رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 55

 

انگار دوباره باید تن میدادم به یه رابطه اجباری و هرچی بیشتر ساکت میموندم کمتر درد میکشیدم!
جسمم و سپرده بودم بهش اما روحم جای دیگه ای سیر میکرد روحم سعی در تسکینم داشت و با وعده طلاق حال خودم و خوب میکردم طلاقی که با حرف های شاهرخ نسبت بهش دلسرد شده بودم و هر چند دقیقه یکبار با خودم میگفتم نکنه نتونم ازش جداشم؟
نکنه مجبور شم تااخر عمر تحمل کنم…
بمونم..
بسازم و بسوزم؟

حتی فکر به اینکه این طلاق به سرانجام نرسه هم دیوونم میکرد!
با به دندون گرفتن لب هام از فکر بیرون اومدم و با چهره گرفته ای نگاهش کردم:
_اروم
تو حال خودش نبود که به حرفم گوش کرد و نرم و اهسته لب هام و بوسید….

امشب مثل اون دفعه اذیت نشدم چون دلم نمیخواست بیشتر از این درد بکشم چون مقاومتی نکرده بودم و خودم و بهش سپرده بودم تا کارش و بکنه و بعد راحت شم!
زیر دوش حموم ایستاده بودم و داشتم خودم و میشستم که در حموم باز شد و شاهرخ اومد تو حموم.
بی توجه بهش به کارم ادامه دادم تو رختکن نشست و به دور از اون روی وحشیش پرسید:
_تو واقعا درخواست طلاق دادی؟
میترسیدم دوباره عصبی شه و همینجا یه بلایی سرم بیاره که اب و بستم و حولم و تنم کردم:

_اره درخواست طلاق دادم،چون موندنم اینجا جز دردسر برای تو و خودم چیزی نداره
جلو اینه تو رختکن موهام و خشک کردم و و ادامه دادم:

_دیگه حوصله دعوا و جروبحث ندارم…دیگه جونشم ندارم فقط میخوام برم هیچی هم ازت نمیخوام فقط میخوام برم یه گوشه این دنیا تو تنهاییم زندگی کنم و فراموش کنم هرچی که بینمون گذشت…فراموش کنم چیا به سرم اومد…فراموش کنم متهم شدم به چه چیزایی!

موهام و خشک کردم و چرخیدم سمتش:
_مهریمم میبخشم حتی یه هزاریم از خونت نمیبرم…فقط طلاقم بده!
فکش منقبض شده بود و نگاهم نمیکرد…

شروع کردم به شونه زدن موهام:
_وقتی لابه لای حرفات فهمیدم که اون دختره ارغوان بخاطر اینکه خانوادت راضی نبودن ازت دل کنده با خودم گفتم اگه عاشق بود میموند بالاخره پدر مادرتم راضی میشدن پس حتما عاشق نبوده!

ولی حالا که زندگیمون به اینجا رسیده دارم میفهمم که من اشتباه میکردم اون عاشق عاقلی بوده اون تو رو با خاطرات خوش اونروزها تو قلب خودش نگهداشت و من عاشق عاقلی نبودم…من ادامه دادم
من به پات موندم
من خواستمت چون فکر میکردم یه روزی همه چی درست میشه چون فکر میکردم خانوادت یه خانواده معمولین عین همه خانواده ها اما نبودن…

نبودن و کار و به اینجا رسوندن!
بغض سنگینی تو گلوم سد زده بود…
چه زود عمر عاشقانه هامون تموم شده بود
چه زود همه چی خراب شده بود…

نفس عمیقی کشیدم تا حالم یه کم جا بیاد که شاهرخ بلند شد واز حموم رفت بیرون.
چشم هام و باز و بسته کردم تا به ارامش برسم و بعد از حموم زدم بیرون.
تو اتاق خبری از شاهرخ نبود شاید حرفام اون و به خودش اورده بودکه رفته بود تا شاید با خودش یه کم فکر کنه و دست از این لجبازی ها بکشه و راضی شه به جدایی…

چند روزی بود که تو خونه از شاهرخ خبری نبود شاید با اون دختره هلن رفته بود مسافرت و من مدام نگران این بودم که احضاریه برسه و شاهرخ تا روز دادگاه برنگرده!
تو اشپزخونه ناهارم و خوردم و بعد رفتم بیرون.

مارال خانم تک و تنها پشت میز شاهانه اش ناهار میل میکرد و خدمتکارا عین پروانه دورش میچرخیدن که نمیدونم چرا به زبونم اومد و ازش پرسیدم:
_شاهرخ رفته مسافرت؟
نیم نگاهی بهم انداخت:

_اگه لازم میدونست خودش بهت میگفت که کجا رفته!
و این حرفش یعنی دهنت و ببند و کاری به کار ما نداشته باش!
سری به نشونه تایید تکون دادم و بی هیچ حرفی راه افتادم سمت اتاقم،چاره ای جز صبر نداشتم…

#شاهرخ

مامان مهین پتوی دوم و انداخت روم و همزمان گوشیش و از دستم گرفت:
_داری مثل بید میلرزی اونوقت زوم کردی رو این فیلم که چی؟
حالم بد بود اما روحم بود که زخم عمیقی خورده بود و باعث آشفتگی بی نهایتم شده بود!
انگار حالم داشت بدتر و بدترم میشد که مامان مهین زنگ زد یه آژانس گرفت و بعد از پوشیدن لباس هاش کتم و آورد و بالاسرم ایستاد:
_بپوش الان آژانس میرسه باید بریم بیمارستان.
به سختی رو مبل نشستم و با صدایی که به سبب ناخوش احوالیم گرفته هم شده بود پرسیدم:
_چرا اون موقع ها این فیلم و نشون من ندادید؟
و ادامه دادم:
_چرا من نفهمیدم که تو اون روزا دلبر بااون دست و پای شکستش و رو ویلچر شب و روز و کنارم بوده؟چرا من نفهمیدم تموم اون مدت چشمش گریون بوده واسه من؟
چرا نفهمیدم؟
و به نفس نفس افتادم که مامان مهین پوزخند تلخی تحویلم داد:
_گفتم اما نمیشنیدی…انگار دلت میخواست حرفای مارال و افشین و باور کنی انگار فراموشت شده بود که دلبر همون زنیه که بخاطرش تو روی عالم و آدم ایستاده بودی!
و کتم و داد دستم که کلافه پرتش کردم زمین و از رو مبل بلند شدم:
_اونا به من گفتن دلبر به هوای وعده هاشون اونشب داشته میرفته…واسه همیشه میرفته…
با به صدا دراومدن زنگ تلفن و احتمالا رسیدن آژانس مامان مهین کت و از رو زمین برداشت و دوباره تحویلم داد:
_لباست و بپوش…بعدا باهم حرف میزنیم…
و راه افتاد سمت در که کلافه دستی تو ریشم کشیدم و در حالی که به زور رو پام بند بودم راهی خروج از خونه شدم….

…..

بعد از حموم داشتم موهام و خشک میکردم و زیر لب واسه خودم آواز میخوندم که زنگ خوردن گوشیم باعث شد تا موقتا چشم از خودم بگیرم و به سمت گوشیم که رو تخت بود برم!
با دیدن شماره مامان مهین بی اختیار لبخند عمیقی رو لب هام نشست ،
این زن حسابش ازتموم این خانواده جدا بود که با انرژی جواب دادم:
_سلام مامان مهین خوبی؟

_سلام عزیزم خوبم…
صداش به قدری ضعیف و گرفته بود که حتی اگه نمیگفت که حالش خوب نیست هم میفهمیدم که اوضاعش روبه راه نیست!
نگران پرسیدم:
_چیزی شده مامان؟
بریده بریده جواب داد:

_شاهرخ…شاهرخ اومده پیش من حالش اصلا خوب نیست…یه چیزایی میگفت راجع به تو راجع به اینکه میخوای ازش..میخوای ازش جدا شی!
پس اونجا بود و به مامان مهین پناه برده بود…

اسمش که اومد بی اختیار لحن حرف زدنم سرد شد:
_آره راست گفته من درخواست طلاق دادم.
صدای نفس عمیقش گوشم و پر کرد و من ادامه دادم:

_مامان لطفا بهش بگید برگرده تهران امروز فرداس که احضاریه برسه دستش و روز دادگاهمون مشخص بشه.
حرف چند لحظه قبلش و دوباره تکرار کرد:
_تو میخوای از شاهرخ جدا شی دلبر؟
پس کو؟چیشد اون همه عشقی که ازش دم میزدید کو اون عشقی که بخاطرش تو روی مارال و افشین وایسادین و با همه مخالفتا انجامش دادین کو…

حرفش و قطع کردم:
_اینا رو به من نگید مامان…اینارو به شاهرخ بگید و از خودش هم جواب بخواید!
و بلافاصله خواستم خداحافظی کنم که اسمم و به زبون آورد:
_دلبر…
منتظر موندم تا ادامه بده که بعد از چند ثانیه مکث گفت:

_چند روزی پاشو بیا اینجا شاهرخ بدجوری مریضه …بیا که حالش خوب شه
پوزخندی زدم…
من تموم روزهای بدحالیم و تو این اتاق تنهایی گذرونده بودم و حالا خوب یا بد بودن شاهرخ هیچ ربطی بهم نداشت که بحث و عوض کردم:
_خوشحال شدم که صداتون و شنیدم مامان…من باید برم فعلا خداحافظ
و تلفن و قطع کردم..

گوشی رو انداختم رو تخت و خودم رو زمین فرود اومدم تموم تنم یخ کرده بود…
حالم بد بود و سردر گم بودم
عشقی که بهش داشتم و تو دلم کشته بودم اما نمیدونم چرا اینکه بدحال بود یه دفعه باعث فرو ریختن قلبم شده بود بااینکه انکارش میکردم!

با شنیدن صدای تق تق در از فکر به شاهرخ بیرون اومدم و همزمان صدای یکی از خدمتکارا به گوشم رسید:
_مارال خانم پایین منتظرتونن
و دیگه صدایی به گوشم نرسید…

از رو زمین بلند شدم نمیدونستم مارال خانم باهام چیکار داره اما باید به دیدنش میرفتم
تو آینه نگاهی به خودم انداختم و بعد از مرتب کردن خودم از اتاق زدم بیرون.
رو مبل راحتی که دقیقا روبه روی پله ها بود نشسته بود.
با دیدن من درحالی که برخلاف همیشه لبخند رو لب هاش بود از رو مبل بلند شد و همینطور که میومد سمتم خطاب به خدمتکارا گفت:

_دوتا قهوه واسه من و دلبرجان بیار…
اینکه اینطوری صدام زده بود همینطوریش باعث تعجب بی نهایتم شده بود که روبه روم ایستاد و گفت:

_بیا عزیزم…بیا بشین
و جلوتر از من به سمت مبل سه نفره ای که یه کم باهامون فاصله داشت رفت و قبل از من نشست.
کنارش که نشستم لبخندش همچنان رو لبهاش بود که گفتم:

_با من کاری داشتید؟
یه جوری نگاهم میکرد که هیچوقت نکرده بود و من سر از این نگاهاش درنمیاوردم که جواب داد:
_واسه شاهرخ یه نامه اومده …احضاریه…احضاریه دادگاه و درخواست طلاق از سمت تو!
سری به نشونه تایید تکون دادم:
_خب؟
لبخندش عمیق تر شد:

_خوشحالم که بالاخره راه درست و انتخاب کردی هرکاریم که لازم باشه من واست انجام میدم که بتونی از شاهرخ جداشی…
حرفاش دل میسوزوند…

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫14 نظرها

    1. آفرین دقیقا منم می خوام همین کار رو بکنم ولی حیف که نویسنده باید راجبش تصمیم بگیره ولی اگه من بود می نوشتم یه کامیون هیجده چرخ از روش رد شه😂😂😂😂😂😂😂😂

  1. تازه داره به قولی؛ جالب انگیز میشه😉😀😁💋💘❤💓💔💕💖💗💙💝💞💟❣
    یعنی براااوووو 👌👍🤘✌ به دلبر آفرین تازه داره عاقل و پخته میشه○○○ باید کارو یکسره کنه👏 اما بعدش که جدا شود باید فورن اقدام کنه از یکی مثل یلدا یا ارغوان کمک بگیره از کشور خارج بشه○○○ (حتی شده بره اَرمنستان )
    دیگه اینجا اصلن براش امن و امان نیست•••• شاهرخ کم بود• الان هم رضایت داده پسر عمو خوشگلش حامین کمتراز یکی دوسال دیگه آزاد میشه بعدش هردو : شاهرخ حامی باهم سره این؛بدبخت•بیچاره• بینوا** هوار میشن و میخوان انتقام بگیرن😕😯🤐

  2. پس بالاخره شاهرخ فهمید بی صبرانه منتظر جداییشونم شاهرخدباید تاوان پس بده بیچاره دلبر😩😩

    1. این مارالو باید بزاری لای چرخ گوشت ریز ریز شه هیجده چرخ کمه براش بیچاره دلبر ولی خدایی زودتر پارت بزارید مردم از فوضولی

  3. ولی انصافا این مارالا بایدبا تریلی ۱۸ چرخ زد کتلتش کرد 😐روانپریشه🤦‍♀️

  4. آخه من نمیفهمم این نویسنده دلش خوشه که داره رمان مینویسه مثلا؟بعد از دوقرن یه پارت نیم مثقالی دادن یعنی نویسندگی ؟؟؟

  5. شاهرخ حقشه یعنی چی که دلبرو بازی میده هر بلایی که سر شاهرخ بیاد بخدا حالم از اون مارال بهم میخوره نویسنده یجوری لطفا بندازش بیرون از داستان خوشم نمیاد ازش دلم برای دلبر خیلییی میسوزه الهی بمیرم براش چه زجری میکشه 😢😢

  6. خوب می تونه احساس شخصیت ها رو به تصویر بکشه آدم حس همزاد پنداری می کنه😁

  7. آره• من هم دلم برای دلبر میسوزه😳😵😨😖😢 اما امیدوارم مثل آیلیین / خانزاده / خر نشه یه موقع

  8. یعنی واقعا خاک تو سرتون با این رمان نوشتن،سه سال طول میکشه تا یه پارت سه خطی بذارین،معلوم نیست چند سال باید صبر کنیم تا این رمان تموم شه.جناب نویسنده یه لطفی کن مثل آدم رمانتو بده بیرون نمیتونی هم بگو تکلیفمونو بدونیم بیخود منتظر نمونیم🤮😡😤😡😡

  9. الان بتون بگم بقیه داستان چیه
    شاهرخ و دلبر دوباره دلشون برا همدیگه میره و تازه داره همه چی خوب میشه که ….افتاد مشکلها.
    هلن پیداش میشه و میگه از شاهرخ بارداره.آخر داستانم معلوم میشه بچه مال شاهرخ نیست و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن