رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 53

 

قطره اشکی اروم از گوشه چشماش سر خورد:
_ما نباید ازت غافل میشدیم…نباید راضی میشدیم که تو ندیده و نشناخته بری تو اون خونه و حالاهم این اتفاقا بیفته
گوشیم و از تو کیفم بیرون اوردم و نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:

_زن عمو وقتمون داره میره ها بعدا راجع به همه چی حرف میزنیم فعلا باید به کارهام برسم چون بعید میدونم دوباره همچین فرصتی گیرم بیاد
و موقتا بی خیال حرف زدن راجع به من و اوضاع زندگیم شدیم…

شکایتم و که از حامی پس گرفتم با زن عمو خداحافظی کردم و خودم و رسوندم به دفتر خانم احتشام…
استرس بی حدی همه وجودم و گرفته بود و میترسیدم که هر ان شاهرخ برسه یا همین الان دنبالم باشه!

با تموم این نگرانی ها سوار اسانسور شدم و رسیدم به طبقه چهارم و دفتر خانم احتشام.
به محض ورود فرهاد از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم:
_سلام خانم احتشام منتظرتونه بفرمایید
و از جایی که از ازاوضاعم باخبر بود خیلی سریع کارم و راه انداخت تا بتونم دیدار سریعی با خانم وکیل داشته باشم و خودش هم رفت پایین تا سر و گوشی اب بده که مبادا شاهرخ دنبالم باشه!

وارد اتاق شدم مطابق حدسم وکیلم زن جوون و البته خوشرویی بود که حتی نگاهش هم بهم امید میداد
جلوتر رفتم :

_سلام
از رو صندلیش بلند شد
_سلام عزیزم بفرمایید!

و به صندلی های جلوی میزش اشاره کرد
رو نزدیکترین صندلی بهش نستم و حرف هامون شروع شد حرف هایی که قلبم و درد میاورد و عذابم میداد
حرف هایی که گاهی فکر میکردم کابوسه و حقیقت نداره
اما داشت…

به خودم که اومدم صورتم خیس از اشک بود و یک ساعت گذشته بود
یکساعت شنیدن از دردهام باعث گرفتگی چهره خانم وکیل و حال زار خودم شده بود…

نفس عمیقی سرداد و گفت:
_با این اوصاف تو حتما باید طلاق بگیری…کلی هم دلیل داری واسه این جدایی خودمم کمکت میکنم که خلاص شی اصلا نگران نباش!
رو صندلی کناریم نشست و ادامه داد:

_گفتی دست بزن هم داره
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_تا حالا چند بار دست روم بلند کرده اخرین بار هم وقتی ازم تمکین میخواست و من نمیخواستم شروع کرد به اذیت کردنم
زیر لب آهانی گفت:

_از همه اینایی که گفتی علیهش استفاده میکنیم..مملکت قانون داره و نمیذاره هرکسی هرکاری که دلش میخواد بکنه اصلا نگران نباش
همین روزا احضاریه دادگاه میاد واسش و میفهمه که زمان قلدری گذشته دیگه ناراحت نباش…

سری به نشونه باشه تکون دادم:
_به نظرتون من میتونم ازش جدا شم؟

بخدا دیگه طاقت ندارم
لبخند امیدبخشی تحویلم داد
_معلومه که میتونی

حرفهام با خانم احتشام چند دقیقه بعد هم طول کشید و قرار شد بازهم در ارتباط باشیم تا روز دادگاه.
با هماهنگی فرهاداز اتاق و بعد هم ساختمون دفتر زدم بیرون.
ساعت 2 بود و هنوز فرصت باقی بود واسه رفتن به خونه زن عمو که یه ماشین گرفتم و رفتم سمت اون محله و اون خونه که سرتاسرش خاطره بود…
خاطره های خوب و بد…

#شاهرخ

نگاهی به ساعت انداختم چیزی نمونده بود تا کلاس تموم بشه و بتونم برم دنبال دلبر…
دلبری که نمیدونم چرا اما این روزها یه جورایی داشتم باورش میکردم و حس میکردم حرف هاش دروغ نیست با اینکه هیچی بهم ثابت نشده بود…
نمیدونم یه جورایی انگار دیوونه شده بودم و تموم اون روزهای سختی که گذشته بود و فراموش کرده بودم!
با صدای یکی از دانشجو ها به خودم اومدم
_جزوه نویسیمون تمومه میتونیم بریم؟
نگاهی به ساعت انداختم و جواب دادم:

_میتونید برید بچه ها
کلاس که خالی شد راه افتادم میخواستم برم دنبالش و چند ساعتی و تو شهر بچرخونمش تا یه حال و هوایی عوض کنه….

رسیدم به اون محله همون محله ای بارها توش رفت و امد کرده بودم و حالا خیلی هم برام غریب نبود!
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت اون خونه قدیمی و در زدم
خیلی طول نکشید که صدای زن عموش به گوشم رسید و بعد در باز شد.
با دیدن من با لحن سردی گفت:

_بفرمایید
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم
_به دلبر بگید بیاد منتظرشم!

زیر لب باشه ای گفت و رفت تو خونه و چند دقیقه بعد دلبر جلوم ظاهر شد.
جلوتر ازش راه افتادم…
با زن عموش خداحافظی کرد و دنبالم راه افتاد
با رسیدن به ماشین همزمان که در ماشین و باز میکردم گفتم:

_خوش گذشت؟
زیر لب اوهومی گفت:
_اره خوب بود!
و قبل از من سوار ماشین شد…

سوار ماشین شدم و بی هیچ حرف دیگه ای ماشین و روشن کردم که گفت
_لازم نبود بیای دنبالم خودم میومدم!
نیم نگاهی بهش انداختم:

_بهت که گفتم بعد از کلاس میام دنبالت
سری به نشونه اره تکون داد:
_اخه الان مجبور میشی بخاطر من دوباره به تموم ادمهای اون خونه جواب پس بدی!

این بار بی اینکه نگاهش کنم جواب دادم:
_کارهای من به هیچکس جز خودم مربوط نیست
و با چند ثانیه مکث ادامه دادم:

_خب کجا بریم؟
متعجب نگاهم کرد:

_خونه!
شونه ای بالا انداختم
_گفتم شاید دلت بخود باهم بریم سینما یا شام و بیرون باشیم!

متعجب تر از قبل زل زد بهم
_بریم سینما شام و بریم بیرون؟
اونوقت کی میخواد جواب هلن و بده؟

و پوزخند معناداری زد که حرف چند دقیقه قبلم و تکرار کردم
_گفتم که کارهام به خودم مربوطه…حالاهم کاری که دوست دارم و میکنم!
و مصمم شدم که حتی اگه نظرش هم مثبت نباشه تااخر شب و باهاش بگذرونم!

نفس عمیقی کشید و تکیه داد به صندلی:
_حوصله بیرون ندارم بریم خونه
نوچی گفتم
_اگه میخوای بریم خونه لباسات و عوض کن بعد بریم بیرون اگه هم نه همین الان بریم!

انگار حرفام براش خیلی عجیب غریب و غیر منتظره بود که تا چند ثانیه سکوت کرد و بعد جواب داد:
_حوصله بیرون ندارم

سرم و چرخوندم سمتش و گفتم
_من حوصلش و دارم …بریم خونه لباس عوض کنی یا…
حرفم و برید:
_بریم!

مسیر خونه رو در پیش گرفتم بی اینکه سر از کارام درارم بی اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم!
سر از کارام درنمیاوردم نمیدونستم چرا یهویی لنقدر عوض شده بودم چرا بعد از اون شب دوباره انگار مثل همون اوایل دوستش داشتم..
چرا نفرت و کینه تو دلم نسبت بهش انقدر کمرنگ شده بود؟
نمیدونستم…

#دلبر

چند دقیقه ای رو تخت نشستم تا هم خستگیم در بره هم بفهمم چرا یهو شاهرخ تصمیم گرفته بود امشب و اینوری با من بگذرونه!
نمیدونم شاید سرش خورده بود به جایی!

از رو تخت بلند شدم و خوشحال از اینکه امروز به کارهام رسیده بودم و شاهرخم از چیزی بویی نبرده بود لبخندی تو اینه به خودم زدم و بعد شروع کردم به حاضر شدن…

ارایش نسبتا غلیظی رو صورتم پیاده کردم و بعد از زدن رژ لب صورتی پررنگم شونه ای به موهای بلندم زدم و رفتم سراغ کمد لباس ها…
حالم انقدر خوب بود که فراموشم شده بود امشب و قراره با همون ادمی بگذرونم که حالا به سبب راست و ریست شدن کارهای طلاق ازش خوشحالم!

با شوق نگاهی به لباس ها انداختم و بالاخره یه مانتوی فیلی و شال لمه ای همرنگش و بیرون اوردم و با ساپورت مشکی و کیف و کفش پاشنه بلند مشکی ست دلبرونه و شیکی درست کردم و بعد از اتاق زدم بیرون.
شاهرخ تو راهرو نشسته بود و با گوشیش مشغول بود که صداش زدم:

_بریم؟
سر که بلند کرد با دیدنم تا چند ثانیه حرفی نزد و بعد جواب داد:

_بریم!
از رو مبل که بلند شد شونه به شونش راه افتادم انگار میخواستم باهاش تلافی کنم میخواستم انتقام تموم روزهایی که اذیتم کرده بود و ازش بگیرم میخواستم امروز مارال و از اینطور دیدنمون کلافه کنم و تو روزهای نبودنم شاهرخو..
میخواستم وقتی ازش طلاق گرفتم با یاداوری امروز و امشب دیوونش کنم همونطور که دیوونم کرده بود همونطور که اذیتم کرده بود و امروز چقدر جای هلنی که چند روزی رفته بود به خانوادش سربزنه خالی بود که مارو اینطوری ببینه!
از پله ها رفتیم پایین و درحال خروج از خونه بودیم که صدای مارال از پشت سر رسید:
_کجا شال و کلاه کردید؟
شاهرخ قبل از من جواب داد:
_داریم میریم بیرون اخر شب برمیگردیم
مارال متعجب گفت:
_بیرون اونم با این؟
و اشاره ای به من کرد که شاهرخ ابرویی بالا انداخت:
_با زنم!
مارال پوزخندی زد:

_زنت؟زن تو هلنه که اگه بفهمه این کارو کردی حتما ازت دلخور میشه!
تو دلم به حرفش خندیدم…
چقدر ادم خوبی بود در مواجهه با دختری که هنوز حتی با شاهرخ عقد هم نکرده بود و فقط نامزد بودن
چقدر نگران دلخور شدن اون دختر بود!
غرق همین افکار دیگه متوجه حرف های بینشون نشدم و حالا با شنیدن صدای شاهرخ به خودم اومدم:
_بریم!
و جلو تر از خودش راهیم کرد…

سوار ماشین که شدیم بیخیال جرو بحثش با مادرش صدای ضبط و باز کرد و ماشین و به حرکت دراورد…

 

هنوز واسه شام زود بود که ماشین و اطراف یه سینما پارک کرد و هر دو پیاده شدیم.
این اولین و اخرین سینمایی بود که من و شاهرخ باهم میرفتیم و این خوب بودن الکی و ظاهری من هم فقط تا یکی دو روز دیگه دووم داشت و بعد با شروع شدن دادگاه همه چیز عوض میشد!
بلیت های سینما رو گرفت و بعد از خریدن یه سری خوراکی وارد سینما شدیم…

وسطای سالن کنارش نشستم هنوز فیلم شروع نشده بود و سالن روشن بود که خیره شد تو چشمام و گفت:
_واسه شام بریم کجا؟
دلم نمیخواست دیگه هیچوقت زل بزنم تو چشماش دلم نمیخواست چشمهاش یاداور خاطراتی باشه که ادمهاش مرده بودن دلم نمیخواست که چشم هاش باعث تیر کشیدن قلبم بشه!
رو ازش گرفتم و جواب دادم:

_فرقی نمیکنه
سریع جواب داد:
_بریم همون رستوران که اون شب رفتیم؟
متعجب گفتم:

_کدوم رستوران؟
و همزمان سالن تو تاریکی فرو رفت و شاهرخ اروم لب زد:
_همون شب که پاچه شلوار بالا مونده بود…همون شب که کل منو رو سفارش دادی!
و ریز ریز خندید..
مثل همون موقع ها…

مثل همون خنده ها که دلم و میبرد!
خنده های ارومش باعث اومدن لبخند بی اختیاری روی لب هام شده بود لبخندی که دست خودم نبود!
خنده هاش که قطع شد اروم جواب دادم:
_بریم!
نفس عمیقی کشید:
_فقط این دفعه کل منو رو سفارش نده!
تک خنده ای کردم:

_باشه!
و چشم دوختم به فیلمی که درحال پخش بود…

#شاهرخ

انگار فیلم امشب بهونه ای بیشتر بود که هیچی ازش نمیفهمیدم و تموم هوش و حواسم پی دلبری بود که خیره به پرده سینما محوتماشای فیلم بود و من محو تماشای اون!
بی اینکه بفهمه داشتم نگاهش میکردم انگار تو چشم هاش دنبال چیزی بود…
دنبال حقیقتی بودم جز چیزایی که شنیده بودم و تو گوشم خونده بودن که درسته..
دبال حقیقتی بودم که مارو بهم برگردونه..

دلبر و به من و من و به دلبر!
نمیدونم چی تو اون فیلم میگذشت که یهو چهرش و گرفته شد و همین باعث شد بفهمم که چقدر بی طاقت شدم چقدر دلم نمیخواد چهرش هیچوقت گرفته بشه…
چقدر برام مهمه خوب بودن حالش!
دلم داشت پرمیکشید واسش و نمیخواستم چیزی بفهمه…
نباید میفهمید…

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫31 دیدگاه ها

  1. الحمدالله این بار خبری از خیانت و …. نبود.
    دست و شوت واسه نویسنده‌
    به احتمال زیاد ارامش قبل از طوفانه.

    یا نکنه شب رو با هلن میگزرونه که احوالش خوبه😀😀😀😀

  2. احتمالاپارت بعدی دوباره هلن میاد و
    از نو دعوا وکتک کاری و …..
    بارداری هلن و ….
    نویسنده خسته نباشی.

  3. ادمین ، از اون موقعی که ثبت نام رو گذاشتید من نمی تونم وارد سایت بشم . چیکار کنم ؟ بعد رمانم قسمت چهارم هم نتوانستم اضافه کنم . می خواید من اینجا پارتارو بذارم شما هم بردارید بذارید تو رمان دونی ؟ من هیچ جوره نمی تونم وارد بشم

          1. اوکی پس من فعلا رمانم رو اینجا میذارم .
            لطفا قسمت چهار پارت هفت رو به پارت هفت اضافه کنید . ممنون .
            پارت هشت رو هم اینجا نوشتم فرستادم

  4. سلام…ادمین جان میتونم بپرسم کی به کی پارت ها رو میزارید؟..
    من در انتظار پارت 58 هستم…
    بی زحمت بگید کی میزارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan