟
ناباورانه ابرویی بالا انداخت و بعد از بستن در جواب داد:

_واسه اومدن به اینجا باید دلیلی داشته باشم؟
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:

_میخوام بخوابم اگه کاری داری بگو
راه افتاد تو اتاق و پایین تخت،
روبه روم ایستاد:
_به این زودی نخواب!

نگاهم و ازش گرفتم و خواستم از کنارش رد بشم که یهو مچ دستم و چسبید:
_دارم باهات حرف میزنم!
و فشاری به دستم وارد کرد که اخمام توهم رفت و نالیدم:

_دستم، چیکار میکنی؟
کشوندم عقب و درست روبه روی خودش،
صورتش جدی یا حتی عصبی بود،
چشمی تو صورتم چرخوند،
اجزای صورتم و به دقت از نظر میگذروند،
درست مثل اونموقع ها،
مثل وقتی که نگاهاش به بوسه و هم آغوشی کشیده میشد،
نگاهش مثل همون شبا بود،
اما حالا نه،
حتما من داشتم اشتباه میکردم،
ما دیگه چیزی بینمون نبود،
دیگه علاقه ای نبود که بخواد منجر به یه رابطه عاشقانه بشه!

دیگه هیچوقت دلم نمیخواست که شاهرخ تنم و لمس کنه!
نگاهش داشت کلافم میکرد که گفتم:
_واسه چی اومدی اینجا؟
به نگاه کردنش ادامه داد و حرفی نزد،
پوفی کشیدم:

_من میخوام بخوابم!
و دستم و از دستش بیرون کشیدم و راه افتادم سمت تخت که یهو با به آغوش کشیده شدن از پشت سر،
از ترس هینی کشیدم و نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش،
خودش و چسبونده بود بهم و دستاش دور کمرم حلقه شده بود اما من خشمگین از این کارش با اخم زل زدم بهش:
_برو بیرون! برو!
و سعی کردم واسه باز کردن چفت دستاش اما بی فایده بود!

سرش و که به گوشم نزدیک کرد صدای نفس های بلندش مو به تنم سیخ کرد،
بدنم یخ کرده بود که تو گوشم گفت:
_تو زن منی شرعا و قانونا…

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫36 نظرها

  1. 🤮🤮🤔🤔🤔🤔🤔🤔
    _حواست هست که تو کی هستی؟ بخاطر چی از امارات اومدی اینجا کمک من؟واسه اذیت و ازاد.

  2. خوبه که یه جورایی غیر قابل پیشبینیه و شاید داره به پارت های اخر نزدیک میشه اما اگه لطف کنین و زودتر یاحداقل طولانی تر پارت بذارین عالی میشه بازم ممنون💞

    1. دقیقا.
      اخه یکی نیست به نویسنده بگه.
      وقتی تو تخت بیمارستان بهوش اومد کی دقت کرد نقشه بریزه

  3. خیلی دیگه داره بی معنی میشه.
    نویسنده جان بهتره زیاد کشش ندی.
    اوایل خیلی خوب بود. الان داره بیخود و مزخرف میشه

  4. به قول دوستان اینکه بعد تصادف رو تخت بیمارستان افتاد رفت کما کی وقت کرد به یک مافیا زنگ بزنه که م•ع•ش•و•ق•ه جووونت به من قرض بده••••؟!؟! درضمن مگه این دختره هلن همون دختری نبود که مادر شاهرخ انتخابش کرده🤔 من فکر میکردم دختره یکی از دوستان خانوادگیشون یا اینکه لا اقل مادراشون باهم رفیق بودن•

    1. نویسنده محترم همه رو سر کار گزاشته.
      حتما الانم‌‌واسه شب برای دلبر برنامه داره.
      اخه یکی نیست بهش بگه چرا رمانو خراب کردی.

    2. اره پارت ۴۵ خود نویسنده گفته
      که دختری که مامام شاهرخ انتخاب کرده.

      ادمین جون اگه به نویسنده دسترسی داری بهشون اطلاع بدین که بهتره رمانو تمام کنه .‌
      چون داره حسابی مسخره میشه.

      1. من از اولش هم حدس زدم شاهرخ میخواد ارث شو بگیره و بعد مامان باباش رو ول کنهو با دلبر بره شاید این کاراش برای دست له سر کردن مامانش هست و بعد مامان مهین چی شده مامان مهین با شاهرخ نقشه دارن اینم نقشه شونه برای دست به سر کردن مارال وگرنه به دلبر اجازه حرف زدن میداد یا حد اقل طلاقش میداد و هنوز مهر به دلبر داره شاهرخ و به نظر من تازه داره به جاهای خوبش میرسه و خوبی رمان به اینه که طولانی باشه حد اقل ۱۰۰ پارت ولی تنها مشکلی که داره هفتهای یک پارت میزاره و انگار نویسنده با خودش احد کرده هفته ای یک پارت بزاره ولی در کل داستان جذابی داره و هنوز جا داره که حامی برگرده و انتقام بگیره از هردوشون

    1. اینم شد مثل بقیه رمانها الان دلبر باردار میشه بعدش مارال نمیخوادش طلاقشو به زور میگیره. اون‌موقع تازه شاهرخ یادش میاد که ای وای چه اشتباهی کرده.

  5. من از اولش هم حدس زدم شاهرخ میخواد ارث شو بگیره و بعد مامان باباش رو ول کنهو با دلبر بره شاید این کاراش برای دست له سر کردن مامانش هست و بعد مامان مهین چی شده مامان مهین با شاهرخ نقشه دارن اینم نقشه شونه برای دست به سر کردن مارال وگرنه به دلبر اجازه حرف زدن میداد یا حد اقل طلاقش میداد و هنوز مهر به دلبر داره شاهرخ و به نظر من تازه داره به جاهای خوبش میرسه و خوبی رمان به اینه که طولانی باشه حد اقل ۱۰۰ پارت ولی تنها مشکلی که داره هفتهای یک پارت میزاره و انگار نویسنده با خودش احد کرده هفته ای یک پارت بزاره ولی در کل داستان جذابی داره و هنوز جا داره که حامی برگرده و انتقام بگیره از هردوشون

  6. نویسنده چقدر پیاز داغشو زیاد کرده. یعنی مثلا شاهرخ چه تحفه ای. البته اکثر رمانهای انلاین همینه عشق بعدشم خیانت و هرزگی بعدشم چندین فصل ادامه با مزخرفات بیشتر.

    اخه چجور میخواد حقشه بگیره مگه استاد دانشگاه نیست.
    با هرزگی میخوا ثابت کنه مرده

    1. والا توی کامالای تل،رامی زودتر از اینجا پارت جدید میده از اونجا بخونید سرچ بزنید دلبر استاد میاد براتون من بیشتر از این پارت خوندم☺

      1. همچین ارزش نداره که بخونیش.
        همش مزخرفات نویسده هست.
        مگه شاهرخ نمیدکنه که خانوادش مخالف دلبر بودن بعدشم خودش میگفت هر انتخابی کرده مارال مخالفت میکرده الان شد مامان جونش مثبت

  7. اخ اخ اخ
    مزخرفه
    اخه الان با وجود هلن سریش که مطمئنم با شاهرخ ارتباط داره
    چجور میخواد انتقام بگیره.
    بگو دارم هرزه نویسی میکنم

  8. نویسنده همه رو گزاشته سر کار.
    ادمین که دسترسی بهش داری اطلاع بهش بده که خوانندهای رمانش کم شده.
    بگو میخوات چرت نویسی کنه که دیگه ما هم‌ وقت نزاریم‌واسه این رمان.

    چرا مردا وقتی خرابکاری میکنن یاد مامانشون میکنند.

  9. با سلام
    به نظر منم اول داستان جذاب بود اما بیشتر داره تبلیغ بی ب ن د و ب ار ی میکنه
    هر دختری بلند شه برا یه بهانه مزخرف خودفروشی کنه به استاد
    همه رمان های آنلاین اینجوری شده
    تدریس عاشقانه دلبر استاد و…
    حال بهم زن شدن

  10. ادامه این رمان فقط ترویج فحشا و فساد .
    مرد هر غلطی دلش خواست انجام بده.
    زنشم باید لال بشه فقط نگاه کنه.
    اخه تو غلط کردی میخوام دلبر امتحان کنم .
    نویسنده محترم یکم بیشتر فکر کنه واسه نگارش بهتره.

  11. چرا تو رماناتون باید خیانت باشه مگه شاهرخ عاشق دلبر نبود ونیس پس چرا باهلن شد اگه واقعا دلبر رو دوست داشت حتی هلن تهدید کرد باهاش رابطه برقرار نمیکرد الان پارت ۵۱ رو خوندم دیوونه شدم تورو خدا دیگه رمان رو بیش از این خراب نکن نوسینده محترم

  12. مطمعن باشید با فحش دادن و غر زدن سر ادمین پارت جدیدی گذاشته نمیشه تو سایت. پس بجای فحش دادن و غر زدن سر ادمین درخواست پارت جدید کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن